نوشته های من

 

این قسمت از داستان تقدیم به عزیزی که وقتی نیست تو این دنیای مجازی به شدت احساس دلتنگی و تنهایی می کنم.


در طول مسیر رستوران تا خانه ی رویا، امیر کوچولو در آغوش مادرش به خواب رفت. رویا همانطور که محو تماشای معصومیت وصف نشدنی فرزندش بود و با موهای زیتونی مجعد و زیبای او بازی می کرد، خیره به شباهت بیش از اندازه ی پدر و پسر مانده بود! در ماه های اخیر حتی تا همین چند دقیقه ی قبل، وجود این پسر به منزله ی پشتوانه ای مطمئن برای آینده ی خودش و شرکت های عریض و طویل "والا" به حساب می آمد اما بعد از شنیدن خبر بارداری ترمه، به یکباره کوه آمال و آرزوهایش در هم ریخته و ترس و تردید در دلش جوانه زده بود. ترمه همسر رسمی و قانونی امیر سالار بود که علاوه بر پیوند عاطفی قوی که بینشان وجود داشت، زنجیر محکم شرع و قانون نیز انها را به هم متصل می کرد در حالی که تنها پل ارتباطی بین او و خانواده ی والا، امیر کوچولو بود که با آمدن فرزند ترمه و حضورش در بین اعضای خانواده دیگر هیچ جا و شانسی برای تنها پسر او باقی نمی ماند. احساس بی پناهی و تنهایی بعد از آرامشی نه چندان طولانی دوباره گریبانگیر رویا شده بود و او را در مشت محکم خود می فشرد.

رویا آن شب تا صبح کابوس دید. خاطرات دوران بارداری اش مثل یک فیلم ترسناک در مقابل چشمانش به نمایش درآمدند! صندلی چرخدار... تنهایی... غم بی پدری فرزند و از همه بدتر و سخت تر، نبودن امیرسالار و از دست دادن قطعی او! مطمئن بود که هرگز قادر به فراموش کردن سختی های ماه های آخر بارداری اش نخواهد بود. زمانی که با وزنی بالا توان انجام دادن شخصی ترین کارهایش را نداشت و از نظر روحی بی شباهت به مجسمه ای بدون روح و جان نبود. درست زمانی که بیش از هر وقت دیگری نیازمند حضور پر مهر امیرسالار بود، مجبور به تحمل غم دوری و جدایی او شده بود. نیمه شبی را به خاطر آورد که درد به دنیا آمدن پسرش به تمامی وجودش چنگ می انداخت و او بیشتر از هر اسمی نام همسر عزیزش را که دیگر به او تعلق نداشت، به لب آورده بود و بعد از بدنیا آمدن پاره ی وجودش، برخلاف دیگر هم اتاقی هایش هرگز سبد گل یا هدیه ای از پدر فرزندش دریافت نکرد و در حالی که برای اولین بار فرزندش را شیر داد که اشک چشمانش مثل سیل روان بود و تنها مایه ی دلخوشی اش شباهت بی مانند پسر به پدرش بود و حالا، ترمه، همسر رسمی امیرسالار در شرایط جسمی کاملا خوب و سالم، بعد از مدتها انتظار در موقعیتی باردار بود که توجه خاص تمامی خانواده ی والا و از همه مهمتر شوهرش معطوف به او بود و مجبور نبود که هر لحظه از ترس آینده ی فرزند، دستهایش را رو به آسمان بلند کرده و از خدای بزرگ طلب استمداد کند... چقدر بازی زمانه عجیب و غیر قابل پیش بینی بود! دو فرزند از یک پدر، با شرایطی کاملا متفاوت و ناهمگون، شکل گرفته، رشد کرده و قطعا پرورش خواهند یافت و ترس رویا بیشتر از این بود که آینده و عاقبت متفاوتی نیز در انتظار آنها باشد... باید کاری می کرد. در شرایط فعلی سکوت و سکون بدترین کارهایی بودند که می توانست در حق تنها فرزندش انجام دهد.

 

ساعت حدود ده صبح بود که ترمه با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید. مدتی بود که شبها را با بی خوابی و به سختی می گذراند و معمولا نزدیک صبح به خواب می رفت. شاید اگر تکانهای بی وقفه ی فرزندش را با تمام وجود حس نمی کرد تا بحال بارها از قرص های آرام بخش امیر استفاده کرده بود ولی گوشزدهای دائمی موجودی که در درونش رشد می کرد به او یادآور می شد که به فصل جدیدی از زندگی تحت عنوان "مادری" نزدیک می شود و به همین دلیل می بایست که بخاطر سلامتی پاره ی تنش از راحتی و آرامش خودش بگذرد. با چشمانی نیمه باز و ذهن و فکری نیمه فعال، تلفن را جواب داد.

_ جانم بهادر؟ چیزی شده؟

_ سلام... نگو که من از خواب بیدارت کردم! اصلا نمی تونم باور کنم که تو تا این ساعت روز خواب باشی.

_ مگه ساعت چنده؟

_ ده و پنج دقیقه... چقدر می خوابی؟ مریضی؟

_ مریض که نه ولی انقدر شبا رو بد می خوابم که گاهی اوقات همه ی روز تو تخت می مونم.

_ به خدا فک نمی کردم خواب باشی وگرنه زنگ نمی زدم. حالا دوباره بخواب هر موقع که تونستی یه تماس با من بگیر.

_ نه بهادر جان دیگه خوابم نمی بره... چیزی شده؟ از دیبا خبری داری؟

_ آره... راستشو بخوای امروز اطراف محله شون می پلکیدم که همین چند دقیقه پیش دیدمش. از طرز برخورد و حرف زدنش معلوم بود که راضیه ولی اصرار داشت که تو رو ببینه.

_ منو؟! چرا؟

_ منم نمی دونم، ولی دیدی که چه جوری حرف می زنه، با همون مدل خاص خودش گفت که: باید اون خانوم خوشگله رو دوباره ببینم، باهاش کار دارم.

_ باشه، من حرفی ندارم... هر موقع که تو بخوای، میریم ببینیم خانوم خانوما چکار دارن... روز خاصی رو تعیین نکردین؟

_ با اجازه ت من قول فردا رو دادم... به خدا فک نمی کردم حالت خوب نباشه و نتونی بیای...

_ کی گفته حال من خوب نیست؟! خیلی هم خوبم فقط اگه ساعت خاصی رو مشخص نکردین، بذاریم برای فردا عصر... خوبه؟

_ خیلی هم خوبه... فردا عصر ساعت 6 حاضر باش که با هم بریم... مرسی ترمه، ایشالا عروسی امیر سالار جبران می کنم!

_ باشه جونور عیب نداره، منم فردا بلدم چه نونی برات بپزم.

آن شب وقتی ترمه و امیرسالار تنها شدند، ترمه بطور مفصل با همسرش راجع به بهادر و عشقی که در آن گرفتار شده بود صحبت کرد. اصلا دلش نمی خواست که بدون اطلاع امیر دست به کاری بزند که شاید در آینده پیامدهایی غیر قابل پیش بینی و کنترل به همراه داشته باشد.

_ امیرسالار، یه چیزایی هست که باید راجع بهشون بدونی... می دونم بیداری تنبل، خودتو به خواب نزن و چشماتو باز کن... جون امیر مسئله ی مهمیه پس خودتو لوس نکن و بهم گوش بده.

_ باز چی شده خانومی؟ بهار دوباره از طالبف نالیده؟ تو رو خدا منو با بهار درگیر نکن.

_ اتفاقا واسه همینکه هیچکدوممون در آینده با بهار درگیر نشیم باید به حرفام گوش کنی... به طالبف مربوط نمی شه، در مورد بهادره...

_ خدا خیر کنه! اینبار چکار کرده؟

_ عاشق شده.

_ خب؟ اینکه خیلی طبیعیه، تقریبا همگی می دونیم که بهادر عاشق نیلوفر مقدمه... این چیزا رو که علی باید بدونه نه من،  اونچه که من باید بدونم چیه؟

_ اتفاقا کاری که کرده خیلی هم طبیعی نیس، اون از عشق نیلوفر کنار کشیده و عاشق یه دختر عجیب غریب شده!

_ یعنی چی؟! نگو که دوباره درد سر درست کرده.

_ راستشو بخوای همچین بی دردسر هم نیست... از یه دختر با یه خانواده ی کاملا غیر متعارف و معمول خوشش اومده!

_ میشه این غیر متعارفو زودتر توضیح بدی؟

_ این دختر خانوم پدر ندارن. البته من نمی دونم به چه دلیلی پدرشون رو از دست دادن ولی می تونم یه حدسایی بزنم، مثلا اینکه یا بخاطر حمل مواد مخدر اعدام شدن یا اینکه به علت مصرف بیش از حدش عمرشون رو دادن به شما!

_ جان؟!

_ صبر داشته باش، این تازه مقدمه س، بقیه شو گوش کن. اینطور که من اطلاع دارم همراه مادرش و چند تا برادرش زندگی می کنه که البته من نمی دونم تعدادشون چند تاس ولی اینو می دونم که یکیشون به جرم قاچاق مواد تو زندانه و بقیه هم تو کار جعل سند و اینجور چیزان! خودشم تقریبا یه جورایی هم دست اوناس... باید حرف زدنشو ببینی! من که تا حالا ندیده بودم یه خانوم اینطوری حرف بزنه، تقریبا معنی نصفی از اصطلاحات و واژه هایی که به کار می بره رو نمی دونم و نوع حرف زدنش مخصوص یه قشر خاصی از جامعه س. امــــــــــا تا دلت بخواد قشنگ و خوش هیکله، انقدر خوشگل که کمتر معادلشو جایی دیده باشی... قد بلند، با اندامی ُپر و وسوسه برانگیز! تا حرف نزده از سر و ظاهرش امکان نداره که باور کنی از چه خانواده و قشریه...

_ حالا بهادر این عتیقه رو از کجا گیر آورده؟!

_ تو رو خدا اینطوری حرف نزن امیر، اگه درصدی هم احتمال بدیم که ممکنه باهامون فامیل بشه و با بهادر نسبتی پیدا کنه باید احترامشو حفظ کنیم.

_ نمی خوای بهم بگی از چه طریقی با هم آشنا شدن و تو این اطلاعاتو چه جوری بدست آوردی؟

_ بهادرو که خوب می شناسی و می دونی که چقدر از سربازی کردن بیزارو فراریه... یه بار که توسط دوستاش با یه گروه جعل سند آشنا شده و اونا سرشو گول زدن و پولشو خوردن، با دیبا آشنا شده... گمونم تا حالا حدس زده باشی که اون گروه جاعل، برادرای دیبا بودن... دیدن وجنات و جمال دیبا همان و از دست دادن دل و عقل بهادر هم همان... از اون موقع به بعد فکر و خیال دیبا از سر بهادر خان ما بیرون نمی ره تا اینکه تو یکی از جلسه های دادگاه من، بیرون دادسرا دوباره دیبا رو می بینه و دیگه هم به هیچ وجهی راضی به ندیده گرفتنش نمی شه...

_ و خانومی من چه جوری از این جزئیات و خصوصیات با خبر می شه؟

_ قطعا گمون نکردی که من یکی از دوستان صمیمی دیبا یا خونواده شم... خب عزیز من

کاملا معلومه که تموم این حرفا رو از خود بهادر شنیدم... ضمن اینکه یه بار هم با این خانوم خانومای خوشگل و  بدقلق رو ملاقات کردم.

_ جدا؟ کجا؟!

_ توی ماشین بهادر... وحالا از من خواسته که فردا برای گرفتن جواب نهایی از دختر مورد علاقه ش همراهیش کنم.

_ و تو هم حسابی از آینده و عکس العمل پدربزرگ می ترسی.

_ کاش فقط به پدربزرگ خلاصه می شد. با بهار و حساسیت بیش از حدش نسبت به بهادر چه کنم؟ فکرشو بکن وقتی که بفهمه من از همه ی جریانات با خبرم چه برخوردی با من می کنه؟ به خدا خودمم بهش حق می دم ولی نمی تونستم و نمی تونم این اعتماد و احترامی رو هم که بهادر نسبت به من داره ندیده بگیرم... انقدر عاشقه که دلم براش می سوزه ولی نسبت به آینده شو زندگی شم خیلی نگرانم... توی بد وضعیتی گیر افتادم و نمی دونم چکار کنم.

_ فردا چه ساعتی با بهادر قرار داری؟

_ 6 بعد از ظهر.

_ می خوای قبل از دیدن بهادر با بهار حرف بزنی؟

_ دلم که می خواد ولی از یک طرف شرایط جسمیش و از طرف دیگه روحیه ی خرابش بخاطر حضور آقای طالبف، منو دو دل و مردد می کنه که این مشکلم باهاش در میون بذارم.

_ حق با توئه... مخصوصا که امروز صبح کلی عصبانی شد و واسه من قیافه گرفت.

_ چرا؟!

_ کاملا با استخدام فردی که من ضمانتشو کرده بودم، مخالف بود و وقتی اصرار منو تو انجام کار دید، کوتاه اومد ولی باهام قهر کرد.

_ تا جایی که من بهارو می شناسم می دونم که توی امور مربوط به شرکتها زیادی وارد و ماهره پس بهتر نبود که به حرفش گوش می دادی و روی تصمیمت پافشاری نمی کردی؟

_ پس احترام مقام و ابهت ریاست شرکت چی می شه؟ یعنی من در جا و مقام یه رئیس نمی تون یه نفرو تو یکی از شرکتهام استخدام کنم؟

_ احیانا اون یه نفر باید فرد عزیز و قابل اعتمادی بوده باشه که تو بخاطرش با تصمیم بهار مخالفت کردی... من می شناسمش؟

_ اوهوم...

_ کیه؟

_ رویا.

_ رویا کیه؟ مامان امیر کوچولو؟!

_ آره... دیشب که برای دیدن امیر رفته بودم متوجه شدم که دنبال یه کار مناسب می گرده. به همین خاطر بهش پیشنهاد کار تو یکی از شرکتهای خودمونو دادم ولی بهار بدون در نظر گرفتن دوستی قذیمی شون و رابطه ای که با وجود امیر کوچولو بین رویا و خانواده ی ما وجود داره، خیلی راحت و بی رو دربایستی مخالفت کرد و گفت راضی نمی شه که دوباره پای رویا تو زندگی ما باز بشه... به نظر تو کارش خیلی عجیب و غیر منطقی نبود؟... چیه ترمه؟ چرا ساکت شدی؟ حالت خوب نیس؟ خوابت رفت؟

با اینکه از مدتها قبل، ترمه فکر و دلش را راضی کرده بود که نسبت به ارتباط امیرسالار و همسر سابقش حساس نباشد اما باز هم با شنیدن نام رویا، آنهم از لبان امیرسالار  ناخودآگاه دلش می لرزید و بی اختیار افکارش پریشان می شد.

_ واقعا خوابت رفت ترمه؟!

_ نهایتا چی شد؟ ایشون استخدام شدن؟

_ آره، علیرغم مخالفت بهار، فعلا تحت عنوان منشی تو یکی از بخشها استخدام شد تا بعدا که یه کمی جا افتاد و کار دستش اومد یه سمت و پست بهتر بهش بدیم... می دونی که اونم فارغ التحصیل مدیریته، حیفه از مهارتش کمک نکنیم همیشه تو دانشگاه شاگرد اول بود.

_ به سلامتی... انشالله موفق می شه.

_ ترمه؟ تو ناراحت شدی؟

_ نه... برای چی باید ناراحت شم؟

_ چشماتو باز کن و منو نگاه کن... یاللا... جون امیر راستشو بگو، از اینکه رویا رو استخدام کردیم ناراحتی؟

_ نه.

_ گفتم جون امیر.

_ ناراحت نیستم ولی منکر اینکه از بودن همیشگی ایشون تو شرکتی که شوهرم رئیسشه خوشحال نیستم هم نمی شم... خنده ش چیه اونوقت؟! واسه چی اینطوری می خندی؟!

_ تو حسودیت شده و این یعنی اینکه من برات مهمم، پس حق دارم که از ذوق و خوشحالی بخندم.

_ در اینکه تو برام خیلی مهمی هیچ شکی نیست ولی حسودیم نشده.

_ چرا شده، من می فهمم. از لرزش صدات، تغییر لحنت، عصبی و بداخلاق شدنت و اینکه وقتی باهات حرف می زنم، نگام نمی کنی می فهمم که حسودیت شده.

_ خب حالا که چی؟ اعتراف می خوای؟ آره حسودیم شده، خوب شد؟ راضی شدی؟

_ آخه به چی حسودیت شده دیوونه؟! به اینکه به یه زن تنها و بی پناه کمک می کنیم؟ منکه باورم نمیشه؟

_ نخیر... خودتم می دونی که هرگز به همچین چیزی حسودی نخواهم کرد... به این حسودیم میشه که ایشون بخواد ساعتهای طولانی تو همون شرکتی که تو هستی کار کنه. به این حسودیم می شه که روزی چندین و چند مرتبه تو رو ببینه...

_ لوس نشو و ادامه نده لطفا... هزار بار گفتم بازم می گم که اگه تموم خانومای دنیا هم یه جا جمع باشن من فقط تو رو می بینم و تو برام مهمی... رویا با هیچ زن دیگه ای برای من فرقی نداره و اگه این شغلو بهش پیشنهاد دادم فقط به خاطر پسرمه و بس... نه اینکه بگم از نظر مادی نیازمنده چون من تا روزی که زنده م وظیفه ی خودم می دونم که بچه مو تامین کنم، بلکه به این خاطر که با وارد شدن به اجتماع و محیط کاری، سرش همینجا گرم بشه و هیچوقت به این فکر نیفته که از کشور خارج بشه چرا که اگه همچین اتفاقی بیفته اول دردسر و مشکل هر دو طرفه... من تحت هیچ شرایطی به هیچکس اجازه نمی دم که بچه مو از من دور کنه.

_ چرا فک می کنی که ممکنه یه همچین کاری کنه؟

_ دیشب تو حرفاش یه اشاره ای به این موضوع کرد البته من نشنیده گرفتم ولی اصلا دلم نمی خواد که دیگه تکرار بشه... حالا قشنگ سرتو بالا بگیر و تو چشام نگاه کن... بازم حسودیت میشه؟

_ اوهوم...

_ آخه چرا دیوونه؟!

_ چون نمی خوام پیش تو باشه... چون نمی خوام تو رو ببینه یا تو ببینیش، هیچ دلیل و برهانی هم نمی تونه راضیم کنه.

_ امان از شما خانوما... دیروز دقیقا همین حرفا رو با یه انشای دیگه از بهار خانوم والا شنیدم! به خدا، به پیر به پیغمبر من نظری به رویا ندارم و تنها زن زندگیم که عاشقونه دوسش دارم و براش می میرم تویی.

_ خیالم راحت امیر؟ تو مال منی؟ همه ی همه ش؟

_ شک نکن عزیزم.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩| ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی