نوشته های من

 

 

چقدر برای درک و لمس حسِ قشنگ، لطیف و در عین حال عمیق مادر بودن صبر کرده و دست به دامن خدا و تمام مقدسات شده بود! اما حالا که آرزوی محالش، ممکن شده بود، انقدر مشکلات بزرگ و ترسناک زندگی اش را احاطه کرده بودند که وقت لذت بردن از موجودی که در بطن خود پرورش می داد را نداشت! و حتی اگر در شب های بلند و تاریک حبس، ناخودآگاه و غیر ارادی، دل و فکرش مشغول فرزند خیلی خیلی کوچکش می شد، جز نگرانی و اضطراب، هیچ حس قشنگ و مطلوبی به سراغش نمی آمد! تا آن روز دز فیلم ها و سریال های داخلی و خارجی زیادی از تولد نوزادان در زندان دیده و شنیده بود ولی هیچ وقت این صحنه ها را جدی نگرفته یا هرگز با دید یک زن باردار زندانی به آن ها نگاه نکرده بود ولی امروز در حالی که به جرم قتل در حبس به سر می برد، وجود انسانی هر چند کوچک ولی وابسته به خودش را به خوبی حس می کرد و نگران متولد شدن و حتی آینده ی او بود... اگر تصمیم خدا و رای دادگاه بر آن می شد که فرزند بی گناه او بدون مادر، بزرگ شده و پرورش یابد، هرگز خود و ایدین تولایی را نمی بخشید! شاید حالا بهترین زمانی بود که با تمام وجود به این درک و باور برسد که هیچ چیز را نباید به زور یا التماس و نذر و نیازهای پی در پی از خدا خواست... از وقتی به عقد امیر سالار در آمده و با کم محلی ها و رفتار عجیب شوهرش روبرو شده بود تا زمانی که اولین فرزندش را سقط کرده و بالاخره بعد از مدتی برای بار دوم از بارداری مجددش باخبر شده بود، همیشه و همیشه در خلوت و سکوت تا نماز و دعا و زیارت، از خدا فرزندی را خواسته بود که بتواند با داشتنش علاوه بر ارضای حس مقدس مادرانه ی خود به ثبات و محکم شدن رابطه ی بین او و شوهرش کمک کرده و ضریب اطمینان زندگی سراسر فراز و نشیبش را بالاتر ببرد ولی افسوس که دیر فهمید قبل از هر دعا و خواهشی، می بایست از خدا تقاضای آرامش روح و روان و تمنای صبر و تحمل و بردباری کرد!

.

.

.

بهادر خان والا در خیال هم نمی دید که با آن خانواده، شخصیت و تیپ و ظاهر آنچنانی اش، سوار بر یکی از مدرن ترین اتومبیل های کشور، در یکی از شلوغ ترین و جنوبی ترین مناطق پایتخت، انتظار دختری از یک خانواده ی خلافکار و کاملا متفاوت با خود و فامیلش را بکشد. انتظار دختری که مدت ها بود عقل و هوش و حواس را از سر او پرانده بود!

این روز دومی بود که از ساعت هشت صبح در یکی از تقاطع هایی که مطمئن بود "دیبا" برای خروج از محله از انجا خواهد گذشت، در انتظار دختر دلخواهش می نشست و شش دانگ حواسش به کوچه ی مورد نظرش بود! روز گذشته، بعد از گذشت چند ساعت، متاسفانه دختر به همراه دو تا از برادران غول پیکرش از خانه خارج شده و پس از نشستن ترک موتور یکی از آن ها از منطقه دور شده بود... ولی بهادر با عزمی راسخ تصمیم داشت که حتی با گذشت چندین و چند روز هم خسته نشده و تا رسیدن به هدفش همچنان ادامه دهد!

با تجربه ی روز قبل، فهمیده بود که ماشین اخرین مدلش بیش از حد در چنین منطقه ای جلب توجه می کند پس با تمام وجود و از ته دل، از خدا خواست تا دیبا زودتر از اینکه او و ماشینش بیش از این مورد توجه جوانان محل قرار بگیرند از خانه خارج شود... گویا تمام نیرو و توانش را در چشمانش جمع کرده بود و با توجهی خاص منتظر خروج احتمالی دیبا بود... ساعت از یازده هم گذشته بود که دیبا به تنهایی از مقابل چشمان مشتاق بهادر رد شد! او تنها بود با شکل و شمایلی تقریبا شبیه به همان اولین دیدار و ملاقاتی که با هم داشتند. چهره و اندامی کاملا زنانه، محصور در تیپ و رفتاری بسیار مردانه! بهادر با دیدن دیبا آن هم به تنهایی به حدی هیجان زده شده بود که تا دقایقی بی حرکت و مبهوت توان انجام هیچ کاری را نداشت ولی بالاخره قبل از آن که دیبا از دیدرس او دور شود، ماشین را روشن کرده و به تعقیب او پرداخت... وقتی به اندازه ی چند کوچه و خیابان فرعی از محل سکونت دیبا فاصله گرفتند، بهادر در یکی از ایستگاه های اتوبوس جلوی پای او ایستاد و با صدایی لرزان از دختر که با ناباوری به بهادر خیره شده بود، خواست که سوار ماشین شود.

_ سلام... میشه سوار شین؟ هر جا که بخواین برین، من می رسونمتون... تو رو خدا منو اینطوری نگاه نکنید، لطفا سوار بشین... براتون توضیح می دم.

_ چیکار کنم؟ سوار شم؟! مگه خرم؟ تو اینجا رو چه جوری گیر اوردی نکبت؟

_ من که خدمتتون عرض کردم، لطفا سوار بشین من همه چی رو براتون می گم.

_ آق کوچولو هیچ می دونی به بد ادمی گیر دادی؟ اگه یکی از داداشام یا بچه محلا الان ببیننت، قورتت می دن.

_ پس لطفا تا بیشتر جلب توجه نکردیم سوار بشین... کار مهمی باهاتون دارم.

و دیبا پس از کمی مکث در حالی که شک و دو دلی از چشمانش می بارید، بعد از نگاه کردن به اطراف و اطمینان از اینکه هیچ اشنایی آنجا نیست، سوار ماشین شد و بهادر با سرعتی سرسام آور از آن جا دور شد.

_ قصد داشتین کجا تشریف ببرین؟ آدرستونو بگین که من برسونمتون.

_ به تو مربوط نیس... فضولی تو یا مسافر کش؟

_ هیچ کدوم... فقط... فقط...

_ دِ بنال دیگه! فقط چی؟

_ فقط می خواستم شما رو ببینم... الان چند روزه که منتظر یه فرصتم تا بتونم حرفامو بهتون بزنم...

_ خیلی تند نرو، شلوغم نکن بچه... منو ببینی که چی؟ مثلا می خوای چه غلطی کنی؟

_ به خدا هیچ کاری نمی خوام کنم... فقط

_ بازم که لال مونی گرفتی! جونت بالا بیاد ببینم چی می خوای بگی.

_ راستشو بخواین من خیلی وقته که به شما فکر می کنم... از همون اولین باری که توی رستوران دیدمتون...

_ رستوران؟! من نمی دونم کی همچین غلط ریادی کردم و با تو اومدم رستوران؟

_ نه نه، اشتباه نکنید. منظورم این نبود... اگه خاطرتون باشه چند ماه قبل من، شما و برادرتون رو توی یه رستوران دیدم و اونجا قرار شد که شما برای من کارت پایان خدمت بگیرید و ...

_ ببین جوجه، اگه فک کردی می تونی منو با این ماشین و لفظ قلم حرف زدنت خر کنی، کور خوندی... پول بی پول... تو اصلا کی و کجا به ما پول دادی؟ به جای این تیاتر بازی کردنا مدرکتو رو کن یا برو ردِ کارِت و دیگه اینورا پیدات نشه.

_ به خدا من پول نمی خوام...

_ پس چه مرگته دیوونه؟

_ من که گفتم فقط خودتون برام مهمین و از همون روز اول تا حالا تمام وقت بهتون فکر می کنم...

_ تو بیجا می کنی، چه غلطا! می دونی آق مهندس که داداشای من میتونن یه لقمه ت کنن؟ حالا تا حرصی نشدم و نزدم دک و پز و دکور خودتو اتولتو نیاوردم پایین، بزن کنار می خوام پیاده شم.

_ ولی به خدا شما اشتباه متوجه شدین و من نیت بدی ندارم.

_ گفتم که تو غلط کردی... نگه دار این ماشین لعنتی رو... زودباش.

و بهادر بدون گفتن حرف کامل دلش و بدون گرفتن هیچ نتیجه ای در سکوت و بهت، ماشین را متوقف کرد تا دیبا همانطور که زیر لب بد و بیراه می گفت از ماشین پیاده شده و با نهایت توانش در را به هم بکوبد!

_ فقط یه بار دیگه دور و ور من آفتابی شو تا بدم اون پوست نرم و نازکتو تو بکنن... خر فهم شد؟

.

.

.

از نظر وکیل ترمه، حضور و شهادت همسر سابق آیدین تولایی، برگ برنده ی دیگری برای پیشبرد این پرونده بود. به همین علت از امیر سالار خواست تا با او تماس گرفته و در صورت تمایل، جلسه ای حضوری با هم داشته باشند.

"ندا مصطفوی" زنی جوان، ساکت، زیبا و تا حدی عصبی و سرد به نظر می رسید. با اولین تماسی که امیر با او گرفت، بدون هیچ مکث و تردیدی در جلسه ای با حضور وکیل ترمه و امیرسالار شرکت کرد... طبق گفته های این زن، چند سال قبل، وقتی که ندا کارمند یکی از شرکت های تولایی بود، ایدین با ابراز عشقی تند و آتشین و با اصرار فراوان از او تقاضای ازدواج کرده و با وجود تفاوت سطح اقتصادی فراوانی که بین خانواده ها وجود داشته است، این پیشنهاد با مخالفت شدید تولایی بزرگ روبرو شده و ازدواج ناموفق و نا به سامان آنها فقط با پافشاری بیش از حد و اندازه ی آیدین شکل می گیرد... ازدواجی که از آن فقط یک دختر کوچک و اعصابی متشنج و حساس برای ندا به جا ماند!

_ هنوز سه چهار ماه از عروسی مون نگذشته بود که متوجه رفتار متغیر و دمدمی آیدین شدم... طبیعتا دفعات اول اصلا به روی خودم نیاوردم و بعدشم با خودم گفتم شاید مثل خیلی از آدما، مدل اخلاقش این جوریه و دمدمی مزاجه ولی بعد از مدتی که این حالت در وجود آیدین تشدید شد ابتدا با خواهرش و بعدا با پدر موز مار و بدجنسش در میون گذاشتم... فکر می کنید جناب تولایی بزرگ در جواب گریه و زاری تازه عروس جوونش چی بود؟ گفت که می خواستی زن پسر مریض من نشی! ایدین بیماره و اگه غیر از این بود من هرگز نمی ذاشتم تو رو بگیره! پس صدات در نیاد و بدون هیچ آبرو ریزی، آروم زندگی تو کن... منم از اونجایی که وضع خانواده مو می دونستم و از حساسیتشون نسبت به طلاق و جدایی با خبر بودم، اولش همین کارو کردم و تصمیم گرفتم که به هر شکلی شده با اخلاق عجیب و غریب آیدین بسازم! در حالی که هر ماه همراهش به مطب دکتر می رفتم و شاهد حرفها و معالجات تقریبا بی نتیجه ی پزشکان مختلف بودم، با تجویز جدی و محکم پدر شوهرم مبنی بر اینکه آیدین بدون مادر بزرگ شده پس با بودن یک بچه ی کوچیک و لمس یک زندگی واقعی به مراتب بهتر خواهد شد، باردار شدم!!! تولد "آرام" زنجیر محکم تری به دست و پای من زد و باعث شد که تا مدتها بعد از به دنیا اومدنش به اون زندگی نکبت بار و کشنده ادامه بدم... هر روز کتک، هر روز تحقیر، هر روز تهدید و بعد در حالتهایی غیر منتظره، اشک و آه و زاری و ندامت و عذرخواهی! زندگی عجیب و غیر قابل تحملی رو با تکیه بر وجود آرام و تامین و تطمیع مادی از جانب جناب تولایی ادامه می دادم تا اینکه کار به جاهای باریک کشید و  ترس از عدم تامین جانی باعث شد که بطور جدی از خیر پول و ثروت نکبت بار تولایی ها بگذرم و دنبال کار طلاق رو بگیرم و در نهایت باز هم به نوعی بازنده ی میدان من بودم چرا که بدون دادن هیچ حق و حقوقی، در حالی که با خرج کردن مبالغی به مراتب بیشتر از مهریه و حق من و با پارتی بازی های آنچنانی، ثابت کردند که ندا مصطفوی مشکل روحی و روانی داره، دختر کوچولوی معصومم رو ازمن گرفتن و اجازه دادن که خودم یک نفس راحت بکشم!

بعد از طلاق فقط دو مرتبه اجازه ی دیدن آرام رو به من دادن و فقط اوقاتی که می دونستم، ممکنه بچه تو خونه تنها باشه، با ترس و لرز تلفن می زدم تا شاید بتونم صداشو بشنوم... این اواخر هم چندین و چند بار تو کوچه منتظر می موندم تا شاید وقتی آرام رو برای بردن به مهد بیرون میارن، ببینمش و سر همین موضوع یک مرتبه کتک خیلی بدی از اون خدا نیامرز خوردم!

قشنگ یادمه، اخرین باری که تونستم تلفنی با آرام صحبت کنم از یه مامان جدید، قشنگ و مهربون و زندگی تو یه کشور خارجی می گفت! تازه الان که این اتفاقات افتاده می فهمم که آیدین چه فکر و خیالاتی تو ذهن بیمارش داشته و چقدر این توهمات رو جدی گرفته بوده که برای دخترش هم از یه زندگی ایده ال در اینده حرف زده!... در حال حاضر هم اگه می خوام که از دل و جون، تمام اطلاعاتی که راجع به بیماری آیدین دارم رو در اختیارتون بذارم و در دادگاه حضور پیدا کنم و با صدای رسا حرفامو بزنم، فقط برای کمک به خانوم والا نیست بلکه درصد زیادیش برای خالی کردن عقده ایه که تو دل خودم جمع شده و دلم می خواد از هر راهی که ممکنه انتقامم رو از تولایی بزرگ بگیرم و شکستش رو به چشم ببینم... من بطور کامل، اسم و آدرس مطب دکتر معالج آیدین رو دارم و چندین و چند برگ از نسخه هاشو به امید اینکه بتونم کاری انجام بدم، نگه داشتم... بنابراین هر وقت که شما صلاح بدونید در خدمتم.

 

پ.ن اول: هر چند که هر چند سال دیگه هم بگذره چیزی به سن من اضافه نمیشه ولی  تولدم مبارک...

پ.ن دوم: تنها عضو خانواده که وبلاگ نداشت هم به سلامتی و مبارکی وبلاگ دار شد... می دونم که وبلاگش مخاطبان خاص خودش رو خواهد داشت ولی اگر برای افتتاح یه سر بهش بزنید ممنون می شم.

Aysanaz.persianblog.ir

نوشته شده در دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩| ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی