نوشته های من

 

برف بود
آسمان نه ؛ دل بی تابم ... بی تاب ...
یخ زده بود
زمین نه ؛ نگاه دیروز تر هایم
زمهریر دویده بود
نه به آسمان ؛ به بغضم ... بغض کالم
و با تمام این محدودیت های سرمه ای که قلب ترک خورده ام داشت
مهری دوید به ترک هایم
وقتی که نشسته بود حضور کمرنگم
روی تکه سنگی که همزبان این روزهای دلم بود
دور دست چشمان ترم را می نواخت
سکوت برایم ترانه می ساخت
انگار همه دست به دست هم داده بودند
تا غصه های پر رنگ نگران کننده ی مرا در نیلگون رها کنند
تا خود خود خدا هم بداند
شاید که اشکی

 ...
دستم گره خورد به دستان دو شاخه گل
گل های همیشه بهاری ...
بهار ...
و حالا اینقدر خوشبختم که خودم را خدا می دانم
حالا این کفر است یا نه نمی دانم
ولی من عاشقم
و دستانم بوی عشق می دهد
کنار سایه های آبی کم رنگ و پر رنگ شما
باشید بر وزن بی تابم

تا سایه تان سرم را خنک کند از....
تولدتان مبارک

 

 

دقایق و ساعت ها به سختی می گذشتند. عذاب وجدان هر لحظه بیشتر از قبل روح و جان بهادر را می آزرد. متهمین با اینکه در حین ارتکاب جرم دستگیر شده بودند، هیچ اعترافی نکرده یا پرده از هیچ رازی بر نداشته بودند و همین مسئله باعث شد که بهادر مشکوک تر از قبل به این موضوع بیندیشد. یعنی برادران دیبا به علت پی بردن به علاقه ای که بین او و خواهرشان بوجود آمده بود و بودن رابطه ای بسیار ساده و کوتاه مدت دست به این کار زده بودند؟! چنان چه دلیل آن ها برای به آتش کشیدن انبار کارخانه، چنین مسئله ای بود پس برقرار کردن ارتباطی دوباره و مطرح کردن این موضوع با دیبا، می توانست عواقبی به مراتب جدی تر و خطرناک تر به همراه داشته باشد. دیبا به جز آن دو برادری که به جرم آتش زدن انبار کارخانه ی والا در زندان بودند، برادر های دیگری هم داشت و بهادر به خوبی می دانست که انجام هیچ کاری از آن ها بعید نیست.

در بین دو راهی سخت و عذاب آوری قرار گرفته بود. آیا می بایست ساکت می ماند و مثل یک تماشاچی غریبه فقط نگاه می کرد یا مثل دفعات قبل به یکی از اعضای خانواده اعتماد کرده و راز بزرگی که در سینه داشت را فاش می کرد؟

در اولین قدم و پس از چند روز فکر تصمیم گرفت که موضوع برادران دیبا را با شوهر خواهرش "علی مقدم" در میان بگذارد اما ترس از این که به واسطه ی شغل علی، این مسئله به روزنامه ها و مجلات درز پیدا کند و برای دیبا مشکل ساز شود او را از این تصمیم منصرف کرد و باز هم مثل همیشه تنها راه نجاتی که به ذهنش رسید، صحبت با "ترمه " بود.

قطعا ترمه این بار هم می توانست با صبر و حوصله به حرف های او گوش کرده و پس از آن با درایت کافی یک راه حل مناسب پیدا کند. با این که به خوبی به اخلاق ترمه آشنایی داشت اما باز هم مطرح کردن چنین مسئله ای و اعتراف کردن به پنهان نمودن چنین سرنخی مهم، برای بهادر کار آسانی نبود.

وقتی بهادر بر روی یکی از نیمکت های سفید و بلند باغ خانه، کنار ترمه نشست به حدی مضطرب و دست پاچه بود که ترمه در اولین نگاه متوجه رفتار غیر معمول و نگرانی او شد!

_ خوبی بهادر؟! چیزی که نشده؟

_ نه! چرا یه دفعه این فکرو کردی؟

_ آخه رنگ و روت بدجور پریده!

_ نه بابا چیزی نیست... این دخمل خانوم خوشگلتو می دی بغل من؟

_ خیلی دلم می خواد این کارو کنم اما دستات انقدر می لرزه که راستشو بخوای می ترسم بچه رو بدم بغلت! بهتر نیست با من رو راست باشی و راحت حرفتو بگی؟ تا جایی که یادمه با من رودروایسی نداشتی...

_ من نمی دونم چکار کردم یا کجای رفتارم عجیب غریب بوده که تو این طوری فکر می کنی؟

_ آینه که این جا ندارم بدم دستت تا خودتو ببینی اما صداتو که می شنوی؟ انقدر لحنت مضطرب و تن صدات پایینه که به زحمت متوجه حرفات می شم! بهادر تو رو خدا تا منو از این بیشتر نترسوندی و نگران نکردی بگو چی شده؟ واسه کسی اتفاقی افتاده؟

_ اتفاق که نمی شه گفت اما...

_ اما چی بهادر؟

_ هیچی ترمه، فراموش کن... من باید تا بیشتر از این دیرم نشده برم شرکت.

_ صبر کن بهادر... واسه دیبا اتفاقی افتاده؟ دوباره دیدیش؟

_ نه. حدسا و حرفای عجیب و غریبی می زنیا! چرا یه دفعه به دیبا فکر کردی؟

_ نمی دونم اما حس می کنم تو اصلا حالت خوب نیست و سرحال نیستی. بهتره هر چه زودتر حرفی که می خواستی بزنی رو بگی و هم خودتو سبک کنی، هم منو از نگرانی در بیاری... بگو بهادر، من تا آخرش گوش می کنم...

_ آخه نمی دونم چی بگم یا اصلا چه جوری بگم. چون خودمم از صحت حرفایی که می خوام بزنم مطمئن نیستم.

_ خب اینکه عیبی نداره، بگو تا با هم راجع بهش بحث کنیم، شاید هم به یه نتیجه ی مثبت برسیم و تو از این حالت دربیای.

_ آتیش سوزی انبار کارخونه ی نساجی رو یادته؟

_ خب معلومه، چطور مگه؟

_ اون دو نفری هم که اون جا دستگیر شدن رو به خاطر میاری؟

_ ندیدمشون که، اما یادمه که نگهبانا دو نفرو همون موقع دستگیر کرده بودن.

_ اون دو نفر برادرای دیبا بودن ترمه!

_ مطمئنی یا این همون خبریه که از صحت و سقمش مطمئن نیستی؟

_ یه جورایی می شه گفت که مطمئنم. من حتی یکیشون رو همونجا که دیدم شناختم.

_ منو ببخش اما اصلا نمی فهممت! اگه تا این حد مطمئنی پس چرا تا حالا ساکت موندی و هیچی به امیر سالار یا پلیس نگفتی؟!

_ به نظرت برای مامورین پلیس فرق می کنه که اونا برادر کی هستن؟ راستی راستی فکر می کنی دادن این اطلاعات واجب بود؟

_ خب اگه نبود پس چرا الان ناراحتی و عذاب وجدان آزارت می ده؟

_ واسه اینکه می ترسم دوستی هر چند ساده و کوتاه من با خواهرشون، انگیزه ی انجام چنین کاری شده باشه.

_ بچه نشو بهادر! ماجرای عشق و علاقه ی شما به چند ماه قبل بر می گرده، بعدشم اصلا اونا چه جوری از این ماجرا با خبر شدن؟ عقلت کجا رفته؟ مگه دیبا دیوانه س که بیاد یه همچین اعترافی کنه و خودش رو زیر سوال ببره و تو رو توی درد سر بندازه؟!

_ پس آخه چرا این کارو کردن؟ از اون روز تا حالا بارها اینو از خودم پرسیدم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

_ من تا قبل از امروز و زدن این حرفا از جانب تو هم شک نداشتم که اون دو نفر مزد بگیر یه شخص سومی هستن و الان با این اعتراف تو خیلی مطمئن تر از قبل، نظرم اینه که یه نفر دیگه پشت این جریانه اما کی، نمی دونم.

_ تو فکر می کنی اگه این جریانو با دیبا مطرح کنیم، بتونه کمکمون کنه؟

_ بعید نیست. بالاخره یکی از اعضای اون خونواده س و خیلی احتمال داره که از سَر و سِر برادراش با خبر باشه.

_ پس به نظر تو صلاحه که بریم سراغ دیبا.

_ ای کلک! این جوری می خوای از من مجوز ملاقات دوباره ی دیبا رو بگیری؟

_ نه بابا، چرا شایعه سازی می کنی؟ اگر هم قرار باشه کسی سراغش بره، اون خودتی نه من... اینجوری هم نگام نکن، به خدا راست می گم.

_ ای بدجنس، حالا تازه دارم می فهمم دلیل اون همه رنگ عوض کردن و هول شدن چی بود... صبر کن من یه دو دوتا چهار تا کنم، ببینم چکار کنیم بهتره. حتما خبرت می کنم... این یه سرنخ خیلی خوبه که گیر آوردیم و من بهت قول می دم که اگه دوتایی با صبر و حوصله پیگیرش بشیم حتما به نتیجه می رسیم.

_ ممنون ترمه جان. ای کاش بهار هم مثل تو آروم و منطقی بود.

 

هنوز بیشتر از 25 دقیقه تا ساعت 8 صبح و باز شدن درهای شرکت وقت بود اما "ایلیا لطیفی " پر انرژی، سرحال و قبراق، داخل اتومبیل جلوی درب پارکینگ نشسته و بی صبرانه منتظر شروع شدن یک روز پرکار و شلوغ بود.

با ان که تمام شب را با خوابی ناآرام و مشوش گذرانده بود اما تحت تاثیر یک نیروی قوی و در عین حال عجیب از صبح زود بیدار شده و با انرژی مضاعف، آماده ی یادگیری درس های جدید و همچنین پس دادن دروس قبلی بود. استاد و معلم توانا، زیبا و بسیار خوش رویی که داشت، علاقه و همت او را نسبت به یادگیری درس مدیریت به مراتب بیشتر کرده و مصداق کامل ضرب المثل "درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی، جمعه به مکتب اورد طفل گریز پای را" بود. برای او که ماه ها خانه نشینی و عزلت را برگزیده بود، چنین اشتیاق و علاقه ای به کار کردن و در جمع حاضر شدن، عجیب و باور نکردنی بود! با اشتیاق نگاه دیگری به رزهای سرخی که چند دقیقه ی پیش خریده بود، انداخت و همه ی مهر و محبتی که در دلش انبار شده بود را با همان اشتیاق وصف ناپذیر روانه ی آن ها کرد. شک نداشت که سرخی این گل ها می تواند راز سرخ شدن صورتش را بعد از هر لبخند دلنشین رویا، برملا کند. نگاه سبز زمردین رویا به شدت دل غمگینش را به یغما برده و به زنجیر کشیده بود و در عوض مرهم و نوازش گر روح زخم خورده و افسرده اش شده بود. این روزها دوست داشت که به جای تمامی لحظه های از دست رفته ی زندگیش کار کند و بهترین شیوه ی مدیریتی را برای شرکت والا به ارمغان آورد! با آن که تا قبل از این هیچ علاقه ای به مبحث مدیریت نداشت و تقریبا هیچ چیز از آن نمی دانست اما اکنون درصدی شک نداشت که با بودن رویا و حس کردن عطر وجودش، می تواند به بهترین و قابل ترین مدیر کشور تبدیل شود!

به سرعت و با دستی لرزان، قبل از رسیدن رویا، رزهای سرخ را روی میز او قرار داد و با شوقی وصف نشدنی منتظر ورود او و دیدن عکس العملش بعد از مشاهده ی گل ها شد. انتظار شیرینش مدت زیادی به طول نینجامید و رویا مطابق معمول، مرتب و آراسته، در نهایت جذابیت وارد دفتر شد و بعد از سلام و احوالپرسی با شاگرد ساعی و مستعد خود، نگاهش روی رز های زیبا و سرخ میخکوب شده و بی اختیار گل از رخش شکفت. به سرعت به طرف میز رفت، دسته گل بزرگ را برداشت و با دقت و موشکافی به بررسی آن پرداخت. هیچ خبری از کارت یا نوشته ای که نشانگر فرستنده ی گل ها باشد، نبود! بدون هیچ مکثی و بی آنکه کوچکترین توجهی به ایلیا داشته باشد از اتاق خارج شد و با صدایی که بوضوح شنیده می شد رو به منشی گفت:

_ شما نمی دونید این گلها رو کی فرستاده؟

_ گلها؟! کدوم گلها؟

_ همون دسته گل بزرگی که روی میز منه دیگه.

_ راستشو بخواین من اصلا دسته گلم ندیدم چه برسه به فرستنده ش!

_ شما از کی شرکتید؟

_ از شروع ساعت کاری البته آقای لطیفی قبل از من رسیدن، می تونید از ایشون بپرسید.

_ امروز صبح آقای والا، امیرسالار والا رو می گم، اینجا نبودن؟

_ نه خانوم... دو، سه هفته ای هست که آقای رئیسو اینجا ندیدم.

_ خیلی ممنون... به کارت برس، فقط یه لطفی کن و بگو واسه من یه گلدون بیارن.

رویا ناامید و سرخورده به دفتر کارش بازگشت و در سکوت، بدون آن که کوچکترین توجهی به ایلیا داشته باشد پشت میزش نشست. مغموم و متفکر بود با دیدن گلها کلی ذوق کرده و دلگرم شده بود که امیرسالار بالاخره یاد او کرده یا از آن هم بیشتر، دلتنگ او شده است اما حرف های خانم منشی که بدون هیچ غرضی عنوان شد او را بیشتر از قبل به فکر برده و غمگین کرد. امیر سالار با آنکه رئیس کل تشکیلات والا بود، در طول مدتی که رویا به این بخش از شرکت منتقل شده و کار می کرد حتی برای یکبار هم به آنجا سر نزده یا سراغی از او نگرفته بود! عجیب به نظر می رسید! امیر آدم بی توجه یا بی دقتی نبود که بتواند برای هفته ها یکی از شعب شرکت را نادیده گرفته یا بر روی کارهایش نظارت نداشته باشد. به هیچ عنوان قصد نداشت که با حقیقتی که فکر و دلش را می آزرد کنار امده و به این راحتی بپذیرد که امیرسالار او را برای همیشه از زندگیش خارج کرده است. باید بیشتر مواطب می بود  و با وسواس بیشتری همه چیز را تحت نظر می گرفت. او یک مادر بود و این حق را داشت که از این به بعد فرزندش را تحویل راننده یا مستخدمان خانه ی والا ندهد. امیر سالار برای دیدن پسرش باید مادر او را هم ملاقات می کرد.

صدای آقای لطیفی که رویا را با نام فامیل می خواند، او را به دفتر کار بازگرداند.

_ می بخشین خانوم عیار، قصد فضولی ندارم اما اتفاقی افتاده؟ اون گلها ناراحتتون کرد؟

_ نه اصلا، راستی شما می دونید اون گلها کار کیه؟

_ بله

_ جدا؟ خب کی فرستادشون.

_ خودم... کار بدی کردم؟

_ نه، اما مناسبتش؟

_ مگه همه چی باید مناسبت داشته باشه؟! به نظرتون این همه زحمتی که برای من می کشین رو چه جوری باید جبران کنم؟

_ احتیاجی به این حرفا نیست، من واسه این کارم حقوق می گیرم.

_ اون مبلغی که بعنوان حقوق می گیرین از طرف شرکته اما من دلم می خواد خودم بتونم مراتب قدردانی و تشکرم رو برسونم.

_ به نظر من که هیچ لزومی نداره.

_ اما از نظر من خیلی الزامیه. به همین خاطر الان می خوام به خودم اجازه بدم که برای ناهار ازتون دعوت کنم... می شه؟

_ خیلی ممنون جناب لطیفی اما من به غذای شرکتمون خیلی عادت کردم، ضمن اینکه برای ناهار اونقدر وقت نداریم که بخوایم بریم بیرون...

_ خب می تونیم واسه شام بریم یه رستوران. البته من حواسم هست و می دونم که یه خانوم نمی تونه تا دیر وقت بیرون بمونه و قول می دم خیلی زود شما رو برسونم منزل...

رویا که با جریانات پیش آمده اصلا حوصله ی بحث و صحبت راجع به این مسائل را نداشت در ابتدا تصمیم گرفت که خیلی محترمانه دعوت او را رد کند اما یکباره جرقه ای ذهن مستعدش را روشن کرد. لبخندی زد و با نگاهی که شیطنت از آن می بارید به او خیره شد و در حالی که سعی داشت لحن دلنشینی به صدایش بدهد، گفت:

_ دعوتتون رو می پذیرم اقای لطیفی اما یه شرط کوچولو دارم.

_ بفرمایید لطفا.

_ همون طور که خودتونم فرمودین من نمی تونم تا دیر وقت بیرون بمونم پس لطفا اجازه بدین رستورانی رو که قراره بریم رو من انتخاب کنم.

_ حتما، چرا که نه؟ حالا کجا رو انتخاب کردین؟

_ اجازه بدین فکرامو می کنم و تا بعد از ظهر حتما بهتون خبر می دم... خیلی ممنون از لطفتون.

ایلیا لطیفی در آسمانها و روی ابرها قدم بر می داشت و رویا روی زمین دنبال راه چاره ای بود تا بتواند این قرار ملاقات را به گوش امیرسالار برساند. به همین علت به سرعت از دفتر خارج شد و بدون هیچ فکری شماره ی موبایل امیرسالار را گرفت.

امیر با دیدن نام رویا بر روی صفحه ی گوشی اصلا دوست نداشت جوابگوی تلفن باشد اما با یادآوری اینکه ممکن است مشکلی برای پسرش بوجود آمده باشد، تلفن را جواب داد.

_ جانم؟ سلام رویا، خوبی؟

_ ممنون، از احوال پرسی های شما...

_ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

_ ببین کارمون به کجا رسیده که توقع داریم فقط در صورتی از هم خبر بگیریم که اتفاقی افتاده باشه! عجیبه، نه؟

_ منظورم این نبود رویا جان، می دونی که من یه ادم وسواسی و نگرانم و دلم زودی شور می افته...

_ نگران نباش، دلتم شور نزنه. زنگ زدم که یه خواهشی ازت کنم.

_ بگو.

_ امشب با یه دوستی واسه شام قرار دارم که نمی خوام امیرو با خودم ببرم، میشه امشب پیش تو باشه؟

_ حتما، چرا که نه؟ ما از خدا می خوایم امیر پیشمون باشه.

_ پس لطفا قبل از ساعت 9 بیا رستوران یاس که امیرو ببری.

_ اگه بخوای زودتر از اونم می تونم بیام خونه و ببرمش.

_ نه لزومی نداره، ممکنه واسه این قرار برم آرایشگاه و خونه نباشم و پشت در بمونی.

_ باشه، پس حدود 8:45 میام رستوران یاس که ببرمش. کاری نداری؟

_ نه خیلی ممنون... منتظرتم.

تلفن قطع شد و چشمان روشن و زیبای رویا از شادی و رضایت برق زد.

 

پ.ن: تولد حضرت علی (ع) و روز مرد به تمامی مردهای مهربون و خوب و مسئولیت پذیر ایرانی مبااااااااااااااااااارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠| ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی