نوشته های من

 

دیدن دیبا با آن هیات جذاب و زیبا حتی برای بهادر هم جدید و مطلوب بود. وقتی همراه خواهر و پدربزرگش با دختری در نهایت آراستگی و زیبایی روبرو شد، در دل هزاران بار به خود و سلیقه اش احسنت گفت. با ان که بیش از حد در مورد عکس العمل های آنی و ناخودآگاه دیبا نگران بود ولی شک نداشت که ظاهر بی نقص او می تواند تاثیر بسزایی بر روی خانواده اش بگذارد. اصرار بهادر و دیبا نتوانست ترمه را برای همراهی انها راضی کند. او عقیده داشت که دیبا در اولین برخورد باید با اتکا به خود و توانایی هایش در دل خانواده ی همسر اینده اش جا باز کند. هر چند رنگ و روی دیبا با دیدن بهار و ابهت سالار خان، کاملا پریده به نظر می رسید ولی چهره ی خواستنی و جذابش به حدی بر روی پدر بزرگ اثر گذاشت که بی اختیار رو به نوه اش گفت:

_ بهادر جان، قصد نداری این خانوم زیبا و مقبول رو به من و خواهرت معرفی کنی؟

_ ای وای! معذرت می خوام پدربزرگ، انقدر هول شدم که یادم رفت چکار باید بکنم! ایشون "دیبا حسن زاده" هستن، بیست سالشونه، یه خانوم دیپلمه ی در حال حاضر خانه دارن، توی همین شهر خودمون زندگی می کنن البته با چند تا منطقه تفاوت و ...

_ میشه ساکت شی بهادر؟ مگه خدای نخواسته خودشون زبون ندارن؟ درسته پدربزرگ گفتن که این خانومو معرفی کنی ولی منظورشون این نبود که به جای ایشون حرف بزنی اصلا اگه می شه ماها رو برای نیم ساعت تنها بذار و برو لطفا...

_ ولی...

_ ولی نداره بهادر جان... خودت ادامه بده دیبا جون البته می دونم ادب حکم می کنه که من اول خودمو معرفی کنم: من بهار والا هستم، تنها خواهر بهادر. 27 سالمه، متاهلم و یه پسر کوچولو دارم. مهندسی نساجی خوندم و الان قسمتی از شرکت های خانوادگی مون زیر نظر من کنترل و اداره می شه.

_ ما هم... یعنی منم از دیدن شوما خیلی خوشحالم. بهادر خان همیشه از شوما تعریف می کنه و معلومه که خیلی بهتون علاقه داره و افتخار می کنه.

_ ما هم خیلی بهادرو دوست داریم. کوچکترین نوه ی خانواده س و همه روش یه حساسیت خاص دارن. به همین خاطره که دلم می خواد خانومی که دلشو برده رو بهتر بشناسم... منتظرم عزیزم.

_ والا نمی دونم چی باهاس بگم... یعنی نمی دونم از چی بگم، همونطور که آق بهادر گفتن اسمم دیبا حسن زاده س، اولاد اخر خونواده، 20سالمونه تا دیپلم هم بیشتر نخوندم و هیچوقت به کار بیرون از خونه فکر هم نکردیم... یعنی نکردم.

_ احتمالا این خونه نشینی به دلیل سطح تحصیلاتته دیگه؟

_ نه آبجی، به خاطر اخلاق و اعتقادات برادرامونه.

_ یعنی چی؟ مگه چه عقیده ای دارن؟ البته قصد فضولی ندارما.

_ بد می دونن که زن تنها از خونه در بیاد... می گن زن باید توی خونه بشینه یا اگر هم می خواد کمک حال باشه با دااشاش یا شوهرش یه جا کار کنه.

_ واقعا؟! تو خودت چه فکری می کنی؟

_ والا راستشو بخوای من نظری ندارم و تا حالا هر چی گفتن، گفتیم چشم.

_ بهادر می گفت، پدرتون هم که به رحمت خدا رفتن.

_ آره، اون موقع که ما، یعنی من، خیلی بچه بودم تو یه سفری که به زاهدان داشته، تصادف می کنه و می ره.

_ در حال حاضر خانواده ت می دونن که با بهادر در ارتباطی؟

_ ما ارتباطی با آق بهادر نداریم که کسی بخواد بدونه یا نه!

_ معذرت می خوام. مثل اینکه منظورمو خوب بیان نکردم... الان در حال حاضر، خانواده ی شما یا بهتر بگم برادرای سختگیرتون می دونن که تو و بهادر همدیگه رو می بینید و به هم علاقمندید؟

_ معلومه که نه. اگه فهمیده بودن که الان سرمون روی تنمون نبود.

_ پس چطور می خوای این موضوع رو باهاشون مطرح کنی؟

_ والا من که نمی دونم ولی ترمه خانوم گفت که این کار باید از طریق خونواده ها انجام شه.

_ کاملا درست گفته و من با ترمه موافقم ولی هیچ فکرشو کردی که چه جوری می خوای این موضوع رو با خانواده ت مطرح کنی؟

_ از خدا که پنهون نیست از شوما چه پنهون که تموم امیدمون به بابا بزرگه...

_ چرا؟! یعنی توقع دارین که پدربزرگ من چکار کنه؟

سالار خان که تا این قسمت از بحث ساکت مانده و فقط به عنوان یک مستمع به حرفهای خانم ها گوش می داد دیگر طاقت نیاورد و برای اینکه دیبا را از وضعیتی که در آن دچار بود، نجات دهد، وارد بحث ان ها شد.

_ بهار جان، بهتر نیست اجازه بده دیبا خانوم حرفشو ادامه بده؟ من از خدا می خوام که بتونم کاری انجام بدم تا بهادر از این وضعیت بلاتکلیفی در بیاد... من چکار می تونم بکنم دخترم؟

_ به خدا نمی دونیم ولی بهادر همیشه می گه که شوما همه کاری ازت بر میاد حتی راضی کردن برادرای ما!

_ می شه بدونم برادرهای محترمت در حال حاضر به چه کاری مشغولن؟

_ همه کاری و هیچ کاری

_ این یعنی چی دخترم؟!

_ یعنی این که هر کاری پیش بیاد می کنن تا چرخ زمونه بچرخه.

_ فکر می کنی برای قدم مثبت برداشتن این شروع خوبی باشه که ازشون بخوایم تو یکی از شرکت های ما مشغول بشن؟

بهار که اصلا از روند ملاقات راضی نبود و احساس می کرد که پدربزرگ با همین مدت زمان کوتاه، حضور و بودن دیبا را در خانواده تایید کرده است، خیلی سریع خودش را وارد بحث کرد و با لحن و صدایی متعجب رو به سالار خان گفت:

_ چی می گین پدربزرگ؟! مگه میشه؟ من گمون نمی کنم که آقایون حسن زاده تحصیلات خاص و لازم استخدام شدن رو داشته باشن پس چه جوری میشه که...

_ چرا نمی شه؟ ما توی شرکتمون به نگهبان، راننده، مسئول تدارکات و شغل های دیگه هم احتیاج داریم که تحصیلات خاصی هم نمی خواد. اگه واقعا به قول دیبا خانوم، منظورشون گردوندن زندگی باشه، نباید با هیچکدوم از این کارها مشکل داشته باشن... درست می گم دیبا جان؟

_ حالا می فهمیم وقتی آقا بهادر از شوما تعریف می کرد و می گفت قلبتون خیلی مهربون و صافه، راست می گفت. ما زیادی مخلصیم بابابزرگ ولی حق با آبجی مون بهاره. برادرای من هیچکدوم از این کارها رو بلد نیستن و به این جور شغل ها فکر نمی کنن.

_ دیدین پدربزرگ؟ خدا رو شکر دیبا جون انقدر انصاف داره و صادقه که برادراشو درست معرفی کنه و نخواد اونا رو به زور وارد شرکت های ما کنه.

_ اشتباه نکن دخترم، اصلا حرف زور یا اجبار نیست. من دوست دارم علاوه بر اینکه به خانواده ی دیبای عزیز یه کمک کوچیک کنم، راهی هم پیدا کنم برای آشنایی بیشتر و انشالله در آینده ای نه چندان دور برای...

_ تو رو خدا ادامه ندین پدربزرگ. من واقعا از این همه تغییر شما تعجب می کنم و نگرانم! شما اصلا ببینید خود دیبا بعد از ملاقات با ما راضی به این کار هست یا نه؟ ما از این جلسه ی معارفه یه هدفی داشتیم، نه؟ همه چیزو یادتون رفته انگار؟!

_ دخترم گمون نمی کنم تا این حد تند رفتن لازم باشه ها...

_ ببخشید بابابزرگ مثل اینکه ما باید یه چیزایی رو واسه این ابجی مون روشن کنیم... ببین آبجی، من 4 تا دااش دارم که 2 تاشون نیستن، می دونی کجان؟ الان زندونن و واسه یکیشونم حبس ابد بریدن. دو تای دیگه رو هم تیکه تیکه کنی راضی به این که توی یه اداره نگهبون یا راننده و آبدارچی بشن، نیستن. شوما هم اصلا دلت شور نزنه، ما نمی خوایم به زور وارد خونواده یا اداره ی شوما بشیم.

_ پس خدا رو شکر قضیه یه جورایی منتفی شد. خوش حالم که انقدر باهوش هستی تا تفاوت ها رو حس کنی و نخوای یه وصله ی ناهمرنگ باشی... به نظر من بهترین کار اینه که دیگه به بهادر روی خوش نشون ندی و خودتو کنار بکشی.

_ ما همین کارو می کنیم خانوم ولی موندم شوما چه رقم آبجی هستی که دااشت و خاطرخواهیش برات مهم نیس! واقعا اگه بره تو لک و غصه دار بشه دلت نمی گیره؟ جیگرت نمی سوزه؟!

_ شما دلت شور خواهر برادری ما رو نزنه لطفا... من صدها بار بهتر از هر کسی بهادرو می شناسم و می دونم که خیلی زودتر از این حرفا همه چی رو فراموش می کنه. هنوز یه سال نشده که دل بسته ی خواهر شوهر من بود و قبل از اونم چندین و چند دوست دختر عوض کرده پس شما خیالت راحت که غصه دار نمی شه.

حرف های تند و تیز و هدفدار بهار کار خودش را کرد و همان تاثیری را که می خواست، گذاشت. چهره ی زیبا و منحصر بفرد دیبا از سرخی خشم گلگون شده و حسادت تند و خاص زنانه در نگاه و چشمان خوش فرمش موج می زد.

_ ببخشین بابا بزرگ، ما بیشتر از این نمی تونیم بیرون بمونیم. اق بهادرتون می دونه که خونواده ی ما چه اخلاقی دارن و چقدر سخت گیرن پس دیگه زحمتو کم می کنیم... شوما هم آبجی خیالت راحت. دو دستی دااشتو بچسب و بپا که پیشی نخورش. شوما رو بخیر و ما رو به سلامت. خداحافظ.

هر قدر نتیجه ی این ملاقات نسبتا کوتاه ولی خیلی تلخ برای بهار رضایت بخش و خوشحال کننده بود، پدربزرگ نگران را بیشتر از قبل به فکر فرو برد.

 

رویا با دقت تکه های مرغی که از صبح همان روز بین پیاز، ابلیمو و زعفران چیده بود در روغن داغ سرخ می کرد و با وسواس مراقب بود که نتیجه ی مطلوب و دلخواهش را بدست آورد. مدت زمان زیادی گذشته بود که امیرسالار دستپخت او را نخورده و رویا مصر بود که ان شب به هر ترتیبی که شده او را برای شام در خانه نگه داشته و مانع از آن شود که برای خوردن غذا به رستوران بروند. طبیعتا محیط گرم و آرام خانه باعث می شد که صمیمیت بیشتری بین آن ها بوجود آمده و امیرسالار وقت بیشتری را با او و پسرشان بگذراند.

بو و عطر چند نوع غذای مختلف، فضای آشپزخانه را پر کرده بود. رویا بعد از آماده کردن آنچه در نظر داشت یک دوش خیلی سریع گرفت و با دقت مقابل آینه ی آرایش اتاقش نشست. رنگ پیراهن قرمز تندی که از قبل بعنوان یک یادگاری خیلی عزیز نگه داشته بود، شادابی و زیبایی چشمگیری به پوست روشن او بخشیده بود. موهای بلند و تابدارش را روی شانه ها رها کرده و وقتی با ذوق و هیجانی وصف نشدنی در را به روی امیرسالار گشود، بوضوح و روشنی متوجه لرزشی که از دیدن او در دل و نگاه امیر نشست، شد.

امیر سالار به خوبی پیراهنی را که رویا بعد از مدت ها بر تن کرده بود شناخت و ناخودآگاه به چند سال قبل بازگشت. به روزی که در حضور اعضای درجه یک خانواده ها او و رویا برای چند ماه به عقد موقت همدیگر در آمده تا قبل از پایان یافتن مدت مقرر برای همیشه مال هم شده و عقد دائم جاری شود. امیر هرگز فراموش نمی کرد که آن روز خاص پس از دیدن رویا با ان شکل و هیبت جذاب و دیدنی، قسم خورده بود که تا آخر عمر او و آن روز بسیار عزیز و تکرار نشدنی را از یاد نبرد.

_ چیه امیرسالار؟ حالت خوبه؟! چرا این جوری نگام می کنی، نمی خوای بیای تو خونه؟

_ مهمون دارین یا قراره جایی بری؟

_ کاملا درست حدس زدی، مهمون دارم ولی اگه لطف کنی و از جلوی در رد بشی بیای تو خونه، خودت مهمونمون می شی.

_ من؟! مگه قرار نبود با امیر بریم بیرون؟ کجاس، چه می کنه؟

_ توی اتاقش داره بازی می کنه... بیا تو، شام پختم. مگه حتما باید بریم بیرون؟ این جوری وقت بیشتری رو با پسرت می گذرونی.

_ زحمتت می شه آخه. فکر کنم بریم بیرون راحت تر باشه ها.

_ این چه حرفیه؟ غذا حاضره... بیا تو غریبی نکن، جون رویا.

_ ممنون ولی باید زود برگردم. ترمه منتظره.

_می دونم. قول می دم خیلی زودتر از اون چه توی رستوران شام می خوردیم، غذا رو حاضر کنم پس دیگه بهونه نیار و بیا تو... امیر از صبح ذوق زده س که تو رو ببینه.

از آن جایی که رویا اصلا نمی خواست که این دیدار به آخرین ملاقات صمیمی آن ها تبدیل شود به تمام قول هایی که داده بود عمل کرد و میز شام مفصلی که آماده کرده بود را در سریع ترین زمان ممکن چید.

_ چرا مثل غریبه ها نشستی امیر سالار؟ چرا هیچی نمی خوری؟ اصلا چرا امشب انقدر ساکت و ارومی؟! چیزی شده امیر؟

_ نه بابا، اصلا. اتفاقا شام خیلی خوش مزه ای بود. دستپختت عین گذشته عالی و بی نقصه.

_ خوشحالم امیر سالار. نه به این خاطر که از دستپختم تعریف کردی بلکه به این دلیل که هنوز کاملا گذشته رو فراموش نکردی.

_ امروز حرفای عجیب غریب می زنی رویاها! مگه میشه گذشته رو فراموش کرد؟ گذشته جزئی از زندگیه ادمه.

_ یعنی منم جزئی از زندگیتم؟

_ خب معلومه. تو مادر پسرمی... غیر از اینه؟

_ نه ولی ای کاش بیشتر از این بودم.

_ چاییت حاضره رویا؟ من باید زودتر برم، اگه حاضر نیست خونه می خورم.

_ نه بابا حاضره. اخلاق منو که می دونی، قبل از این که میز غذا رو بچینم، چایی رو دم می کنم. همین الان برات میارم که بخوری و از دست ما در بری.

حق با رویا بود. امیر آن شب، لحظات خیلی سختی را گذراند. با آنکه در کنار پسرش بود ولی دقیقه ای ارام و قرار نداشت. رفتار رویا عجیب و غیر معمول به نظر می رسید و تک تک کلماتش با هدف و نقشه ی قبلی گفته می شد! امیرسالار اصلا محیط مثلا صمیمی آن شب را دوست نداشت و بقول رویا هر لحظه آرزوی فرار از آن جا را در سر می پروراند.

_ ممنون رویا جون... همه چی خیلی عالی و بی نظیر بود، خیلی زحمت کشیدی و شرمنده م کردی.

_ من هفته ی دیگه هم منتظرتم البته منظورم من و امیر کوچولوس... قولتو که یادت نرفته؟

_ نه، کاملا یادمه اما از این به بعد بیرون خونه همدیگه رو می بینیم. من نمی خوام که هر هفته باعث زحمتو درد سر تو بشم.

_ ولی...

_ ولی نداره رویا... هفته ی دیگه راس ساعت 8 همدیگه رو تو همون رستوران همیشگی می بینیم. اخم نکن لطفا و شب خوبی داشته باشی.

_ ممنون.

_ رویا؟

_ بله؟

_ این پیرهن هنوزم خیلی بهت میاد.

امیر سالار جمله ی آخر را گفت و در را پشت سر خود بست... رویا از ذوق شنیدن این حرف تا صبح روی ابرها بود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩| ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی