نوشته های من

 

بهار بدون آنکه کلمه ای با برادرش صحبت کند، تصمیم به ملاقات دیبا گرفت و در این مورد با اولین کسی که صحبت کرد، ترمه بود.

_ می دونی ترمه، با اینکه از الان نسبت به نظر منفی خودم مطمئنم ولی نمی خوام این بار هیچ بهانه ای دست بهادر بدم و باعث بشم که دوباره زبونش سر ما دراز بشه... تو اگه می شه یه لطفی کن و به این شازده بگو که هر چه زودتر، یه جایی با این خانوم زرنگ قرار بذاره تا بتونیم همدیگه رو ببینیم البته خودتم حتما باید باشی واگرنه امکان نداره که من تنهایی برم.

کار بسیار سختی پیش روی بهادر و همچنین ترمه بود. باید در مدت زمانی کوتاه، دیبا را برای رویارویی و ملاقات با بهار آماده کرده یا به نوعی درس می دادند!

_ حالا چیکار کنم ترمه؟ به خدا از الان عین روز پیش چشمام روشنه که بهار هیچ نکته ی مثبتی توی دیبا نمی بینه و از همه کارش ایراد می گیره... از لباس پوشیدن، راه رفتن، حرف زدن و بقیه ی چیزا.

_ قطعا عزیزم تو هم توقع نداری تا تنها خواهرت که بیش از حد هم روی تو حساسه، بدون دیدن دیبا، راضی به ازدواج شما بشه! این کاملا طبیعیه و خدایی حقشم هست که بخواد دختری رو که قراره همسر برادر یکی یه دونه ش بشه، بشناسه و راجع بهش نظر بده.

_ باور کن به دیبا خبر بدم از ترس و اضطراب سکته کنه... انقدر که من از بهار و اخلاق تند و تیز و سخت گیریاش گفتم، ندیده کلی ازش می ترسه و حساب می بره.

_ تو هم حتما خیلی شلوغش کردی. ضمن اینکه اون خانوم زبل و بلایی که من دیدم، بعید می دونم با اون همه حاضر جوابی از کسی حساب ببره.

_ چرا به خدا... به ظاهرشو نوع حرف زدنش نگاه نکن، اینا همه از روی عادته. چون از اول این مدل حرف زدنو شنیده، همین طور هم یاد گرفته حرف بزنه. اتفاقا وقتی با پدربزرگ هم صحبت می کردم بهشون گفتم که به خاطر سن و سال نسبتا کم دیبا، می شه خیلی چیزا رو از اول بهش یاد داد و خیلی رفتاراشو عوض کرد.

_ ولی یادت نره که چنین کاری خیلی خیلی سخت و زمان بره پس اگه وافعا عاشقشی نباید زودی خسته شی و جا بزنی.

_من که همون روز اول بهت گفتم و الانم دوباره تکرار می کنم که دیبا رو به یه چشم دیگه می بینم و با همه برام فرق می کنه پس هر کاری که از دستم بر بیاد از دل و جون براش انجام می دم. به خدا ترمه، خیلی دختر خوب و پاکیه، شرایط خاص زندگیش باعث شده که رفتارش تا این حد عجیب و غیر معمول به چشم بیاد.

 

کاملا حق با بهادر بود. هنگامی که دیبا از زمان ملاقات با بهار مطلع شد به معنای واقعی کلمه ترسید و جاخورد!

_ همین جمعه بهادر؟!

_ اره دیگه عزیزم، پس کدوم جمعه؟

_ اذیت نکن! یعنی سه روز دیگه؟

_ آره. چرا انقدر تعجب کردی؟! قرار شده همین جمعه ی سه روز دیگه با بهار و پدربزرگ ملاقات کنی. مگه خودت همه ش نمی گفتی که از نوع رابطه مون خوشت نمیاد و اگه داداشات بفهمن سرتو می برن؟ خب، برای رسمی شدن روابطمون، یکی از کارهای خیلی مهم و اولیه اینه که خونواده هامون رو در جریان بذاریم تا همه چی روی روال عادی خودش پیش بره، البته اگه بره.

_ خب، حالا ما باهاس چه گلی به سرمون بگیریم؟

_ داشتیم خانومی؟ مگه دفعه ی قبل قرار نشد که دیگه نگی "ما" و قبل از اینکه سریع حرف بزنی و جواب بدی چند لحظه فکر کنی؟

_ بابا شوما هم دلت خوشه وقت گیر آوردیا! خب اخم و تخم نکن، اینجوری ردیفه؟ " حالا من باید چکار کنم؟"

_ آفرین، عالی شد... هیچی کار خاصی نباید بکنی. بهارم یه نفره مثل ترمه. مگه ترمه رو دیدی چی شد؟ باهات بد رفتار کرد یا دعواتون شد؟ فقط بهار یه کم جدی تره.

_ والا با اون ادا اطوارایی که تو از آبجی خانومت واسه ما گفتی و جذبه و اخم و تخمی که از بابا بزرگت تعریف کردی، من که خوبه دااشام هم می ترسن.

_ تو فقط به من قول بده که توی حرف زدنت یه کم دقت کنی، منم بهت اطمینان می دم که همه چی به خیر می گذره... به قول ترمه برخورد اول خیلی مهمه دیبا جان. حالا شاید پدربزرگ بعضی چیزا رو به حساب بچه گی و جوونی بذاره و به روی خودش نیاره ولی بهار نسبت به بعضی رفتارا خیلی حساسه...

_ حالا نمی شه به جای آبجی خانوم مهندستون همین ترمه خانوم و بابا بزرگ بیان؟ حتما باهاس جمعه ما رو برزخ کنی؟

_ اگه جمعه هم همین مدلی حرف بزنی که کار از برزخ می گذره و هر جفتمون به جهنم می رسیم... گمونم بازم باید دست به دامن ترمه بشم تا توی این سه روز باقی مونده یه کم باهات تمرین کنه... ای کاش یه ذره فکر می کردی و متوجه می شدی که این قرار ملاقات روز جمعه تا چه حد برای هر دو تامون مهم و سرنوشت سازه دیبا.

 

با اینکه این اواخر، با وجود بدری خانم، سایه و پرستاری که امیرسالار برای کمک به ترمه استخدام کرده بود، تبسم به جز شیر خوردن زحمتی برای مادرش نداشت ولی ترمه به ندرت راضی به تنها گذاشتن کودکش می شد. قبل از بهار زایمان کرده ولی هنوز راضی به ترک خانه و حضور در شرکت و محل کار نشده بود اما مورد بهادر یک مسئله ی بسیار اورژانسی و بقول خود او، حیاتی و مهم بود به همین علت ترمه بدون هیچ پنهان کاری، همه ی ماجرا را برای مادرشوهرش توضیح داد تا با خیال راحت همراه بهادر برای دیدن و بقولی تمرین با دیبا، برود.

_ می دونی که مادر جون اگه هفته ها تبسم رو پیش من بذاری و خودت بری، نه سیر می شم نه خسته ضمن اینکه زحمتی هم برای من نداره ولی تو رو خدا خیلی حواستو جمع کن و اجازه نده که در اینده بهار همه ی کاسه کوزه ها رو سر تو و امیرسالار بشکنه.

_ نه مامان بدری، خیالتون کاملا راحت. خود پدربزرگ در جریان همه ی کارها هستن و می دونن که هیچی به من یا امیر ربط نداره... من فقط تحت عنوان یه همراه برای کمی خرید و حرف زدن دنبالشون می رم؛ اصلا جای نگرانی نیست.

خرید از بوتیک ها و مغازه های میدان محسنی تهران خیلی طول نکشید و خریدن یک سری لباس کامل برای ملاقات بهار و دیبا، زیر نظر ترمه صورت گرفت. لباس هایی بسیار شیک و خوش دوخت و در عین حال خیلی ساده انتخاب شد. قرار بر این بود که زیبایی ظاهری و فوق العاده ی دیبا با تیپ، آرایش و طرز برخورد جدید او بیشتر از همیشه به چشم بیاید.

_ ببین دیبا جون، ماشالله تو انقدر قشنگ و خواستنی هستی که هر چی بپوشی بهت میاد و حسابی تو چشم میای ولی باید یه ذره حواستو جمع حرف زدنت کنی که بهار و پدربزرگ نتونن هیچ ایرادی ازت بگیرن.

_ چشم ترمه خانوم ولی شوما فک کن ما کلی هم لفظ قلم نطق کردیم و حواسمونم به همه چی بود، تکلیف دااشامون چی می شه؟ اگه یکی از کار و شغل اونا بپرسه من چه خاکی به سرم کنم؟

_ بعضی چیزا رو تحت هیچ شرایطی نمی شه پنهون کرد عزیزم. به هر حال برای اینکه در اینده مشکلی برای تو پیش نیاد، خانواده ی بهادر باید از همه چی با خبر باشن ولی من بعید می دونم که توی همین جلسه ی اول، راجع به برادرات سوالی پرسیده شه. این ملاقات یه جورایی مخصوص دیدن و آشنا شدن با خودته.

_ ما خیلی می ترسیم آبجی... به موهات قسم این دل وامونده مون راضی به ضایع شدن آق بهادر پیش خونواده ش نیست ولی هر کاری می کنیم حالیمون نمی شه که چیکار باهاس کرد تا آبروش نره و سنگ رو یخ نشه.

_ من خوب می فهمم تو دلت چی می گذره دیبا جان ولی باید سعیت رو هم بکنی. می دونم کار سختیه ولی اگه واقعا بهادرو دوست داری و نمی خوای که از هم جدا بشین باید خیلی مراقب باشی. اولین ملاقات خیلی مهمه و کاملا توی ذهن ثبت می شه.

_ شوما بگین چیکار کنیم؟

_ اگه بتونی یه خورده کمتر حرف بزنی و توی صحبت کردن مواظب باشی که کلملات ساده تر و متداول تری رو بکار ببری، چهره ی قشنگت اون قدر گیرا هست که بتونه اثر خودشو بذاره. فقط باید تا می تونی از جملات کوتاه و ساده استفاده کنی.

_ آخه چه جوری آبجی؟! ما عمریه که به این مدل حرف زدن عادت کردیم.

_ و انشالله قراره که از این به بعد در کنار بهادر به نوع دیگه ای از زندگی عادت کنی پس تا می تونی باید سعی کنی بلکه موفق به نشون دادن چهره ی واقعی و معصوم خودت بشی. اصلا از همین الان تمرین رو با هم شروع می کنیم و تا روزی که قراره خانواده رو ببینی این تمرین قطع نمی شه. حتی وقتی توی خونه هستی جلوی آینه بشین و با خودت تمرین درست حرف زذن بکن.

_ چشم ابجی، هر چی شوما بگی.

_ قرار شد همین الان کارمون رو شروع کنیم دیگه، نه؟ پس با اجازه ت باید جمله هایی که گفتی رو اینجوری اصلاح کنیم " چشم، هر چی شما بگین" دلیلی نداره حتما از کلمه ی "ابجی" استفاده کنی عزیزم. در این که بعد از ازدواج با بهادر ما با هم خواهر می شیم هیچ شکی نیست پس راحت تر و ساده تر حرف بزن.

_ چشم، سعیمون رو می کنیم.

_ می تونم بی تعارف یه سوالی ازت بکنم؟ از من ناراحت و دلگیر نمی شی؟

_ نه چرا ناراحت شیم؟ هر چی می خوای بپرس.

_ دیپلم داری؟

_ اره به خدا، دیپلم ریاضی... تازه خبر مرگمون معدل دیپلممون هم بالای هیفده س.

_ پس خدا رو شکر خوب می دونی که افعال جمع برای جمع یا برای احترام گذاشتن به فرد مقابل استفاده می شه... لزومی نداره عزیزم وقتی داری از خودت می گی از ضمایر یا افعال جمع استفاده کنی، درسته؟

_ آره آبجی. ما خودمون همه ی اینا رو خوندیم ولی لا مصب عادت شده دیگه...

_ صبر کن عزیزم. همین الان تا حرفات یادت نرفته جملات قبلیتو خودت تصحیح کن.

_ باشه، سعی مونو... اِ ببخشید منظورم اینه که سعیمو می کنم... " بله، خودمم همه ی اینا رو خوندم اما عادت کردم دیگه"

_ آفرین خانوم گل... دیدی اگه بخوای می تونی و حتما خودت هم متوجه می شی که چقدر این مدل حرف زدن برازنده تره... دیبا جان یادت نره که آینده ی خودتو بهادر و روشن شدن تکلیف این ارتباط قشنگ عاشقانه کاملا به خودت بستگی داره و این تویی که می تونی خیلی چیزا رو تغییر بدی.

...

مدتی بود که رویا به مراتب بیشتر از قبل و حتی بیشتر از زمانی که معلول و ناتوان بر روی ویلچیر می نشست و حسرت پاهای از دست رفته را می خورد، غصه دار و غمگین بود. شاید هرگز آن روزی که در فرودگاه بین المللی دبی با سایه و بهار روبرو شد و نهایتا در انتهای پرواز و پس از رسیدن به تهران رو در روی امیر سالار قرار گرفت حتی درصدی احتمال نمی داد که دوباره از ته دل عاشق مردی شود که در گذشته ای نه چندان دور همسرش بوده و در حال حاضر پدر تنها فرزندش است. پسر کوچک و زیبایی که با بدنیا آمدن دختر نمکین ترمه تقریبا به فراموشی سپرده شده بود! این روزها امیر سالار بعد از ورود تبسم به زندگی اش، همه ی وقت و عشقش را صرف دختر کوچک و همسرش می کرد و فقط گاهی با یک تماس تلفنی کوتاه جویای حال پسرش می شد یا اگر در محل کار با رویا روبرو می شد حال امیر کوچولو را می پرسید! با آنکه رویا اصلا دوست نداشت حسود باشد و حسادت کند ولی رفتار سرد و یخ امیرسالار باعث می شد که او بدون آنکه بخواهد به زندگی زن جوان دیگری غبطه خورده و حسودی کند.

شاید اگر همه چیز فقط به خود رویا ختم می شد و ترس و نگرانی از اینده ی فرزند کوچکش آزارش نمی داد هیچوقت به این فکر نمی افتاد که برای جلب توجه دوباره ی مردی که خودش او را پس زده بود، نقشه بکشد.

 

امیرسالار طبق معمول هر روز راس ساعت نه وارد دفتر کارش شد. عطر گل های مریم تازه و زیبایی که روی میز اتاقش بود، فضا را پر کرده و مثل همیشه که امیر از بوییدن این عطر سرمست می شد، او را به وجد آورد. قطعا قرار گرفتن ان همه گل مریم در اتاق او اتفاقی نبود. فقط اعضای درجه یک خانواده می دانستند که امیر تا چه حد به این گل و عطر ان علاقمند است به همین خاطر امیرسالار با دقیق شدن به تقویم روی میز سعی در بخاطر اوردن مناسبت خاص ان روز شد... تولد یا سالگرد ازدواجش نبود و اصلا به روز مرد و پدر هم نزدیک نبودند پس بودن ان دسته گل قشنگ و بزرگ در اتاق مخصوص او چه معنایی داشت؟!

_ خانوم منشی، شما نمی دونید گل های روی میز کار کیه؟

_ چرا جناب رئیس... حدودا نیم ساعت قبل خانوم "رویا عیار" این گل ها رو آوردن و از من خواستن که بذارم رو میزتون.

_ مناسبتشو هم گفتن؟

_ راستشو بخواین من پرسیدم ولی ایشون گفتن که خودتون می دونید.

_ ممکنه منو وصل کنید به اتاق ایشون؟

_ حتما... اجازه بدین.

_ سلام رویا

_ به به، اقای رئیس. چه عجب یادی از ما کردی!

_ این چه حرفیه؟! من همیشه به یادتونم... رویا جان، زنگ زدم که بابت گلای مریم تشکر کنم.

_ اصلا قابل تشکر نبودن.

_ خیلی ممنون، لطف داری ولی هر چی فکر کردم، دیدم نه تولدمه نه روز پدره... می شه خودت مناسبتشو برام بگی؟

_ حدس می زدم با این همه مشغله ی فکری یادت نمونده باشه ولی چون برای خودم خیلی مهم بود، نتونستم عکس العمل نشون ندم یا به روی خودم نیارم.

_ جالبه! موضوع هی داره پیچیده تر می شه. تو که می دونی برای حفظ تاریخ و مناسبتا چقدر خنگم پس می شه بیشتر از این گیجیمو به رخم نکشی و بگی چه خبره؟ می خوام اگه موضوع مهمی رو یادم رفته تا دیر نشده به ترمه تبریک بگم.

_ نه نگران نباش. مسئله ای نیست که به ایشون مربوط بشه، کاملا به خودمون ربط داره.

_ خودمون؟!!!

_ آره... چهار سال پیش یه همچین روزی من و تو به هم محریم شدیم، یادت اومد؟

جملات اخر رویا که با صدایی ارام و لرزان ادا شد بی اختیار امیرسالار را به 4 سال قبل برگرداند. زمانی که برای یک لحظه با رویا بودن جان می داد و خواهر متعصب و سخت گیر رویا، اجازه ی ملاقات به آن ها نمی داد و اصرار داشت که برای دیدن هم، صیغه ی محرمیت جاری شود. عقدی که به طور موقت و کوتاه مدت بسته شد ولی عواقب آن تا پایان عمر در زندگی هر دو نفر آنها تاثیر گذاشت.

_ پی شد امیر سالار؟ هستی؟ حرف بدی زدم که ساکت شدی؟

_ نه اصلا... فقط یه مقدار شوک شدم که این تاریخ به خاطرت مونده!

_ جدا؟! من همه چیز واضح و مشخص به یادم مونده، این تو هستی که با بدنیا اومدن تبسم، پسرت رو هم فراموش کردی!

_ کی همچین حرفی زده؟

_ مگه همه چیزو باید یه نفر بگه؟ خیلی چیزا از رفتار آدما معلوم می شه. هیچ دقت کردی این اواخر حتی به دیدن امیر هم نیومدی؟! فقط گاهی یه تماس کوتاه گرفتی و از روی رفع تکلیف حالشو پرسیدی! یعنی واقعا دلت براش تنگ نمی شه؟

_ معلومه که میشه، این چه سوال عجیب و بی موردیه که می پرسی؟

_ پس چطور می تونی طاقت بیاری و به دیدنش نیای؟ به خدا من اصلا قصد ندارم که توی معذورات قرارت بدم و مجبورت کنم که به دیدن پسرمون بیای ولی امیر کوچولو الان تو یه سنیه که داره با افراد و محیط اطرافش ارتباط برقرار می کنه، خیلی دلم می خواد پدرش یکی از اون افرادی باشه که توی ذهن و فکر اون یه جای خاص پیدا می کنه، اصلا دلم نمی خواد تو براش یه غریبه باشی.

_ خب منم همچین چیزی رو نمی خوام...

_ پس باید همین الان یه قولی به من و پسرت بدی.

_ اون قول چیه؟

_ از این به بعد بیشتر به دیدنمون بیای... حد اقل هفته ای یک بار، باشه؟

_ سعیمو می کنم.

_ نه امیر، این قول نشد. باید بگی قول می دم و واقعا بهش عمل کنی.

_ باشه قول می دم.

چشمان روشن، زیبا و کشیده ی رویا با پیش رفت موفقیت آمیز اولین مرحله به وضوح درخشید.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩| ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی