نوشته های من

دل بیقرارش به مراتب بیشتر از چشمان خسته اش می سوخت... تا روشن شدن هوا چندین و چند بار به گوشی همسرش زنگ زده اما جوابی نگرفته بود! نگران و مضطرب بود و تنها چاره ای که به ذهنش رسید، تماس گرفتن با امید و باز هم از او کمک خواستن بود.

_ بیدارت کردم؟ معذرت می خوام اما بخدا راه دیگه ای به ذهنم نرسید...

_ نه بابا این چه حرفیه؟ بیدار بودم... چیزی شده مگه؟ نگو که امیر دیشب با ایلیا حرفش شده و لات بازی درآورده

_ نمی دونم باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه، اما فکرت غلطه... مشکل جای دیگه س امید...

_ هان؟ بچه ی طفل معصومو برداشته آورده؟

_ نه، کاش اینطوری بود. خودشم نیومده خونه!

_ چی؟! چکار کرده؟ نیومده خونه؟! یعنی چی؟ نمی فهمم چی می گی ترمه بخدا

_ از دیشب که به بهانه ی حرف زدن با رویا از خونه رفته بیرون برنگشته! خیلی نگرانشم امید، خودش که هیچ تماسی نگرفته منم هرچی زنگ می زنم به گوشیش جواب نمیده! نکنه خدای نکرده تصادف کرده باشه یا اتفاقی براش افتاده باشه؟

_ واللا بدجور گیج شدم! کاش دیشب نمی ذاشتی بره

_ بخدا ازش خواهش کردم که اجازه بده خودم یا تو همراهش بریم اما قبول نکرد... چکار کنم الان؟ به پلیس زنگ بزنم بنظرت؟

_ پلیس برای چی؟! صبر کن منم باهاش تماس بگیرم شاید جواب بده... خبرت می کنم

بیشتر از یکساعت گذشته اما از امید هم خبری نبود! کم کم شک ترمه به یقین تبدیل شده و تردید نداشت که اتفاق بدی برای همسرش افتاده است. خیلی یواش و بر روی پنجه های پا سراغ سایه رفت و به آرامی در اتاق خوابشان را بصدا درآورد و برخلاف تصورش سایه خیلی سریع و با ظاهری که معلوم بود برای بیرون رفتن اماده شده است در را به روی او باز کرد!

_ سلام، این وقت صبح داری جایی میری سایه؟! فکر می کردم باید خواب باشی!

سایه در حالی که سعی در پنهان کردن نگاهش داشت، من من کنان گفت:

_ یکی از دوستام قصد خروج از کشور داره، می خوام برم فرودگاه، ایرادی داره؟

_ نه اصلا، میشه با امید حرف بزنم؟ قرار بود یه خبری به من بده اما هرچی منتظر موندم...

_ امید که نیست، رفت شرکت

_ الان؟! خیلی زود نیست؟

_ نمی دونم واللا، منم تعجب کردم اما مثل اینکه کارای عقب افتاده داشت که باید انجام می داد

_ تو مطمئنی که چیزی رو از من پنهون نمی کنی؟

_ وا! اول صبحی دیوونه شدی؟ چیو پنهون کنم؟ راستی نگفتی تو با امید چکار داشتیا...

_ چیز مهمی نیست، خودم باهاش تماس می گیرم... تو بیا برو دیرت نشه

بدون تردید اتفاقی افتاده بود که این زن و شوهر قصد پنهان کردنش را داشتند، می بایست بی هیچ واسطه ای خودش دست بکار می شد. برای چندمین بار شماره ی امیرسالار را گرفت اما موبایل تا جای ممکن زنگ خورد و قطع شد! ایندفعه بدون مکث شماره ی منزل رویا را گرفت با آنکه می دانست تماس تلفنی در آن ساعت از روز به دور از ادب و آداب اجتماعی ست اما چاره ی دیگری نداشت... صدای خواب آلود رویا در گوشش پیچید

_ جانم؟ بفرمایید

_ سلام رویا جان، منم ترمه...

_ بروی ماهت، شناختم عزیزم

_ ببخش تو رو خدا، می دونم بد موقعیه الان اما انقدر نگران امیرسالارم که نتونستم دیگه خودمو کنترل کنم

_ خواهش می کنم، این چه حرفیه؟ چرا نگرانشی؟!

منکه همین نیم ساعت پیش به امید گفتم امیرسالار دیشب اینجا مونده و الانم هنوز خوابه، مگه بهت نگفت؟

همراه با صدای خش دار و خواب آلود رویا همه ی اتاق در سر ترمه چرخید! چه می شنید؟ همسرش تمام شب گذشته را در منزل زن سابق و مادر پسرش گذرانده بود!!! شاید اگر خبر تصادف امیرسالار را شنیده بود تا این حد شوکه و ناراحت نمی شد... بی اختیار و بدون گفتن کلمه ای دیگر تماس را قطع کرده و دوباره به لبه ی پنجره ی اتاقش پناه برد!

پس امید و سایه هم از جریان خبر داشته و قصد پنهان کردن از او را داشتند. باید قبل از روبرو شدن با هر شخصی تا جای ممکن از خانه و خانواده ی همسرش دور می شد با وضع پیش آمده دیگر طاقت ماندن در منزل والاها را نداشت، تحمل چنین توهین و بی حرمتی سنگینی در حد طاقت و توان او نبود.

به سرعت خودش را به اتاق بچه ها رساند و دختر کوچولوی غرق در خوابش را به آغوش فشرد. تحت هیچ شرایط و به هیچ قیمتی به امیر اجازه ی جدا کردن او از فرزندش را نمی داد...

هنگام خروج از منزل با تنها کسی که برخورد کرد، بهادر بود که در حین خروج از باغ ماشین هایشان با هم شاخ به شاخ شد

_ سلااااااااااااااااااام ترمه، کجا با این عجله؟! اگه من حواسم نبود زده بودی ماشینو درب و داغون کرده بودیا! من دفترچه ی آماده به خدمت گرفتم تو چرا گیجی؟

آهای! کجایی خانوم خانوما؟! چرا جوابمو نمی دی؟ چیزی شده؟

_ نه برو کنار، باید زودتر برم

_ بری؟ کجا بری این وقت روز؟

_ نمی دونم، خودمم نمی دونم

_ حالت خوبه تو؟ اتفاقی افتاده؟ چرا گریه می کنی؟

_بهادر می ری کنار یا داد بزنم؟ بهت می گم بابد هرچه زودتر برم، می فهمی؟

_ واللا بخدا نمی فهمم اما چشم، بفرمایید برید!

رفتار غیر طبیعی، حالتهای عصبی و آشفتگی بیش از حد ترمه بهادر را نگران و در عین حال کنجکاو کرد... ترمه بیش از حد برایش عزیز و مهم بود و نمی توانست او را به این وضعیت رها کند، به همین دلیل بدون فوت وقت دور زده و دنبال او به حرکت درآمد. به هیچ وجه قصد فضولی یا دخالت در مسائل خصوصی ترمه و پسرعمویش را نداشت اما دلش طاقت نمی آورد که او را با چنین وضعیتی تنها رها کند ضمن اینکه بخوبی می دانست ترمه هیچ قوم و خویشی در پایتخت بزرگ و بی در و پیکر ندارد...

صدای گریه ی "تبسم" که نشان دهنده ی گرسنگی او بود، سماجت بهادر در تعقیب او، بی برنامگی و بی هدف بودن خودش و از همه بدتر بیاد آوردن عمل زشت و نابخشودنی امیرسالار، ذهن مغشوش و پریشانش را بیش از حد تحت فشار قرار داده و قادر به گرفتن یک تصمیم صحیح و عاقلانه نبود... بیشتر از یکساعت بود که بی هدف خیابانهای تهران را دور می زد و گاهی بدون اینکه متوجه باشد یک خیابان را چند بار طی می کرد! دلش گریه می خواست، شاید هم فریاد... شاکی بود، شاکی و دلخور، چرا باید زندگیش تا این حد سخت و پر فراز و نشیب باشد؟ تاوان کدام گناه نکرده را پس می داد که هر چند وقت یکبار به شدت مجازات می شد؟ دلش آغوش امن و مطمئن مادر بزرگش را می خواست اما با کدام دلیل و بهانه با کودکی شیرخواره و بدون همسرش به شهر کوچکشان برگردد؟ جواب کنجکاوی های مملو از نگرانی مادربزرگ پیر و سالخورده اش را با چه زبان و رویی بدهد؟

هرچه می گذشت نگرانی بهادر بیشتر می شد؛ خصوصا که چند بار هم با گوشی امیرسالار تماس گرفته اما جواب نداده بود! باید کاری برای ترمه ی می کرد، او همیشه در بدترین شرایط حمایتش کرده و یار و یاورش شده بود پس انصاف نبود که تنهایش بگذارد.

هر چه چراغ زد و با ایما و اشاره از ترمه خواست که ماشین را متوقف کند فایده نداشت! ترمه به اشاره های او همانند تماس های تلفنی پشت سر همش بی توجه بود به همین دلیل در فرصتی مناسب در یکی از خیابان های نسبتا خلوت از او سبقت گرفت و با نگه داشتن ماشینش در مقابل او، وادار به ایستادنش کرد! ترمه که گویا منتظر کوچکترین تلنگر بود با توقف اجباری در مقابل بهادر و روبرو شدن با پسرعموی همیشه مهربان همسرش عنان اختیار را از دست داد و با بالاترین صدا شروع به گریه کرد! زار می زد و با جملاتی بریده و نامفهوم وضعیتش را برای بهادر توضیح می داد...

_ خیلی خب... مجبور نیستی توی این شرایط چیزی رو برای من توضیح بدی، تو فقط گریه نکن. ببین بچه چقدر ترسیده، گناه داره بخدا...

_ چکار کنم بهادر؟ کجا برم؟ دردمو به کی بگم آخه؟

_ مگه این رویا گورشو گم نکرده بود؟ مگه عروسیش نزدیک نیست؟!

_ مشکل من رویا نیس بهادر جان، از قرار معلوم مشکل خود این آقاس... رویا که دعوتش نکرد بره اونجا، دیشب جلوی چشمای خودم با اصرار زیاد پا شد رفت و شبم موند!

_ اصلا باهاش حرف زدی امروز؟

_ نه... هر چی از شب تا صبح شماره شو گرفتم جواب نداد که نداد.

_ خب شاید اتفاقی افتاده یا چیزی شده که مجبور شده بمونه...

_ اول صبح با خود رویا حرف زدم و اون بهم گفت که امیر دیشب خونه ش مونده! هیچ حرفی هم از درد و مشکل و کوفت و زهرمار نزد...

_ چی توی سرته الان؟ یعنی منظورم اینه که با یه بچه ی کوچولو می خوای چکار کنی؟

_ نمی دونم بخدا! فقط اینو می دونم که تحت هیچ شرایطی نمی خوام چشمم به پسر عموت بیفته

_ یعنی می خوای از خونه بری؟

_ پس چکنم؟ تو رو خدا با انصاف جواب بده، تو جای من بودی چه می کردی؟ راه دیگه ای جز رفتن دارم؟

_ خیلی خب... پس فعلا بیا بریم پیش یکی از دوستای من، یه پانسیون خیلی تمیز و مطمئن داره که می تونم با خیال راحت بذارمت اونجا اما قول بده که به محض اروم شدن با امیر حرف بزنی و ...

_ تو هم به من قول بده که فعلا تحت هیچ شرایطی به کسی نگی که از جای من خبر داری وگرنه بهت اعتماد نمی کنم و ...

_ باشه سعیم رو می کنم

_ سعیمو می کنم نداریم، قول مردونه بده بهادر... بگو جون دیبا نمی گم به کسی

_ بجون دیبا هیچی نمی گم

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱| ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی