نوشته های من

 

"ایلیا لطیفی" جوان 28 ساله ی بسیار آرام، موقر و خوش تیپی بود که ان روز صبح به همراه علی مقدم وارد شرکت والا شده و پس از کسب اجازه از بهار، به دفتر او رفت.

_ سلام خانوم خانوما، می تونیم بیایم تو؟

_ سلام. خیر باشه، این موقع روز، این جا؟!

_ تو اول بگو ببینم، جلسه ای کاری چیزی نداری؟ من با دوستم اومدم. میشه یه کم وقتتو به ما بدی؟

_ چرا که نه؟ بفرمایید.

_ ایلیا بیا تو لطفا. بیا با خانوم من آشنا شو... ایشون سرکار خانوم بهار والا و این اقای خوش تیپ هم ایلیا لطیفیه... یه گرافیست و طراح خیلی ماهر.

_ از ملاقاتشون خیلی خوشحالم اما بیشتر دوست دارم بدونم دلیل این معارفه و آشنایی چیه؟ البته آقای لطیفی این رک بودن منو می بخشن انشالله، امیدوارم علی بهتون گفته باشه که من زیادی رک و رو راستم.

_ مگه خودت دیشب نمی گفتی دنبال یه کارمند جدید می گردین که قابل اعتماد باشه؟ بفرمایید، اینم یه کارمند قابل احترام و اعتماد.

_ ولی علی جان گمونم خوب متوجه نشدی. من دیشبم گفتم که دنبال یه فردی می گردیم که مدیریت خونده باشه و بتونیم مدیریت بخشی از یکی از شرکتا رو بهش بدیم.

_ خیلی هم خوب یادمه اما تو که ایلیا رو نمی شناسی، من می دونم چه ادم قابلیه و شک ندارم که هر کاری ازش بخواین می تونه انجام بده. کافیه برای یه مدت کوتاه زیر نظر یکی از مدیراتون کار کنه تا ببینی که چه زود شاگرد از استاد سر می شه و بخوبی از عهده ی کارها برمیاد! بعدشم، مگه بهادر مدیریت خونده که با این سن و سال یکی از شعبه ها رو بخوبی اداره می کنه؟

_ بهادر ذاتا و ارثی مدیره علی...

_ خب ایلیا هم ذاتا و ارثی یه ادم مفید و بی نظیره.

_ واللا نمی دونم چی بگم!

_ هیچی نگو و فقط فرم استخدامتون رو زودتر بده، من خودم ایلیا رو تضمین می کنم.

_ باشه، حالا که تو انقدر از ایشون تعریف می کنی من حرفی روی حرفت نمی زنم فقط اگه ممکنه تا ایشون دارن فرمشون رو پر می کنن، من و تو چند کلمه با هم حرف بزنیم.

_ باشه، حتما.

بهار پس از دادن فرم استخدام به دوست همسرش همراه علی از دفتر خارج شد.

_ معلومه تو چته علی؟! یه گرافیست اوردی این جا و اصرار داری که به جای یه مدیر استخدام شه، بعدشم که من میام مخالفت کنم با هزار اشاره و ادا اطوار منو به سکوت دعوت می کنی!

_ خب بخاطر اینه که من می دونم چه آدم فوق العاده و توانائیه، به خدا حیفه از دستمون بره.

_ پس با این همه تعریف و تضمین چرا نمی بریش دفتر روزنامه تون؟

_ آهان، حالا این شد یه سوال خوب... چون این ایلیا خان گل و احساساتی ما یه شکست عشقی سنگین داشته و الان بعد از شش ماه خونه نشینی و گوشه گیری به زور راضی شده که دوباره به اجتماع برگرده...

_ خب این چه ربطی به سوال من داشت؟

_ کاملا ربط داره، نگو که نفهمیدی بهار! اون خانومی که بخاطر یه مرد دیگه به ایلیا جواب رد داده، همراه با نامزدش توی دفتر ما کار می کنن حالا به نظرت، جاش هست که ایلیا بازم برگرده اونجا؟

_ باشه، حرفی ندارم اما می دونی که باید با امیر سالار هم صحبت کنم و نظرشو بپرسم.

 

امیر سالار هم بعد از شنیدن تعریف و تضمین از جانب علی مقدم بدون هیچ شک و تردیدی استخدام ایلیا را تایید کرد و به بهار گفت:

_ من خودم با این آقا مصاحبه می کنم اما وقتی علی می گه آدم قابلیه پس بهش شک نکن و با خیال راحت بذار کار کنه.

_ اما امیر سالار، این بنده خدا هیچ آشنایی با مدیریت و کاری که براش در نظر گرفتیم نداره ها... یه طراح ماهره که هیچی از مدیریت نمی دونه.

_ بهتر...

_ جان؟! چرا بهتر؟

_  چون حالا می تونم رویا رو که خدایی مدیر خیلی وارد و تواناییه به بهانه ی آموزش به این کارمند جدید بفرستم اون یکی شعبه و خیال خودم و ترمه رو راحت کنم.

_ عجب ادم بدجنسی هستی تو! مگه قرار نبود توی کارهای شرکت به منافع شخصی خودمون فکر نکنیم؟

_ یعنی واقعا تو با این کارم مخالفی؟

_ استثنائا این دفعه مخالف که نیستم هیچ، خیلی هم موافقم... راستشو بخوای منم خیلی دلم می خواد این خانوم دست از سر تو و زندگیت برداره.

_ پس لطفا همین فردا ایلیا خان رو به من معرفی کن تا منم خیلی زود رویا رو منتقل کنم اون شعبه.

 

امیر هم بعد از ملاقات و معارفه با ایلیا، او را مردی لایق و کاردان دید و همان موقع از فرصت ایجاد شده استفاده کرد و تصمیم گرفت که رویا و او را بعنوان همکاران آینده به هم معرفی کند.

_ خانوم منشی، ممکنه به خانوم "عیار" بگین بیان دفتر من؟

_ بله حتما، همین الان.

_ جناب لطیفی، خانوم عیار یکی از بهترین مدیرهای این شرکتن که اگه خودتون مایل باشین و واقعا تلاش کنید، می تونید خیلی چیزا ازشون یاد بگیرین و شک ندارم که انقدر توانا و مستعد هست که ایشونم در این فرصت، خیلی چیزا رو از شما یاد بگیره.

صدای در و حضور رویا در دفتر، فرصت هر گونه اظهار نظر یا جوابی رو از ایلیا گرفت.

_ کاری با من داشتین شما؟

_ آره، بیا بشین لطفا، می خوام آقای لطیفی رو بهت معرفی کنم... ایشون یکی از دوستان عزیز و محترم ما هستن که قراره بعد از دوره ای که تحت نظر تو می بینن، مدیر یکی از بخش های شرکتمون بشن.

_ به سلامتی، اما راستشو بخوای متوجه منظورت نمی شم!

_ خب حق داری، الان برات توضیح می دم... ایلیا خان یه طراح و گرافیست خوب و بی نظیره که قراره توی پست مدیریت یکی از شرکتامون مشغول به کار شه و از اون جا که من به تو و توانایی هات خیلی اعتقاد و اعتماد دارم ازت می خوام که به ایشون کمک کنی تا توی کارش جا بیفته...

_ من حرفی ندارم اما هنوزم نمی دونم باید چکار کنم!

_ کار خاصی نباید کنی فقط برای یه مدت کوتاه همراه ایشون به شعبه ی دوم شرکت می ری و تا وقتی که آقای لطیفی توی کارشون جا بیفتن اون جا می مونی، یه جورایی میشه گفت که ایلیا خان تا مدتی پیش تو کارآموزی می کنند، همین.

_ واللا نمی دونم چی بگم! تقریبا منو در مقابل یه کار انجام شده قرار دادی ولی توی مدتی که من به شعبه ی دوم می رم، تکلیف کارم تو این شرکت چی می شه؟

_ من خودم تا برگردی حواسم به پست تو و کارهات هست، اصلا نگران نباش.

و به این ترتیب ایلیا لطیفی به استخدام شرکت والا در آمد و رویا بخوبی احساس کرد که امیر به راحتی او را از خودش دور کرده یا به نوعی از سر راهش برداشته است.

 

امیر سالار به وضوح و روشنی صدای زنگ موبایلش را که در ان ساعت از شب به مراتب بلندتر به گوش می رسید، می شنید اما در حالتی بین خواب و بیداری گمان می کرد که این صدا، ناشی از داشتن یک کابوس و خواب آشفته است تا اینکه بالاخره با صدای مضطرب و هراسان ترمه که او را به نام می خواند از خواب پرید.

_ امیرسالار، امیرسالار، تو که بازم یادت رفته قبل از خواب گوشیتو خاموش کنی. الان هم تا همه رو بیدار نکردی یا پاشو جواب بده یا این که خاموشش کن.

با برخاستن امیر از تخت، صدای زنگ موبایل قطع شد و در مدت زمانی کمتر از چند ثانیه، صدای زنگ تلفن خانه از هال بگوش رسید. امیر همانطور که با شتاب و نگرانی پله ها را پایین می رفت و به سمت هال می دوید زیر لب گفت:

_ خدا خیر کنه، ساعت سه و نیمه!

وقتی به هال و گوشی تلفن رسید امید و بدری خانم هم از خواب بیدار شده و با نگاهی ترسان و مضطرب به او می نگریستند.

_ الو، بفرمایید.

_ سلام آقای والا، تو رو خدا زودتر خودتون رو برسونید انبار...

_ شما؟

_ من رسولی نگهبانم. نمی دونید اینجا چه خبره! جهنم برپا شده...

_ چی می گی رسولی؟ یه کم واضح تر حرف بزن بفهمم چه خبره.

_ انبار آتیش گرفته آقا.

_ کدوم یکی؟

_ انبار کارخونه ی نساجی...

_ کِی؟ آخه چرا؟

_ تازه متوجه آتیش شدیم و زنگ زدیم آتش نشانی بعدشم من فوری شماره ی شما رو گرفتم. تو رو خدا خودتون رو زودتر برسونید.

_ باشه من همین الان میام ولی نگفتی چرا این اتفاق افتاده؟ برای چی آتیش گرفته آخه؟

_ مثل اینکه عمدی تو کار بوده آقا... بچه های نگهبانی دو نفر غریبه رو که داشتن فرار می کردنو دستگیر کردن...

_ پس تا من می رسم مواظبشون باشین و به 110 هم خبر بدین... من همین الان خودمو می رسونم.

 وقتی که امیرسالار به همراه امید و بهادر به کارخانه ی نساجی رسیدند، آتش خاموش شده و پلیس در محل حضور داشت. از آنجا که نگهبانان خیلی زود متوجه آتش شده بودند، خسارت زیادی وارد نشده و آتش به سرعت خاموش شده بود.

_ چه خبر رسولی؟ حال همگی خوبه؟ برای کسی که اتفاقی نیفتاده؟

_ نه آقا، خیالتون راحت. آتیش خیلی زود خاموش شد.

_ اصلا نمی فهمم چرا این اتفاق افتاده! ما که این جا مواد آتش زا نداریم.

_ منکه خدمتتون گفتم، این کار عمدی بوده اقا... دو نفرو هم بچه ها گرفتن.

_ ولی آخه چرا؟! چرا کسی باید بخواد که انبار کارخونه ی ما رو آتیش بزنه؟!

_ واللا اونو دیگه نمی دونم اقا اما اون دو نفری که گرفتیم الان تو ماشین پلیسن، بهتره برین با پلیس و خودشون حرف بزنید.

چهره ی دو نفری که به عنوان متهم دستگیر شده بودند به هیچ عنوان برای امیرسالار و امید آشنا نبود و شک نداشتند که این دو نفر از کارگران کارخانه یا کارمندان شرکت نبودند اما بهادر به محض دیدن یکی از آنها بخوبی او را شناخت و به راحتی روزی که او را به همراه دیبا در یک رستوران ملاقات کرده بود به خاطر اورد. مردی درشت با موهای فرفری و سبیل های از بناگوش در رفته. یکی از برادران دیبا که با وعده ی کارت پایان خدمت جعلی، پول بسیار زیادی را از او خورده بود.

بهادر بر سر دوراهی سختی قرار گرفته بود. آیا می بایست هویت او را برای پلیس و خانواده فاش می کرد یا اینکه بخاطر دیبا به روی خودش نمی آورد و مثل امیرسالار و امید عنوان می کرد که تا بحال آن دو نفر را ندیده و نمی شناسد؟ تصمیم سخت ولی مهمی را باید می گرفت به همین علت برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده است از ماموران 110 پرسید:

_ اسمو فامیلشونو گفتن؟

_ اینا همگی اسم مستعار دارن اما ما این دو نفرو از قبل هم می شناختیم. دو تا برادرن که تا حالا چندین و چند بار دستگیر شدن و سابقه دارن...

بهادر با شنیدن جملات ابتدایی مامور پلیس به حدی شوکه شد که بقیه ی صحبتهای او را نشنید! چطور می توانست بایستد و به اعضای خانواده اش _ خصوصا بهار _ بگوید که دو نفری که احتمالا بخاطر پول، انبار یکی از کارخانه هایشان را به اتش کشیده اند، برادران همان دختری هستند که او به شدت عاشق و شیدایش است؟! اگر این کار را می کرد برای همیشه شانس داشتن دیبا را از دست می داد و حتی با خیال او هم باید خداحافظی می کرد...

لحن متعجب و ملامت بار امیرسالار بهادر را از فکر و خیال تلخی که ازارش می داد جدا کرد:

_ بهادر! معلومه تو کجایی؟ چرا جواب جناب سروانو نمی دی؟ می پرسن تو قبلا این آقایونو ندیدی؟

_ معذرت می خوام، یه آن حواسم رفت جای دیگه... نه ندیدمشون، اصلا برام آشنا نیستن، به چیزی هم اعتراف کردن؟

_ فعلا که نه ولی الان می بریمشون بازداشتگاه تا براشون پرونده تشکیل بشه. اصلا نگران نباشید بزودی اعتراف می کنن و می گن که این جریان از کجا آب خورده.

حتی اگر متخلفین به جرمی که داشتند اعتراف می کردند و نام و فامیلشان هم بطور مشخص و واضح برملا می شد تا زمانی که بهادر خودش حرفی از دیبا و خانواده اش به میان نمی آورد، هرگز بهار و پدربزرگ متوجه این موضوع نمی شدند. اما خیلی دلش می خواست که بداند چرا و به چه علتی دست به این کار زده اند؟ قطعا نمی توانست ربطی به ارتباط کوتاه مدتی که بین او و خواهر آنها برقرار شده بود داشته باشد، شاید آن ها برای شخص خاصی کار می کردند و مزد بگیر بودند، اما چه کسی؟ راهی به جز صبر کردن وجود نداشت تا زمانی که مجرمین اعتراف نکرده و نام مقصر اصلی و انگیزه شان را برملا نمی کردند هیچ کاری از کسی بر نمی آمد... می بایست به هر ترتیبی که بود با دیبا تماس می گرفت و جریان را برایش توضیح می داد شاید این آتش سوزی بهانه ای بود برای ارتباط مجدد او با دیبا...

پ.ن: با تمام وجود و از ته دل، روز مادر رو به تمام مامانای گل خصوصا مادر عزیز خودم تبریک می گم... همیشه باشین و به ما اجازه بدین زیر سایه تون زندگی کنیم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠| ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی