نوشته های من

 

اطلاعات نسبتا دقیق طالبوف، حرفها و توضیحات ناقص ترمه را برای پدربزرگ واضح و کامل کرد. حالا دیگر سالار خان هم به خوبی از دلدادگی بهادر، آن هم به دختری از قشری کاملا متفاوت، با خبر بود ولی هنوز هیچکس توان مطرح کردن چنین مسئله ای را با بهار نداشت! همه به خوبی از میزان حساسیتی که بهار بر روی این برادر کوچکتر عزیزتر از جان داشت، باخبر بودند ولی بهتر از آن می دانستند که دیگر بیشتر از این جای تعلل و کوتاه آمدن نیست. هر روز که می گذشت، عشق بهادر بیشتر و وابستگی اش عمیق تر می شد. به همین علت سالار خان و اتابک تصمیم گرفتند که پس از صحبت با بهادر، در یک روز و ساعت مشخص، با هم به دفتر بهار رفته و حقایق را با او در میان بگذارند.

وقتی در ساعات پایانی شب، درست زمانی که بهادر قصد خوابیدن داشت، سالار خان با لباس رسمی وارد اتاق او شد، بهادر شک نداشت که پدربزرگ قصد حرف زدن راجع به دیبا را دارد. چهره ی جدی و در عین حال عصبی سالار خان، نشان از بحثی طولانی و شبی سخت داشت.

_ می خوای بخوابی پسرم؟

_ راستشو بخواین قصدشو داشتم ولی شما هر امری که داشته باشین در خدمتم.

_ می خوام راجع به مسئله ی خیلی مهمی باهات حرف بزنم اگه می دونی خوابت میاد، بذاریم برای فردا صبح.

_ نه پدربزرگ. اگر هم خوابم می اومد، پرید. اتفاقا من هم مدتیه که خیلی دلم می خواد با شما حرف بزنم.

_ پس بی مقدمه چینی و تعارف، می رم سراغ حرف اصلی... کی می خوای بری خدمت؟ تا کی و کجا قصد داری که از زیر سربازی رفتن فرار کنی؟

_ اصلا چنین قصدی ندارم، پدربزرگ. فقط یه کار نیمه تموم دارم که باید انجام بدم و بعدش می رم خدمت.

_ این کار نیمه تمام به دختر خانومی که این اواخر می بینیش، مربوط نمی شه؟

_ چرا اتفاقا... دقیقا زدین به هدف. به دیبا مربوطه و عاجزانه از شما می خوام که تو تموم کردن این کار خیلی مهم، کمکم کنید.

_ می شه بدونم که از نظر تو، این کار باید چه جوری تموم شه و من چه نقشی در اتمامش دارم؟

_ اگه رو راست و صادق حرف بزنم، متهم به گستاخی و بی ادبی نمی شم؟

_ تا وقتی که گستاخی و بی ادبی نکنی، نه.

_ پدربزرگ، من به یه دختر از قشر ضعیف جامعه علاقمند شدم و با اجازه ی شما قصد دارم که باهاش ازدواج کنم. الان هم منظورم از تموم کردن کار، اینه که با ایشون نامزد کنم، خیالم راحت شه و بعدش برم سربازی.

_ قشر ضعیف جامعه یعنی چی بهادر؟

_ یعنی از نظر مادی در سطح پایینی هستن، پدربزرگ. مال و منال ندارن.

_ همین؟

_ بله.

_ ولی من حرفای دیگه شنیدم پسر! من شنیدم این خانوم، خانواده ی موجه و مورد تاییدی نداره. اینو شنیدم که برادراش آدمای نادرست و خلافی هستن. شنیدم که خودش دو کلام حرف درست و حسابی نمی تونه بزنه! اشتباه می کنم یا درست شنیدم؟

_ تا منظورتون از حرف درست و حسابی چی باشه؟ دیبا یه دختر دیپلمه س و طبیعتا نمی تونه خیلی لفظ قلم، رسمی و عصا قورت داده حرف بزنه.

_ من نمی خوام لفظ قلم حرف بزنه. همینکه جوری حرف بزنه که پیش دیگرون خجالت زده نشی، کافیه. ضمن اینکه یادت نره عروس دیگه ی ما هم یه دختر ساده ی دیپلمه ی شهرستانی بود که الان داره می ره دانشگاه ولی به حدی متین و موقره که ادم از حرف زدنش لذت می بره.

_  احتمالا همین خانوم متین و موقر نبودن که در مورد دیبا و حرف زدن و برخوردش گزارش دادن؟

_ واقعا متاسفم که نوه ی خودم پدربزرگشو خوب نمی شناسه! به نظرت من، سالار خان والا، برای اینکه بفهمم تو چکار می کنی و طرف مقابلت چه جور آدمیه، احتیاج به این دارم که ترمه رو بازخواست کنم یا ازش گزارش بخوام؟! یا شایدم فکر می کنی این اواخر، انقدر عادی و معمول رفتار کردی که هیچکدوم از اطرافیانت مشکوک نشدن و راجع به کارات تحقیق نکردن! من توضیحات کامل تری می خوام بهادر و دقیقا مثل خودت قصد دارم که هر چه زودتر این جریانو فیصله بدم.

_ چه توضیحی باید بدم پدربزرگ؟ دیبا یه دختر خیلی زیبا و در عین حال محروم بیست ساله س که سال ها قبل پدرشو از دست داده و با مادرش و برادراش زندگی می کنه. این که دقیقا شغل برادراش چیه نمی دونم ولی خوب می دونم که هیچکدوم شغل دولتی یا اداری ندارن و شاید به قول شما خلاف و نا آروم هم باشن ولی این مسئله چه ربطی به دیبا داره؟

_ خیلی ربط داره عزیزم. چطور ربط نداره؟!!

_ چطور ربط داره پدربزرگ؟ تو رو خدا منصف باشین. شما اگه تو شرایط دیبا بودین چکار می کردین؟ برای برادراش شغل انتخاب می کردین یا می تونستین رفتارشون رو عوض کنید؟

_ من هیچکدوم از این کارا رو نمی تونستم بکنم ولی الان هم مجبور نیستم که برای نوه ی دسته گل و ناز پرورده م چنین زنی بگیرم. اصلا من حق کاملو به تو می دم و قبول می کنم که این خانوم محترم تحت یه شرایط خاص بزرگ شده و طبیعتا رفتارش هم به همین شرایط بر می گرده ولی نمی فهمم که چرا تو باید با چنین فرد خاص و نسبتا عجیبی ازدواج کنی؟ فکر می کنی برای خانواده ی والا عروس بهتر پیدا نمی شه؟

_ بهتر یعنی چی پدربزرگ؟ ثروتمندتر؟ تحصیلکرده تر؟ با اصل و نسب تر؟ چرا پیدا می شه ولی حاضرم قسم بخورم که هیچکس نمی تونه اندازه ی دیبا نوه تون رو دوست داشته باشه. به خدا پدربزرگ همه چی تو ثروت و شهرت خلاصه نمی شه.

_ با اینکه اصلا حوصله ی توضیح واضحاتو ندارم و از حرفای تکراری هم خوشم نمیاد ولی مجبورم می کنی که دوباره بگم عروس قبلی خانواده و شوهر خواهرت، هیچ کدوم از خانواده های ثروتمند  و مشهور شهر نیستن ولی هر دو نفرشون وقتی لب باز می کنند و حرف می زنن همه جذب ادب و متانتشون می شن. همه چیز توی جوونی و زیبایی خلاصه نمی شه پسرم، به این فکر کن که قراره یه عمر با این خانوم زندگی کنی و تربیت بچه هاتو بهش بسپری. چطور می تونی نوه های منو به دست مادری بدی که بلد نیست حتی دو کلام درست و حسابی حرف بزنه و صحبت کنه؟!

_ تو رو خدا پدر بزرگ منطقی فکر کنید. دیبا یه دختر جوون، مستعد و باهوشه که کافیه یه مدت کوتاه توی یه جمع معمول و معقول قرار بگیره تا کلی عوض بشه. شاید باور نکنید ولی از وقتی که با هم آشنا شدیم خیلی تغییر کرده.

_ خانواده ش چی؟ خانواده شم می تونی تغییر بدی؟ اون برادرای خلاف گردن کلفتشم می خوای عوض کنی؟!

_ دلیلی نداره این کارو کنم. وقتی خود دیبا منتظره یه موقعیته تا برای همیشه ازشون جدا بشه و ترکشون کنه، چرا من باید حضورشون رو جدی بگیرم؟

_ چون بودنشون یه مسئله ی خیلی مهم و غیر قابل انکاره. چون این دختر تو دامن اونا بزرگ شده و پرورش پیدا کرده. چون یه آدم هیچوقت نمی تونه از ریشه و اصل و نسبش جدا بشه.

_ ولی به خدا پدر بزرگ خودش به من قول داده که به محض عقد شدنمون و همین که از قید و بندشون آزاد شه برای همیشه از اونا جدا می شه و دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه.

_ خب اینم یه مشکل جدید دیگه! بهادر، دختری که بتونه به راحتی خانواده ی خودشو ندیده بگیره و ازشون بگذره، خیلی ساده و به یه چشم به هم زدن، تو رو هم فراموش می کنه.

_ به خدا من دیگه نمی دونم چی بگم و با چه منطقی حرف بزنم که شما بپذیرید. هر چی که می گم، شما یه دلیل و حرف دیگه میارین! ولی پدربزرگ این مسئله با بقیه ی چیزا فرق می کنه و اگه حمل بر پررویی و جسارتم نمی کنید، من تحت هیچ شرایطی از دیبا و ازدواج با اون نمی گذرم و از شما هم می خوام که برای رسیدن به مقصد و هدفم کمکم کنید... می دونم که تنها شخصی که روی بهار نفوذ داره و بهار حرفاشو می پذیره، شمایید و فقط شما هستید که می تونید قانعش کنید.

 

حضور هم زمان سالار خان والا، اتابک طالبوف و علی مقدم در دفتر کار بهار، مسئله ی معمول و ساده ای نبود که بهار بتواند به راحتی از آن گذشته یا نسبت به آن بی تفاوت باشد و نگران نشود. به همین علت بدون هیچ حاشیه و تعارف یکراست سراغ اصل مطلب رفته و برای ارضای حس کنجکاوی اش در ابتدا رو به همسرش کرده و گفت:

_ خیر باشه علی، چی شده که این ساعت از رور دفتر روزنامه رو ول کردی و اومدی اینجا؟! تا اونجا که من یادمه هیچ مشکلی بین من و تو وجود نداشته که بخاطر حل شدنش حضور پدربزرگ یا اتابک خان لازم باشه.

_ حالا چرا انقدر اخم کردی خانومی؟! چرا دعوام می کنی؟ کجای این دنیا سر زدن یه شوهر به همسرش جرم به حساب میاد؟

_ تو رو خدا بیشتر از این عذابم ندین و نگرانم نکنید. پدر بزرگ شما بگین که چی شده؟ اتفاقی برای بهادر افتاده؟ نکنه دوباره خرابکاری کرده؟

_ نه بابا جان چه خرابکاری؟ چرا انقدر شلوغش می کنی؟ درست حدس زدی، اومدیم تا راجع به بهادر باهات حرف بزنیم ولی امر خیره عزیزم. داداشت عاشق شده، می خوایم براش بریم خواستگاری.

_ جان؟!! گمونم با این سرعتی که ماشالله شما پیش می رین، هفته ی دیگه هم عقد و عروسیه! می شه منم بفهمم چه خبره؟

و همین جا بود که زبان نرم و لحن کلام جادویی و آرام اتابک طالبوف به کار آمد.

_ کدوم عقد و عروسی عزیزم؟ مگه چنین چیزی امکان داره؟ به نظر تو خود بهادر راضی می شه که بدون اطلاع و رضایت تو یه رابطه ی جدی داشته باشه؟ تو تنها خواهرشی و قطعا نظرت براش خیلی مهمه. اگر هم در حال حاضر ما سه نفر اینجاییم فقط یک دلیل داره و اون هم شرم حضور و نجابت ذاتی این بچه س که خودش روش نمی شه با تو رو در رو، در این مورد حرف بزنه واگرنه تاکید داره که تا همه چیز از جانب تو تایید نشه، قدمی برداشته نخواهد شد.

_ خب بالاخره بعد از این همه تعارف و هندونه های زیر بغل، به من می گین که چه خبره و بهادر این روزها چه دردی داره که تا این حد عجیب رفتار می کنه یا اینکه خودم همین الان باهاش تماس بگیرم و بی هیچ ملاحظه ای اصل جریانو بپرسم؟

_ خب عزیزم اگه تو بذاری، ما اومدیم اینجا که همین حرفو بهت بگیم. همونطور که پدربزرگ و اتابک خان گفتن و گمون می کنم که خودت هم یه چیزایی حدس زده بودی، بهادر دلبسته ی یه خانوم جوون شده که این دلبستگی یه جورایی به وابستگی تبدیل شده و حالا اگر تو و پدربزرگ راضی باشید، قصد و نیت ازدواج داره.

_ ولی اون واسه این حرفا خیلی بچه س! هنوز سربازیشم نکرده. من واقعا تعجب می کنم که شماها حتی می تونید به همچین چیزی فکر کنید!

_ اتفاقا خودش هم قصد داره که بره خدمت دخترم. با هم که حرف زدیم گفت که فقط منتظره تا تکلیفش از نظر عاطفی روشن بشه و بعد خیلی سریع راهی سربازی بشه.

_ حالا این شازده خانوم کی هست؟ شماها می شناسینش؟

سکوت معنا داری که بر محیط حاکم شد و نگاه هایی که بین مهمانان بهار رد و بدل گشت او را بیشتر از پیش نگران کرد.

_ چی شد پس؟ کسی نمی خواد جواب منو بده؟ حتی شما اتابک خان؟! شما که تا جایی که من اطلاع دارم و در واقع خودم ازتون خواستم، مدتیه مراقب بهادر و کارهاش هستین. این دختر کیه که دل داداش کوچولوی منو تا این حد برده و شماها از معرفیش تا این حد معذبین؟!

_ چرا معذب عزیز؟ چرا خودت برای خودت می بری و می دوزی؟! حتما اگه چند دقیقه اروم بگیری و به ما فرصت بدی از همه چی با خبر می شی... ایشون یه دختر خانوم بسیار زیبا، کم سن و سال و ...

_ خب، بقیه ش؟ چرا ساکت شدین؟ و چی؟

_ و یه مقدار از نظر مالی و اقصادی ضعیفه.

_ همین؟! عجب توضیحات کامل و جامعی!

خانواده ش چه تیپ ادمایی هستن؟ کجا زندگی می کنن؟ از چه قشر جامعه ن؟ فرهنگی؟ کارمند؟ کارگر؟ کاسب؟ از نظر اجتماعی چه جایگاهی توی این جامعه دارن؟ تا چه حد سالم و مورد تاییدن که بخوایم برای خواستگاری قدم برداریم؟ این خانوم تحصیلاتش در چه زمینه ایه؟

پس چرا همه به من زل زدین و فقط نگام می کنید؟ پدر بزرگ، شما که روی این مسائل خیلی حساسین جواب منو بدین.

_ واللا دخترم نمی دونم چی بگم ولی با توجه به تحقیقات اتابک خان و حرفهای خود بهادر، این خانوم سال های قبل پدرشون رو از دست دادن و حالا با برادراش و مادرش زندگی می کنه. تا جایی که ما می دونیم برادراش هیچکدوم فرهنگی یا بقول خودت کارمند و کارگر نیستن ولی بهار جان بقول بهادر، این دختر انقدر کم سن و سال هست که معصوم تر از این حرفا باشه و نقشی تو انتخاب شغل برادراش نداشته باشه.

_ جالبه!!! این سالار خان والاس که اینطوری حرف می زنه! پدربزرگ، برادراش احیانا دزد یا قاچاق فروش و جانی نیستن؟

_ من نه دیدمشون نه شناختی روشون دارم.

_ پس چطور راضی شدین که به خواستگاری خواهرشون برین؟ فقط صرف این که بهادر دل و دیده از دست داده باید بندازیمش تو چاه؟ به خدا یادم نمی ره که موقع خواستگاری امید از سایه تا چه حد ریزبین بودین و با چه سخت گیری و دقت نظری امید رو پذیرفتین. حتی وقتی که می خواستم همین جناب اقای مقدم رو بهتون معرفی کنم همه ی بدنم از ترس می لرزید، حالا نمی فهمم چه خبر شده که به وصلت با یه خانواده ی مجهول الهویه راضی شدین؟! اصلا من نمی دونم این پسر چه توانایی خاصی توی پیدا کردن چنین مواردی داره! قطعا و بدون شک، مورد قبلی رو از خاطر نبردین و یادتونه که چه دردسرهایی با عاشق پیشگی ایشون برامون درست شد. من که همین الان بی تعارف و خیلی صریح و قاطع اعلام می کنم که توی این زمینه هیچ دخالت و مشارکتی نخواهم داشت و به هیچ کاریش کار ندارم... خودش می دونه و شماها.

_ این که نشد حرف بهار! دو تا بزرگتر اومدن اینجا تا راجع به مسئله ای که همگی می دونیم چقدر برای تو مهمه صحبت کنن، اونوقت اینکه تو یه دفعه از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنی که نمی شه!

_ پس چکار کنم علی آقا؟ بلند شم همراه شما و بقیه ی خانواده بیام خواستگاری یه دختر از یه خانواده ی معلوم الحال، اونم واسه تنها برادرم؟!  

_تو که هنوز دخترو ندیدی، چطور می تونی به این راحتی قضاوت کنی خانوم؟ صبر داشته باش، بذار حداقل یه بار با این خانوم ملاقات داشته باشی و روبرو بشی، بعد با این قاطعیت نظر بده.

_ باشه، به ناچار فعلا ساکت می مونم و صبر می کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩| ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی