نوشته های من

شانزده سال گذشت

دوست دارين يكي از صبورترين مخلوقات خدا رو بشناسين؟ كاري نداره. يه سر به سازمان ثبت احوال تجريش (اگه عقد و ازدواج به ثبت احوال ربط داشته باشه) بزنين و ببينيد كه در تاريخ 27 بهمن 1369، كدوم بنده خدايي به عقد و ازدواج مامان فري در اومد.

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي!!!! سالگرد ازدواجم مبارك. بازم اين سباي جونمّرگ شده يادش رفت و ياد بابا جونش ننداخت و اونم مطابق 15 سالگرد ازدواج گذشته، اين تاريخ استثنايي رو از ياد برد و شب دست خالي به خونه برگشت.

چشمتون روز بد نبينه، ايشالا. همينطور كفگير و ملاقه و آبكش مسي بود (از كجا بود؟) كه تو سر فرد مذكور پرتاب مي شد. اگه وساطت هفت تا همسايه اينور، هفت تا كاسب اونور نبود، كار به اورژانس و آمبولانس مي كشيد ولي بالآخره جنگ مغلوبه شد و فرداي اونروز با هزار خواهش و تمنا كادوي كذايي تقديم گرديد.

شونزده سال مثل يك چشم به هم زدن، گذشت... انگار همين ديروز بود كه كلاسهاي آلماني دانشگاه علم و صنعت رو ثبت نام كردم و باز هم همين ديروز بود كه تمامشو به قول شما بچه هاي امروزي دو در مي زدم و به بهانه ي شركت در كلاس آلماني همراه سعيد به دربند مي رفتم (بد آموزي نشه. هيچ وقت كلاسها رو دو در نزنيد حتي به قيمت دربند و ديزي...)

اون موقع من نوزده ساله و سعيد بيست و سه ساله بود. همه مي گفتند، براي ازدواج خيلي زوده ولي ما كه فكر مي كرديم آسمون باز شده و طرف مقابل پايين افتاده، به هيچ كدوم از اين حرفها گوش نداديم و همديگه رو بدبخت كرديم.

به اميد فراموش نشدن دربند، ديزي و از همه مهمتر تاريخ سالگرد ازدواجمون، باي باي.    

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥| ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی