نوشته های من

kivanc & songul

فکرش رو بکنید که روزی سه بار بری رو ترازو هر دفعه هم قسمش بدی ولی هیچ وقت حتی یک گرم هم کمتر از هفتاد و هشت  نشون نده. از طرفی هر کانالی که بزنی یا خانومای خوش هیکل نشون بده یا قرص لاغری.  اون وقت به جز اینکه گیساتونو بکنید و باد بدید چی کار می کنید؟ خدایی وسوسه نمی شین هر قدر هم که گرون یه بسته از این قرصهای معجزه آسا  بخرین و در عرض جیک ثانیه لاغر بشین؟ درست یا غلط من که اینکارو کردم و حسابی نقره داغ شدم. بعد از کلی تبلیغ کلی ضمانت نامه چهل و پنج روز سرکار رفتن ترازو هفتاد و هفت نشون می داد  . 

حسابی به غیرتم بر خورد. باید یه کاری می کردم. از یه طرف متلک های دور و بریا از طرفی حرصی که برای پول از دست رفته می خوردم. پس بسم الله... غذا شد نصف. هله هوله ممنوع. بستنی فقط تو خواب. روزی یه ساعت پیاده روی. (برف بیاد بارون بیاد سنگ بباره)  پنج ماه گذشت. حالا دیگه ترازو هم با من دوست شده بود و عدد هفتاد و سه رو نشون می داد ولی باز هم از رو نرفتم. بهم چسبیده بود. نهضت ادامه داشت تا بالآخره عقربه روی هفتاد وایساد. آخیش!!!! عذاب وجدان پر. زانو درد پر. لباس های گل و گشاد خداحافظ. 

اما... شد اول یه بحث دیگه. فلانی رو دیدی لاغر کرده؟ هیکلش خیلی خوب شده ولی صورتش چقدر خراب. زیر چشماش گود افتاده صورتش چروک شده خیلی چاق بود قشنگتر بود!!!!!!!   حالا دیگه چکار باید کرد؟ یعنی شما بودین چکار می کردین؟ دوباره از خیر لباسای جدید می گذشتین؟ به ترازو لج می کردین؟ یا اینکه می گفتین لعنت بر دل سیاه شیطون. منکه خودم راضیم و این تحولات رو تو خودم نمی بینم پس بیخیال حرف بیخود. حالا شما بگید اصلا از اول کار درست بود که گول حرف این و اون رو خورد و وسوسه شد؟ به نظر من لاغر شدن هرچند سخت ولی فوق العاده است اما تو رو خدا یه راهی پیشنهاد کنین که بشه طبق همون ضرب المثل قدیمی در دهنا رو بست.

حالا که یه ذره لاغر شدم پیروزم وای به اینکه به دو ذره برسه. فری 

نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳۸٥| ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی