نوشته های من

 

رویا بدون هیچ فکر یا تصمیم قبلی با امیرسالار در همان رستورانی که همیشه دیدار داشتند، قرار گذاشته و جالب این بود که ایلیا هنوز از زمان و محل ملاقاتشان خبر نداشت! به همین علت رویا بعد از اطمینان از اینکه حتما امیرسالار، او و ایلیا را با هم خواهد دید به دفتر بازگشت و رو به ایلیا گفت:

_  جناب لطیفی، من همین الان با خواهر بزرگترم صحبت کردم و اجازه گرفتم که ساعت 8:30 امشب، همدیگه رو تو رستوران یاس، خیابون ولی عصر روبروی پارک ملت ببینیم. از نظر شما زمان و مکانش خوبه؟ لطفا بی رودربایستی بگین.

_ خوب که چه عرض کنم، عالیه. من واقعا بخاطر این ملاقات خوشحال و ذوق زده م...

_ شما لطف دارین پس انشالله امشب همدیگه رو می بینیم فقط باید عرض کنم که من خیلی روی وقت و خوش قولی حساسم، لطف کنید منو منتظر نذارین و سر موقع تشریف بیارین.

_ خیالتون راحت. من امکان داره که زودتر از موعد مقرر اونجا باشم اما دیرتر محاله. بی صبرانه منتظر رسیدن ساعت هشت و نیم می مونم.

_ پس بهتره فعلا به کارمون برسیم.

 

همه چیز همان طور که رویا می خواست پیشرفته بود. با ایلیا ساعت 8:30 قرار گذاشته در صورتی که از امیر خواهش کرده بود 8:45 رستوران باشد اگر ایلیا هم به خوش قولی امیر سالار بود، شک نداشت که آن دونفر همدیگر را ملاقات خواهند کرد و بیش از حد به تحریک حس حسادت امیر امیدوار و راضی بود.

به محض تعطیل شدن شرکت، رویا به سرعت خودش را به مهد کودک امیر کوچولو رساند و از مسئولین آنجا خواهش کرد تا آن روز امیر را چند ساعتی بیشتر در مهد نگهدارند. برای رسیدن به مقصودش نیاز به چند ساعت وقت آزاد داشت به همین علت بعد از مطمئن شدن از پسرش برای خرید مانتو شلوار جدید و دیگر مایحتاجش راهی بوتیک هایی که همیشه از آنها خرید می کرد، شد. با وسواسی بیشتر از همیشه لباس و کیف و کفش مورد نظرش را انتخاب و خریداری کرد و بعد از آن به سالن آرایشگاهش رفت. قصد ایجاد تغییری اساسی و کلی داشت، باید کاری می کرد که بیشتر از همیشه به چشم امیرسالار بیاید و زنده کردن حس حسادت در او، بهترین و موثرترین راهی بود که به ذهنش می رسید... همیشه از رنگ روشن و براق موهای لخت و بلندش راضی بود اما برای عوض شدن تیپش، اولین راهی که به ذهنش رسید، عوض کردن رنگ موهایش به شکلی محسوس بود به همین خاطر از آرایشگرش خواست تا برای اولین بار موهایش را مشکی پرکلاغی کند! شک نداشت سایه ای که رنگ مشکی سورمه ای بر روی پوست روشن صورتش ایجاد می کند، بیشتر از هر وقت دیگر زیبایی هایش را به رخ خواهد کشید... رنگ موی جدید و آرایش کامل اما به ظاهر ملایمش به حدی او را عوض کرد که وقتی برای بردن امیر کوچولو به مهد رفت تعجب و تحیر در چهره ی مربیان مهد به وضوح دیده می شد حتی پسر کوچکش بعد از دیدن او با لبخندی نمکین گفت:

_ مامانی چقدر قشنگ شدی، موهاتو چه جوری مثل موهای خاله ترمه کردی؟!

اشاره ی بی غرض و ناخودآگاه فرزندش، رویا را به فکر فرو برد. آیا واقعا قصد مقابله یا مقایسه شدن با ترمه را داشت؟ هرگز! همیشه خودش را به مراتب زیباتر و بالاتر از ترمه می دانست و در خلوت و تنهاییش به خود یادآوری می کرد که انتخاب اول امیرسالار بوده و شوهرش  ترمه را بعد از، به ظاهر گم شدن او به زور و اجبار برگزیده است ولی همیشه در پایان جنگ و جدل با خودش، صادقانه به این نتیجه می رسید که ترمه به شدت از او موفق تر بوده و این اعتراف تلخ غیر قابل کتمان و آزار دهنده بود.

هر چه به ساعت ملاقات نزدیک تر می شد، اضطراب و هیجانش هم افزایش می یافت. خودش به خوبی می دانست که این دلشوره و نگرانی به هیچوجه مربوط به دیدار با ایلیا لطیفی، همکار جدیدش نمی باشد بلکه بیشتر از همیشه نگران و از طرفی مشتاق دیدن امیر سالار و چگونگی عکس العمل او پس از دیدن ایلیاست. یعنی بعد از دیدن او وایلیا در کنار هم و در یک ملاقات خصوصی چه حس و حالی پیدا می کرد و چه واکنشی نشان می داد؟ آیا از او عصبانی و دلخور یا بقولی غیرتی می شد؟ یا بدون توجه و بی اهمیت به راحتی از کنار این مسئله عبور می کرد و اصلا به روی خودش نمی آورد؟

البته این قرار ملاقات از جهات دیگر هم می توانست برای رویا مهم و ارزشمند باشد... به احتمال قوی ایلیا با دیدن پسر کوچک او و پی بردن به این مسئله که قبلا ازدواج کرده و حتی یک فرزند هم دارد، نسبت به او سرد شده و دست از رفتار عاشقانه ای که پیش گرفته بود، برمی داشت خصوصا که با آمدن امیرسالار و بردن بچه، پدر فرزند او را هم می شناخت و با آگاهی بر اینکه رویا قبلا همسر رئیس فعلیش بوده است، تصمیم جدیدی می گرفت و برای حفظ موقعیت کاریش از رویا دوری می کرد.

وقتی که بالاخره رویا در خیابان شلوغ ولی عصر جای پارک پیدا کرد و خودش را یه رستوران رساند، حدود پنج دقیقه از زمانی که برای ملاقات تعیین کرده، گذشته بود. همان طور که بعلت بغل کردن امیر کوچولو نفس نفس می زد، او را روی یکی از صندلی های کنار میزشان نشاند و رو به ایلیا که به محض وارد شدن آنها در جا ایستاده بود، گفت:

_ واقعا شرمنده... با این که همیشه خودم از بدقولی بدم میاد اما امشب این کارو انجام دادم! به خدا ناخواسته بود، جای پارک گیرم نمی اومد، بیشتر از ده دقیقه گشتم تا پارک کردم. بعدشم کلی بچه به بغل دویدم تا رسیدم. بازم شرمنده، معذرت می خوام.

_ این چه حرفیه خانوم؟! من خودمم به سختی پارک کردم. الانم بهتره به جای این حرفا و تعارفات، بنشینید تا خستگی تون در بیاد... اصلا برای چی این امیر خان خوش تیپ رو بغل کردین؟ ماشالله واسه خودش مردی شده دیگه، گمونم می تونه راه بیاد، درست نمی گم؟

رویا انچه می شنید را باور نداشت! ایلیا طوری در مورد فرزند او صحبت می کرد که گویا از بدو تولد او را دیده و می شناخته!

_ بله، حق با شماست. امیر کوچولوی ما می تونه بخوبی راه بره اما از اونجایی که پدرش عادتش داده، منم مجبور می شم بغلش کنم.

_ باید اعتراف کنم که کمتر چنین شباهتی رو بین پدر و پسر دیدم! پسر گل و دوست داشتنی شما و جناب والا  هیچ تفاوتی با هم ندارن و دقیقا بیانگر همون جریان کپی برابر اصل هستن!!! منکه واقعا از این همه شباهت حیرتزده م!

جملات آخر ایلیا تعجب رویا را چندین برابر کرد. جریان به آن شکلی که او آرزو داشت پیش نمی رفت. ایلیا بخوبی از همه ی آنچه رویا گمان می کرد رازی مخفیانه است با خبر بود و هیچ تعجبی از اینکه رویا صاحب پسری از رئیس شرکتشان است، نکرد!

_ ببخشید جناب لطیفی...

_ میشه انقدر با من رسمی نباشین؟ خواهش می کنم... لطفا منو ایلیا صدا بزنید، بذارین معذب نباشم.

_ چشم، ببخشید ایلیا خان، می شه بدونم شما این اطلاعات دقیقو راجع به امیر و پدرش از کجا بدست آوردین؟

_ خواهش می کنم. اگه حمل بر جسارت و فضولی نمی کنید، باید بگم از اون جا که ارادت خاصی نسبت به شما پیدا کردم، کمی با علی عزیز -همسر بهار خانوم والا منظورمه- راجع به شما حرف زدم و ایشون...

_ لازم نیست ادامه بدین. خودم می تونم بقیه شو حدس بزنم.

_ شما بخاطر این کارم از دست من عصبانی شدین؟ خواهش می کنم بی تعارف و صادقانه جوابمو بدین.

_ نه؛ اصلا. فقط کمی تعجب کردم.

همان طور که رویا و ایلیا گرم صحبت و حرف زدن بودند، امیرسالار به همراه ترمه وارد رستوران شد و قبل از هر کسی امیر کوچولو متوجه ورود پدرش شد و با لحن کودکانه و شیرینش با وجدی وصف نشدنی پدرش را با صدایی بلند صدا زد.

_ بابایی جونم، دوستت دارم... مامی، بابا و خاله ترمه اومدن!

با توجه به عکس المل امیر، مادرش و ایلیا ناخودآگاه به سمتی که پسر کوچولو اشاره می کرد، برگشتند و رویا با دیدن ترمه کلی جا خورد! هرگز گمان نمی کرد که امیر سالار به همراه همسرش برای بردن فرزند او بیاید.

_ سلام به همگی. دیر که نرسیدم رویا جان؟ قرار بود 8:45 بیام که اومدم...

خوب هستین؟ شما چطورین ایلیا خان؟ پسر خوردنی و خوش تیپ من چطوره؟ بدو بیا بغل بابا ببینم پدر سوخته.

_ نه، به موقع اومدی... شما خوبین ترمه جان؟ مزاحم شما هم شدیم. به خدا من نمی خواستم به زحمت بیفتین.

_ ممنون، خوبم من... این چه حرفیه؟ چه زحمتی؟ من و امیرسالار می خواستیم بریم خرید، گفتیم بیایم امیر کوچولومونم با خودمون ببریم. این که زحمت نیست، لطف و رحمته به خدا.

ایلیا که تا آن موقع ساکت مانده و به تعارفات بقیه گوش می داد، وارد بحث شد و با ادب فراوان از ترمه خواست تا بنشیند.

_ خیلی خوش اومدین، خوشحالمون کردین. حالا چرا نمی شینید خانوم والا؟

_ ممنون، لطف دارین ولی همونطور که گفتم باید زودتر بریم که به خریدامون برسیم اما قبل از رفتن از رویا جون می خوام که اگه حمل بر پررویی نمی شه، شما رو بهمون معرفی کنن.

قبل از اینکه رویا دهان باز کند، امیر سالار در حالی که رو به ایلیا داشت با لبخند گفت:

_ ایشون جناب لطیفی هستن، ایلیا خان لطیفی. از دوستان گل علی عزیز و همکاران و کارمندای خوب ما... مدتیه که در دفتر رویا جان با ایشون همکاری می کنن و انشالله که این همکاری ختم به خیر می شه...

جملات معنی دار امیر سالار، رویا را بیشتر از قبل، غرق تعجب و ناباوری کرد! آن شب چه خبر بود؟ چرا هیچکدام از حدسیات و احتمالات او به شکلی که دوست داشت، پیش نرفته و انجام نمی شد؟ امیر بدون ذره ای توجه به ظاهر تغییر یافته ی او و حتی اندکی حسادت، ایلیا را به همسرش معرفی کرده و با گوشه و کنایه به نوعی او را به رویا ربط داده و از عاقبتی خیر حرف زده بود! یعنی واقعا تا این حد نسبت به او و آینده اش بی تفاوت بود؟

تمام آن شب، حتی زمانی که ایلیا با شور و عشق از تغییر محسوس و فوق العاده ی او گفته بود، فکر رویا مشغول و درگیر جای دیگری بود! چقدر نقشه کشیده و چه حساب هایی که نکرده بود. حتی یک درصد هم گمان نمی کرد که جریانات به آن شکل مسخره پیش برود! تمامی عقلش با همه ی احساسش درگیر شده و او را آزار می داد. دیگر راهی به جز دل کندن باقی نمانده بود. باید امیرسالار را به حال خود و خانواده اش رها می کرد و برای خودش و اینده اش به فکر یک تکیه گاه دیگر می بود و ایلیا لطیفی گزینه ی خوب و مناسبی به نظر می رسید.

 

بحث بین امیر سالار و ترمه هم بعد از تحویل گرفتن امیر کوچولو و تنها شدن در اتومبیل، به رویا و ایلیا لطیفی مربوط می شد. ترمه با شوق و ذوقی باور نکردنی رو به امیرسالار گفت:

_ یعنی ممکنه با هم ازدواج کنن؟ خدایی چقدر هم به هم می اومدن، نه امیر؟

_ آره، به هم میان. می دونی ترمه، اگه رویا با یه ادم خوب ازدواج کنه خیال منم راحت می شه. علی که خیلی از این آقا تعریف می کرد و می گفت جزء بهتریناس و اینکه چشمش رویا رو گرفته خوش شانسی این خانومو نشون می ده. انشالله که همینطور باشه فقط یه چیزی می خوام بگم اما پیش تو روم نمی شه...

_ چیه؟ حسودیت می شه؟ غیرتی شدی؟

امیر سالار همانطور که از اینه به پسر کوچکش که در صندلی عقب سرگرم با اسباب بازی اش بود، نگاه می کرد با صدایی آرام و لحنی غمگین گفت:

_ آره اما نه به اون شکلی که تو فکر می کنی. اگه امیر من بعد از ازدواج مادرش بخواد به کس دیگه ای به جز من بگه "بابا" من از غصه و ناراحتی دق می کنم... اصلا قبل از ازدواج رویا این حرفو بهش می زنمو حسابی باهاش شرط می کنم. بچه ی من فقط مال منه و فقط هم باید به خودم بگه بابا.

_ بچه نشو و هیچوقت هم این حرفو نزن و این شرطو نذار... اینکه بچه ت به کی بگه بابا فقط به خودش و تو مربوطه نه هیچ کس دیگه... درسته خیلی کوچیکه ولی حاضرم قسم بخورم که خیلی می فهمه و با همون ذهن لطیف و قلب پاک بچه گانه ش خوب فهمیده و درک کرده که تو باباشی...

_ اینو جدی می گی؟

_ معلومه که جدی می گم، شوخیم چیه؟! بعدشم، حتی اگه رویا زن خوش تیپ ترین مدل دنیا هم بشه، امیر کوچولو انقدر می فهمه که هیچ کس به پای بابای جذاب و بی نظیر خودش نمی رسه. پس اصلا نگران نباش و بذار رویا با خیال راحت به زندگیش برسه و آینده شو بسازه.

_ ذووووق می کنیم... آب مـــــــــی شویم.

 

پ.ن: از همه ی دوستای گلم بخاطر فاصله ی زیادی که بین دو قسمت ترمه افتاد، معذرت می خوام قول زنونه می دم دیگه تکرار نشه...

نوشته شده در شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠| ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی