نوشته های من

حس و حال خوشی نداشت، دلشوره ی توام با عذاب وجدان روز و شبش را یکرنگ کرده بود. می ترسید و از این ترس ازار دهنده که تمام وجودش را در بر گرفته بود کلامی بر لب نمی آورد. تصور اینکه اگر مادر پیرش از همدستی او با پلیس برای دستگیری برادرانش مطلع می شد چه فکری راجع به تنها دخترش می کرد و چه عکس العملی نشان می داد، دیوانه کننده و زجر آور بود. دلش می خواست آن شب طولانی و سخت، سریعترین شب زندگیش شود و زودتر از هر وقت دیگری سپیده ی صبح سر بزند و با دستگیر شدن برادران خلافکارش ارامشی که سالیان سال با زندگیش خداحافظی کرده بود، بازگردد و او هم طعم یک زندگی عادی و معمولی را بچشد.

صبح تقریبا زود وقتی که ویبره ی موبایلش را زیر بالش احساس کرد با چنان ترسی از جا پرید که تا مدتها ضربان غیر عادی قلبش را حس می کرد! شماره ی بهادر را در قلبش ذخیره کرده و نیازی به ذخیره شدن در گوشی اش نمی دید. به محض دیدن شماره ان را شناخت، دلش بی تاب و بیقرار دستور جواب دادن را صادر می کرد اما مغزش هشدار می داد که ابتدا از خانه نبودن برادرانش مطمئن شود و سپس تلفنش را پاسخ دهد. خیلی سریع و با اضطرابی وصف نشدنی به سمت اتاق دیگر خانه رفت و با قرار گرفتن بر روی پنجه های پا داخل اتاق را از شیشه ی بالای در دید. هیچکس در اتاق نبود و ولو نبودن رختخوابها نشان از این داشت که برادرانش شب گذشته را به منزل نیامده و خارج از خانه بوده اند پس با خیال راحت قدم به حیاط کوچک خانه گذاشت و دکمه ی سبز رنگ گوشی را فشرد و با شنیدن صدای بهادر به آسمان ها رفت.

_ الو، دیبا؟

_ بله؟

_ سلام، چرا انقدر دیر جواب دادی؟!

_ واللا راستشو بگیم، ترسیدیم آخه نمی دونستیم دااشامون خونه ن یا نه؟

_ اتفاقا منم زنگ زدم تا راجع به همین موضوع بهت خبر بدم. همه چی تموم شد دیبا، برادرات دیشب درحالی که قصد حمله به امیرسالارو داشتن دستگیر شدن و با استناد به اعتراف اونا و صدایی که تو زحمت ضبطشو کشیدی حالا حالاها پای خودشون و اربابشون گیره. دیگه لازم نیست از چیزی یا کسی بترسی.

_...................

_ دیبا، دیبا؟ چرا ساکتی؟! داری گریه می کنی؟

_ آهان

_ خب چرا؟

_ نباس گریه کنیم؟ همه ی دااشامون تو حبسن و روده درازی ما جرمشونو سنگین تر کرده اونوقت بزنیم زیر خنده خوبه؟!

_ بخدا نمی خوام شعار بدم دیبا اما کاری که تو کردی اصلا جای ناراحتی و افسوس که نداره هیچ، باعث خوشحالی و افتخارم هست. چرا خودتو اذیت می کنی؟

_ دست خودمون که نیست، با چه رویی توی صورت ننه مون نیگا کنیم؟

_ خب دلیلی نداره حرفی به ایشون بزنی، مگه در جریان کارهای برادرات هستن؟

_ همیشه وقتی دااشامون خلاف می کردن ملتفت می شد اما جرات نداشت دهن باز کنه بنده خدا. حالا هم می ترسیم از غلطی که ما کردیم باخبر شده باشه و به رومون نیاره.

_ این مدل حرف زدن یعنی اینکه خودتم قبول داری کار اشتباهی کردی! ولی به پیر به پیغمبر نجات دادن جون یه آدم بی گناه نه تنها کار خلافی نیست بلکه خیلی هم ثوابه و جرات می خواد. اگه ساکت می موندی و می ذاشتی برادرات "تبسم" کوچولو رو بی پدر کنن باید شرمنده می شدی و از خودت خجالت می کشیدی، نه الان که با شجاعت و گذشت یه خانواده رو از بدبختی نجات دادی.

_ حالا چه بلایی سر دااشام میاد آقا بهادر؟

_ واللا من که در این زمینه متخصص نیستم اما بدون شک یه حبس طولانی مدت در انتظارشونه...

_ پس تکلیف ما و ننه مون چی می شه؟

_ نگران نباش. قول مردونه می دم که همه چی خیلی بهتر از قبل بشه، پدربزرگ یه کار مناسب برات در نظر گرفته که بتونی با خیال راحت زندگی خودتو مادرتو تامین کنی.

_ دستش درست، خیلی مرده خدایی...

_ دیبا؟

_ هان، یعنی بله؟

_ کی می تونم ببینمت؟

_چی بگیم آخه؟ ما که نمی دونیم

_ پس کی می دونه؟ تو باید بگی دیگه، یعنی تو دلت تنگ نمی شه؟

_ خب چرا، مگه دل ما از سنگه؟

_ امروز عصری می تونی بیای بیرون؟

_ امروز که نه، باهاس به ننه مون حالی کنیم که این یکی دااشامونم گرفتار شدن، نمی تونیم بیایم امروز.

_ می دونی قراره از اول ماه برم سربازی؟ تو رو خدا تا وقت هست اجازه بده ببینمت.

_ دروغ چرا اق بهادر، ما از خدامونه شوما رو ببینیم اما اگه اون آبجی گند دماغت باخبر شه ما حوصله ی داد و قال و گیس کشی رو نداریما.

_ این چه حرفیه خانومی؟ بهار هیچ راهی بجز کنار اومدن با ما نداره. من باید قبل از رفتن به سربازی خیالم از بابت تو راحت شه.

_.................

_ ساکتی؟ چیزی نمی خوای بگی دیبا؟

_ آخه باورمون نمی شه! انگار این حرفا همه ش خوابه!

_ باور کن و سعی کن خودتو آماده کنی، من تا با تو نامزد نکنم، نمی رم سربازی.

_ آخه...

_ هیچ اگر و امایی نیار دیبا، شنبه هم پاشو بیا شرکت که هرچه زودتر کارتو شروع کنی

_رو چشممون، هر چی شوما بگین

 

مثل روزهای اخیر به محض ورود به دفتر چشمانش بر روی میز به دنبال دسته گل سرخ گشت و در کمال تعجب و نگرانی، این جستجو بی نتیجه ماند! خودنمایی و جلوه گری گلهای زیبای سرخ در روزهای اخیر، ناخودآگاه باعث شادی و دلگرمی رویا می شد و خالی ماندن گلدان روی میز در دو روز گذشته او را به شدت مضطرب و نگران کرده بود. دلش شور می زد و نگاه چشمان منتظرش بی قرار بود تا اینکه دیگر تاب نیاورد و سراغ ایلیا را از منشی بخش گرفت.

_ آقای لطیفی امروزم نیومدن ؟

_ نه خانوم عیار، تشریف نیاوردن گویا بیمارن، زنگ زدن مرخصی گرفتن.

_ مریضه؟! چشه؟

_ واللا من اطلاع ندارم

رویا بعد از شنیدن خبر ناگهانی بیماری ایلیا طاقت نیاورد و سریع سراغ گوشی اش رفت و شماره ی او را گرفت. تلفن بارها زنگ خورد اما پاسخی داده نشد! مجددا شماره گرفت اما باز هم خبری نشد بی تردید اگر باز هم ایلیا تماس او را بی پاسخ می گذاشت به سراغ پرونده ی او می رفت و بعد از برداشتن ادرس منزلش به دیدارش می شتافت اما بالاخره ایلیا بعد از چندین و چند بار تماس با صدایی که گویا از ته چاه می آمد تلفنش را جواب داد.

_ بله، جانم؟

_ آقای لطیفی؟ خدا بد نده، چی شده؟ شما که منو نصف جون کردین! چرا تلفنتون رو جواب نمی دادین؟

_ حالم خیلی بده رویا خانوم، دارم می میرم، انفلوانزا گرفتم.

_ تنهایید؟

_ بله، منکه اینجا کسی رو ندارم.

_ دکتر رفتین؟

_ آره، دیشب رفتم اما فایده ای نداشت، وضعم خیلی داغونه.

_ اصلا نگران نباشین من خیلی زود خودمو بهتون می رسونم

_ نه! این کارو نکنیا، انفلوانزا مسریه می ترسم واگیر کنی.

_ همینکه گفتم، من الان میام اونجا

_ باشه، خیلی ممنون

_ فقط می شه یه لطفی کنید و ادرستون رو بهم بدین؟

_ حتما، بنویس

در طول راه مثل هر زن ایرانی انچه فکر بد بود به سراغش آمد، انقدر حدس و گمان منفی زد که خودش کلافه شد و همانطور که مضطرب پشت فرمان نشسته بود فریاد بلندی بر سر خودش کشید:

_ اه... بس کن دختر! چرا انقدر دستپاچه و مضطربی؟ اصلا مگه این ایلیا کیه که انقدر نگرانشی یا از اون بدتر با این اعتماد صد در صد، داری به منزل شخصیش و دیدنش می ری؟! تا چه حد می شناسیش و چرا انقدر برات مهمه؟

اما جوابی برای سوالات متعدد خودش نداشت فقط یک چیز را خوب می دانست، ایلیا انقدر برایش عزیز و مهم بود که دلش می خواست به بهانه ی بیماری به ملاقاتش برود و از ته دل وقتش را برای او صرف کند.

وقتی زنگ در را فشرد بیشتر از پنج دقیقه طول کشید تا در با آیفون باز شد. مثل آدمهای گیج و منگ مدتی در آستانه ی در ورودی ایستاد و بعد تحت تاثیر نیرویی عجیب ولی قوی وارد شد. ساختمان محوطه ی بزرگ و دلبازی داشت و با وسایلی نسبتا مدرن و جدید مجهز و تزیین شده بود.

شاید اگر صدای ایلیا را که از یکی از اتاق های ساختمان او را به نام می خواند نشنیده بود، با دیدن ان محیط ناآشنا و غریب لحظه ای درنگ نمی کرد و با سرعت از خانه ی ایلیا خارج می شد اما با شنیدن صدای گرفته و بیمار گونه ی او، به طرف اتاقی که گمان می برد اتاق شخصی ایلیا باشد قدم برداشت. وقتی بعد از زدن چند ضربه در را گشود انچه نظرش را جلب کرد، تاریکی اتاق بود! پنجره های اتاق با پرده هایی ضخیم پوشیده شده و به جز چراغ خوابی کم نور هیچ چراغ دیگری در اتاق روشن نبود! دستش را به جستجوی پیدا کردن کلید برق به حرکت درآورد اما صدای ضعیف ایلیا او را در جا میخکوب کرد.

_ میشه روشنش نکنی؟ نور خیلی ازارم می ده

چند لحظه ای همانطور بی حرکت ایستاد تا چشمش به تاریکی عادت کرد. بوی عرق تن به شدت آزار دهنده بود و نفس های نا منظم ایلیا بر شدت اضطراب و نگرانیش می افزود. به ارامی خودش را به تختخواب ایلیا نزدیک کرد و به چهره ی او خیره شد، تمام صورتش را ته ریش تیره ای پوشانده بود و روی پیشانیش دانه های درشت عرق دیده می شد. دستش را در جستجوی دست ایلیا لغزاند، بدنش مثل کوره می سوخت و گویا از تمام تنش هرم داغ بلند می شد!

_ جریان چیه ایلیا خان؟ گفتی دکتر ویزیتت کرده؟

_ آره دیشب دکتر بودم، تشخیصش آنفلوانزا بود. کاش زودتر اومده بودی دختر، من تا جهنم رفتم و برگشتم.

جملات مقطع و بریده بریده ی ایلیا بیشتر شبیه هذیان گویی های یک بیمار تب دار بود.

_ باید پاشویه ت کنم، تبت خیلی بالاس، داروهات کجان؟

_ گمونم توی آشپزخونه باشن

آشپزخانه ی ایلیا مثل صاحبش آشفته بود. انگار هیچ چیز سر جای خودش نبود، لگن پلاستیکی را باید در کابینت قابلمه ها پیدا می کردی و یک تکه پارچه ی تمیز را در کشوی ترشیجات! رویا پس از دیدن اوضاع آشفته و درهم برهم انجا بی درنگ با خودش گفت:

_ مثل اینکه واجبه هفته ای یه بار به این جا سر بزنم، وضعیت داغونی داره!

با یک لگن پر از آب وارد اتاق ایلیا شد. تاریکی اتاق تا مدتی امکان هر حرکتی را از او گرفت اما بعد از زمانی کوتاه چشمانش به آن وضعیت عادت کرد. ظرف اب را کنار تختی که ایلیا روی ان خوابیده و نفس های بلند می کشید، گذاشت.

_ بیدارین ایلیا خان؟

_ به من نگو ایلیا خان تو رو خدا...

_ می تونید بچرخین و پاهاتون رو از تخت آویزون کنید؟ می خوام پاشویه بشین که تبتون پایین بیاد

_ سعی خودمو می کنم... به زحمت افتادی رویا، شرمنده

_ این چه حرفیه! مگه چکار کردم؟

نگاه رویا بر روی چهره ی نامرتب ایلیا خیره ماند و باز هم نگرانش شد! رنگ مهتابی و استخوان گونه های او که ناگهان در عرض یکی دو روز زردتر و برجسته تر بنظر می رسیدند دلش را به درد می اورد. بطور دقیق هنوز حس عاشقانه ی شدیدی نسبت به ایلیا نداشت اما از تنها ماندن با او که یک مرد نسبتا غریبه بود، نمی ترسید! نگاهش با نگاه ملتهب چشمان ایلیا گره خورد و آن احساس شرم و خجالتی که طی زمانی بسیار طولانی بر وجود زن ها حاکم شده بود، سرتا پای رویا را هم در بر گرفت به همین علت خیلی سریع نگاهش را از چشمان بیمار و تبدار ایلیا دزدید و با حالتی دستپاچه به او گفت:

_ شاید اولش حس خوبی بهتون دست نده و اذیت بشین اما چاره ای نیست باید پاهاتون رو توی آب این لگن فرو کنید.

_ وقتی تو اینجا باشی و تا این حد به من نزدیک، انجام هیچ کاری برام سخت نیست رویا. چی می شد اگه...

_ تا شما این جا نشستی من یه سر و سامونی به وضعیت آشپزخونه بدم، معلومه خیلی وقته مرتبش نکردین هر چی نگاه کردم و گشتم، نتونستم داروهاتونو پیدا کنم!

_ دستت درد نکنه، نمی خواد خودتو اذیت کنی. یه خانومی هست که هفته ای یه بار سر می زنه و همه جا رو تمیز می کنه، نمی دونم چرا این هفته نیومده! اما می دونی رویا، کار با این حرفا درست بشو نیست، خونه تا "زن خونه" نداشته باشه، سر و سامون نمی گیره، درست نمی گم؟

_ کاش سر راه چند تا سوپ آماده خریده بودم ایلیا خان. من خیلی فرصت ندارم و ساعت دو باید برم مهد دنبال امیر کوچولو پس با اجازه می رم که هم یه غذایی براتون اماده کنم هم یه کم خونه رو مرتب کنم اگه چیزی لازم داشتین با صدای بلند صدام کنید.

وقتی رویا کاسه ی سوپ خوشرنگ و گرم را به دست ایلیا که تبش به مراتب پایین تر آمده بود داد و با خیال راحت از خانه ی مرتب و تمیز او خارج شد، بیشتر از چهار ساعت بود که حتی برای یک لحظه ی کوتاه هم به امیرسالار فکر نکرده بود!


نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠| ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی