نوشته های من

 

زنگ در که توسط امیرسالار به صدا درآمد، دل رویا از جا کنده شد. با اینکه با تمام قدرت سعی در پنهان کردن و انکار احساس عاشقانه اش نسبت به امیر داشت ولی از خودش که نمی توانست چیزی را مخفی کند. بعد از اینکه دوباره شانس راه رفتن و برخاستن از روی صندلی چرخدار را بدست آورده و باور کرده بود که می تواند طعم یک زندگی معمول و عادی را بچشد و شبیه به دیگر هم جنسانش یک زندگی احساسی و عاشقانه را تجربه کند، عشقی که مدت ها قبل در دل مدفون و پنهان کرده بود، دوباره قد علم کرده و لحظه ای قادر به دور کردن تصویر امیرسالار از مقابل چشمانش نبود. تمام لحظات شب و روز بی وقفه به امیر فکر می کرد و در کنار این تفکرات مطلوب و خواستنی، عذاب وجدان ندیده گرفتن ترمه او را به شدت می آزرد. با آنکه به خوبی از احساس داغ و تندی که امیر به همسرش داشت مطلع بود و می دانست که امیرسالار همه ی دنیا را با عشق ترمه عوض نخواهد کرد ولی نمی توانست تمایلات و علایق خودش را کنترل کرده و دلش را که مالامال از عشق امیرسالار بود، ندیده گرفته یا احساسات پاک و خالصش را سرکوب کند. امیر را به نوعی حق خودش می دانست و نمی توانست لحظات ناب و بی نظیری را که در گذشته ای نه چندان دور با هم داشته اند، فراموش کند. شاید بیشتر از هزار بار خودش را به خاطر تصمیم غلطی که در ان شرایط خاص و سخت گرفته و باعث شده بود که برای همیشه امیر را از دست بدهد، لعنت کرده و افسوس گذشته را خورده بود. با اینکه در همان شرایط طاقت فرسا با مخالفت سخت خواهرش روبرو شده و از او خواسته بودند که از تصمیم غلطش بگذرد اما انقدر عاشق امیرسالار بود که بخاطر فنا نشدن آینده ی او و برای اینکه مرد مورد علاقه اش محکوم به زندگی با یک زن فلج نباشد از تمام احساسات و حق و حقوق خود و فرزندش گذشته و فقط به امیر سالار فکر کرده بود... اما حالا با آنکه شرایط کاملا تغییر کرده و او دیگر عاجز و ناتوان نبود و حتی دارای این امتیاز بود که نام مادری پسر امیرسالار را یدک بکشد، باز هم نمی توانست همسر سابقش را داشته باشد! امیر صاحب زن رسمی و فرزندی دیگر بود که علاوه بر عشق پرشور و مثال زدنی خودش، به شدت از سوی خانواده اش نیز حمایت می شدند و با آنکه شک نداشت که از نظر طبقه اجتماعی و تحصیلات از ترمه سر است اما می دانست هیچ شانسی در مقابل او برای داشتن و تصاحب قلب امیرسالار ندارد. با تصمیم غلطی که گرفته بود امیر را برای همیشه از دست داده و حالا که او را در کنار زن خوشبخت دیگری می دید، پذیرفتن این حقیقت تلخ برایش سخت و توانفرسا بود.

_ سلام رویا خانومی... ببخشید اگه دیر کردم، جایی نمی خواستی بری که؟

_ سلام. ممنون... نه کار خاصی نداشتم با امیر منتظر باباش بودیم... تبسم کوچولو چطوره؟

_ خوبِ خوب، مثل گله... وای، وای، وای! پسر کوچولوی بابا چه تیپی زده! بیا بغلم ببینم. خیلی خوش تیپ شدی بابایی.

_ خب وقتی داره با باباش می ره بیرون باید کاری کنه که به باباش بیاد دیگه. واسه همینه که کلی به خودش رسیده... شب برمی گردونیش؟

_ آره حتما. تا قبل از ده خونه س، خیالت راحت.

_ خیالم که پیش تو هم باشه راحته. به این خاطر پرسیدم که اگر شب اونجا می مونه، وسایل مهدشو بدم ببری که صبح خودت زحمت بردنشو بکشی.

_ نه. خونه هنوز شلوغ پلوغه، می ترسم غریبی کنه بچه م.

_ پس من منتظرتونم.

_ دیر نمیارمش... قول می دم.

امیر کوچولو بیشتر از آنچه متوجه جذابیت های خواهر کوچکش شود، محو آدم آهنی خیلی بزرگی شد که ترمه برای او خریده و به اسم "هدیه ی تبسم کوچولو برای برادرش" به او داد. کلا وجود نوزاد را خیلی جدی نگرفته و به او به چشم یک اسباب بازی، مثلا یک عروسک نگاه می کرد. عروسک متحرکی که خیلی هم قشنگ و جذاب نبود و آن همه توجهی که از جانب پدر و بقیه ی افراد حاضر در آنجا به او می شد، باعث تعجب پسر کوچولو شده بود.

...

باز هم خانه ی والاها غرق نور و شور بود... از آنجایی که هوا سرد بود و نمی شد از باغ منزل استفاده کرد، جای جایِ سالن پذیرایی و غذا خوری با میز و صندلی های راحت و خوراکی های متنوع و فراوان تجهیز شده تا مهمان های بسیار زیادی که برای جشن سالانه ی شرکت های والا دعوت شده بودند به راحتی در منزل پذیرایی شوند. مهمانی امسال به مراتب از سال های دیگر شلوغ تر و بزرگ تر بود. سالار خان والا قصد داشت که شادی زائد الوصفش از بدنیا آمدن فرزند امیرسالار محبوبش را با همه تقسیم کند.

صدای گرم و موثر موزیک همه جای خانه را فرا گرفته و شور و حال خاصی را بین مدعوین برپا کرده بود. از ان جهت که بهار روزهای آخر بارداری را پشت سر می گذاشت و ترمه هم همه ی حواسش معطوف به نوزاد زیبایش بود، کار سایه از هر سال سخت تر شده و می بایست به همراه امیرسالار نقش یک میزبان مهمان نواز را بازی می کرد.

_ امیر، یه چیزی بگم؟

_ مثلا من بگم نه، تو نمی گی؟ بگو...

_ به خدا من نمی فهمم این بهادر چشه که یه گوشه کز کرده و انگار نه انگار ما صاحب خونه ایم و باید مراقب همه چی باشیم! انقدر کسل و بی حاله که شک کردم، نکنه مریض باشه. بهار هم با اینکه خودش وضعیت خوبی نداره، نگرانشه... خدا کنه به خیر بگذره و دوباره دسته گل به اب نده. تو مهمونیای سال های قبل یه لحظه آروم نمی نشست.

_ چکارش داری؟ بذار تو حال خودش باشه. شاید واقعا ناخوشه و کسل بودنش دلیل داره. حس و حال ادم همیشه و همه وقت که یه جور نیست. تو خودت همیشه یه مدلی؟ هیچوقت نشده که بی حوصله یا پکر باشی؟

_ این مدل جواب دادنت منو حسابی به شک می ندازه که تو می دونی چشه. البته نه تنها تو، پدربزرگم می دونن چرا بهادر رفته تو لک! امروز دیدم یه مدلی بهادرو نگاه می کنن که انگار طفلکی زبونم لال، درد بی درمون گرفته!

_ ول کن تو رو خدا سایه... به جای اینکه به این مظلوم بنده خدا گیر بدی، حواست به شوهرت باشه که داره اون وسط خودشو خفه می کنه...

_ واسه عوض کردن بحث حرفهای دیگه ای هم هستا. چرا پای امیدو وسط می کشی؟ من یه سوال به مراتب جالبتر دارم. رویا هم دعوت شده؟

_ خب معلومه... اونم مثل بقیه ی کارمنداس، چرا نباید دعوت بشه؟! سایه معلومه تو امروز چته؟ چرا دنبال دردسری؟ تو رو خدا برو به مهمونات برس و حواست باشه از رویا و اومدنش با ترمه حرفی نزنی و حساسش نکنی... من حوصله ی درد سر ندارما.

با آنکه سایه حتی کلمه ای در رابطه با رویا با زن برادرش صحبت نکرد ولی ورود او به مجلس آنهم با ان ظاهر آراسته و زیبا، توجه ترمه را بیشتر از هر مهمان دیگری به خودش جلب کرد... هر چند ترمه همانند سال های گذشته "آس" مجلس بود و از زیبایی در لباس زرشکی رنگ بسیار شیکی که طراحی آن کار خودش بود و اندام به مراتب پرتر و زیباتر از قبلش را به وضوح به رخ می کشید، می درخشید ولی جذابیت و زیبایی رویا هم در حدی بود که به سادگی نمی شد از آن گذشت. شاید امیرسالار تا دقایقی چند پس از ورود رویا متوجه آمدن او نشد ولی چشمان و قلب بی تاب و بی قرار ترمه به محض ورود رویا تا وقتی که او خداحافظی کرده و مجلس را ترک گفت، از دنبال کردن او خسته نشده و بدون لحظه ای مکث و استراحت نگاهش به دنبال او دوید. خدا را شکر رفتار امیر سالار پس از اینکه متوجه حضور رویا شد، به حدی متین و شایسته بود که جای هیچ دلخوری یا شک و شبه ای را نه تنها برای ترمه بلکه برای هیچ یک از افرادی که رویا را از قبل می شناختند و از رابطه ی بین او و امیر سالار در سال های گذشته خبر داشتند و می دانستند که او روزی نامزد امیر بوده است، باقی نگذاشت... درست همانند تمامی مهمان های دیگری که وارد مجلس شده بودند با او برخورد کرد و همان طور که نهایت ادب و مهمان نوازی را به جا آوردبه هیچکس اجازه ی شایعه پراکنی یا به هم ریختن اعصاب همسر عزیزش را نداد... نام و خاطره ی رویا برای همیشه از قلب او پاک شده و فقط تحت عنوان مادر پسرش به او احترام گذاشته و برایش ارزش قائل بود.

جشن به انتهای خود نزدیک می شد و بهادر همچنان کسل و بی حوصله به دور از هیاهو و اشتیاق جمع، گوشه ای نسبتا خلوت را برای خودش انتخاب کرده و بیشتر وقتش را به فرستادن پیامک یا حرف زدن با موبایلش گذرانده بود! بهار که طبق معمول تمام زندگی اش، نگران حس و حال عجیب حاکم بر برادرش بود، لحظه ای نمی توانست از او چشم برداشته یا رفتار غیر عادی او را ندیده بگیرد.

_ می گم علی، نکنه بهادرم مریض باشه... نکنه یه اتفاق بدی براش افتاده و به من نمی گه؟ هیچ دقت کردی که از غروب تا حالا از جایی که نشسته تکون نخورده و تمام وقت یا با گوشیش حرف زده یا اس ام اس خونده و نوشته؟! من خیلی نگرانشم، این روزا انقدر از من فاصله می گیره و یه جورایی فراریه که انگار نه انگار من خواهرشم!

_ خب عزیزم، مگه براش مامور نذاشتی و همه جا تعقیب نمی شه؟ پس چطور تا حالا نفهمیدی که مشغول چه کاریه و چشه؟

_ مامور؟! کی همچین حرفی زده؟

_ بگذریم... به نظر خودت کار خوبی کردی برای برادر که دیگه بچه هم نیست، جاسوس گذاشتی؟

_ به خدا نمی تونم باور کنم که شوهر خودم نگرانی های خالصانه ی یه خواهرو به جاسوسی تعبیر و تشبیه کنه! من نگرانشم علی... بهادر خیلی ساده و زود باوره، می ترسم دوباره کار دست خودش بده. گمون نمی کنم دسته گل قبلیشو فراموش کرده باشی... درسته؟

_ کاملا یادمه و هیچوقت هم فراموش نمی کنم چون باعث شد که با تو از نزدیک آشنا بشم ولی باز هم به نظر من برخورد تو اشتباهه، می دونی اگه بفهمه تو چنین کاری می کنی چقدر دلخور می شه؟

_ یعنی تو می گی رهاش کنم به امان خدا؟! همچین چیزی عقلانیه؟

_ حالا گمون کردی اینطوری کنترلش کردی؟ با این کارا چی می فهمی؟ مثلا اینکه یه جوون توی این سن و سال از یه دختری خوشش بیاد یا اصلا باهاش دوست بشه، کار عجیب و خیلی سنگینیه؟ یا فک می کنی لازمه که تو شرایط ویژه ای که داری، بخاطر مسائلی تا این حد طبیعی، خودتو اذیت کنی یا نگران باشی؟

غلط کرده با کسی دوست شه... اون هنوز صلاحیت اینو نداره که واسه خودش شخص مناسبی رو پیدا کنه. می ترسم دوباره یه نفرو که معلوم نیست از کجا اومده یا خانواده ش کین، بپسنده و کار دستمون بده.

_ ولی خانوم من، بهادر تنها جوون این دنیا و تنها فردی که قراره این دوره رو بگذرونه نیست یا بهتره بگم که همه ی دنیا فقط منحصر به یه خان داداش شما نمی شه... تو الان باید مواظب خودتو بچه باشی؛ اصلا به این فک کردی که اگه با نگرانی و اضطراب اتفاق بدی برات بیفته چی می شه؟ فک کردی اگه مثل ترمه یه زایمان غیر طبیعی و معمول داشته باشی، چقدر سخته؟ تو رو خدا این یه هفته رو هم دندون به جیگر بذار تا همه چی روند عادی خودشو طی کنه، بعدش من خودم دنبال کار بهادرو می گیرم... باشه؟

_ سعیمو می کنم ولی فک می کنم همین امشب باید بریم بیمارستان!

_ قربونت برم به این زودی جو گیر شدی؟! من حالا یه چیزی گفتم، تو چرا جدی گرفتی؟

_ نه به جون علی، بحث جو گیر شدن نیست. از صبح خیلی زود درد داشتم ولی انقدر خفیف بود که به روی خودم نیاوردم. فقط به زن عمو بدری گفتم که اون بنده خدا هم انقدر از سر ترمه خاطره ی بد داره، می خواست همون موقع منو ببره بیمارستان ولی من بهش اطمینان دادم که دردم خیلی کم و سبکه... اما الان یکی دو ساعته که دیگه داره اذیتم می کنه و شک ندارم که باید همین امشب بریم بیمارستان...

و همان شب نتیجه ی دیگر سالار خان والا، بدون هیچ مشکل یا دردسری در بیمارستان دی تهران متولد شد... پسر ریز و کوچکی که بیش از حد سرخ بود و چشمان زمردینش تا حد خیلی زیادی، یادآور نگاه گرم و مظلوم اتابک طالبف بود... پدر بزرگی که در آن سرمای طاقت فرسای زمستان، به تنهایی تولد تنها نوه اش را در حیاط بیمارستان جشن گرفت.

پ.ن: از همه ی دوستان خوبم که قابل دونستن و سر زدن خواهش می کنم که در صورت وقت داشتن افتخار بدن و یه سری هم به وبلاگ مشق من  www.mashghe-man.blogfa.com بزنن... ممنون.

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩| ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی