نوشته های من

 

چراغ های روشن خیابان، دانه های ریز و درشت باران، ویترین پر زرق و برق مغازه ها و صدای مخملی و جادویی احسان که از بلندگوهای ماشین پخش می شد و با احساسی کاملا لطیف و عاشقانه می گفت:

هر چی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

هیچکدام نمی توانستند آرامشی برای اعصاب متشنج، دل ناآرام و حواس پرت امیرسالار باشند! پسر کوچک و معصومش را عاشقانه دوست داشت و دلش نمی خواست که باز هم بخاطر اشتباهی که چند سال قبل، نا خواسته و ناخودآگاه مرتکب شده بود از او دور بماند. دوست داشت که امیر را بیشتر از قبل ببیند و خیلی موثرتر از گذشته در زندگی او حضور داشته باشد ولی رفتار رویا که این اواخر عجیب و متاسفانه گاهی مشکوک بود، باعث می شد که امیرسالار با احتیاط و دست به عصاتر از آنچه لازم بود به پسرش نزدیک شود.

قرمزی تند پیراهن رویا که امیر شک نداشت با قصد و غرض انتخاب و پوشیده شده بود، بیشتر از هر رنگ، تصویر یا نقش دیگری در یاد و خاطر امیر سالار فریاد می زد و خودش را به رخ می کشید!

زمانی که امیرسالار به خانه و اتاقشان رسید، ترمه همراه دختر کوچکشان روی تخت به خواب رفته و متوجه حضور او نشد. از وقتی تبسم به دنیا آمده بود بیشتر وقت ترمه صرف نگه داری و مواظبت از او می شد و کمتر زمانی را به خود و همسرش اختصاص می داد... چقدر درآن ساعت و لحظه ی خاص، امیرسالار به همسرش احتیاج داشت و چقدر دلش می خواست که ترمه تمام حفره های خالی و تاریک ذهن و دل رنجورش را پر کند تا خلاء و جای خالی دیگری برای اغیار باقی نماند.

 

دیبا روزهای خیلی سختی را می گذراند. بعد از ملاقات با بهار، گوشی موبایلی که از بهادر هدیه گرفته بود را خاموش کرده و سه روز بود که برای روبرو نشدن احتمالی با او از خانه خارج نمی شد... طعم و مزه ی شیرین و دلچسب عشق که برای اولین بار تجربه اش می کرد به تلخی و تندی غیر قابل تحملی تبدیل شده بود. بیشتر از حدی که تصورش را می کرد و انتظار داشت، دلتنگ و مشتاق دیدار بهادر بود ولی هر بار که حرف های گزنده و تند بهار را به یاد می اورد به حدی دلش به درد می آمد که بدون اختیار چشمان غمگینش را می بست و از ته دل می گریست.

بهادر هم حال و روز خوشی نداشت. بعد از آن که پدربزرگ بطور سربسته از صحبت های مابین بهار و دیبا برایش گفت و دیبا هم تلفن همراهش را خاموش کرد و خانه نشین شد به حدی دل تنگ و پریشان بود که از فرط  عصبانیت و سرخوردگی راهی به جز ترک کردن منزل به ذهنش نرسید. تنها ماندن در یک اتاق بی روح و سرد هتل به مراتب بهتر از زندگی با فردی بود که خواسته ی دل و روح و احساسش را جدی نگرفته و برایش احترامی قائل نشده بود. با آن که بعد از بارها امتحان تقریبا مطمئن بود که دیبا تلفنش را خاموش کرده است ولی دل بی تابش طاقت نمی آورد و لحظه به لحظه شماره ی دیبا رو می گرفت. صدای منشی تلفنی که از خاموش بودن گوشی دلدارش می گفت به کابوسی تلخ و غیر قابل تحمل تبدیل شده بود. باید راهی برای دیدن و ملاقات با دیبا وجود می داشت و تنها فکری که بعد از سه روز انتظار در کوچه و خیابان های اطراف منزل دیبا به ذهنش رسید، دست به دامان ترمه شدن بود. بدون شک او راهی برای ایجاد ارتباط دوباره با دیبا می شناخت و سراغ داشت.

ترمه طبق معمول روزهای اخیر مشغول و سرگرم دخترش بود. به حدی از داشتن فرشته ی کوچکش راضی و خوشحال بود که تمام زیبایی این دنیا را در وجود تبسم می دید. گویا وجود این نعمت زیبا و داشتن فرزندش او را از دیگر مواهب زندگی بی نیاز کرده بود. در کنار او بودن را به هر سرگرمی ترجیح داده و یک لبخند نمکین تبسم می توانست جایگزین بهترین تفریحات ممکن باشد. به همین علت و برای اینکه تمام هم و غم و توجهش معطوف به دخترش بود بعد از چندین و چند تماس بهادر تازه متوجه زنگ خوردن تلفن همراهش شد.

_جانم؟ سلام

_سلام. معلومه کجایی، ترمه جان؟ کم کم داشتم نگرانت می شدم.

_ من که خونه م و مشغول تبسم. تو معلومه کجایی، پسر؟ آخه چرا انقدر کم طاقتی تو؟ باز کجا گذاشتی رفتی؟

_ دست رو دلم نذار ترمه. خودتم به اون راه نزن. خوب می دونی الآن چه وضعیتی دارم و بهار خانوم باهام چه کرده.

_ اونوقت فکر می کنی راه انتخابی تو درسته؟ فرار از همه چی و تنها شدن راه مقابله با این مشکله؟

_ پس چیکار باید می کردم؟ وقتی زورم به بهار نمی رسه و اونم نمی خواد که منو حرفامو بفهمه و به خواسته هام احترام بذاره، چه کار باید کنم؟ سرمو بندازم پایین و روی دلم پا بذارم و منتظر بشینم تا برام تصمیم بگیره؟

_ نه بهادر جان، من کی این حرفو زدم؟ اگه به خودتو اعتقادت ایمان داری وایسا و براش مبارزه کن. منم همینکارو کردم و نتیجه شو دیدی... جنگیدمو به چیزی که می خواستم رسیدم. فرار کمکت نمی کنه. حالا کجایی الآن؟

_ تو خیابون... نزدیک خونه ی دیبا اینا... سه روزه که از صبح تا شب این جا توی ماشین منتظر می شینم و خیره به کوچه شون زل می زنم بلکه از خونه بیرون بیاد. موبایلش خاموشه و از بعد ملاقات با بهار و پدربزرگ هیچ خبری ازش ندارم.

_ می خوای چیکار کنی؟

_ راستشو بخوای نمی دونم دیگه... برای همین مزاحم تو شدم که بهم بگی چه کنم تا بتونم حداقل یه خبر از دیبا بگیرم. بی رودربایستی خیلی دلتنگشم، ترمه...

_ آخه من چیکار می تونم بکنم، بهادر جان؟ اونم الآن که بهار همه چی رو می دونه و خیلی قاطع نظرشو گفته.

_ این حرف یعنی اینکه تو هم تنهام می ذاری و طرف اونو می گیری؟

_ اشتباه نکن عزیزم. من کی همچین حرفی زدم؟ گمونم دیگه بهت ثابت که من تا چه حد دلم می خواد تو و دیبا مشکلتون حل بشه.

_ پس چرا اینطوری حرف می زنی؟

_ من حرفی ندارم که باهات تا خونه ی دیبا اینا بیام و برم باهاش حرف بزنم ولی به این شرط که قبلش با بهار صحبت کنم.

_ ترمه جان، فکر نمی کنی جور دیگه ای هم می تونستی "نه" بگی؟ کاملا مشخصه که الآن بهار چه جوابی بهت می ده و چه توقعی ازت داره. خیلی زود و بی هیچ فکری بهت می گه که من یه بچه م و تصمیمم از روی هوس و بچه گیه و نباید بهم اهمیت بدی تا فکر دیبا از سرم بپره.

_ انقدر سریع قضاوت نکن، پسر... من الآن باهاش تماس می گیرم و خبرشو بهت می دم.

اضطراب و عجله ای که در صدای بهار موج می زد نشانگر این مسئله بود که ترمه موقع مناسبی تماس نگرفته و بهار درگیر کارهای شرکت بود.

_ مثل اینکه بد موقع زنگ زدم، بهار جان. سرت شلوغه؟

_ تقریبا، اما عیب نداره. چیزی شده؟ بچه ها حالشون خوبه؟

_ آره، خوبن. نگران نباش. می خواستم راجع به بهادر حرف بزنم ولی انگار تو الآن وقت نداری. می ذارم واسه شب که اومدی خونه.

_ چی شده؟ دوباره دست گل جدید آب داده؟ عشق نو؟

_ نه بابا، این چه حرفیه؟ نیم ساعت پیش به من زنگ زد. از صداش معلوم بود که حال و روز خوشی نداره. راستشو بخوای یه کم نگرانشم.

_ توی مهربونی و خواهری تو که هیچ شکی نیست ولی من اگه جای تو بودم نگران مسائل مهمتر می شدم، عزیزم. بهادر دو روز دیگه که بگذره، همه چی رو فراموش می کنه ولی غلط نکنم توی این شرکت یه خبرایی هست.

_ چرا؟

_ چرا نداره، عزیزم. حس مادرانه و حساسیت قشنگ تو نسبت به تبسم قابل تقدیره ولی فکر میکنی کار خوبی می کنی که یه مدتیه همه ی فکر و ذکر و زندگیت محدود به بچه ت شده؟ به خدا هر چیزی به اندازه و به جاش خوبه و ...

_ می شه به جای این همه حاشیه بری سراغ اصل مطلب؟ تو می خوای چی رو به من بفهمونی، بهار؟ چه اتفاقی تو شرکت داره میوفته؟

_ هنوز هیچی ولی به نظر من اگه مواظب نباشی ممکنه به اتفاقاتی نه تنها تو شرکت بلکه تو زندگی خودت هم بیفته.

_ این مسائلی که میگی احیانا به رویا و سمتی که تو شرکت داره مربوط نمی شه؟

_ به فکر زندگیت باش، ترمه. بدون شک تبسم خیلی مهمه ولی مسائل دیگه ای هم هست که باید حواست بهشون باشه.

_ نمی خوای سوالمو جواب بدی؟

_ شرمنده. خیلی کار دارم. باید برم. ممنون که نگران بهادری و کاراش برات مهمه.

نیش و کنایه های بهار رنگ دنیای ترمه را عوض کرد. بعد از به دنیا آمدن تبسم، دنیای زیبای ترمه روشن و رویایی شده بود اما پس از آن که حرف های دختر عموی شوهرش را شنید، همان دنیای رنگی بر روی سرش خراب شد. بهار را به خوبی می شناخت و می دانست که هر قدر هم عصبی باشد، اهل حرف و گپ بی خود و شایعه سازی نیست. حتما اتفاقی افتاده یا در شرف افتادن بود که بهار می خواست در لفافه او را آگاه کرده و بیدار کند.

صدای هم زمان گریه ی تبسم و زنگ تلفنش او را از پنجه های قدرتمند حسادت جدا کرد. بی اختیار ابتدا به سراغ دختر کوچکش رفت و بعد از در آغوش گرفتن او موبایل را جواب داد.

_ جانم، بهادر؟

_ چرا موبتو جواب نمی دی باز؟ فک کردم با بهار مشغولی که جواب نمی دی. چی شد؟ بهش زنگ زدی؟

_ زنگ زدم ولی مثل اینکه سرش خیلی شلوغ بود، نمی تونست حرف بزنه.

_ بعدا که دوباره زنگ می زنی؟

_ آره، حتما... به محض اینکه باهاش حرف بزنم بهت می گم.

_ خیلی ممنون، ترمه جان. خدا کنه بتونم جبران کنم.

_ این چه حرفیه؟

_ با من کاری نداری؟

_ نه عزیزم... مواظب خودت باش... بهادر؟

_ جانم.

_ می تونی یه کاری برای من بکنی؟

_ حتما. چرا که نه؟

_ می تونی بهم بگی رویا تو کدوم شرکت و کدوم قسمت مشغول به کاره؟ البته اگه برات امکان داره.

_ تو شعبه ی مرکزیه. همون قسمتی که امیرسالار هم هست. چطور مگه؟ چیزی شده؟

_ نه اصلا، فقط کنجکاو بودم بدونم. ما خانوما رو که می شناسی، روی بعضی چیزا حساسیم.

_ حساس نباش، ترمه جان... امیر سالار باید آخر کج سلیقگی باشه که بتونه با داشتن همسری مثل تو به شخص دیگه ای فکر کنه.

مدت ها از قطع شدن تلفن بهادر می گذشت و تبسم روی شانه ی مادر مضطربش به خواب رفته بود ولی ترمه همچنان بدون وقفه طول اتاق را قدم می زد و قادر به کنترل افکار مسموم و ذهن متشنجش نبود. با آن که سعی می کرد حرف های قشنگ و رویایی امیرسالار و آن نگاه گرم و آبی را در ذهنش تقویت کند اما قدرت جملات ساده ی بهادر به مراتب بیشتر بوده و تاثیر بسزایی داشت: " خیلی خیلی خیلی دوستت دارم، عشق من... همیشه و بدون هیچ تایی... دلت قرص"... " رویا تو شرکت مرکزیه، همون جایی که امیرسالار هم هست"

باید کاری می کرد. همین چند دقیقه ی قبل تلفنی به بهادر گفته بود که برای رسیدن و داشتن عشقش جنگیده و نتیجه گرفته است پس نباید کنار می کشید و میدان را برای رویا خالی می گذاشت.

 

رویا با سرعت ولی در کمال دقت کارهایش را انجام می داد تا بتواند همراه امیرسالار در جلسه ی مهد کودک پسرشان شرکت کند. هنوز حرفی از این جلسه با امیرسالار نگفته بود و قصد داشت او را در مقابل کاری انجام شده قرار دهد.

_ خانم حقیقی، میشه منو به اتاق رئیس وصل کنید؟

_ بله، حتما.

_ الو. سلام، امیرسالار. خوبی؟

_ سلام ممنون. تو خوبی؟

_ سرت شلوغه؟ باهات یه کار واجب دارم.

_ چی شده؟ مربوط به شرکته؟

_ نه، به مهد امیر مربوطه. امروز تا یه ساعت دیگه توی مهدشون یه جلسه ایه که حتما پدرها باید شرکت کنن.

_ اونوقت تو الآن داری به من میگی؟

_ خودمم دیروز فهمیدم.

_ نمی شه خودت بری و یه جوری...

_ به خدا خودم حدس زدم که تو کار داری ولی صبح مربیشون ازم قول گرفت که تو حتما شرکت کنی. می گفت بابای امیر جزء معدود پدراییه که تا حالا باهاش آشنا نشدم. قبول کن که نه برای من نه برای امیر کوچولو خوب نبود بگم تو نمیری.

_ باشه. من تا نیم ساعت،45 دقیقه دیگه کارامو می کنم و می رم.

_ اگه اشکالی نداره می شه منم بیام؟

_ مگه نمی گی جلسه مخصوص پدراس؟ پس چرا...

_ حالا چی می شه منم بیام؟ می خوام بیام اونجا با پدر بچه م پز بدم. اشکالی داره؟

_ نه... البته اگه چیزی بابت پز دادن وجود داشته باشه.

_ وجود داره، به خدا... اونش دیگه با من.

خوشحال بود. آنقدر خوشحال بود که بعد از قطع کردن تلفن دلش می خواست برقصد. یکی دیگر از نقشه هایش نتیجه داده بود. خیلی سریع آینه را از کیفش خارج کرد تا از مرتب بودن سر و وضعش مطمئن بشود.

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩| ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی