نوشته های من

می خوام ترمه رو تموم کنم

شاید خیلی زودتر از اینا باید تموم می شد، قبل از اینکه...

اما ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه س... از این به بعد تند تند هر چند خطی که بشه می نویسم و همون چند خطو آپ می کنم تا تموم شه

امیدوارم دوستای خوبم که از تموم شدن این داستان طولانی ناامید شدن برگردن و بخونن...

ترمه که تموم شه بلافاصله یه داستان جدیدو شروع می کنم... بیاد گذشته که همین وبلاگ قدیمی, تنها پل ارتباطی بین منو صمیمی ترین دوستانم بود

 سرش اندازه ی یک کوه سنگین بود، چشمانش همه چیز را تارو خیس می دید! گلویش به شدت خشک بود و می سوخت... تمام وجودش زیر بار غصه ی سنگینی که تحمل می کرد، لهیده و خسته بود!

ای کاش دیشب به التماس و حرفهای همسرش توجه کرده بود و پا به خانه ی رویا نمی گذاشت یا حداقل قبل از اینکه بخواهد غرور پدرانه اش را ثابت کند کمتر قرص آرامبخش می خورد تا به این روز سیاه ننشیند... شب قبل به زور و با سختی زیاد تا حدی که بتواند خودش را به خانه ی تقریبا خالی و بدون اثاثیه ی رویا برساند، پلکهایش را باز نگه داشته و بعد هم بدون اینکه بتواند کلمه ای با رویا صحبت کند یا حتی ذره ای از جذبه ی خانواده ی والا را خرج ایلیا کند با حقارتی وصف نشدنی در یک چشم به هم زدن روی تنها کاناپه ی بزرگ وسط هال به خواب رفته و صبح وقتی چشم باز کرد و خود را در کنار ایلیا دید از فلسفه ی وجودی خودش هم متنفر شد! با یک حرکت نسنجیده تمام قدرت و ابهت خود را زیر سوال برده و از همه بدتر هیچ جوابی برای غیبت بی دلیل از خانه و ماندن در منزل همسر سابقش نداشت! ترمه را بخوبی می شناخت و می دانست که از این ماجرا براحتی نخواهد گذشت. 
زمانی متوجه عمق فاجعه شد که رویا با فنجانی از قهوه ی داغ و لبخندی موزیانه برلب به او صبح بخیر گفته و از تماس تلفنی ترمه با خبرش کرد!

_ صبح بخیر خوابالو... یعنی به اندازه ی یه لقمه خواب توی قصر والاها جا نداشتی که دیشب اونطور گیج و منگ اومدی اینجا و کاناپه ی منو اشغال کردی؟! با خودت نگفتی این دختر داره اسباب کشی می کنه و وسایل پذیرایی نداره؟ 
_ خودتم خوب می دونی که من برای خوابیدن نیومدم اینجا... ضمن اینکه مطمئنم بخوبی از حال و روز من وقتی قرصای ارام بخشمو می خورم با خبری. من اومدم که راجع به پسرم با تو و شوهرت صحبت کنم اما متاسفانه...
_ حالا نمی خواد با این قیافه ی جدی و بداخلاق به من توضیحی بدی، اول قهوه تو بخور تا سرد نشده...
_ شوهرت کجاس؟ 
_ رفته نون و وسایل صبحونه بگیره که با هم...
_ خیلی ممنون، من چیزی میل ندارم، ضمن اینکه باید زودی برم خونه تا همین الانشم ترمه تا سر حد جنون نگران شده
_ دلت شور نزنه، حدود یکربع پیش با من تماس گرفت، بهش گفتم شبو اینجا موندی البته قبلشم امید و سایه زنگ زدن
_ تو چیکار کردی؟!!
_ گفتم تو دیشب اینجا بودی... بدکاری کردم؟ نباید می گفتم؟! 
_ بدون هیچ توضیحی؟ یعنی هیچی بهش نگفتی؟
_ چه توضیحی باید می دادم؟ مگه تو جز اینکه وارد خونه ی من شدی و خوابیدی کار دیگه ای هم کردی که قابل توضیح باشه؟ 
_ ترمه چی گفت؟ چه عکس العملی نشون داد؟!
_ والا نمی دونم چرا تلفنش قطع شد ! بعدشم من دوباره شماره شو گرفتم اما جواب نداد، البته شایدم آنتن نداشته...
دنیا برای امیرسالار تیره و تار شده بود، عقلش به جایی قد نمی داد، می دانست که گره محکمی که این بار با دستان خودش به زندگی ارامش زده به این راحتی ها باز شدنی نیست. صدای زنگ موبایل او را از دنیای سیاهی که برای خودش ساخته بود جدا کرد، مضطرب اما امیدوار گوشی را از جیبش درآورد، تماس ترمه نشان دهنده ی این بود که از او دلخور و قهر نیست اما متاسفانه امید بود که با سماجت شماره ی او را گرفته و قصد قطع کردن نداشت
_ بله؟
_ بله و مرض! معلومه تو کدوم گوری هستی؟! باز خوشی زد زیر دلت یاغی شدی؟
_ زنگ زدی به من اینا رو بگی؟ فکر کردی حال و روز خوشی دارم که بخوای با این حرفا خرابش کنی؟
_ نبایدم داشته باشی، کجایی الان؟
_ خونه رویا...
_ خوش گذشته که کنگر خوردی لنگر انداختی؟ پاشو زودی بیا شرکت ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم. ترمه تمام شبو دنبالت گشته اگه بدونه اونجایی که...
_ می دونه! صبح زنگ زده اینجا رویا هم بهش گفته که من شب...
_ بدبخت شدی امیرسالار! گندی که ایندفعه زدی با هیچی درست شدنی نیست، من و سایه تو شرکت منتظرتیم زودی دل بکن پاشو بیا 
هنوز هم براثر زیاده روی دیشب گیج بود! با انکه قهوه ی تلخ رویا تا حدی سردرد شدیدش را آرام کرده بود اما به سختی فاصله ی بین خانه ی رویا تا شرکت را رانندگی کرد... دیدن چهره های عصبی و خشمگین امید و خواهرش به ترس و اضطرابش افزود
_ میشه منو به چشم یه قاتل نگاه نکنید؟
_ میشه بفرمایید دوست داری به چه چشمی نکات کنیم؟ به چشم یه مرد متاهل که تمام شبو خونه ی یه خانوم شوهر داری که قبلا زنش بوده گذرونده نگات کنیم خوبه؟ می پسندی؟
_ اومدی اینجا متلک بارونم کنی یا مرهم دردم باشی سایه؟
_ بخدا خسته شدم از بس وقت و بی وقت مرهم تو و این زندگی کوفتیت بودم! آخه معلومه چته تو؟ چرا دیشب اونجا موندی؟! اون زن چه فکری کرد که تو رو با لگد پرت نکرد بیرون؟! اگه ایلیا بفهمه چه جوابی برای اون داری؟
_ بی خود شلوغش نکن، از قرار معلوم من کل دیشبو کنار همون لندهور خوابیدم
_ تکلیف فکرو خیالای ترمه ی بیچاره چی میشه؟ چه جواب قانع کننده ای برای اون داری؟ بخدا من جای اون بودم نگاه به صورتت نمی کردم دیگه...
_ امید این زنتو بفرست خونه تا منو بیشتر از این کلافه نکرده، اصلا برای چی با تو اومده شرکت؟ مگه بچه و زندگی نداره این؟!
_ اومدم آب پاکی رو بریزم روی دستت و برم... بدبخت شدی رفت! ترمه دیشب تا صبح بیدار بوده و به گوشیت زنگ زده! صبح که دیدمش عصبانیت و اضطراب از تمام وجودش می بارید، بهتره این بار یه فکر اساسی واسه خودت و زندگیت بکنی خان داداش!
_ برو بیروووووووووووون، حوصله تو ندارم! بجای اینکه بپرسه دیشب چی شد و چه اتفاقی افتاد فقط زخم زبون می زنه...
_ برام اصلا مهم نیست که چی شده، فقط حال و روزی که اون زن بنده خدا داره برام مهمه، نه تو!
سایه به سرعت از دفتر امیرسالار خارج شد، دل بی تابش مثل سیر و سرکه می جوشید دیگر در طول چند سال گذشته زن برادرش را می شناخت و می فهمید که مشکل این بار با بقیه ی موارد فرق دارد. دلش نمی آمد که دست روی دست بگذارد و تماشا کند به همین دلیل سراسیمه خودش را به منزل رویا رساند، باید می فهمید شب قبل چه در خانه ی زن برادر سابقش گذشته.
رویا در حالی که موهایش را داخل یه کلاه پارچه ای کرده و خستگی از سرو رویش می بارید در را بروی سایه باز کرد
_ معلومه این یکی دو روزه چه خبره؟! کاش من زودتر قصد مهاجرت به سرم می زد تا برای والاها عزیز بشم... دیشب داداش گلت امروزم خودت! چه خبره سایه؟!
_ سلام... خسته نباشی، هرچند که از سرو ظاهرت معلومه حسابی مشغولی. من خیلی مزاحمت نمی شم، راستشو بخوای بخاطر دیشب و حضور بی موقع امیر سالار اومدم پیشت.
_ سلام بروی ماهت... والا ما هم نفهمیدیم دیشب چه دردی داشت که با اون حال و روز اومد اینجا! تو در جریانی؟
_ اینکه چکار داشته و چی می خواسته بگه به خودتون مربوطه و قطعا براش اونقدر مهم هست که دوباره بخاطرش بیاد پیشتون اما...
_ ساکت شدی! اما چی؟
_ اما می خوام بدونم دیشب اینجا چه اتفاقی افتاده؟
_ اتفاق خاصی نیفتاد، امیر با وضعی غیرقابل باور، در حالی که به زور روی پاهاش بند بود، وارد خونه ی ما شد و با کمک ایلیا خودشو به کاناپه ی وسط هال رسوند و تا صبح عین خرس خرناسه کشید و خوابید، صبحم قبل از اینکه صبحونه بخوریم سرآسیمه از این جا رفت!
_ همین؟!
_ آره همین، توقع داشتی چه خبر باشه؟
_ تو همین حرفا رو به ترمه هم زدی؟
_ نه، چون ترمه مهلت نداد من باهاش صحبت کنم! همینکه گفتم شوهرش اینجا بوده تلفن رو قطع کرد و بعدشم دیگه جوابمو نداد! متاسفانه گویا هنوز باورش نشده که من برای خودم یه زندگی جدید دارم و یه تار موی ایلیا رو با صدتا شوهر اون عوض نمی کنم...
_ کاش می دونستی با این مدل جواب دادنت چکار کردی رویا! گندی به زندگی امیرسالار زدی که با هیچی درست نمی شه
_ می شه بگی باید چکار می کردم؟
_ تو اگه واقعا قصد و غرضی نداشتی همون دیشب یه زنگ به ترمه یا من و امید می زدی و می گفتی امیر چه وضعی داره...
_ مثلا چه قصد و غرضی؟
_ اینو دیگه خودت خوب می دونی... من باید برم، تو هم برو به کارات برس... ببخشید مزاحمت شدم
_ صبر کن سایه، من نمی خوام زندگی امیر به هم بریزه هرچی باشه پدر پسرمه... هرکاری هم لازم باشه انجام می دم تا حسن نیتم رو ثابت کنم 
_ پس لطفا سعی کن با ترمه تماس بگیری و جریانات دیشب رو کاملا باهاش درمیون بذاری
_ حتما این کارو می کنم، قول می دم

شاید اگر منتظر تماس بهادر نبود گوشی تلفنش را خاموش می کرد! صدای زنگ ممتد گوشی و دیدن اسم رویا بر صفحه ی آن بیش از حد توانش آزار دهنده و عذاب آور بود. با اینکه به لطف بهادر در یک سوئیت تمیز و آرام جا گرفته بود، لحظات سخت و توانفرسایی را می گذراند. بی خوابی دیشب، ناآرامی دختر کوچکش و از همه بدتر، شکستگی دل بی تابش دست به دست هم داده و توانش را گرفته بودند. دلش بیش از هر وقت دیگر آغوش گرم و مطمئن مادربزرگ را می خواست اما افسوس که...
 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٢| ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی