نوشته های من

 

 

دیبا از دیدن مجدد بهادر کاملا شوکه و هیجان زده به نظر می رسید... بار قبل با خودش به این نتیجه رسیده بود که بهادر برای همیشه از او زده شده و رفته است ولی در کمال ناباوری و یا شاید هم خوشحالی او را همراه یک خانوم در ماشین آخرین مدلش می دید که برای رساندن او اصرار داشتند!

_ به به! آقا کوچولو رفته با بزرگترش برگشته؟ آبجی خانومته؟ بهش نمیاد که ننه ت باشه.

_ سلام... من زن برادر بهادرم. میشه سوار ماشین بشین؟ می خوام چند کلمه باهاتون حرف بزنم.

_ من حرفی با شوما ندارم... به این آقاهه هم چند بار به زبون خوش و ناخوش گفتم که مزاحم من نشه ولی مثل اینکه حالیش نیست و حرف حساب سرش نمی شه!

_ لطفا سوار شین... فکر کنید تاکسی گرفتید. خیلی مزاحمتون نمی شیم... هر جا می خواین برین، می رسونیمتون.

_ من غلط کنم، تاکسی به این گرون قیمتی سوار شم... من و چه به این گنده پریدنا!

ترمه که اصرار لفظی و زبانی را بی نتیجه دید از ماشین پیاده شد، در عقب را باز کرد و رو به دیبا گفت:

_ سوار شین خانوم... تا توجه همه رو جلب نکردین، بفرمایید لطفا... من که گفتم خیلی وقتتون رو نمی گیریم.

دیبا همانطور که با تعجب به ترمه خیره شده بود به آرامی سوار ماشین بهادر شد! دقایقی بهادر در سکوت رانندگی کرد تا اینکه دیبا طاقت نیاورد و گفت:

_ ببین خانوم خانوما، من کار و بدبختی دارم... مثل شوماها پول رو هم نچیدم و بی کار نیستم، پس هر چی می خوای بگی زودتر بگو و برو.

_ ببین دیبا خانوم، از اونجایی که اصلا دلم نمی خواد زیادی حرفو کش بدم و وقتتو بگیرم، بدون هیچ مقدمه چینی می رم سراغ اصل مطلب و می گم که این بهادر خان گل ما خیلی دوستت داره و تصمیم نداره که به این راحتیا ازت بگذره یا فراموشت کنه.

_ بهادر خان شوما غلط کرده... مگه دنیا رو دل این آقا زاده وول می خوره که...

_ اینکه نشد جواب عزیز من! یعنی با این طرز برخورد و حرف زدن، می خوای بگی که شما هیچ احساسی به بهادر نداری و علاقه ی اون اصلا برات مهم نیست؟ منو ببخش که نمی تونم این حرفو بپذیرم.

_ من اصلا نمی فهمم که شوما چی می گین خانوم و معنی این حرفا چیه... به ما از اون موقع که یادمونه گفتن که به پسر جماعت رو، مو ندیم و ازشون دوری کنیم.

_ می شه بدونم کی اینا رو به شما یاد داده؟

_ معلومه خب، داداشام.

_ و خودشون هم به این عقیده که باید از جنس مخالف فراری بود، پابند بودن؟

_ نمی دونم منظورت چیه ولی هیچ کدومشون هنوز زن نگرفتن و نمی خوانم که بگیرن.

_ و به نظر شما این طبیعیه؟!! در قیاس با مردم عادی اطرافت، این یه روش متداول و عادیه عزیزم؟... ساکتی دیبا جون!

_ چی باهاس بگم؟

_ ببین عزیز من، من امروز نیومدم اینجا که از تو جواب مثبت بگیرم یا مجبورت کنم کاری که که بهش عقیده نداری یا اصلا دوست نداری انجام بدی... من فقط اومدم تا با زبون یه هم جنس خودت بهت اطمینان بدم که بهادر با وجود یه دنیا اختلاف، واقعا دوستت داره و به خاطر این عشق و علاقه باید مشکلات خیلی زیادی رو پشت سر بذاره... پس تو هم سر فرصت فکراتو بکن و تصمیمت رو بگیر و جواب بده... ما چند روز دیگه میایم که نظر نهایی تو رو بپرسیم.

_ ولی خانوم ما با هم خیلی فرق داریم...

_ می دونم عزیزم... همیشه همین فرق و فاصله ها وجود داشتن... وقتی من فهمیدم که برادر بهادر از من خواستگاری کرده، کم مونده بود که از تعجب و ذوق سکته کنم ولی الان زنشم و منتظر یه بچه م!

وقتی دیبا با چهره ای نسبتا آرام و متفکر، در حالی که زیر چشمی بهادر را نگاه می کرد از ماشین پیاده شد، ترمه شک نداشت که در اینده ای بسیار نزدیک، جواب مثبت او را خواهد شنید.

_خب... حالا بی تعارف و رودربایستی، نظر واقعیتو بهم بگو ترمه.

_ راستشو بخوای نمی دونم چی بگم ولی شک ندارم که راه خیلی خیلی سختی رو در پیش داری.

_ منظورت اینه که دیبا بازم جواب منفی می ده؟

_ نه... حرفم به بهارو پدربزرگ برمی گرده. می دونی بهادر، درسته دیبا از نظر ظاهری خیلی خوشگل و جذابه ولی از جهات دیگه هیچ همخونی با تو و خانواده ت نداره... تو رو خدا از من نرنجی ها ولی دختری با شرایط دیبا، مورد توجه خانواده هایی به مراتب ساده تر و بی تکلف تر از خانواده ی والا هم قرار نمی گیره چه برسه به خانواده ی تو... همونطور که به دیبا گفتم به تو هم دوباره ناکید می کنم که خوب فکراتو بکن.

_ این حرفا یعنی چی ترمه؟ یعنی اینکه پشت منی یا تو هم خودتو کنار می کشی؟

_ معلومه که پشتتم. اگه غیر از این بود، الان اینجا چکار می کردم؟

_ یه دنیا ممنون، قول می دم جبران کنم... به نظر تو به بهار بگم؟

_ در اینکه باید با بهار حرف بزنی و این مسئله رو باهاش مطرح کنی، هیچ شکی نیست ولی به نظر من الان یه کم زوده. صبر کن جواب دیبا رو بشنویم، بعد دست بکار شو... با اینکه امروز عصر قراره که بهارو ببینم ولی گمون می کنم برای گفتن این موضوع بازم باید صبر کنیم.

_ اتفاق خاصی افتاده یا یه قرار زنونه ی ساده س؟

_ قول انجام یه کاری رو به شوهرش دادم که امروز غروب برای انجام دادن اون کار، بهارو به یه رستوران دعوت کردم.

_ می شه منم بدونم موضوع چیه؟

_ به زودی می فهمی... همه می فهمن.

 

اضطراب علی مقدم تا حد مرگ آزار دهنده بود! بی وقفه و ناخودآگاه پاهایش را به هر طرف تکان می داد و نگاه نگرانش آرام و قرار نداشت. همسر باردارش ماه های بسیار سخت حاملگی را پشت سر می گذاشت و به حدی ضعیف و ناتوان بود که خیلی از روزها را با تزریق سرم شب می کرد به همین علت علی دلش نمی خواست که به هیچ وجه، وضعیت مشکل و توانفرسای او را سخت تر کند اما مسئله ی "اتابک طالبف" موضوعی نبود که بیش از این امکان نادیده گرفتنش باشد. ماه ها بود که اتابک به تهران آمده و انتظار در آغوش کشیدن تنها دخترش او را تا مرز دیوانگی پیش برده و بی طاقت کرده بود. شاید بهار یا هر شخص سوم دیگری او را مقصر یا به نوعی یک انسان بی توجه و بی مسئولیت تصور می کرد ولی خودش خوب می دانست که دور ماندن از بهار و مادر او کاملا غیر عمد بوده و بیشتر از هر کس دیگری، خودش را عذاب داده و اذیت کرده بود... دوست داشت و یا بهتر است بگوییم که آرزو داشت مدتها به تنهایی کنار دخترش بنشیند و همه چیز را به وضوح و بدون باقی ماندن کوچکترین نقطه ی ابهام یا تاریکی، برای او گفته و از اول تا به آخر تعریف کند.

چهره ی رنگ پریده و چشمان به گودی نشسته ی بهار، نشانگر حال آشفته ی او بود... وقتی ترمه به همراه امیرسالار و علی مقدم وارد رستوران شد، بیش از پانزده دقیقه بود که دختر عموی خسته و بی حوصله انتظار آنها را می کشید.

_ وای، معلومه شماها کجایین؟!! این همه وقت منو بین انواع و اقسام بوهای مختلفی که اینجا میاد منتظر گذاشتین. نمی دونید چقدر جلوی خودمو گرفتم که بلند نشم و از اینجا فرار نکنم... خوبی ترمه جان؟ از تو بابت هوس شام امشب اونم توی یه رستوران در عجبم! تو که خودت وضعیتی مشابه من داری، چرا به حرف این دو تا شکمو گوش دادی؟

_ خوبم عزیزم... قربونت برم، نمی شه که مدام یا تو خونه موند یا سر کار بود. درسته که تو بهار خانوم والای پر کارو خستگی ناپذیری ولی گاهی استراحت و تفریحم لازمه دیگه... نه؟

_ اتفاقا دیشب به بدری جون می گفتم که خدا کنه این ماه ها زودتر بگذره و این بچه بدنیا بیاد بلکه من بتونم مثل قبل، یه کم استراحت کنم ولی بدری جون با تعجب نگام کردن و گفتن که بعد از به دنیا اومدنش، باید برای مدتهای طولانی با استراحت و آرامش خداحافظی کنم... حسابی تو دلمو خالی کردن و ترسوندنم. باورت می شه ترمه، هنوز نمی تونم بپذیرم که دارم مادر می شم!

_ ولی این یه حقیقته که نمی تونیم ازش فرار کنیم... راستشو بخوای با اینکه می دونم مسئولیت خیلی سختی رو پذیرفتم، خوشحال و ذوق زده م... اگه پدر مادرای ما هم می خواستن از پذیرش این مسئولیت بترسن و شونه خالی کنن که الان خیلی از ماها نبودیم... بیخود نیست که خدای بزرگ و مهربون تا این حد برای پدر و مادر ارزش قائل شدن و همه ی ما تا زنده ایم خودمون رو مدیون اونها می دونیم.

_ امروز حرفای فلسفی می زنی ترمه! چی شده؟

_ چیزی نشده فدات شم... بعضی روزا خیلی هوای صفیه ننه به سرم می زنه و دلم می خواد کنارش باشم... امروزم از همون روزا بود. ای کاش من هم مثل بیشتر مردم دنیا کنار پدر و مادرم بزرگ شده بودم.

_ کاملا می فهمم چی می گی عزیزم... درسته پدربزرگ و بقیه ی اعضای خانواده خصوصا بهادر، همیشه کنار من و پشت من بودن ولی من هم خیلی وقتا دوس داشتم و دلم خواسته که حضور پدر و مادرمو کنار خودم حس کنم... گمان نمی کنم بودنشون با هیچ چیزی در این دنیا قابل قیاس باشه.

بهار از حضور صمیمی پدر و مادر صحبت می کرد و چشمانش به اشک نشسته بود که اتابک طالبف وارد رستوران شد و مستقیما به سمت میز کنار پنجره یعنی میزی که توسط خودش رزرو شده بود، رفت... قبل از هر کسی ترمه متوجه حضور او شد و با اشاره به امیرسالار به نشانه ی احترام از جابرخاست... با بلند شدن ترمه و امیرسالار، توجه علی مقدم هم به سمت پدر زنش جلب شد و در حالی که اضطراب توام با ترس به راحتی در چهر اش خوانده می شد به آرامی دست همسرش را فشرد و با صدایی آرام و لرزان به او که پشت به در ورودی نشسته و با نگاهی متعجب به ترمه و امیر خیره شده بود، گفت:

_ عزیزم، ازت خواهش می کنم آروم باشی... پدرت اینجاس و بعد از کلی صبر، با یه دنیا اشتیاق و تمنا می خواد تو رو ببینه. جون علی اجازه بده حرفاشو بهت بزنه.

در حالی که اتابک طالبف به میز مورد نظرش رسیده و مشغول دست دادن با امیرسالار و دامادش بود، رنگ پریده ی چهره ی بهار کاملا برگشته و از فرط خشم و عصبانیت، سرخ و برافروخته بود... جملات و حرفهای آنروز ترمه، معنی و رنگ و بوی تازه ای برایش پیدا کرده بودند. کم کم متوجه می شد که خانواده و نزدیکانش او را با نقشه ی قبلی به رستوران آورده اند... نمی دانست که چه عکس العملی نشان دهد! دلش می خواست که سریع و بی وقفه، رستوران و آن محیط و جو سنگین را ترک کرده تا بتواند به راحتی نفس بکشد ولی احترامی که برای خانواده اش قائل بود و قسم همسرش، مانع از انجام این کار شد پس همانطور که کاملا عصبی بود و خون خونش را می خورد، سر جایش نشست و بدون این که کوچکترین نگاهی به جناب طالبف کند، سرش را پایین انداخت و به ظاهر، بود و نبود او را ندیده گرفت.

_ من به خودم این اجازه رو نمی دم که بشینم، مگه اینکه بهار خانوم راضی باشن... این اجازه رو به من می دین؟

این جملات با صدایی آرام و لحنی لهجه دار و کشیده در حالی که تمنا و خواهش از آن می بارید، توسط پدر بهار عنوان شد. او در حالیکه کمی خم شده و با لذت خاصی دخترش را نگاه می کرد از او کسب اجازه کرد تا بتواند کنار او بنشیند... شباهت پدر و دختر به هم، مثال زدنی و باور نکردنی بود!

_ شما مهمون من نیستید که از من اجازه می گیرید... بهتره با کسانی که دعوتتون کردن کنار بیاین... من اگر تو خوابم می دیدم که شما اینجایین، تا آخر عمرم از جلوی این رستوران هم رد نمی شدم!

_ کاملا اشتباه می کنی دخترم... هیچکس منو دعوت نکرده، بلکه من این افتخارو داشتم که میزبان شما باشم و جسارت کردم و وقت خانواده رو گرفتم.

_ به من نگید "دخترم"... واقعا برام جای تعجب داره، در حالی که سایه ی پدرم با صلابت و ابهت بی نظیر خودش روی سرمه، شما چطور به خودتون اجازه می دین که منو با این لفظ صدا کنید؟ من دختر شما نیستم و گمونم قبلا هم این حرفو به شما زدم که پدر من کسی نیست، مگر سالار خان والا.

_ خدا حفظشون کنه. من تا روزی که زنده م، خودمو مدیون ایشون می دونم و مطمئنم که هیچ وقت نمی تونم دینمو نسبت به ایشون ادا کنم ولی...

_ دیگه ولی نداره آقا... بچه ها من اصلا گرسنه نیستم و حالم خوش نیست. اگه موافقین بهتره زودتر بریم.

بهار جمله ی تحکم آمیزش را به پایان رساند و در حالی که هنوز آقای طالبف سرپا ایستاده بود، از جایش بلند شد و طوری وانمود کرد که منتظر بقیه ی اعضای خانواده اش است... ترمه که اصلا از روند جلسه ی معارفه ی پدر و دختر راضی نبود، دست امیر را از زیر میز فشرد و با اشاره از او خواست که کاری کند تا بهار از رفتن پشیمان شود... کار سختی بود، بهار را همگی می شناختند و می دانستند که رام کردن دختر سرکش و مغروری مثل او کار بسیار مشکلی است ولی چاره ای نبود. نگاه ملتمس اتابک طالبف از همه ی آنها می خواست که دخترش را راضی به ماندن کنند.

_ بهار، خواهش می کنم بشین... ماها خسته و گرسنه ایم عزیزم... وضعیت ترمه رو هم که تو بهتر از من می فهمی، درست نیست که همین طوری بریم خونه. لطفا به خاطر ما هم که شده بمون... باشه؟ آقای طالبف، شما هم لطفا بشینید. همونطور که خودتون گفتید، شما میزبانید و تا شما نشینید ما هم نمی تونیم راحت باشیم... پس همگی لطفا آروم باشین و کوتاه بیاین و اجازه بدین که یک شام خوب و یه شب آرومو کنار هم داشته باشیم.

بهار با اکراه و از سرناچاری در حالی که نارضایتی از نگاه بیحالش می بارید، سر جایش نشست و همه چیز را به دست زمان و قسمت سپرد.     

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩| ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی