نوشته های من

 

نگاه نگران و کنجکاو ترمه، تصویر خودش را در یکی از آیینه های قدی خانه با دقت و وسواس کاوید. با آن که ذاتا انسان خود شیفته ای نبود اما از دوران نوجوانی به خوبی می دانست که تنها نقص صورت جذاب و نمکینش، بینی نامتناسبی بود که با جراحی سال قبل کاملا تغییر کرده و به یک بینی خوش فرم تبدیل شده بود. اندام و هیکل زیبا و کشیده اش نیز بعد از به دنیا آمدن تبسم نه تنها به هم نخورده بود بلکه با کمی پرتر شدن به مراتب خواستنی تر جلوه می کرد. پس قطعا وجود نقص ظاهری باعث دوری و بی توجهی امیرسالار نشده بود.

 

فقط خدا می دانست که ترمه تا چه حد و اندازه ای دلبسته و وابسته ی همسرش بود و بدون شک هر لحظه و هر روز به داغی عشق او نسبت به امیرسالار افزوده می شد. به نظر خودش، توجه به یک نوزاد ظریف و شکننده و مراقبت مادرانه از او هرگز نمی توانست به معنی بی توجهی به پدر او باشد! حتی عامی ترین افراد این را می فهمیدند که یک کودک چند ماهه به مراتب نیازمند کمک و توجه بیشتری ست پس چرا بهار او را بخاطر خانه نشینی و مراقبت از دختر کوچکش گناهکار شمرده و متهم به بی توجهی نسبت به امیرسالار کرده بود؟! آیا همه ی زن ها برای حفظ سلامت خانواده و داشتن عشق شوهرشان نیازمند این بودند که تمام وقت، حتی در محل کار هم مراقب همسرشان باشند؟ آیا خود بهار هم تمام وقت و توجهش را صرف علی مقدم می کرد؟ اعصاب ترمه کاملا به هم ریخته و به دلیل همین آشفتگی نمی توانست راه حل درستی برای برطرف کردن شک و گمان آزار دهنده ای که نسبت به امیر پیدا کرده بود، بیابد. در ابتدا تصمیم گرفت که برای انتخاب راهی درست از مادر شوهرش مشورت بگیرد ولی بعد به سرعت پشیمان شد. به خودش اجازه نمی داد که به خاطر چند جمله ی بهار و شک بی اساسی که بیشتر بر پایه ی حسادتی داغ و زنانه نسبت به همسرش داشت، آبروی او را پیش خانواده و  مخصوصا مادرش ببرد. بدون شک کسی که می توانست به او کمک کند، مامان بدری بود ولی نه با دادن مشاوره یا شنیدن درد دل های او بلکه با همکاری برای مراقبت از تبسم و آزاد شدن وقت ترمه.

ترمه نگاهی به ساعت انداخت، یک بعد از ظهر بود. بدون شک وقت امیر سالار در این ساعت از روز آزاد بود و برای خوردن ناهار به غذاخوری شرکت می رفت. بی معطلی شماره موبایل  همسرش را  گرفت و صدای گرم و آرام امیر جادویش کرد. گویا دنیایی از ارامش با شنیدن کلامی از همسرش او را در بر می گرفت!

_ جانم خانومی؟

_ سلام

_ سلام به روی ماهت. خوبی؟

_ آره، تو کجایی؟ غذاخوری؟ دور و برت خیلی سر و صداس و شلوغه انگار.

_ غذاخوری نیستم عزیزم با رویا اومدیم مهد امیر کوچولو. امروز یه جلسه برای پدرا داشتن، باید شرکت می کردم.

با شنیدن نام رویا دنیا دور سر ترمه چرخید پس هشدار بهار بی دلیل نبود. از قدیم هم گفته بودند که "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها". ترمه به حدی عصبی و ناآرام بود که نمی توانست منطقی باشد یا عکس العمل مناسبی نشان دهد به همین دلیل بدون هیچ فکری خیلی سریع گفت:

_ ولی تو که صبح می رفتی هیچ حرفی از این جلسه نزدی!

_ خودمم امروز صبح باخبر شدم از قبل اطلاع نداشتم.

ترمه خیلی دوست داشت که حرف همسرش را پذیرفته و باور کند ولی حسادت و بدبینی تمام وجودش را دربر گرفته و به او اجازه ی مثبت فکر کردن را نمی داد. صدای نگران امیر او را از فکر و خیالاتش جدا کرد.

_ چیزی شده ترمه؟ صدات مضطربه!

_ نه، چرا باید چیزی شده باشه؟ این که دلم بخواد به شوهرم زنگ بزنم و باهاش قرار ناهار خوردن بذارم، کار عجیبیه؟!

_ نه کی گفته؟ خیلی هم خوبه، من که از خدا می خوام فقط انقدر این اواخر با هم بیرون نرفتیم که نمی دونم باید پیشنهادتو جدی بگیرم یا...

_ نه، خیلی هم جدیه. کی جلسه تون تو مهد تموم میشه؟

_ جلسه که تموم شده ولی راستشو بخوای...

_ چیه؟ چرا حرفتو نصفه گذاشتی؟ راستشو بخوام چی؟

_ جون خودت اصلا فکر نمی کردم که تو امروز یه همچین تصمیمی داشته باشی واسه همین امروز صبح که امیرو دیدم، بهش قول دادم که واسه ناهار ببرمش بیرون و با هم باشیم.

_ فقط به امیر کوچولو قول دادی یا مامانشم هست؟

_ بدجنس نشو ترمه... لحن صداتو نوع سوالات یه مُدِلایی شده ها!

_ چرا؟ این که بخوام بدونم همسرم با کی قراره بره بیرون عجیبه؟!

 _ این چه سوالیه؟ معلومه که من تنهایی نمی تونم با یه بچه ی کوچیک برم رستورانو بهش غذا بدم.

_ پس درست حدس زدم، به جز امیر کوچولو رویا خانوم هم هستن.

_ خب باشه، به من چه؟! این مدل حرف زدنت بوی بی اعتمادی میده ترمه و من اصلا اینو دوست ندارم و...

_ حرف زدنم هیچ بوی خاصی نمی ده و حالا که برای ظهر وقتت پره واسه عصری قرار می ذاریم که هم به خریدام برسم هم با هم شام بخوریم. خیلی وقته که خونه موندم و خرید نکردم.

_ من همون طور که گفتم از خدامه که با هم بیرون بریم راستشو بخوای دلم واسه اینکه باهات تنها باشم خیلی تنگ شده. چه ساعتی و کجا همدیگه رو ببینیم؟

_ ساعت 4 میام شرکت. تا اون موقع که انشالله برگشتی سر کار؟

_ آره بداخلاق، خیلی زودتر از چهار من شرکتم.

_ پس همدیگه رو می بینیم.

ترس بدی به همراه یک وسواس آزار دهنده ترمه را در برگرفته بود. به شدت دلشوره داشت و نگرانِ از دست دادن عزیزترین موجود زندگیش بود. تا ساعت 4 حدود سه ساعت وقت داشت، قبل از هر کاری به سراغ بدری خانم رفت تا از او خواهش کند که برای چند ساعت، مراقب تبسم و چگونگی کار پرستار باشد.

_ مامان بدری، می تونم یه خواهشی ازتون کنم؟

_ حتما، چرا که نه؟

_ میشه تا شب حواستون به تبسم باشه و مراقبش باشید؟ پرستارش هست ولی می دونید که من...

_ نمی خواد ادامه بدی عزیزم، من خوب می دونم که تو زیادی حساسی و دلت شور میزنه. با خیال راحت برو به کارت برس و اصلا نگران نباش.

_ راستشو بخواین تصمیم گرفتم یه کم خرید کنم و بعدشم با امیر سالار بریم شام بخوریم. خیلی وقته که خونه نشین شدم و فکر می کنم انتخاب این نوع زندگی خیلی به صلاحم نباشه...

_ کاملا درست می گی عزیزم و بخاطر تصمیم جدیدت خیلی خوشحالم... من قبلا هم بهت گفتم که حتی اگه بخوای برگردی شرکت، سرِ کار هم من مخالفتی ندارم و با دل و جون مراقب نوه م هستم.

_ مرسی مامان بدری، شما خیلی ماهین. با اجازه تون الان می رم آرایشگاه تا واسه عصری اماده باشم.

_ ولی هنوز ناهار نخوردی که!

_ عیب نداره مامان، بیرون یه چیزی می خورم، نگران نباشین. آرایشگاه خیلی کار دارم و می ترسم دیرم بشه.

ترمه مصمم تر از هر زمانی مصر بود که تغییرات عمده ای را بوجود اورد، تغییراتی محسوس در رفتار و ظاهر خودش.

 

حرکات شیرین و جذاب امیر کوچولو قند در دل پدرش آب می کرد به حدی قشنگ و با حوصله با انگشتان کوچکش تکه های گوشت را از بشقاب برداشته و در دهان زیبایش می گذاشت که هر بیننده ای را به اشتها می آورد.

_ الهی بابایی قربونت بره، تو چقدر قشنگ غذا می خوری، ببین همه ی سر و صورتشو چه جوری چرب و چیلی کرده!

_ الان یه مدتیه که خودش همین طوری غذا می خوره. تو از اون جایی که خیلی کم باهاش وقت می گذرونی، متوجه نشدی... می دونی امیر سالار، بعضی از لحظه های شیرین زندگی دیگه تکرار نمی شن و خیلی حیفه که به راحتی از دستشون بدیم.

_ منظور؟

_ از من دلگیر نشو ولی باید اینو بپذیری که چشم به هم بذاریم، بچه هامون بزرگ شدن و انوقته که دیگه آه و افسوس خوردن فایده نداره.

_ چرا آه و افسوس؟! من از بزرگ شدن بچه هام ذوق می کنم.

_ بله ولی این در صورتیه که شاهد این رشد کردن و بزرگ شدن باشی واگرنه...

_ لازم نیست با متلک و کنایه به من حرف بفهمونی رویا. من خودم بیشتر از اون چه تو فکرشو کنی عاشق پسرم هستم و دوست دارم تا جایی که امکان داره باهاش وقت بگذرونم ولی خودت توی شرکت هستی و می بینی که وقتم تا چه حد پره... همین الان چند تا جلسه مو کنسل کردم تا بتونم با امیر باشم.

_ یعنی تو برا ی تبسم هم همین قدر وقت می ذاری؟!

_ به نظر خودت سوال خوبی پرسیدی رویا؟ واقعا فکر می کنی مقایسه ی درستی انجام دادی؟ اشتباه نکن، من اصلا نمی خوام بگم که بین بچه هام فرق می ذارم ولی نباید یادت بره که اونا خونواده ی من هستن و باهاشون زیر یه سقف زندگی می کنم... رویا، خواهش می کنم از منم دلخور نشو ولی یه جورایی زیادی متوقع هستیا!

_ چرا؟ چیزی واسه خودم خواستم که متوقعم؟! حتی همین شغلی هم که لطف کردی و بهم پیشنهاد دادی به زور و اجبار خواستم؟ من فقط دلم می خواد پسرم باباشو بشناسه، اونم توی این سن مهم که داره با همه ارتباط برقرار می کنه... فکر می کنی خوبه که بزرگ شه، بدون اینکه احساس خاصی به تو داشته باشه؟ واقعا یه همچین چیزی برات کافیه و راضیت می کنه؟ من واسه خودم گدایی محبت نمی کنم اما اگه واقعا برات مهم نیست که پسرت چه حسی بهت پیدا می کنه، دیگه  نه دخالت می کنم نه حرفی می زنم.

_ انقدر شلوغش نکن رویا، کی گفته من نمی خوام با پسرم باشم و وقت بگذرونم؟ کی گفته من دوست ندارم که بچه م خیلی خوب منو بشناسه یا احساس خوبی نسبت به پدرش داشته باشه؟ اتفاقا من خیلی هم نسبت به امیر و آینده ش حساسم ولی این دلیل بر این نمی شه که همسر و خانواده مو ندیده بگیرم و مدام پیش شما باشم! اصلا گمون نمی کنم حضور طولانی مدت و زیاد من به صلاح تو هم باشه. من و تو در گذشته برای مدت کوتاهی به عقد موقت هم در اومدیم ولی الان هیچ نسبتی با هم نداریم و...

_ تو رو خدا انقدر واسه خودت نبر و ندوز! من کی گفتم که واسه من وقت بذار و با من باش؟ چند بار تا حالا گفتم بازم می گم که من فقط نگران رابطه ی بین تو و پسرمون هستم.

_ رویا، یه جوری با من حرف می زنی که انگار امیر واسه من مهم نیست! خودت خوب می دونی که اگه به فکر تو و احساسات مادرانه ت نبودم، نمی ذاشتم که پسرم دور از من و خواهرش بزرگ شه. پس لطفا حالا که من توقع قدر دانی ندارم تو هم زیاده خواهی نکن.

جملات آخر امیر سالار بدجور دل رویا را خالی کرد. واقعا اگر امیر عصبانی می شد و قصد گرفتن فرزندش را می کرد، هیچ کاری از او ساخته نبود؟ آیا امیر می توانست تقاضای سرپرستی پسرش را بکند و او را از عزیزترین موجود زندگیش دور سازد؟ به هیچ وجه طاقت دوری از فرزندش را نداشت حتی اگر مطمئن بود که در بهترین شرایط بزرگ شود.

_ تو رو خدا من و منظورمو خوب و درست بفهم. من اصلا نمی خوام زیاده خواه باشم یا تو رو برای خودم بخوام، من فقط به فکر پسرمم... راستشو بخوای گاهی می ترسم که نکنه...

_ لازم نیست ادامه بدی رویا... من می دونم چی می خوای بگی ولی هیچ جایی واسه ترسیدن وجود نداره. همون اندازه که تبسم برای من و خانواده م مهمه، امیر کوچولو هم باارزش و مورد توجهه، پس اصلا برای پسرت نگران نباش.

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩| ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی