نوشته های من

به وضوح صدای ضربه های ممتدی که به در سوئیتش می خورد را می شنید اما گویا هنوز در خواب سنگینی که ناخودآگاه در آن فرو رفته بود، دست و پا می زد! بالاخره در حالی که اصلا تعادل نداشت و به سختی قدم برمی داشت خودش را به در رساند و بدون اینکه هیچ سوالی از هویت فرد عجول و بی حوصله ی پشت در بپرسد آن را گشود! بهادر با نگاهی متعجب و در عین حال نگران پشت در بود...
_ تو خوبی؟ چرا درو باز نمی کردی؟! بیشتر از ده دقیقه س که زنگ و در می زنم، فکر کردم رفتی بیرون از پانسیون اما بهم گفتن که از اتاقت خارج نشدی! کلی ترسوندیم ترمه... 
_ خدا رو شکر تو پشت در بودی! اصلا نفهمیدم چجوری خودمو به در رسوندم و بازش کردم اونم بدون اینکه بپرسم کیه!
بخدا انقدر خسته و داغونم که نفهمیدم کی خوابم برد... خریدامو کردی بهادر؟
_ آره، همه ی لیستی که داده بودی رو گرفتم البته اینجا مسئول خرید هم دارن، کافیه زنگ بزنی سفارش بدی هرچی بخوای برات میارن
_ خیلی ممنون بهادر، ایشالا عروسیت با دیبا جبران می کنم
_ احتیاجی به جبران نیست، انقدر برای من زحمت کشیدی که هر کاری برات کنم کمه اما...
_ اما چی؟ چرا ساکت شدی؟ بپرس حرفتو
_ اما چرا می خوای اینجا تنها بمونی؟ چرا از من قول گرفتی به کسی نگم کجایی؟ با عشقی که من توی امیرسالار دیدم هر مشکلی هم بینتون باشه حل شدنیه بخدا...
_ عشق؟! به کی؟ به من یا دختر کوچولوش؟
_ به هردوتون خصوصا به تو... چرا اینطوری نگام می کنی؟ بخدا دارم راست می گم
_ دیبا رو خیلی دوس داری، نه؟
_ گمونم جواب این سوالو تو بهتر از هر کس دیگه ای بدونی
_ هنوزم که زنت نشده و باهاش زیر یه سقف نرفتی و هیچ بچه ای هم ازش نداری؟
_ خب؟
_ با همه ی این احوالات اگه به گوشت برسه که یه شب کامل رو تا صبح خونه ی دوست پسر سابقش گذرونده چه احساسی بهت دست می ده؟ اینکه بدونی دوستت داره یا بقول تو عاشقته برات کافیه و عین خیالت نمی شه یا اینکه عکس العمل نشون می دی؟ خدا وکیلی راستشو به من بگو بهادر
_ خب معلومه، برای همیشه ازش می گذرم و فراموشش می کنم
_ منم دقیقا همین قصدو دارم
_ یعنی امیر یه شب خونه ی رویا بوده؟! اذیت نکن
_ بله دقیقا! امروز صبح رویا براحتی و بدون هیچ اضطراب یا پنهان کاری گفت که امیر تمام شب اونجا بوده!
_ امکان نداره!
_ می تونی از سایه یا امید بپرسی اونا هم در جریان هستن
_  ولی چرا؟! مگه رویا شوهر نکرده؟ مگه بزودی عروسیش نیست؟ اخه چطور یه همچین چیزی امکان داره؟ اشتباه می کنی ترمه...
_ من وقتی از نیت قلبی و احساس واقعیه مردی که چن ساله باهاش زندگی می کنم خبر ندارم چطوری باید از قصد و نیت رویا که برای من تا ابد یه رقیب باقی می مونه مطلع باشم؟ مشکل رویا نیست بهادر، مشکل شوهر منه که نمی خواد اونو فراموش کنه!
_ خب حالا می خوای چکار کنی؟
_ نمی دونم... فعلا تصمیم مشخصی نگرفتم الان فقط اینو می دونم که نمی خوام کنارش باشم و ببینمش، نه خودم نه بچه م ... از تو هم بخاطر معرفی کردن اینجا خیلی ممنونم اما بطور جدی ازت توقع دارم که به کسی از ادرس من چیزی نگی، باشه؟
_.......
_ چرا ساکتی بهادر؟ به من نگاه کن و قول بده...
_ چی باید بگم خب؟
_ قسم بخور که به هیچکدوم از اعضای خونواده ی والا آدرس منو نمی دی... جون دیبا رو قسم بخور
_ بجون دیبا به هیچکدوم از اعضای خونواده مون ادرستو نمی گم، راضی شدی؟
_ آره عزیز... یک دنیا ممنون
بهادر در حالی که به ارامی از پله های پانسیون پایین می امد به شدت درگیر سوگندی بود که یاد کرده و خودش را متعهد ساخته بود... به جان دیبا قسم خورده بود که ادرس ترمه را به اعضای فامیل والا نگوید ولی این تعهد تحت هیچ شرایطی شامل خود دیبا نمی شد پس براحتی می توانست درصورت لزوم مشکل پیش امده و ادرس ترمه را با دیبا در میان گذاشته و از او بخواهد که به گوش پدربزرگ برساند... خطور چنین راه حلی باعث ارامش و شادی ذهن و فکر درگیرش شد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢| ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی