نوشته های من

 

بعد از این که ترمه تلفن را با خشم و عصبانیت قطع کرد، آشفتگی امیر سالار به مراتب بیشتر از قبل شد. با آن که سعی داشت طوری رفتار کند که رویا متوجه حس و حال پریشان او نشود اما به حدی درگیر مسائل و مشکلات ناخواسته ی آن روز شده بود که کنترل رفتارش غیر ممکن به نظر می رسید. دلش می خواست بال در بیاورد و زودتر از هر زمان دیگری خودش را به خانه و همسرش برساند تا با توضیحاتی منطقی و دلیل موجهی که برای غیبت آن روز بعد از ظهر داشت، ترمه را از شک و بدگمانی که آزارش می داد، نجات دهد به همین دلیل، سریع تر از اوقات دیگر مشغول رانندگی شد. قصد داشت خیلی سریع رویا و پسر کوچکش را به خانه رسانده و زودتر به منزلش بازگردد.

_ چه خبره امیرسالار؟! چرا این طوری رانندگی می کنی؟ معلومه تو چته؟! از وقتی با ترمه حرف زدی از این رو به اون رو شدی! چی شده؟ دعواتون شد؟ از اینکه یه روز برای بچه ت وقت گذاشتی بهش برخورده؟

_ نه، کی همچین حرفی زده؟! تو ترمه رو نمی شناسی واگرنه اینجوری راجع بهش صحبت نمی کردی.

_ لازم نیست کسی چیزی بگه. رنگ و روتو رفتارت همه چی رو نشون می دن.

_ خواهش می کنم بی خودی واسه خودت فلسفه چینی نکن رویا... روز سختی رو داشتیم و من از نظر روحی خیلی خسته م، واسه همینم می خوام زودتر برسم خونه و استراحت کنم.

_ یا به نوعی از دست من فرار کنی، نه؟

_ این حرفا دیگه توهمات خودته رویا جان. هر جور که دوست داری فکر کن.

_ اصلا قصد و حوصله ی جر و بحث ندارم امیرسالار فقط لطف کن و یه کم آروم تر برون.

_ من که تند نمی رم! ضمن اینکه به رانندگی خودمم ایمان دارم.

_ چرا تند می ری، مثل این که بلایی رو که دفعه ی پیش به سرمون اومد، فراموش کردی! من تازه چند ماهه که می تونم راه برم و یه زندگی عادی مثل بقیه داشته باشم؛ طبیعتا نمی خوام که دوباره ویلچیر نشین بشم.

تذکر و نیش و کنایه ی رویا، همانند یک شوک قوی، امیر را به خودش اورد. برای چند لحظه با یادآوری خاطره ی دردناک گذشته ای نه چندان دور از خود و طرز رانندگی اش شرمنده شد. به هیچ وجه به خودش اجازه نمی داد که زندگی کسی را به بازی بگیرد. با ان که ترمه در آن روز، ساعت های سختی را به انتظار همسرش گذرانده بود ولی بدون شک می توانست، دقایق دیگری را برای شنیدن توضیحات امیرسالار منتظر بماند پس امیر سرعت ماشین را کم کرد و با دقت بیشتری، رویا و فرزندش را به خانه رساند.

 

رویا تمام روز را با این فکر گذراند که توانسته همه چیز را به نفع و وفق مراد خودش اداره کند و برای یک روز کامل، امیر سالار را فقط به خود و پسر کوچکش اختصاص دهد اما رفتار امیر در ساعات پایانی، نشان می داد که شاید به اجبار و ناخواسته وقتش را برای او صرف کرده اما تمامی فکر و ذهنش مشغول زن دیگری بوده است. تا به حال، اینطور تصور می کرد که می تواند خیلی زود و با تسلط کامل، شرایط را با خواسته هایش موافق کند اما الان تا حدزیادی نا امید شده و می ترسید. امیر بیش از حد تصور وابسته ی همسرش بود و او می بایست فکر دیگری برای زندگیش می کرد

 

وقتی امیر سالار پریشان و شتابان به خانه رسید، اعضای خانواده سر میز غذا، مشغول خوردن شام بودند. با عذرخواهی از پدر بزرگ و بقیه، خیلی سریع به جمع آن ها پیوست و طوری وانمود کرد که بسیار گرسنه است اما بدری خانم به خوبی متوجه شد که او حتی، لقمه ای هم از غذا به دهانش نگذاشت و مضطرب و اشفته با غذایش بازی کرد! تمام حواس امیر سالار، ناخودآگاه متوجه ترمه و ابروهای گره خورده ی او بود که کنار پدربزرگ نشسته و به ظاهر خودش را مشغول غذا خوردن نشان می داد. نگاه ملتمس و نادم امیر، لحظه ای از صورت زیبای همسرش که با تغییر دادن رنگ و مدل موهایش به مراتب قشنگتر شده بود، برداشته نمی شد اما عصبانیت و دلخوری از رفتار و سکوت سرد و تلخ ترمه به وضوح می بارید. در طی یک ساعتی که با اعضای خانواده بر سر میز غذا نشسته بودند، امیر سالار بالغ بر ده بار آرزوی زودتر تمام شدن وعده ی شام را کرد. دلش می خواست هر چه زودتر با دلدارش تنها شده تا بتواند او را از شک و بدبینی آزار دهنده ای که شامل حالش شده بود، نجات دهد.

زمانی که امیر سالار بعد از دقایقی گپ و گفتگو با پدر بزرگ با شتاب خودش را به اتاقشان رساند، ترمه در اتاق نبود. امیر شک نداشت که در ان ساعت از شب، همسرش به اتاق بچه ها رفته تا هنگام خوابیدن تبسم در کنار او باشد به همین علت، بعد از یک استحمام سریع و تعویض لباس هایش، چشم انتظار ترمه ماند اما بعد از گذشتن زمانی بیشتر از یکساعت و نیامدن او، مطمئن شد که آن شب قصد آمدن به اتاقشان را ندارد و طبق معمول اوقات دلخوری و عصبانیت، تنهایی را ترجیح داده است. امیر خیلی اهسته و بر روی پنجه های پا به سمت اتاق بچه ها رفت و در نهایت سکوت و آرامش در اتاق را باز کرد. تبسم و پسر بهار در خواب ناز بودند اما ترمه با لباس خواب، باز هم پشت پنجره نشسته بود و با باز شدن در و ورود او هیچ عکس العملی نشان نداد. اصلا دلش نمی خواست که در مقابل امیر ضعف نشان دهد به همین علت، سعی در پنهان کردن بغض تلخ و سنگینی که گلویش را می فشرد، داشت.

امیر برای لحظاتی ساکن ایستاد تا شاید عکس العملی از او ببیند اما بعد از اینکه ترمه حتی نگاهی هم به او نکرد به آرامی به همسرش نزدیک شد و از پشت سر موهای بلند و مواجش را لمس کرد.

_ به من دست نزن و از این اتاق برو بیرون لطفا.

_ آخه چرا؟! کجا برم ترمه؟

_ همون جایی که از صبح تا حالا بودی... مگه هر جا خواستی بری گردش و تفریح از من سوال کردی یا اصلا به من گفتی؟

_ منظورت اینه که برم بخش اورژانس درمانگاه؟

_ آهان، یعنی جنابعالی تا یه ساعت پیش تو اورژانس بودین؟! اونوقت می شه بدونم چکار می کردین؟ نکنه رویا جون جدیدا توی اورژانس شاغل شدن؟ کدوم درمانگاه هستن به سلامتی؟ انشالله که به شرکت شما نزدیک باشن...

_ اگه تو بهم اجازه بدی، توضیح می دم که...

_ من احتیاجی به توضیح شما ندارم... چه توضیحی واضح تر از این که امروز دو مرتبه، صبح و عصر، با هم حرف زدیم و هر دو بار تو با اون خانوم بودی! هیچ دفعه هم حرفی از اورژانس و بیمارستان نبود.

_ داری عجولانه قضاوت می کنی، همونطور که عصری هم پای تلفن اجازه ندادی تا من برات توضیح بدم... به خدا خانومی، من بعد از ظهر می خواستم خودمو سر وقت یا حتی زودتر برسونم به شرکت که همدیگه رو ببینیم اما امیر کوچولو از سرسره افتاد پایین و پیشونیش شکافت، واسه همینم سر از درمانگاه درآوردیم. بعدشم که بالای ابروی بچه رو بخیه زدن تا خونه شون رسوندمشون. به خدا فقط همین... خواهش می کنم حرفمو باور کن، آخه چرا تا این حد نسبت به من بدبین و بی اعتمادی تو؟!

ترمه که با شنیدن اسم یک پسر بچه ی کوچک در کنار کلمه های اورژانس و درمانگاه، قلبش به درد آمده بود، بی اختیار و ناخودآگاه با نگاهی غمگین و نگران به سمت امیرسالار برگشت و با دلهره پرسید:

_ الان حالش چطوره؟ چند تا بخیه خورده؟ نکنه جاش توی صورت بچه بمونه؟

_ خوبه ماشالله، 2 تا بخیه خورد ولی دکترش قول داد اثری ازش باقی نمونه.

_ چطور دو تا ادم بزرگ نتونستید مراقب یه بچه باشین؟!

_ ترمه؟ چه جوریه که تو با این دل مهربونت، گاهی اوقات می تونی تا اون حد بداخلاق و تند بشی؟!

ترمه که با این سوال امیر به خود و شرایطی که در آن بود، بازگشت، به سرعت صورتش را از شوهرش برگرداند و باز با لحنی سرد و دلخور گفت:

_ بداخلاق و تند؟! به خدا که خیلی روت زیاده! آدم مثل تو کم دیدم. بدون دادن کوچکترین خبر، مدت ها منو منتظر خودت گذاشتی بعدشم با این لحن حق به جانب طلبکار می شی! جالبه به خدا... یعنی تو نمی تونستی یه تلفن کوتاه به من بزنی و بگی چه مشکلی پیش اومده؟

_ چرا می تونستم ولی از اونجایی که خیلی دوست داشتم سر قرارمون حاضر بشم و بعد از مدتها با هم بیرون بریم، همه ش امیدوار بودم که به موقع کارم تموم بشه و ببینمت واسه همین اصلا دلم راضی نشد که بهت زنگ بزنم و قرارمون رو کنسل کنم وقتی هم کار امیر طول کشید و دیگه کاملا ناامید شدم، بهت تلفن زدم که دیگه تو جوابمو ندادی... حرفامو باور می کنی ترمه؟

_ خب معلومه که باور می کنم ولی...

_ ولی چی؟

_ ولی با این که هرگز دوست نداشتم به جایی برسم که بخوام این حرفو بزنم، مجبورم بگم که:

من دوست ندارم تا این حد با مادر پسرت وقت بگذرونی... نه اینکه فقط دوست ندارم بلکه بدم میاد و ناراحت هم می شم، حرفام واضحه؟ خودتو بذار جای من و منصفانه بگو که اگر شرایط مشابه تو رو داشتم چه عکس العملی نشون می دادی؟ فوری غیرتی نمی شدی و یه سری محدودیت و اما اگر برام نمی ذاشتی؟

_ خب چرا... باور کن من بهت حق می دم و ...

_ نمی خوام که در ظاهر بهم حق بدی ولی عملا به کارهات ادامه بدی... می خوام منو بفهمی، حس و حالمو درک کنی و در نهایت بهم یه قول بدی.

_ باشه، هر چی تو بخوای.

_ بهم قول بده از شعبه ی مرکزی که خودت توش کار می کنی به یه شرکت دیگه منتقلش کنی. من یه ادم بدجنس و حسود نیستم که ازت بخوام اخراجش کنی ولی خیلی روراست و صادقانه می گم که بودنش دور و بر تو آزارم می ده و نمی تونم تحملش کنم... به خدا خیلی سعی کردم که روشنفکر باشم یا حداقل ادای روشنفکر بودنو در بیارم ولی نشد... باشه؟ حاضری این قول رو به من بدی؟

_ قول می دم خانومی اما باید چند روزی بهم وقت بدی. باید برای انتقالش یه دلیلی بتراشم ، می فهمی که؟

_ خیلی خوب می فهمم و به حرفتو قولت اطمینان می کنم امیرسالار.

 

 

ورشکست شدن دومین قطب اقتصادی پایتخت، تولایی بزرگ، تیتر اول جراید و نقل محافل روزهای اخیر شده بود. جناب تولایی بعد از کشته شدن تنها پسرش (آیدین تولایی) و داد و ستدهای ناموفق با چند کشور اروپایی، اعلام ورشکستگی کرده و جهت جلوگیری از زندانی شدن به دست طلبکارها، بسیاری از کارخانجات و تجهیزاتشان را به فروش و مزایده گذاشته بود! سالار خان والا هم مثل دیگر سرمایه داران کشور در جریان چگونگی ورشکست شدن رقیب دیرینه اش بود اما هر چه سعی می کرد تا نسبت به مشکلات تولایی ها بی تفاوت باشد، نمی توانست. به همین علت بعد از صحبت با امیرسالار از او خواست تا جایی که امکان دارد و غرور تولایی بزرگ اجازه می دهد، به آنها کمک کند.

_ آخه چرا پدربزرگ؟ به همین زودی یادتون رفت که اون آیدین مارمولکِ گور به گوری چه بلایی سرمون آورد؟! فراموش کردین زنمو دزدید و داشت خونواده مونو از هم می پاشید؟ چوب خدا صدا نداره پدربزرگ، حالا که خدا همه جوره داره ازشون انتقام می گیره، نمی فهمم چرا ما باید بهشون کمک کنیم؟!

_ تو جوونی پسر، تجربه نداری اما هیچوقت یادت نره که این مدل اتفاقات برای هر کاسبی ممکنه پیش بیاد. پارسال تقریبا همین موقع ها تولایی به خوابش هم نمی دید که پسرشو از دست بده یا به این فلاکت بیفته! مگه نشنیدی که قدیمیا می گن: " ای دوست بر جنازه ی دشمن چو بنگری، شادی مکن که این حال بر تو هم رواست" بنابراین نباید از غم و مشکلات اونا خوشحال باشیم بلکه باید یه راهی پیدا کنیم تا بتونیم یه باری از شونه هاشون برداریم. تولایی هم مثل من دیگه خیلی پیر شده و طاقت این همه مصیبت رو نداره.

_ واللا نمی دونم چی بگم! لطفا خیلی واضح و مشخص بهم بگین که باید چکار کنم.

_ باهاشون یه تماس بگیر و بدون هیچ نیش و کنایه ای، خیلی صادقانه بهشون بگو که هر کاری از دستمون بر بیاد براشون می کنیم و اگه خودشون مایل باشن، تنهاشون نمی ذاریم.

_ چشم... با اینکه اصلا قانع نشدم و انجام این کار برام خیلی سخته اما حتما دستور شما رو انجام می دم پدربزرگ.

وقتی که امیرسالار با کارخانه ی مرکزی تولایی ها تماس گرفت، از لحن مضطرب و در عین حال هراسان منشی که سعی داشت همزمان جواب چندین نفر را بدهد تا حدی پی به وخامت حال و اوضاع آن ها برد.

_ امرتون؟

_ خانوم محترم، من باید با خود آقای تولایی صحبت کنم.

_ ایشون این جا نیستن و نمی تونن الان جواب شما رو بدن.

_ من با موبایلشونم تماس گرفتم، خاموش بود، باور بفرمایید کار واجبی با ایشون دارم.

_ خدمتتون که عرض کردم، تشریف ندارن.

_ من می دونم که الان اونجا هستن پس لطفا بهشون بگین که بیان و برای چند لحظه هم که شده حرف بزنند.

_ آقای محترم شما چقدر سمجین! اگه طلبکارین، نگران نباشید تا اخر این ماه همه ی بدهی ها پرداخت می شه.

_ طلبکار کدومه خانوم؟ من امیرسالار والا هستم و می خوام از طرف پدر بزرگم با ایشون صحبت کنم البته اگه شما بذارین!

_ گوشی چند لحظه دستتون باشه.

امیر به وضوح از پای تلفن، صدای خانم منشی را که با رئیسش صحبت می کرد و اخرین جملات امیرسالار را به اطلاعش می رساند و همچنین فریادهای جناب تولایی را شنید.

_ اقای تولایی، یه مرد جوونه که ادعا می کنه از طرف سالار خان والا تماس گرفته و اصرار داره با شما صحبت کنه.

_ از طرف کی؟!

_ سالار خان والا.

_ خیلی غلط کرده، بی جا کرده، به چه رویی زنگ زده این جا؟! دیگه چی از جون من می خوان؟ نکنه یادشون رفته که من فقط یه پسر داشتم و اونا با هم دست به یکی کردن و با هزار حیله و ترفند تنها پسرمو ازم گرفتن؟ بهشون بگو، برن خدا رو شکر کنن که الان درگیر مسائل مادی شدم واگرنه تا حالا چند باره انتقام پسرمو ازشون گرفته بودم، هر چند که هنوز دیر نشده و در اولین فرصت یه ضربه ی بزرگ بهشون می زنم.

پس از شنیدن فریادهای زجرآور و آزار دهنده ی تولایی، امیرسالار دیگر منتظر جواب منشی نماند و در نهایت عصبانیت و خشم تلفن را قطع کرد... ای کاش هرگز پدربزرگ چنین کاری را از او نخواسته بود.

بعد نوشت: جا داره اینجا از همه ی دوستان گل که تولدم یادشون بوده! و برام کامنت تبریک گذاشتن یه دنیا تشکر کنم و ازتون بخوام که به وبلاگ مسعود عزیز http://little-blue-of-calm.blogfa.com/ که لطف کرده و امروز به مناسبت تولدم پست گذاشته سر بزنید... انشالله جبران کنم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠| ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی