نوشته های من

برملا شدن خبر رفتن رویا و همسرش به شیراز چنان آشوبی در منزل سالار خان بپا کرد که حتی از امید و زبان چرب او هم کاری برنیامد! داد و قالی
که امیرسالار پس از شنیدن این ماجرا به راه انداخت باعث شد که پدربزرگ و بدری خانم هم از جریان مطلع شده و مشکل ترمه و سایه به آرام کردن امیرسالار ختم نشود... دور شدن پسر کوچک خانواده از شهر و منزل پدری اش مسئله ای نبود که به این سادگی ها قابل چشم پوشی و اغماض باشد. شاید اگر سایه آنجا نبود، ترمه هرگز موفق به تسکین دادن مادر شوهر عصبانیش نمی شد! چرا که بدری خانم اصرار داشت در همان لحظه خودش را به خانه ی رویا رسانده و پس از گذاشتن حق او در کف دستانش(!!!) نوه ی عزیز و دلبندش را به خانه ی پدری اش برگرداند!

_ آخه مادر من! یه ذره منطق هم خوبه بخدا... چرا یه مادر
نباید بتونه با بچه ش هر جا که دلش می خواد زندگی کنه؟ الان خود شما، پسر گنده تو
که خودش پدر دو تا بچه س، رها می کنی به حال خودش؟ حتی بهش اجازه ندادین یه خونه ی
مستقل و جدا از شما داشته باشه اونوقت چطور توقع دارین رویا بچه ی کوچیکشو با خودش
نبره؟

_ کجا ببره؟ دور از بچه ی من؟ زیر سایه ی یه مرد غریبه؟!
مگه ما مردیم که یه والا سر سفره ی یه آدم دیگه اونم توی یه شهرستان بزرگ
شه؟!

_ پس بچه ی کوچیکشو چکار کنه مادر من؟! اصلا اومدیم و راضی
شد که پاره ی تنشو بذاره اینجا و بره، شما حوصله و وقتشو داری یا من که مثلا عمه
شم؟ شاید هم توقع دارید ترمه مسئولیت بچه ی یه زن دیگه رو
بپذیره؟

_ نخیرم... چشم خودم کور، دنده م نرم، نوه مو روی چشمام
بزرگ می کنم... بهتر از اینه که زیر دست ناپدری بزرگ شه

_ اینطوری حرف نزنید مامان! خوبه که اونا هم از ترمه با لفظ
نامادری و زن بابا یاد کنن؟

_ غلط می کنن! ترمه جواهره از هر مادری دلسوزتر و مسئول
تره، خیلی دلش بخواد بچه ش زیر دست ترمه بزرگ شه

_ معلومه که دلش نمی خواد! وقتی خودش سلامت و حی و حاضره
چرا باید بچه شو یکی دیگه نگه داره؟

_ پس چرا امیرسالار باید راضی شه که بچه شو یکی دیگه نگه
داره؟

_ راضی نشه چکنه مامان؟ خوبه دوباره بره تو نخ رویا و بگه
بخاطر اینکه بچه م پیشم باشه، مادرشو خودم می گیرم؟ راضی می شی؟ دوباره جنگ و جدایی
توی خانواده بیفته و همین عروس جواهرت با تبسم بذاره بره خوبه؟

_واه واه واه! بلا به دور! چه حرفایی بلدی و میزنیا! خدا
نکنه...

_ پس تو رو خدا ساکت بشین و کمک کن که امیرسالارو آروم
کنیم، انقدر هیزم آتیشو بیشتر نکن بذار این دختر بنده خدا هم بی سرو صدا شوهر کنه و
سرو سامون بگیره. بخدا اونم گناه داره از وقتی اسم امیرسالار روش اومد یه روز خوش
ندید...

 

قانع کردن سالار خان هم با توجه به منطق خاص او کار آسانی
نبود. بدون ذره ای تردید در درستی تصمیمی که گرفته بود، شک نداشت که بهترین و تنها
راهی که وجود دارد، خریدن منزلی به نام رویا در تهران و نگه داشتن او در پایتخت
است!

_ آخه اینکه این همه چکنم چکنم نداره ترمه جان! این جوونا
چون اول زندگیشونه و مشکل مادی دارن می خوان از اینجا برن... من خودم در کوتاهترین
زمان این مسئله رو ختم به خیر و خوشی می کنم و بعنوان هدیه ی عروسیشون یه خونه
براشون می خرم تا مجبور نشن که اینجا رو ترک کنن... بنظرت این کار خوبی
نیست؟

_ بخدا اینهمه خوبی و دست بخیر بودن شما قابل تقدیر و مثال
زدنیه پدر بزرگ اما فکر نمی کنید ممکنه مسئله به یه شکل دیگه
باشه؟

_ بنظر تو مشکل چیه عروس؟

_ خب خیلی طبیعیه که آقای لطیفی دیگه نخوان حقوق بگیر همسر
سابق رویا باشن و ترجیح بدن که توی یه شهر و مکانی به مراتب دور از امیرسالار و ما
زندگی کنن، نه؟

_ آخه چرا؟ این بچه ی ما که مدتهاس رویا رو فراموش کرده و
خودش شکر خدا صاحب خونه و زندگی و زن و بچه س! ضمن اینکه همون اولم هرگز با رویا
زندگی نکرده و فقط چند ماه صیغه ی محرمیت بینشون بوده...

_ بنظر من جواب این سوالتون توی دوتا کلمه خلاصه می شه پدر
بزرگ، کلمه ای که جواب خیلی از حرفاس بدون اینکه ذره ای منطق و استدلال توش باشه:
"غیرت و تعصب"

قطعا شما که هم جنس ایشونی بهتر می تونی این مسئله رو هضم
کنی که غیرت آقای لطیفی این اجازه رو بهش نمی ده که خودش و همسرش همچنان زیر دست
امیرسالار باشن و از اون دستور بگیرن و در نهایت حقوق بخوان، درست نمی
گم؟

_ اما تکلیف بچه ی ما چی می شه؟! چرا رویا فکر نمی کنه که
غیرت امیرسالار هم اجازه نمی ده که پسرش با یه مرد دیگه بزرگ شه و به اون انس بگیره
و بهش بگه بابا؟

_ چون رویا یک درصد هم از این زاویه به این موضوع نگاه نمی
کنه پدر بزرگ! منم مادرم و خیلی خوب حس مادرانه ی اونو درک می کنم و شک ندارم که
رویا هیچوقت حاضر نمی شه که ایلیا جای پدر امیرو بگیره و نقش اونو بازی کنه... رویا
بهتر از هرکسی می دونه که امیرسالار تنها مردیه که پسر کوچولوش بهش تکیه می کنه و
به اون می باله... با اینکه کاملا حق با شماست و امیرسالار و رویا هیچوقت با هم
زندگی مشترک نداشتن اما رویا خوب می دونه که امیرسالار والا گزینه ای نیست که
براحتی بشه کسی رو جایگزینش کرد و از ذهن پسر کوچولوش پاک نخواهد
شد...

_ پس تو می گی چکار کنیم؟

_ بیاین و لطف کنیدو با درایت و عقل خودتون امیرسالارو آروم
کنید. می دونید که چقدر از شما حرف شنوی داره و روی نظرتون هیچ حرفی نمیزنه پس تو
رو خدا مراقبش باشید که دست به یه کار غیرعاقلانه نزنه و مشکلاتو بیشتر نکنه... من
مطمئنم گذشت زمان همه چی رو روشن می کنه فقط خدا کنه که امیرسالار یه کم حوصله
کنه

 

کار امید به مراتب سختتر از بقیه بود! رساندن خبر کوچ رویا
و ایلیا به امیرسالار بی شباهت به رساندن کبریت روشن به بشکه ی باروت نبود... امیر
سالار که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری نگران وضعیت پسر کوچکش بود با شنیدن این
خبر از کوره در رفته و از شدت خشم و عصبانیت قابل کنترل نبود!

_ بخدا زنده نمی ذارم ایلیا رو... چه غلطای زیادی! می خواد
بچه ی منو بدزده ببره؟ بلایی سرش بیارم که توی تاریخ بنویسن... همین فردا صبح اول
وقت ازش شکایت می کنم، اگه من گذاشتم عروسیشون عروسی بشه درسته... فکر کرده خیلی
زرنگه؟ با ننه من غریبم بازی خودشو توی شرکت ما جا کردو حالا می خواد صاحب پسر من
بشه؟!...

_ به به! آفرین! خیلی قشنگ ادای لاتو لوتا رو در میاری، حظ
کردم! ادامه بده لطفا...

چته؟ چه مرگته تو؟ باز رفتی تو نقش آقا لاته؟ فکر کردی الان
ایلیا از عربده های تو می ترسه و از خیر رویا می گذره؟ یا شایدم فکر می کنی رویا با
دیدن این جذابیتهای مردونه ت دوباره یک دل نه که صد دل عاشقت می شه و بیخیال نامزدش
می شه؟ خجالت بکش مرد گنده! تو مثلا پدر اون بچه ای! این ادا اصولا چیه از خودت
درمیاری؟ چشمت به رنگ و روی پریده ی ترمه و خواهر مادرت افتاد احساس قدرت کردی؟!
فکر کردی الان شاخ شونه بکشی همه می ترسن و زندگیهاشونو تعطیل می کنن؟ برو خدا رو
شکر کن که زنت یه فرشته س! هر کس دیگه ای جای اون بود و این رفتار خجالت آورو از تو
می دید دیگه یه نگاهم بهت نمینداخت...

_ معلومه تو چی می گی؟ ترمه خودش بیشتر از من نگران امیره،
چرا باید از من دلخور شه؟

_ بخاطر اینکه خودتم حالیت نیست که تا چه حد مثل آدمای حسود
رفتار می کنی! عین یه مرد شکست خورده که از ازدواج مجدد همسر قبلیش تا حد مرگ
ناراحته و داره از حسادت منفجر میشه...

_ تو رو خدا بس کن امید! آخه من چرا باید به اونا حسودی
کنم؟! خودتم خوب می دونی که هیچکس اندازه ی من از ازدواج رویا و سر و سامون گرفتنش
خوشحال نیست، من به عروسی اونا چکار دارم؟ من فقط بچه مو می خوام،
همین.

_ پس این چه رفتار زننده ایه که داری؟ چرا یه جوری برخورد
می کنی که ادم فکر کنه به عروسی رویا حساسی و چشم دیدن ایلیا رو
نداری؟!

_ چون چشم دیدن ایلیا رو ندارم واقعا... البته نه به اون
دلیلی که تو می گی بلکه به این خاطر که می خواد جای منو بگیره و ادای باباهای
مهربونو مسئولو در بیاره! بابای امیر منم و نمی ذارم بچه م زیر دست هیچکس دیگه بزرگ
شه، شیر فهم شد؟

_ چکار کرده که فکر کردی می خواد جای تو رو بگیره؟ جز اینکه
با مادر اون بچه ازدواج می کنه چه گناهی ازش سر زده؟

_ این که می خواد بچه ی منو ببره شیراز کم کاریه؟! چطوری به
خودش یه همچین اجازه ای داده؟

_ چرا باید برای برنامه ریزی زندگی مشترک آینده ش از تو
اجازه بگیره؟! چون تو همسر سابق رویایی؟! یه ذره فکر کن و منطق داشته باش
امیرسالار! این مرد چه گناهی مرتکب شده که تو اینجوری در موردش حرف می زنی و قضاوت
می کنی؟

_ هر برنامه ای که می خواد بریزه و هر گورستونی که می خواد
بره اما حق نداره بچه ی منو با خودش ببره...

_ مسئله ی نگهداری از پسرت فقط به تو و رویا مربوط می شه و
همسراتون هیچ نقشی در این مورد ندارن، اینو بفهم امیرسالار... به جای اینکه توی
خونه ت بشینی و سر زن و بچه ت داد و فریاد کنی، پاشو برو دو کلام حرف حساب و متین
با رویا بزن، برو بهش یگو که بعنوان یه پدر نمی خوای بچه ت ازت دور باشه و بقول
خودت یه مرد دیگه بزرگش کنه، بدون شک رویا هم حرفهای زیادی در این مورد داره که
لازمه با تو درمیون بذاره...

_ معلومه که میرم... مگه ازش می ترسم یا باهاش رودربایستی
دارم؟

_ منظورم به الان نبود... فعلا برو یه دوش بگیرو استراحت کن
بعدا وقت هست که با رویا حرف بزنی

_ امشب باید تکلیفمو معلوم کنم امید وگرنه تا صبح خوابم
نمیبره. الان میرم چن تا آرام بخش میخورم، یه کم که آروم شدم می رم خونه ی رویا، می
ترسم یه کم غفلت کنم کار از کار بگذره...

_ فقط تو رو خدا دوباره آرام بخش خوردنو شروع
نکنیا!

_ مگه بچه م امید؟ یه جوری برخورد می کنی انگار پدربزرگ
منیا!

با اینکه ترمه اصلا موافق رانندگی با حال پریشان امیرسالار
نبود اما می دانست که مخالفت با رفتن او اشتباه محض است. دیگر بعد از چند سال اخلاق
همسرش را می شناخت و مطمئن بود که امیر تا همان شب همه ی حرفهایش را به رویا نگوید
آرام نمی گیرد.

_ می دونم که اگه مخالفت کنم و ازت بخوام که فردا صبح با
رویا حرف بزنی فایده نداره اما اجازه بده منم باهات بیام... فقط تا پشت در خونه ی
رویا میام که خودت پشت فرمون نشینی...

_ چرا؟! حرفایی میزنیا ترمه!

_ مگه چی گفتم؟! یه نگاه به آینه بنداز، چشماتو به زور باز
نگه داشتی، می ترسم این ساعت شلوغ اتفاقی برات بیفته خدای نکرده... حداقل بذار امید
همرات بیاد

_ لازم نیست خانومم... قول بهت می دم آروم برم و زودی هم
برگردم. تو بهتر از همه می دونی که اگه امشب تکلیفم معلوم نشه تا صبح خوابم نمی ره
و دیوونه می شم

_ کاش قرص نخورده بودی امیرسالار... من خیلی می
ترسم

_ نترس فدات شم... نهایتا تا یکی دو ساعت دیگه خونه
م

آنشب ترمه باز هم پشت پنجره نشست و تمام دقایق شب تا صبح را
شمرد اما امیرسالار به خانه باز نگشت!

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱| ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی