نوشته های من

مهری که در نگاه سالار خان والا موج می زد، کمک بزرگی برای دیبا بود تا هیجان زیادش را کنترل کرده و راحت تر صحبت کند. با آنکه قبلا هم به منزل مجلل والاها آمده بود اما جلال و جبروت محیط باعث می شد که به سختی بتواند بر خود و گویش خاصش کنترل داشته باشد!
_ دیبا خانوم عزیز نمی خواد بگه چی شده که یاد پدربزرگ پیر و خسته کرده؟ 
_ دور از جون، این حرفا اصلا به شوما نمیاد! کاش همه جوونای زپرتی الان مث شوما بودن...
_ ممنون از لطفت دخترم اما پریشونی و اضطرابی که تو همه ی کارات می بینم به من می گه که دیبا برای یه ملاقات ساده اینجا نیومده... چیزی شده؟ نکنه از برادرات خبری داری، کسی اذیتت کرده دختر؟
_ نه بابا... اونا که به لطف شوما فعلا شرشون از سر ما کم شده
راستشو بخواین یه خبری از آبجیمون دارم
_ آبجیت؟! مگه تو خواهرم داری دیبا؟!
_ خواهر اونجوری که نه، حرفمون در مورد آبجی ترمه س...
جمله ی کوتاه دیبا به حدی موثر بود که به محض آنکه سالار خان توانست آن را هضم کند، بدون آنکه منتظر بقیه ی حرف های دیبا شود بی اختیار و با صدای بلند سایه را صدا زد!
_ سایه؟ سااااایه؟ کجایی بابا؟ همین الان به امیرسالار زنگ بزن بگو هرجای جاده هست دست نگه داره و فعلا نره خلخال
من بیصبرانه منتظرم حرفاتو تمام و کمال بشنوم فقط لطفا بدون هیچ مقدمه چینی بهم بگو از ترمه چی می دونی و کجاس؟

_ بروی چشم اما شوما باهاس اول یه قولی به ما بدی
_ هرچی که بخوای، تو فقط بگو چی می دونی، حالش خوبه؟
_ خوبه خدا رو شکر اما شوما قول بده که ما رو سین جیم نمی کنی و نمی گی این چیزا رو از کجا می دونیم... اینا یه رازه پدربزرگ که نباس به کسی بگیم حتی به شوما
_ قسم می خورم که نه خودم نه هیچکس دیگه ای تا هیچوقت چیزی در این مورد نپرسه ازت، خوبه؟ راضی شدی؟ حالا بگو لطفا 
_ آبجی مون توی یه دونه از این خونه هاس که پول می گیرن و ...
_پانسیون؟
_ اره همینی که شوما گفتین

_ خب کجا هست این پانسیون؟
_ همین بغله... بفرمایید اینم ادرسش 

اما جون دیبا به خود آبجیمونم نگید ما زبون لقی کردیم، نمی خوایم فک کنه ما آدم فروشیم...

 _ اما این کار تو آدم فروشی نیست دیبا، تو با این کار یه خانواده رو نجات دادی...

 _ اما بازم شوما حرفی نزنید، انقدر خاطرشو می خوام که دوست ندارم از ما برنجه و دل چرکین بشه

 _ بروی چشم، خیالت راحت

 درد و کوفتگی شدیدی که تمام عضلات بدن ترمه را به اسارت گرفته، به شدت آزار دهنده و سنگین بود... می دانست که این حس و حال ناشی از بی خوابی شب سختی بود که پشت سر گذاشته و گذرانده بود. با انکه صدای شیرین تبسم قوت قلب همیشگی و باعث آرامش روحش بود اما از ته دل دعا کرد تا آنروز بیشتر از همیشه خوابیده و صبح زود بیدار نشود. توان نگه داری از یک بچه ی شلوغ و شیطان و سرحال را در خود نمی دید حتی اگر آن بچه پاره ی تن خودش می بود، دلش می خواست تا ابد بر روی تخت اتاق کوچک اما آرام و دنج خودش دراز کشیده و به بخت بدش بگرید!

 صدای ارام ضربه ای که به در اتاقش خورد شبیه یک پتک سنگین عمل کرده و چشمان قرمز و اشک آلود او را از هم گشود! شک نداشت که یکی از کارگران پانسیون برایش صبحانه اورده اما این را هم بخوبی می دانست که اگر لقمه ای بر دهان ببرد در جا بالا خواهد اورد به همین دلیل با صدایی گرفته و بی جان گفت:

 _ ممنون از لطفتون اما من چیزی میل ندارم...

 در جواب جمله ی کوتاه ترمه سکوت سردی برقرار شد... خب، خدا را شکر، گویا صدایش را شنیده و برگشته بودند...

 اما ضربه ای که مجددا به ارامی در اتاقش را نواخت اعصاب آشفته و پریشانش را بیشتر از قبل تحریک کرد! با صدایی عصبی و گرفته و این دفعه بلندتر جواب داد:

 _ گفتم خدمتتون که من چیزی میل ندارم... بذارید به حسابم اما هیچی نمی تونم بخورم، ممنون

 ولی در باز هم به صدا در امد! ناخوداگاه با حسی آمیخته به خشم و عصبانیت از روی تخت بلند شده و شال بلندش را به دور خودش پیچید و تازه در ان لحظه بود که متوجه شد تمام شب را با مانتو سرکرده است! به ارامی و سختی تن رنجورش را تا در اتاق کشید و با عصبانیت در را باز کرد...

 _ واقعا نمی شنوید که...

 فشار زیادی که به در نیمه باز اتاق وارد شد، ترمه را به عقب هل داد و بی اختیار به روی زمین پرت شد! هنوز نمی توانست بفهمد چه اتفاقی افتاده اما دستان قوی و گرم امیر سالار او را مانند پر کاهی از زمین بلند کرده و محکم در آغوش فشرد! باز هم همان بوی خوش همیشگی، بوی امنیت، بوی عشق در مشام ترمه پیچیده و او را از خود بیخود کرد! باید کاری می کرد، عکس العملی نشان می داد اما نقطه ضعف همیشگی به قوت در وجودش بیدار شده و فریاد می کشید! در بین بازوان تنها مرد مورد علاقه اش مثل گنجشک سرمازده ای می لرزید و از خدا می خواست که زمان ایستاده و تا همیشه در همان حالت باقی بماند...

 صدای شیرین و کودکانه ی تبسم که با ذوق و خوشحالی فراوان پدرش را صدا می زد همچون تلنگری ترمه را به خودش آورد، نمی دانست چقدر گذشته بود که در اغوش همسرش گریسته اما از جای خودش تکان نخورده بود! به آرامی اما به سختی از بازوهای امیرسالار دل کند و جدا شد، توان نگاه کردن به صورت شوهرش را نداشت، می دانست که با دیدن چشمان و نگاه جادویی او همه چیز را فراموش خواهد کرد و از گناهش خواهد گذشت اما این دفعه مسئله مهم تر از آن بود که بخواهد به همین سادگی امیرسالار را ببخشد!

 _ جان دل بابایی، بیا بغلم ببینمت پدرسوخته، دلم برات یه ذره شده بود، خوبی تو فسقلی؟

 _ مامان... مامان

 _ الان همگی با هم می ریم خونه، من و تو و مامان خوشگلِ بی معرفتت، باشه؟... پدربزرگ و عمه سایه منتظر ملکه ی کوچولوی من نشستن که برگرده تا کلی باهاش بازی کنن...

 _ مامان... مامان

 اشارات پی در پی تبسم به مادرش، امیرسالار را کنجکاو کرد! قطعا اتفاقی افتاده بود که دختر کوچکش را حساس و پریشان کرده بود. به سرعت به سمتی تبسم نگاه می کرد برگشت اما در اتاق باز و از ترمه هم خبری نیود! همانطور که دخترکش را در بغل داشت از اتاق بیرون دوید. همسرش هنوز دور نشده بود به همین علت خیلی سریع به او رسید و از پشتِ سر دستش را محکم گرفت. به هیچوجه قصد نداشت که زنش را از دست بدهد...

_ صبر کن ترمه، جون امیرسالار وایسا

_ معذرت می خوام اما هر کاری می کنم نمی تونم با این جریان کنار بیام
_ کدوم جریان؟
_ کار خجالت اور و قبیحی که انجام دادی
_ کار قبیح کدومه؟! بخدا من هیچ کاری نکردم، باور نداری زنگ بزنم به رویا باهاش حرف بزن
_ خیلی ممنون! من هیچ کاری با این خانوم ندارم همین که شما باهاش در ارتباطی کافیه
_ من غلط کردم با خانومی در ارتباط باشم ترمه! این چه حرف بدیه که به من نسبت می دی
_ تو رو خدا بس کن امیر! من صبح که زنگ زدم تو هنوز توی خونه ی اون خانوم خواب بودی!
_ خب من تمام شبو روی کاناپه ی کوفتی وسط پذیرایی کنار شوهر لندهور اون خواب بودم... بخدا راست می گم ترمه، قرصای اعصاب داغونم کرده بود! اونشب نرسیده به اونجا خوابم برد و صبح که پاشدم خودمم نفهمیدم چه خبره... باورم کن ترمه، این تصورات سیاه تو توهین خیلی بدی نسبت به منه
_ نمی تونم به این راحتی ببخشمت امیرسالار، بخدا نمی تونم
_ می دونم اشتباه کردم، می دونم ممکن بود حتی زندگی اون بدبختا رو هم  داغون کنم اما من فقط رفتم که پسرمو بگیرم از کجا می دونستم که ممکنه زن و دخترمو هم از دست بدم... بیا بریم ترمه، خواهش می کنم
_ باید فکر کنم امیر... منم خورد و خرابم، وقتی اون صبح کذایی با رویا حرف زدم شکستم! حالا بگذریم از این که تمام شب رو هم  تا صبح بیدار مونده بودم و از غصه و نگرانی اشک ریخته بودم... منو بفهم لطفا
_ تا کی باید فکر کنی؟ به چه نتیجه ای می خوای برسی؟
_ تا وقتی که بتونم خودمو راضی کنم که تو رو ببخشم و برگردم
_ پس من تبسمو هم با خودم می برم
_ باشه ببر اما گمون نکن که بردن تبسم و نبودنش می تونه تاثیری روی تصمیمات من داشته باشه
حال امیرسالار در حین خروج از ساختمان پانسیون به مراتب بهتر از زمان ورود بود، شک نداشت که جواهر ارزشمندی که در اغوش دارد باعث دلتنگی و بازگشت هرچه سریعتر همسرش خواهد شد

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢| ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی