نوشته های من

 

قاصدک ها یک به یک خبر می آوردند... و شما در مزرعه ی چشمانم گلی از عشق کاشتید، برایم ... عشق جاری شد و به سوی تشنگی باغ پر گرفت... به قامت عشق قیام کردم، خواندمتان! و در التهاب دل خرداد متولد شدید... و من بوی عطر عتیق عاشقانه ها را چه خوب حس کردم... آمدنتان مبارک و حضور دریاییتان ماندگار.

شام در سکوتی کامل و فضایی نه چندان دوست داشتنی خورده شد. فقط گهگاهی ترمه و امیرسالار برای از بین بردن جو سنگین حاکم بر محیط، چند کلمه ای حرف زدند ولی وقتی با سکوت بقیه روبرو شدند، آنها هم از کار خود پشیمان شده و بی صدا به رد و بدل کردن نگاه های معنی دار بسنده کردند!

هیجان و پریشانی در تک تک اعمال و عکس العمل های اتابک طالبف به چشم می خورد. با آنکه بهار بیشتر از هر وقت دیگری عبوس و بداخلاق به نظر می رسید، نگاه سنگین و مشتاق پدرانه ی طالبف، لحظه ای او را ترک نکرد! هر چه دخترش را بیشتر تماشا می کرد، حریص تر می شد. با انکه به خوبی می دانست که تنها فرزندش بیش از هر کسی به خودش شباهت دارد ولی با نگاه کردن به او ناخودآگاه به یاد دختر خاله ی مرحومش و عشق داغی که در مدتی نه چندان بلند بین آنها بوجود آمده بود، می افتاد. بهار از نظر ظاهری شبیه به پدرش و از نظر رفتاری بدون شک کپی سالار خان والا بود ولی اتابک تمام اشتیاق و هیجانی که از داشتن مادر او لمس و تجربه کرده بود را در وجود ثمره ی عشق کوتاهشان حس می کرد و می دید.

زمان به سرعت سپری می شد ولی هدفی که ترمه و بقیه را به دور هم جمع کرده و به آن رستوران کشانده بود، خیلی دور از ذهن و دسترس به نظر می رسید. باید کاری می کردند تا دوباره آقای طالبف دست خالی و بی نتیجه از رستوران خارج نمی شد. به همین علت، ترمه بعد از اینکه زمزمه ای در گوش امیرسالار کرد، همراه او از جا برخاسته و همانطور که امیر دست علی مقدم را گرفته و با خودشان از میز دور می کرد، رو به بهار و پدرش گفت:

_ با اجازه ما می ریم دسر سفارش بدیم... گمونم تو این هوا بستنی خیلی می چسبه.

و بدون اینکه منتظر نشان دادن عکس العملی از جانب بهار باشند با شتاب و دستپاچگی از آنجا دور شدند... چاره ای به جز تنها ماندن بهار و طالف نبود. به انها باید فرصتی داده می شد تا بتوانند حرفهای نگفته و درد دل های کهنه را بگویند.

حسی بین بیزاری و خشم سراپای بهار را در خود می فشرد. مطمئن بود که اصلا و تحت هیچ شرایطی مایل به تنها ماندن و صحبت با مرد غریبه ای که به یکباره پیدا شده و خودش را پدر او معرفی کرده بود، نیست. ناخودآگاه از دست خانواده علی الخصوص همسرش ناراحت و عصبانی بود، چطور راضی به ازار و اذیت او، آنهم به این شکل و در شرایط ویژه ای که داشت شده بودند؟!

آقای طالبف شک نداشت که در فرصت بدست آمده، مکالمه ای یک طرفه خواهد داشت و با شناختی که در این مدت کوتاه از تنها دخترش بدست آورده بود، می دانست که بهار روی خوش به او نشان نخواهد داد پس به همین علت، بدون داشتن کوچکترین توقعی از توجه فرزندش و فقط به امید اینکه بتواند با حرفهایی صادقانه و از ته دل، خودش را از گناهی نکرده تبرئه کند، لب به سخن گشود.

_ خیلی کم سن و سال بودم که عاشق دختر خاله م شدم... "آیتن" از من بزرگتر بود و توی اون زمان و اون شهرستان کوچیک، دل بستن به همچین عشقی کمتر از ارتکاب جرم نبود! همه، حتی خود دختر خاله حرفهای منو جدی نگرفتن و بهم هشدار دادن که گرفتار یه هوس زودگذر و فانی شدم... هیچکس باور نمی کرد که من عاشق فردی بزرگتر از خودم شده باشم و چنین احساسی رو محال می دونستند! تنهایی توی چنین موقعیتی خیلی سخت بود و فقط خودم از دلم و اونچه تو ذهنم می گذشت خبر داشتم و به شدت عذاب می کشیدم... برای اینکه صداقتم رو نشون بدم، انقدر رو حرف خودم پافشاری کردم و تو گوش آیتن خوندم تا نظر مثبت اونو جلب کردم، حالا دیگه نصف بیشتر راهو رفته بودم و با عاشق کردن دختر خاله، فاصله ای تا وصال یار نداشتم. برای اینکه تو اون وضعیت، مشکل دیگه ای به مشکلاتمون اضافه نشه و بهانه ی جدیدی دست هیچکس خصوصا؛ پدر و مادر آیتن ندم، توی همون سن و سال با پشتیبانی مالی مادرم مشغول داد و ستد با کشور همسایه که در واقع زادگاه اجدادم بود، شدم... مدت زیادی طول نکشید که موفق به جمع کردن مقدار پولی که برای شروع یک زندگی، لازم و واجب بود شدم و با تکیه بر عشق دختر خاله، با عزمی راسخ و ثابت قدم، چندین و چند بار به خواستگاری آیتن رفتم و انقدر به این کارم ادامه دادم و این موضوع عشق و عاشقی رو با سر و صدای زیاد توی شهر کوچیکمون عنوان کردم که دیگه هیچ راه و جای مخالفتی برای خاله و شوهر خاله ی خدا بیامرز باقی نموند و من و آیتن با هم ازدواج کردیم! به حدی از زندگیم خوشحال و راضی بودم که تو آسمونا سیر می کردم و به آیتن می گفتم که پاشو به جای زمین روی چشمای من بذاره... من عاشقانه و از ته دل آیتن رو دوست داشتم و دلم می خواست که این موضوع رو به همه خصوصا به خودش ثابت کنم. از همون ابتدای زندگی مشترک با جدیت به کارم ادامه دادم تا بتونم زندگی آرومی برای همسرم فراهم کنم و متاسفانه در یکی از سفرهای تجاریم به خارج از کشور، گرفتار یک تصادف خیلی خیلی سنگین شدم و برای مدتها حافظه م رو از دست دادم! گمون می کنم دیگه خودت بتونی بقیه ی ماجرا رو حدس بزنی، وقتی بعد از زمانی طولانی سلامتیم رو بدست آوردم و به ایران برگشتم با کم محلی و بی احترامی و بی توجهی همه روبرو شده و به این جرم متهم شدم که مردی هوس باز و بی عاطفه هستم که تونستم تازه عروسم رو ترک کرده و تنها بذارم! خیلی طول کشید تا به همه ثابت کردم، اشتباه می کنند و من ناخواسته مجبور به جدایی و دوری شدم ولی بدبختانه دیگه خیلی دیر شده بود و وقتی فهمیدم مادرت منتظر من نمونده و با خواستگار متمول تهرانیش ازدواج کرده تا مرز جنون و دیوانگی پیش رفتم... دوست دارم باور کنی که من اون موقع هیچی از بارداری آیتن و وجود داشتن یه فرشته کوچولو نمی دونستم و باز هم دوست دارم بدونی که اگر از بودن فرزندم اطلاع داشتم، با اینکه اصلا در وضعیت مالی خوبی به سر نمی بردم با هر بدبختی که شده، پیداش می کردم و مسئولیت بزرگ کردن تنها ثمره ی عشقمو می پذیرفتم... من وقتی از حضور تو مطلع شدم که مادرت دیگه زنده نبود و من فهمیدم که سالار خان والا، شناسنامه ی تو رو به اسم پسر خودش گرفته و تو رسماً و اسماً یک "والا" بودی! توی این چندین و چند سال، همیشه برای دیدنت به تهرون اومدم... دورادور و با حسرتی وصف نشدنی نگاهت کردم و تا جایی که امکان داشت در موردت پرسیدم و اطلاعات جمع کردم... تا اینکه کم کم فهمیدم عاشق شدی و قصد عروس شدن داری. اونوقت بود که دیگه نتونستم تحمل ...

_ ببخشید حرفتون رو قطع می کنم ولی می تونم بدونم از چه کسی و چه جوری راجع به من خبر می گرفتین یا بقول خودتون اطلاعات جمع می کردین، اونم با این دقت و ریزبینی؟!

_ چرا می خوای یه همچین چیزی رو بدونی؟ مگه فرقی هم می کنه؟

_ بله... برای من فرق می کنه، می خوام بدونم اونکه از وجود شما اطلاع داشته و به من یا بهتر بگم به خانواده م هیچی نگفته و فقط از ما حرف زده، کی بوده؟

_ غلامعلی خان صراف زاده، شخصی بود که وقتی من برای اولین بار به تهران اومدم و سراغ شرکت والا رو گرفتم باهاش روبرو شدم و از اون به بعد همیشه باهاش در ارتباطی نسبتا نزدیک بودم.

_ این موضوعی که میفرمایید به چند سال قبل بر می گرده؟

_ خیلی وقت پیش... حدودا هفده، هیجده سال قبل.

با اینکه حرفها و اعترافات اتابک طالبف به اندازه ی کافی اعصاب متشنج بهار را پریشان می کرد و او را تحت تاثیر قرار می داد ولی اعتراف او راجع به غلامعلی خان و این خبر که یکی از نزدیک ترین افراد به پدر بزرگ و کسی که همه ی نوه ها او را عمو خطاب می کردن، حدود بیست سال جاسوسی زندگی شخصی و خانوادگی آنها را می کرده است، بهار را به مراتب عصبی تر و ناآرام تر می کرد. هر چند مدتها قبل عمه سولماز از غلامعلی خائن جدا شده و او سزای کارهای زشتش را در زندان پس می داد اما بهار به حدی ناراحت و خشمگین بود که می توانست شخصا بدترین عکس العمل ها را در قبال او نشان دهد.

_ من تمام حرفهای شما را خواسته یا ناخواسته شنیدم ولی نمی دونم یا بهتره بگم که نفهمیدم منظورتون از گفتن این حرفها یا اصرارتون برای این ملاقات چی بوده؟!

_ منظور یا هدف غیر قابل فهم یا سختی نداشتم که شما متوجه نشین! من همیشه آرزو داشتم و دلم خواسته که تنها فرزندم از وجود پدرش با خبر باشه و در این دوری ناخواسته من رو مقصر نشناسه... گمونم الان دیگه بدونی که اگر اون تصادف لعنتی توی یک کشور غریبه پیش نمیومد، من با عشق و علاقه ای باور نکردنی کنار خانواده م می موندم و با تمام وجود برای خوشبخت بودنشون تلاش می کردم و شاید هم الان مادر جوونمرگت زنده و سلامت بود!... به هر حال، من می خوام که دیگه از من متنفر نباشی و منو مقصر ندونی.

_ من هم امیدوارم که با این حرفم شما رو نرنجونم و شما بتونید با یه منطق صحیح منو بفهمید که نه الان و نه هیچوقت دیگه نمی تونم شما رو به عنوان پدرم قبول کنم و بپذیرم... پدر من و صمیمی ترین شخص توی زندگیم، سالار خان والاست که حتی حاضرم به خاطر ایشون جونم رو فدا کنم... بنابراین فکر نمی کنم با این ملاقات یا حرفهایی که شما زدید، چیزی تغییر کرده باشه.

_ یعنی شما همچنان از من متنفرید؟!

_ راستشو بخواین نه... حس خاصی نسبت به شما تو وجود خودم نمی بینم. شاید همون احساسی که الان به مدیر این رستوران یا آقایی که روی صندلی پشتی نشسته دارم، نسبت به شما هم حس می کنم.

_ فعلا تا همین حد هم برای من کافیه! همینکه از من متنفر نباشی خوبه، من نوقع زیادی ازت ندارم عزیزم.

 

چند وقتی بود که رویا عصای کمکی زیر بغل را هم کنار گذاشته و مثل مردم عادی برای راه رفتن هیچ مشکلی نداشت ولی هنوز از نظر روحی و روانی نتوانسته بود با شرایط جدید انس گرفته و کنار بیاید. گاهی سراسیمه از خواب می پرید و از ترس اینکه بهبودش را در خواب و رویا دیده باشد با هول و هراسی وصف نشدنی از روی تخت بلند می شد و تا چند قدمی راه نمی رفت، آرام نمی گرفت... بهبود کامل او و بازگشت به روزهای سلامتی حقیقت داشت و او دیگر می توانست شبیه به میلیونها زن دیگر به زندگی عادی خودش ادامه دهد... برگشتن به زندگی معمول و از آن مهمتر به  اجتماع و دنیای کار، آرزویی بود که تا چند ماه قبل، غیر ممکن و دست نیافتنی به نظر می رسید ولی به خواست خدا و به لطف امیرسالار او توانسته بود که سد بزرگ عجز و ناتوانی را شکسته و دوباره احساس زنده بودن کند... تا به آن لحظه نتوانسته بود در قبال لطفی که پدر فرزندش به او کرده، عکس العملی نشان داده یا حتی ان طور که مناسب و شایسته بود، قدردانی کند. در واقع امیر سالار به حدی درگیر مشکلات شخصی و خانوادگی اش بود که در طی روزهای گذشته حتی برای دیدن پسرش هم اقدام نکرده و به نوعی از رویا و امیر کوچولو بی خبر مانده بود و حالا بعد از سامان گرفتن همه چیز، وقت آن رسیده بود که رویا برای دیدن او و رساندن مراتب تشکرش اقدام کند. به همین علت در یک عصر گرم آخر تابستان با امیرسالار تماس گرفت و برای یک ملاقات از او وقت خواست.

_ سلام امیر جان، روز خوش... راستشو بگو، من اگه زنگ نزنم تو دلت واسه پسرتم تنگ نمی شه؟!

_ سلام از منه... به خدا شرمنده م و بهت حق می دم ولی می دونی که یه مدت چقدر سرم شلوغ بود و گرفتاری داشتم... هزاران هزار بار بابت اینکه توی اون دوره منو یادت بود و گاهی زنگ می زدی و اجازه می دادی صدای پسرمو بشنوم و کمی اروم بشم، ازت ممنونم.

_ حالا که خدا رو شکر مشکلات برطرف شدن، درست نمی گم؟

_ آره اگه خدا بخواد... اتفاقا دیروز تو فکرتون بودم و می خواستم باهات تماس بگیرم و یه فرصتی برای دیدن امیر کوچولوم بخوام... دلم خیلی براش تنگ شده.

_ هر موقع که دلت خواست و وقت داشتی قدم به چشم ما بذار... راستشو بخوای، منم خیلی دلم می خواست که توی این مدت ببینمت و یه تشکر درست و حسابی ازت کنم... الان مدتیه که دیگه حتی از عصا هم استفاده نمی کنم و به راحتی راه می رم... باورت می شه امیر سالار؟! چرا ساکتی؟ الو الو، هستی؟

_ اره هستم ولی انقدر خوشحالم که نمی دونم چی بگم به خدا! خیلی بهت تبریک می گم و بیش از حدی که تصور کنی برات خوشحالم.

_ ممنون ولی من خوب یادمه که تو باعث و بانی این تغییر مهم و اساسی شدی، هم از نظر مادی و هم از نظر روحی روانی... اگه اصرار تو و اطمینان دادنات نبود، من هرگز راضی به یه جراحی جدید نمی شدم، یه دنیا مرسی امیر سالار... از خدا می خوام که همیشه با آرامش و شادی زندگی کنی ولی همین جا بهت قول می دم که توی یه شرایط حساس که به کمک احتیاج داری، این لطف بزرگی که در حق من کردی رو جبران کنم... قول میدم، یه قول کاملا زنانه.

_ این چه حرفیه می زنی؟! من کاری نکردم که... در واقع یه جورایی خرابکاری خودمو درست کردم، نه؟

_ اصلا دوس ندارم اینجوری حرف بزنی... به جای این حرفا بگو کی می تونیم همدیگه رو ببینیم؟ این آقا پسرت مدام سراغ بابای خوش تیپشو از من می گیره.

_ خیلی زود... شاید فردا بعد از ظهر. از نظر تو که ایرادی نداره؟

_ نه چه ایرادی؟ خیلی هم خوبه... فقط اگه برای تو مشکلی نیست و خانومت ناراحت نمی شه، برای تشکر حضوری، می خوام شام به یه رستوران دعوتت کنم... باشه؟

_ خیلی ممنون رویا جون... حتما تا فردا شب خبرشو بهت می دم.

_ من منتظرم... اگه مانعی نبود، فردا ساعت هشت شب، تو همون رستوران قدیمی و همیشگی همدیگه رو می بینیم.   

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩| ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی