نوشته های من

 

پس از به اتش کشیده شدن انبار شرکت و زنگ خوردن تلفن امیرسالار در آن نیمه شب کذایی و تلخ، نسبت به زنگ تلفن و موبایل حساس شده و به محض این که در ساعاتی غیر متعارف صدای زنگ موبایل یا تلفنی بلند می شد، قلب ترمه در سینه ناسازگاری می کرد و با سرعتی چند برابر می طپید. آن روز صبح هم با آنکه هوا کاملا روشن شده بود ولی با زنگ خوردن موبایلش همان نگرانی آزار دهنده به سراغش آمد. با ان که خودش را با سرعت به گوشی رساند اما تماس خیلی زود قطع شد. شماره ناشناس بود و ترمه هر چه به ذهنش فشار آورد آن را نشناخت حتی به پیشنهاد امیرسالار به همان شماره زنگ زد ولی در نهایت ناباوری گوشی خاموش بود! تمام آن روز ذهن مغشوش درگیر تماس بی موقع و تقریبا عجیبی بود که صبح زود همان روز داشت تا اینکه بالاخره نزدیکی های غروب وقتی که ترمه کم کم آن تماس را به فراموشی می سپرد دوباره همان شماره ی ناشناس با او تماس گرفت و نگرانی را در قلب او زنده کرد. با آن که پدربزرگ و بدری خانم در چند قدمی او نشسته بودند اما ترمه از پاسخگویی به این شماره می ترسید!

_بله... بفرمایید... الو؟

_ ............................

_ هیچ معلومه شما چی از جون من می خواین؟ اصلا معنی کارتون رو نمی فهمم... جواب ندین قطع می کنم پس لطفا یا حرف بزنید یا دیگه مزاحم نشین واگرنه...

_ قطع نکن آبجی، ماییم.

با آن که صدا و لحن صحبت یرای ترمه خیلی آشنا بود اما هیجان زیاد مانع از این شد که صاحب صدا را بشناسد.

_ شما؟!

_ آبجی خانوم ما که خودمونو معرفی کردیم. ماییم، دیبا... دیبا حسن زاده.

_ وااااااااااای عزیزم تویی؟ چرا پس حرف نمی زنی؟ صبح چرا قطع کردی؟

و بعد برای اینکه کنار پدربزرگ و مادر شوهرش با دیبا صحبت نکند در حالی که دستش را جلوی گوشی می گرفت با صدایی آرام رو به سالار خان گفت:

_ یکی از بچه های شهرستانیه دانشگاهه که از راه خیلی دور زنگ زده... با اجازه.

و سپس به سرعت از اتاق نشیمن خارج شده و به سمت سوئیت خودشان دوید.

_ خوبی دیبا جان؟ چه خبرا؟ نگفتی چرا صبح زنگ زدی قطع کردیا؟

_ من باهاس شوما رو ببینم، یه کار واجبی داریم ابجی.

_ منم دلم می خواد ببینمت عزیزم. دلم برات تنگ شده اتفاقا چند روز پیش سراغتو از بهادر گرفتم اما اونم...

_ کارم به اون آقا ربطی نداره آبجی، مربوط به...

_ الو؟ دیبا جان چرا ساکت شدی پس؟ کارت مربوط به کی یا چیه خانومی؟

_ مربوط به...

_ داری منو می ترسونیا! می شه جمله تو کامل کنی لطفا؟

_ کارمون مربوط به آقاتونه... ترمه خانوم، باید خیلی زود ببینیمتون.

_ خیره دیبا، چی شده؟!

_ بدیش اینجاس که خیر نیست ابجی. جون آقاتون در خطره.

_ چی؟ آقامون؟! جون امیر؟ اخه چرا؟ تو رو خدا درست حرف بزن ببینم چی می گی...

_ ما الان نمی تونیم خوب حرف بزنیم، دااشم خونه س... شوما فقط پس فردا نذار آقاتون از خونه بره بیرون. من فردا بازم تیلیف می زنم و باهات قرار می ذارم ابجی.

_ نذارم بره بیرون! ولی چرا؟

_ همین که گفتیم... یادت نره ها، اشتب کنی کارش تمومه...

مدتها از قطع شدن مکالمه آنهم توسط دیبا می گذشت اما ترمه هنوز حرفهای عجیبی که شنیده بود را باور نداشت. همه چیز شبیه به فیلم ها و سریال های تلوزیونی بود. تلفنی عجیب و مشکوک که خبر از نقشه ی یک قتل مخوف را می داد! با آن که باور کردنی نبود و تا حد بسیار زیادی به یک بازی و شوخی بچه گانه شباهت داشت اما ترمه مجبور بود که این ماجرای هر چند عجیب غریب را با شخص دیگری در میان بگذارد. ناخودآگاه از بین تمام اعضای خانواده به سراغ بهادر که تازه از شرکت بازگشته بود رفت.

_ خسته نباشی، نیم ساعت وقت داری بهادر جان؟

_ آره، چرا که نه؟ چیزی شده؟

_ اگه بگم نمی دونم، باور می کنی؟! به خدا خودمم نمی دونم چه خبر شده و چی می خوام بگم!

_ بیا اینجا بشین و اروم بهم بگو چی شده و چی می خوای بگی...

_ نیم ساعت پیش دیبا زنگ زد.

_ خب...

_ البته صبح زود هم یه بار زنگ زده بود.

_ پس چرا الان به من می گی؟

_ هول نشو، از تو هیچی نگفت.

_ خب چی گفت؟ چکار داشت پس؟

_ معلوم بود که اصلا حالت عادی نداره، خیلی هول هولکی بهم گفت که پس فردا نذارم امیر از خونه بره بیرون چرا که جونش در خطره! باور می کنی بهادر؟ یعنی باید حرفشو جدی بگیرم؟

_ واللا راستشو بخوای انقدر شوکه شدم که نمی دونم چی بگم اما چون تا حدی برادراشو می شناسم و می دونم که هر کاری ازشون برمیاد، فکر می کنم بهتره که حرفشو باور کنی و تذکرشو جدی بگیری.

_ ولی من نمی تونم و نمی خوام که باور کنم، مگه می شه؟ مگه اینجا سیسیله بهادر که به همین راحتی واسه جون یه شهروند عادی نقشه بکشن؟!

_ یعنی می خوای چکار کنی؟

_ خب معلومه، با این حرفایی که تو از برادرای دیبا می زنی همین الان به پلیس خبر می دم و ازشون کمک می خوام. من هیچوقت به هیچکس اجازه نمی دم که به عزیزترین موجود زندگیم کوچکترین اسیبی برسونه.

_ ولی...

_ ولی نداره بهادر، منو بفهم لطفا... این دفعه دیگه نمی تونم ساکت بشینم و به خاطر این که پای دیبا و خونواده ش در میونه هیچی نگم.

_ من هم به خدا همچین توقعی ندارم فقط بذار اول با خود امیرسالار در میون بذاریم، ببینیم نظرش چیه بعد اقدام قانونی بکنیم.

_خب اینکه کاری نداره، همین الان باهاش تماس می گیرم و می گم که بیاد خونه.

آن شب تا دیر وقت ترمه و همسرش همراه با بهادر و سالار خان بیدار بوده و پیرامون مشکل پیش امده صحبت و مشورت کردند. امیرسالار در ابتدا تمام این ماجرا را یک شوخی بی مزه می دانست که هیچ اعتقادی به صحت و سقم آن نداشت اما بعد از این که ترمه و بهادر به ناچار راجع به اتش سوزی انبار و دست داشتن برادران دیگر دیبا در آن توضیح دادند و اصرار زیاد سالار خان مبنی بر مطرح کردن این مسائل با پلیس، راضی شد که همان نیمه شب به کلانتری رفته و تمام ماجرا را بطور کامل برای مامورین پلیس تعریف کند.

_ با این که احتمال مزاحمت تلفنی هم وجود داره ما نمی تونیم از این ماجرا سرسری بگذریم و از طرفی هم نمی تونیم با تکیه بر یک تماس تلفنی و حرفای شما همه چی رو به پرونده ی اتش سوزی ربط بدیم ضمن اینکه اصلا قابل فهم نیست شما که الان از شناسایی مجرمین پرونده ی اتیش سوزی انبار حرف می زنید چرا قبلا سکوت کردین و به پیدا شدن سرنخ کمک نکردین؟! اصلا چرا این خانوم باید به شما چنین هشداری بدن؟ شما تا چه حد و از کجا برادرهای ایشون رو می شناسید؟ با شما چه دشمنی دارن؟

_ واللا جناب سروان، الان هم پسر عموم این مسئله رو عنوان کرد و من روحم از این جریانات با خبر نبود. راستشو بخواین برای این که پای خواهر اونا به این مسائل باز نشه و مشکلی براش پیش نیاد تا الان سکوت کردن و چیزی نگفتن.

_ ولی گویا ایشون خودشون پاشون رو به این قضیه باز کردن و با تلفنی که زدن قصد کمک دارن. شما تا چه حدی به این خانوم اعتماد دارین و مطمئنید که فردا مجددا تماس می گیرن؟

_ من اصلا نمی شناسمش اما خودش به خانومم گفته فردا در اولین فرصتی که براش پیش بیاد تماس می گیره تا قرار یه ملاقات حضوری رو بذاره.

_ پس باید در اولین مرحله تلفن منزل و همراه همسرتون رو کنترل کنیم و مکالمات رو ضبط کنیم.

_ هر کاری که صلاح می دونید بکنید. به نظرتون من این هشدارو جدی بگیرم و پس فردا از خونه خارج نشم جناب سروان؟

_ اجازه بدین فعلا منتظر تماس بعدی این خانوم باشیم بعدش با هم تصمیم می گیریم.

_ و اگه زنگ نزد؟

_ به هر حال احتیاط شرط عقله، پیشنهاد من اینه که اگر هم کار واجبی پیش اومد و لازم شد که از خونه بیرون برین، ماموران مخفی ما همراهتون باشن تا خدای نخواسته مشکلی پیش نیاد. خدا رو چه دیدین؟ شاید همین ماجرا کمک کرد که به سرمنشاء جرم برسیم در ضمن من باید بطور مستقیم با پسر عموی شما صحبت کنم و جریان کامل شناسایی اون دو نفرو از زبون خودش بشنوم.

_ حتما جناب سروان، هر چی که شما بفرمایید.

صبح روز بعد ماموران نیروی انتظامی در منزل سالار خان حضور یافته و ضمن صحبت با بهادر و ترمه منتظر تماس تلفنی دیبا ماندند البته دیبا هم ان ها را خیلی منتظر نگذاشت و حوالی ساعت 11 صبح تماس گرفت.

_ سلام آبجی، شناختی؟ ماییم...

_ آره دیبا جون، دیشب شماره تو ذخیره کردم... به خدا از دیشب تا حالا از نگرانی دارم خفه می شم، حالا بهم می گی چه خبره و چی شده؟ چرا دیشب اون جوری گفتی؟ منو خیلی ترسوندی خانومی.

_ به ارواح خاک آقامون راست گفتیم ابجی، واسه شوهر شوما نقشه کشیدن. ما با گوشای خودمون شنفتیم اولش نمی خواستیم فضولی کنیم اما بعدش این دل لامصب آروم نگرفت و ...

_آخه چرا دیبا؟ مگه امیرسالار چکار کرده؟ برادرای تو چه دشمنی با همسر من دارن و اصلا از کجا می شناسنش؟!

_ شوما الان کوجایین خانوم؟ خونه؟

_ آره چطور مگه؟

_ می تونی بیای بیرون؟ پارک خزانه میای؟

_ آره چرا که نه؟

_ بلدی اونجا رو؟

_ یه آژانس می گیرم و میام.

_ پس یه ساعت دیگه اونجا منتظریم هر موقع رسیدی یه تیلیف به موبایل ما بزن...

_ باشه تو فقط گوشیتو خاموش نکنی دوباره.

_ نه بابا، مگه دیوونه ایم؟ شوما هم باهاس قول بدی که تنهایی بیای و ...

_ قول می دم، خیالت راحت... تا کمتر از یه ساعت دیگه می بینمت.

بعد از قطع شدن مکالمه ترمه با لحنی ملتمس رو به امیر و ماموران پلیس گفت:

_ تو رو خدا بذارین تنهایی برم ببینم چه خبره. کاملا معلومه که دیبا قصد کمک داره، من اصلا دلم نمی خواد مثل یه مجرم باهاش برخورد شه و احساس کنه از صداقتش سوء استفاده کردیم...

_ شما تا چه حدی می شناسینش؟ از کجا می دونید که این کار هم جزئی از نقشه ی برادراش نیست؟ ما یکی از مامورای خودمونو به عنوان راننده ی تاکسی سرویس با شما می فرستیم و خودمون هم بطور نامحسوس همراهتون هستیم تا اگه لازم شد، اقدام کنیم فقط شما باید خیلی دقت کنید و هر آنچه لازمه بدونیم رو از ایشون بپرسین و در بیارین.

_ من تمام سعیمو می کنم اما شما هم فراموش نکنید که حساب دیبا از برادرای مجرمش جداست و حتی اگر بقول خودتون این تماس هم یه نقشه باشه، دیبا تحت فشار و زور برادراش مجبور به انجام چنین کاری شده...

_ شما خیالتون راحت، تا جایی که ما هم احساس شما رو داشته باشیم و خلافش بهمون ثابت نشه کاری با این خانوم نداریم. امیدواریم که ایشون بتونن ما رو به یه سرنخ برسونن...

وقتی ترمه وارد پارک بزرگ خزانه که در ان ساعت از روز خلوت و ساکت هم به نظر می رسید شد، بیشتر از یکربع ساعت بود که دیبا انتظارش را می کشید و به محض دیدن او با شتاب به سراغش رفت...

_ سلام ابجی. چقدر طول کشید! مگه پیاده اومدی شوما؟

_ سلام عزیزم، شرمنده تا آژانس اومد و خودمو رسوندم طول کشید... ماشالله هزار ماشالله هر دفعه که می بینمت قشنگتر و خواستنی تر از قبلی...

_ ای بابا، بقول ننه بزرگمون، شانس ادم باید قشنگ باشه که مال ما زشت زشته ابجی ترمه. ما خیلی نمی تونیم بمونیم، می ترسیم دااشامون بفهمن اومدیم اینجا پیش شوما و بدبختمون کنن...

_ باشه دیبا جون، پس لطفا خیلی زود و کامل به من بگو منظورت از تلفن دیروز و امروزت چی بوده؟ چرا داداشات باید شوهر منو بزنن یا تهدید کنن؟!

_ واللا آبجی، تا اونجا که ما ملتفت شدیم، چند وقتیه که دارن واسه یه کله گنده کار می کنن. اولش هر چهارتاشون براش کار می کردن اما الان که دوتاشون افتادن زندان، دوتای دیگه با همون مرتیکه کار می کنن و هر چی بهشون بگه نه نمی گن، اونم خوب سبیلاشونو چرب نیگه می داره.

_ یعنی منظورت اینه که همون اقای کله گنده بهشون گفته امیرسالارو بکشن؟ اما اخه چرا؟ اون کیه؟ چه دشمنی با شوهر من داره؟ تو اسمشو نمی دونی؟

_ چرا، توی حرف و گپاشون شنفتم اسم طرفو... بهش می گن "تولایی"...

به محض خارج شدن اسم "تولایی" از دهان دیبا همه ی دنیا روی سر ترمه خراب شد! دیگر متوجه ادامه ی صحبتهای دیبا نبود و خاطرات روزهای سختی که همراه ایدین در دبی گذرانده و نهایتا کشته شدن ایدین تولایی به دست خودش، مقابل چشمانش ظاهر شد و رژه رفت...

_ چی شد ابجی؟! چرا یهو اینجوری شدی؟ دلت آشوبه؟ یه انگشت کنی توی حلقت حله ها...

_ نه دیبا جون لازم نیست. یه دفعه یاد یه خاطراتی افتادم که حالمو خراب کرد و با هزار بار انگشت زدن هم دفع نمی شن... یعنی منظورت اینه که همون اقای تولایی به برادرات پول داده که امیرسالارو بزنن؟

_ آره آبجی اما ما دلیلشو نمی دونیم چیه...

_ خودم می دونم.

_ مگه شوما اون مرتیکه ی زورگو رو می شناسین؟

_ اره دیبا جون، اون یکی از رقبای قدیمی پدر بزرگه که داستانای زیادی تا حالا باهاش داشتیم... تو با این کارت حسن نیتتو به من ثابت کردی اما دیبا می شه به یه سوال دیگه هم جواب بدی؟

_ اگه جوابشو بدونیم حتما می گیم آبجی...

_ گفتی چهار تا برادرت از قبل واسه تولایی کار می کردن تا وقتی که دو تاشون افتادن زندان، درسته؟

_ خب اره...

_ چی شد که زندانی شدن؟ جریان به آتیش زدن انبارهای شرکت ما برنمی گرده دیبا؟

_ چرا ابجی، مال همونه...

_ پس اون جریان هم زیر سر تولایی بود، نه؟

_ اره آبجی...

_ دیبا یه چیزی می خوام بگم، یعنی در واقع یه خواهشی می خوام بکنم که واسه پذیرفتنش هیچ اجباری نداری اما اگه بپذیری بزرگترین لطفو در حق من و خانواده م کردی...

_ خب بگو آبجی، اگه کاری از ما ساخته باشه نه نمی گیم...

_ می دونم توقع خیلی زیادیه و انجامش برات خیلی سخته اما اگه لازم بشه حاضر می شی پیش پلیس شهادت بدی یا اینکه بخاطر برادرات...

_ ما دیگه از دست برادرامون عاجزیم ابجی، چقدر کتک بخوریم و حرف زور بشنویم و به فرمایش اقایون زیر بار کار خلاف بریم؟ اما جرات شهادت دادن رو هم نداریم، اصلا به بعدش فک کردی که چه بلایی سر ما میارن؟ به خدا تیکه بزرگمون گوشمون می شه...

_ اگه من از طرف خودمو پدربزرگ قول حمایت بهت بدم چی؟ حرفمو باور می کنی؟

_ خب آره اما...

_ اما چی؟

_ بهار خانوم چی ابجی؟ اونو که می دونی چقدر از ما شاکیه و بدش میاد...

_ اولا که این جریان به بهار ربطی نداره، ثانیا بهار باید از خداش باشه که تو اینجوری به خانواده ش کمک می کنی...

_ پس یادتون باشه که این جریان ربطی به آق بهادر نداره ها، ما واسه خاطر شوماس که می خوایم این کارو بکنیم...

_ تو خیلی ماهی دیبا، من عاشقتم بخدا... امیدوارم هر چه زودتر با هم جاری بشیم.

سرخی شرم، زیبایی گونه ها و صورت خوش فرم دیبا را بیشتر از همیشه به رخ کشید. 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠| ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی