نوشته های من

 

خانه ی سالار خان برعکس سالهای اخیر، با سر و صدای بچه ها از سکون و سکوت درآمده و رنگ و شکل دیگری به خودش گرفته بود. بودن همزمان "تبسم" دختر امیرسالار و پسر کوچک بهار که به اصرار مادرش مجددا "سالار" نامیده شده بود، حال و هوای سال های دور را که پدر و مادر کودکان در همین منزل، بچگی می کردند، زنده کرده بود و هیچکس به اندازه ی سالار خان از جو حاکم بر منزل راضی و خوشحال نبود.این روزها همه چیز باعث شادی و آرامش خاطر پدربزرگ می شد و تنها مسئله ای که بر روی فکر و اعصاب او اثر منفی می گذاشت، رفتار عجیب و در عین حال سکوت تلخ بهادر بود. با توجه به حرفهای چند ماه قبل ترمه، پدربزرگ تا حدی از حال و هوا و دلیل بی قراری های بهادر با خبر بود ولی هر چه زمان پیش می رفت و این گذشت زمان باعث درگیر شدن بیشتر بهادر با این مسئله ی عاطفی می شد، نگرانی های سالار خان نیز افزایش می یافت. ترمه دختر مورد علاقه ی بهادر را به شکلی معرفی کرده بود که پدربزرگ نگران، به هیچ وجه ادامه ی این ارتباط را به صلاح نوه ی عزیزش نمی دانست. باید کاری می کرد و هر چه زودتر بهادر عزیزش را از شرایط سختی که در آن اسیر بود، نجات می داد.

بهار که پس از بدنیا امدن فرزندش و استراحتی یک ماهه دوباره راهی محل کار و شرکت های والا شده بود، درست زمانی که غافل از همه جا مشغول حرف زدن با اتابک طالبوف بود، مجبور به پذیرفتن رئیس اصلی شرکت والا یعنی پدربزرگ در دفتر کارش شد! شاید حتی در خواب هم نمی دید که در یک مکان، پذیرای پدربزرگ عزیز و با ابهت و پدر واقعی اش یعنی اتابک خان طالبوف باشد!

_ سلام پدربزرگ، چیزی شده؟ اتفاقی افتاده که شما بعد از مدتها اومدین اینجا؟ سالار حالش خوبه؟

_ آره عزیزم، نترس... این چه حرفیه، یعنی من نمی تونم بیام محل کار دختر کوچولوم و ببینمش یا باهاش حرف بزنم و درد دل کنم؟

_ معلومه که می تونید ولی من و شما کمتر از دو ساعته که همدیگه رو توی خونه دیدیم، پس به من حق بدین که نگران بشم.

_ اصلا جای نگرانی نیست... فقط می خواستم راجع به یه مسئله ای، به تنهایی با هم حرف بزنیم که گویا تو مهمون داری... ایشون از کارمندان جدید شرکتن؟

بهار در موقعیت بسیار سختی قرار گرفته بود. از طرفی جسارت اینکه در حضور سالار خان والا اتابک طالبوف را بعنوان پدر معرفی کند، نداشت و از طرف دیگر دلش راضی نمی شد که بودن و حضور پدرش را نادیده گرفته و او را به عنوان یک دوست، همکار یا ارباب رجوع معرفی کند.

ثانیه ها به سرعت سپری می شد و بهار همان طور که چشم در چشمان سالار خان دوخته بود، توان حرف زدن نداشت. طالبوف که در این میان به خوبی حس و حال دخترش را درک می کرد و می فهمید به آرامی قدمی به جلو برداشت و در حالی که دستش را برای معارفه و دست دادن با سالار خان جلو می آورد، گفت:

_ من طالبوف هستم، اتابک طالبوف... از آستارا خدمت رسیدم و از اقوام بهار عزیز هستم.

_ جدا؟ از اقوام مادر خدا بیامرز بهار؟ چرا اومدین شرکت؟ چرا تشریف نیاوردین منزل در خدمت باشیم؟ حتما بهادر هم از دیدن شما خوشحال می شه.

_ خیلی ممنون، وقت بسیاره. انشالله خدمت می رسم و مزاحمتون می شم.

_ مزاحمت کدومه؟ منزل خودتونه ولی می تونم بدونم چه نسبتی با عروس خدا بیامرز من دارین؟

شاید سوال سالار خان در ظاهر سوال سختی نبود ولی جواب دادن به آن، یکی از سخت ترین کارهایی بود که اتابک خان تا آن روز انجام داده بود. از جهتی شرایط مناسبی برای پایان دادن به موش و گربه بازی که برای دیدن فرزندش مجبور به انجام آن می شد، پیش آمده بود و از جهت دیگر، با دیدن رنگ و روی پریده ی بهار و نگاه ملتمس او در معرفی کردن خودش دچار تردید شده بود.

_ چی شده جناب طالبوف؟ خیلی مضطرب به نظر میاین! از چی ترسیدین؟ اگه میل ندارین خودتونو معرفی کنید، هیچ اجباری وجود نداره ولی از اونجا که توی دفتر دختر من هستید به من حق بدین که بدونم اینجا چکار دارین و چی می خواین؟

_ به شما حق می دم و ازتون ممنونم که تا این حد مراقب بهار عزیز هستید. جای نگرانی نیست. من یه غریبه نیستم که مزاحم دختر شما شده باشه. من "پدر" بهار هستم و مدتهاست که در تهران زندگی می کنم. خیلی وقته که دلم می خواست و وظیفه ی خودم می دونستم که جهت دست بوسی و تشکر خدمت برسم ولی ترس از این که خاطر عزیز شما رو آزرده کنم، مانع از این کار شد.

ناباوری و تعجب در چشمان و نگاه سالار خان موج می زد! شوک وارده به حدی موثر و کاری بود که اجازه ی نشان دادن هر نوع عکس العملی را از او سلب کرده بود. حتی نفس کشیدن در آن فضا برایش کاری سخت و توانفرسا به نظر می رسید و با آنکه دلش می خواست هر چه سریعتر دفتر کار بهار را ترک کند، توان حرکت کردن نداشت. در جای خود میخکوب شده و با نگاهی پرسان و متعجب به بهار زل زده بود. گویا توقع داشت جواب تمام سوال هایی که در مغزش رژه می رفتند را از چشمان خیس و ملتمس بهار بگیرد.

_ حالتون خوبه پدربزرگ؟ تو رو خدا منو این طوری نگاه نکنید. نمی دونم چی باید بگم فقط اینو می دونم که مقصرم و تقصیر منه که این جوری شد. این آقا مدتهاس که قصد داره خدمت شما برسه و خودشو معرفی کنه ولی من مخالفت کردم... تو رو خدا منو ببخشین. به جون خودتون فقط نمی خواستم ناراحتتون کنم... کجا می رین پدر بزرگ؟ با این حالتون نرین بیرون، خواهش می کنم...

سالار خان بعد از این که صحت و سقم حرف های اتابک خان را در چشمان و نگاه نوه اش خواند دیگر تحمل کردن آن جو سنگین را جایز ندید و به هر سختی که بود از جا برخاست تا با نهایت توان از آن اتاق دور شود. شاید خودش هم نمی دانست که از چه چیزی تا این حد ناراحت است و چرا انقدر خودش را سرخورده و درمانده می بیند. بیش از حد توان در تمام بدنش احساس خستگی می کرد، گویا خستگی چندین و چند ساله به تنش مانده بود!

بهار هم حال و روز بهتری نداشت. آن چه که مدتها کابوس شب و روزش شده بود، به حقیقت پیوسته و بالاخره پدربزرگ به وجود طالبوف پی برده بود. دوست داشت گریه کند، فریاد بزند و به دنبال سالار خان دویده و مانع از رفتن او شود ولی جسارت روبرو شدن دوباره با او و تحمل نگاه کردن در چشمانش را نداشت. انگار که کاری بسیار خطا و اشتباهی نابخشودنی مرتکب شده بود که از شرم ارتکاب آن توان سر بالا گرفتن نداشت. به همین علت در حالی که سرش را روی میز اتاقش می گذاشت با صدای بلند و هق هق گریست.

اتابک طالبوف که در این میان به نوعی خودش را مقصر می دید، طاقت دیدن استیصال بهار را نیاورد و با سرعت دنبال سالار خان از اتاق خارج شد. با توجه به اینکه می دانست نه تنها رئیس شرکت بلکه دختر خودش هم به هیچ وجه مایل به اینکه حرف و حدیثی در محل کار و ما بین کارمندان راه بیفتد، نیستند در ابتدا با سکوت و در آرامش سالار خان را تعقیب کرد و قبل از این که او سوار اتومبیلش بشود، به وضوح ولی در نهایت ادب و فروتنی، او را به نام خواند.

_ جناب سالار خان والا؟... لطفا چند لحظه صبر کنید، تمنا دارم.

_ بفرمائید، امرتون؟

_ یه خواهش ازتون دارم.

_ باور بفرمایید من هیچ چیزی عزیزتر از فرزندانم ندارم که شما بخواین... بعد از چندین و چند سال از راه رسیدین، دخترمو ازم گرفتین، دیگه چه خواهشی دارین؟!

_ من غلط کردم که چنین جسارتی رو مرتکب شده باشم. من کی باشم که بخوام دختر عزیز دردونه ی شما رو ازتون بگیرم؟! اصلا تصور بفرمایید که خدای نکرده، بنده ی حقیر هم چنین قصدی داشته باشم، مگه دخترتون که شما براش حکم عزیزترین رو دارین، راضی به چنین کاری می شه و به من اجازه می ده؟ به خدا بهار از دل و جون علاقمند و وابسته ی پدر بزرگ واقعا بزرگشه و مدتها طول کشید تا به من اجازه ی ملاقات و دیدار داد، اون شما رو پدر واقعی خودش می دونه. ازتون خواهش می کنم که فقط چند دقیقه از وقتتون رو در اختیار بنده بگذارین، بعد از اون و شنیدن حرفهای من اگر صلاح دونستید، همین الان و برای همیشه پایتختو ترک می کنم... خواهش می کنم این لطفو در حق من بکنید.

_ بفرمایید داخل ماشین. اون جا با هم صحبت می کنیم.

_ به خدا قصد حاشیه سازی برای شما و بهار عزیزمو ندارم. اینجا جلوی شرکت، همه شما و ماشینتونو می شناسن. نمی خوام خدای نخواسته براتون حرف و حدیثی ساخته بشه.

_ ممنون از نکته سنجیتون ولی لازم نیست شما نگران ما باشین. به راننده می گم که نایسته و حرکت کنه... اگه قصد حرف زدن دارین که بفرمایید، در غیر این صورت وقت منو نگیرین و مزاحم نشین آقای محترم.

شاید اتابک مدت زمانی بیش تر از 3 ساعت در ماشین سالار خان والا ماند و با همان آقا منشی و ادب ذاتی که با وجودش عجین بود با او صحبت کرد و هر آنچه از گذشته و حال در دلش مانده بود، گفت. انقدر این مرد آرام، با متانت و در عین حال با صداقت صحبت کرد که وقتی قصد خداحافظی از سالار خان را داشت، پدر بزرگ مغرور و عبوس والاها تا قول ملاقات بعدی، انهم در خانه ی خودش را نگرفت از او جدا نشد!

_ پس فراموش نکنید که 5 شنبه برای شام منتظرتون هستیم. گمون می کنم وقتش رسیده که همه ی اعضای خانواده با شما آشنا بشن.

_ با اینکه اصلا دلم نمی خواد که مزاحمتون بشم ولی انقدر مشتاق دیدار خانواده ی والا هستم که از دل و جون دعوت شما رو می پذیرم و حتما خدمت می رسم فقط یک عرض کوچیک می مونه سالار خان...

_ امر بفرمایید.

_ راستشو بخوای موضوعی وجود داره که قصد داشتم امروز با بهار مطرح کنم. البته ماه قبل چنین قصدی داشتم ولی به دلیل شراط ویژه ای که این دختر در اون زمان داشت و بنا بر درخواست همسرش تا امروز صبر کردم. حالا که خدا خواست و این توفیق نصیب من شد که با شما روبرو بشم، می خوام قبل از هر حرفی با بهار، این مسئله رو با شما مطرح کنم و گمون نمی کنم که 5 شنبه و در حضور اعضای محترم خانواده زمان و جای مناسبی برای طرح کردن این موضوع باشه. شما چی صلاح می دونید؟

_ منو نگران کردین جناب طالبوف. مسئله ای که می فرمایید به بهار من مربوط می شه؟

_ به طور مستقیم و مشخص، خیر ولی می شه گفت که به نوعی به تمام اعضای خانواده مربوطه.

_ نمی شه همین الان با هم صحبت کنیم؟

_ راستشو بخواین بیشتر از این به خودم اجازه نمی دم که مزاحم شما بشم. امروز از صبح تا الان خدمت شما بودم و می دونم که از وقت ناهارتون هم گذشته و طبق گفته های بهار عزیز، این رو هم می دونم که عادت به غذای منزل دارین. بنابراین امروز بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم. فقط برای اینکه ذهنتون درگیر مسائل دیگه نشه، سربسته خدمتتون عرض می کنم که موضوع به بهادر خان و دلبستگی که برای ایشون پیش اومده مربوط می شه.

_ واقعا؟ شما از کجا با خبر شدین؟!

_ قضیه ی طولانی و دور و درازی داره که هر موقع صلاح بدونید خدمتتون عرض می کنم. قصد پر رویی و پرگویی ندارم ولی این اجازه رو دارم که شماره ی تلفن همراهتون رو از بهار بگیرم تا تلفنی بتونم مزاحمتون بشم؟

_ شما چرا انقدر تعارفی هستین آقای محترم؟ چرا از بهار شماره ی منو بگیرین؟ همین الان یادداشت بفرمایید.

اتابک طالبوف در مدت زمانی کمتر از یک نصف روز با استفاده از ادب و هنر سخنوری اش، موفق به مجذوب کردن سالار خان مغرور و بزرگ شد. در حدی که فردای همان روز تلفنی اطلاعات دقیقی از بهادر و دیبا در اختیار پدربزرگ گذاشت.

 

پ.ن: وبلاگ گروهی مشق من هم با پستی از فرشیده ی عزیز، خواهر گلم به روزه... وقت داشتین سر بزنید لطفا.

www.mashghe-man.blogfa.com

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩| ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی