نوشته های من

 

 

تاریخ بعدی دادگاه، برای 40 روز دیگر تعیین شد و این خبر این معنا را داشت که ترمه ی والا حداقل تا چهل روز دیگر در حبس خواهد ماند! سالار خان برای اطمینان بیشتر از حضور شاهدان در موعد مقرر و از آن جهت که امیرسالار از دوستی بین حبیب خان و تولایی بزرگ برایش گفته بود، سفری به امارات کرد تا با ملاقات حبیب خان و راننده اش با آنها اتمام حجت کرده و از نتیجه ی عدم حضور یا شهادت دروغشان در دادگاه با انها حرف بزند. با آنکه شک نداشت که در طی این مدت پدر آیدین با دوستش در تماس بوده است ولی چاره ای به جز ملاقات حضوری با حبیب خان نبود. هنگامی که سالار خان طبق ادرسی که از امیرسالار گرفته بود به دفتر حبیب رفت، با برخوردی که از او دید کاملا شوکه شد! حبیب خان به محض شنیدن اسم و فامیل او از جا بلند شد و خیلی خالصانه در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از او و خانواده اش طلب بخشایش کرد!

_ خدا رو شکر که اومدین... چند وقتی می شه که خواب ندارم! با اینکه با تولایی حرف زدم و از مرگ پسر جوونش خیلی غصه خوردم ولی تمام حواسم پیش شما و خانواده ی محترمتون بود... من همون موقع هم واسه نوه تون که خیلی هم شبیه خودتونه توضیح دادم، به خداوندی خدا من اصلا نمی دونستم که اون خدا بیامرز چه نقشه ای تو سرش داره! به من حرف از سفر با نامزدش زد و گفت که برای گذروندن چند روز بی درد سر و بی سرخر دنبال یه جای دنج می گرده، منم از اونجا که سالیان سال با پدرش و شرکتشون ارتباط داشتم به خیال خودم خوش خدمتی کردم و ادرس یکی از ویلاهامو دادم؛ اصلا تو خیالم هم نبود که بخواد به منم نارو بزنه و نقشه ی دزدیدن کسی رو کشیده باشه!

_ جوونی و خامی کرد، نتیجه شم به بدترین شکل ممکن دید... حیف از اون جوون نبود که الان زیر خاک خوابیده باشه و خانواده شو داغدار کنه؟... به هر حال هر چه بود که گذشت ولی در حال حاضر عروس ما بی گناه و معصوم تو زندان حبس می کشه و همه چی به شهادت شما و راننده تون بستگی داره، غرض از مزاحمت هم...

_ می دونم که چی میخواین بگید... خیالتون راحت راحت... من و راننده م زودتر از موعدی که تو احضاریه برامون نوشته شده به ایران میایم و سر وقت تو دادگاه عروس خانوم شما شرکت می کنیم... همین هفته ی قبل بود که با تولایی حرف زدم و با اینکه ازم دلخور و شاکی شد بهش گفتم که محاله کلمه ای دروغ از زبون من یا راننده م در این مورد در بیاد... درسته خون پسر اونها ریخته شده ولی اینجا پای از بین رفتن آبرو از یک خانواده در میونه، پس شک نکنید که ما کلامی خلاف اونچه که دیدیم و شنیدیم نخواهیم گفت.

سالار خان با شنیدن حرفهای حبیب تا حدی آسوده خاطر به ایران بازگشت ولی با اینکه با بودن وکیل مجرب ترمه و شهود کافی تقریبا از نتیجه ی دادگاه مطمئن بود، دلشوره و نگرانی بابت مدت زمانی که ترمه می بایست در زندان می گذراند، آرامش نمی گذاشت. انصاف نبود که دختری ساده و زلال که به تازگی تحت عنوان عروس خانواده ی بزرگ او از یک زندگی ارام و شهرستانی کوچک راهی تهران بزرگ شده بود، بعد از گذراندن آنهمه مشکل و مصیبت شخصی و خانوادگی، کارش به میله های زندان کشیده و بی گناه و بی دلیل در بین عده ای خلافکار وقت و روزگار بگذراند و او با آنهمه ثروت و مکنت و قدرت، قادر به انجام هیچ کاری برای عروس باردارش نباشد!

یکی دو روز اولِ بعد از مشخص شدن زمان دادگاه را، ترمه در حالتی بین هوشیاری و گیجی گذراند... ترس ماندن در محیطی نا آشنا و تا حدی رعب آور و تحمل نگاه های سنگین زن هایی که هر یک به نوعی کار او را تجزیه و تحلیل می کردند و در نهایت با لبخندی معنی دار از کنارش می گذشتند، به شدت آزارش می داد... مرگ و رفتن آیدین شوک بسیار بزرگی بود که هنوز قادر به هضم آن نبود ولی دور بودن از خانواده و ماندن در حبس آنهم تحت عنوان یک قاتل به حدی سنگین و غیر قابل باور بود که مردن آیدین تولایی را تحت الشعاع خود قرار می داد! لحظه ای نبود که ترمه به فرزندی که در شکم داشت فکر نکند... حالا که بعد از ماهها التماس و نذر و نیاز به درگاه خداوند با صلاحدید خود او فرزندی را در بطنش پرورش می داد، ترس آن را داشت که یا فرزندش در زندان به دنیا بیاید یا بعد از تولد، بدون مادر پرورش یافته و بزرگ شود!

در اولین جلسه ی ملاقات با خانواده، امیرسالار به حدی وسایل مختلف (از خوراکی و پوشاک گرفته تا هر نوع کتاب و مجله و وسایل سرگرمی) با خودش آورده بود که ترمه تا ملاقات بعدی توانست خود و چندین و چند زندانی دیگر را تامین کند! حالا که قرار بود حداقل 40 روز را در زندان بگذراند، می خواست که از وقت بهترین استفاده را کند و علاوه بر مطالعه ی بیشتر، با انجام کارهای دستی که قبل از ازدواج استاد انها بود به زندانی های مشتاق و مایل هم انواع سوزن دوزی و بافتنی را یاد بدهد.

 

با اینکه فقط حدود دو ماه از عروسی بهار می گذشت، نتیجه ی تست بارداری او مثبت بود! بزرگ شدن در یک خانواده ی آرام و  نسبتا کم بچه آنهم بدون حضور مادر، شوق مادر شدن را در دل بهار پرورانده بود ولی با توجه به فعالیت بیش از حد او و توانایی مثال زدنی اش در انجام کارهای مدیریتی، بارداری می توانست تا حدودی او و کارهایش را محدود کند... به همین علت با دیدن جواب آزمایش، حس عجیبی در او زنده شد، حسی معلق بین خوشحالی و ناتوانی!

خوشحالی پدربزرگ و خانواده ی والا از شنیدن این خبر، وصف ناپذیر بود. بارداری همزمان ترمه و بهار، بشارت اضافه شدن دو عضو جدید به خانواده را می داد. خانواده ای که مدتها بود سوای حضور کمرنگ و گهگاه امیر کوچولو، طفل ذیگری را در بین خودشان نداشتند.

علی مقدم هم با شنیدن این خبر در پوست خود نمی گنجید... پدر شدن... حس بدیع و در عین حال شیرینی که می توانست علی را روی ابرها نگه دارد. از وقتی این خبر را شنیده بود، راحت تر می توانست متوجه حال پریشان پدر بهار شود... مردی آشفته از سالها دوری فرزند، که در حال حاضر با اینکه دخترش را پیدا کرده بود، امکان و اجازه ی ملاقات با او را نداشت! تقریبا هر روز با دفتر دامادش تماس می گرفت و از او برای دیدن بهار وقت می خواست ولی از آنجایی که علی به خوبی همسرش را می شناخت و می دانست که اخلاق تند و یک کلام بودنش را از سالار خان والا به ارث برده است، پس شک نداشت که همچنان پابرجا بر عقیده ی خود( مبنی بر اینکه تنها پدری که در زندگی شناخته است و خواهد شناخت، سالار خان والا ست) خواهد ماند و راضی به دیدار "اتابک طالبف" نخواهد شد پس هر روز به نحوی با دادن امیدی برای دیدن بهار، پدر زن خودش را از سر باز می کرد! ولی الان جریان شکل دیگری به خود گرفته بود و علی این حق را به اتابک طالبف می داد که تنها دخترش را قبل از نوه دار شدن ببیند. قبل از دبی رفتن و زندانی شدن ترمه، با او و امیر سالار برای روبرو کردن مجدد بهار و پدرش نقشه ها کشیده بود و  در حال حاضر شک نداشت که امیر اصلا و ابدا حوصله ی شرکت کردن در نقشه های او را ندارد... ای کاش ترمه در کنارشان بود.

 

بعد از روزی که بهادر، در دادگستری تهران با دیبا روبرو شد دیگر به خودش اجازه ی گم کردن دوباره ی او را نداد به همین علت از فردای آن روز تقریبا هر روز صبح همراه با یکی از دوستان صمیمی اش به دادگستری می رفت تا شاید دیبا را که طبق گفته های خودش بخاطر محکومیت برادرش به آنجا می آمد، ببیند و بالاخره در یکی از روزهای بارانی بهار، بار دیگر موفق به دیدن دیبا شد! زیبایی های بکر و جذابیت او در حدی بود که با اینکه باز هم در چادر سیاهی کهنه و رنگ و رو رفته و غرق در گِل خودش را پیچیده بود، توانست با نگاهی هر چند گذرا دل بی تاب بهادر را در سینه بلرزاند... انقدر از دیدن دوباره ی او تهییج شده و دست و پایش را گم کرده بود که نمی دانست چکار کند فقط زمانی که دیبا پشت موتور مردی قوی هیکل و درشت اندام سوار شد، بهادر از دوستش خواست تا ماشین را روشن کرده و با حواسی جمع آنها را دنبال کند!

_ چکار کنم؟! تو معلومه چی می گی؟!!! اون موتوری که نشون دادی رو تعقیب کنم؟!مگه خلم پسر؟

_ جون بهادر بجنب... الان میرن، گمشون می کنیما.

_ خب برن... چند روزه منو بخاطر اینا از کار و زندگی انداختی؟! تیپ و سر و شکل اون آقا داد می زد که چکاره ن، اونوقت تو می خوای تعقیبشون کنم؟

_ من به اون غول بی شاخ و دم چکار دارم؟ فقط می خوام بدونم خونه شون کجاس... به خدا  دیگه نمی ذارم گم شه.

_ دست بردار بهادر... اینا ادم حسابی نیستن، خودتو توی درد سر ننداز.

_ تو رو خدا تا خیلی دور نشدن برو دنبالشون، فقط جاشونو که پیدا کنم دیگه مزاحم تو نمی شم... خودم انقدر هیجان زده م که نمی تونم خوب رانندگی کنم واگرنه انقدر به تو التماس نمی کردم

_ من می رم بهادر ولی از ته دل دعا می کنم روزی نیاد که بخاطر این کار خودمو شماتت کنم یا نبخشم.

با دیدن محل زندگی دیبا و با اینکه برای برگشتن به منزل، بهادر و دوستش مجبور به پرسیدن سوالهای مکرر شدند، بهادر از تصمیم خود منصرف نشد بلکه مصمم تر از قبل، مطمئن شد که برای بدست آوردن دیبا حاضر به انجام هر کاری حتی مبارزه ای دوباره با پدربزرگ هست! فقط ای کاش ترمه زندانی نبود چون تنها کسی که بهادر، برای تکیه به کمکش هیچ شک و تردیدی نداشت او بود.

 

راه رفتن! رویایی دست نیافتنی که بیش از دو سال، تنها در رویاهای شبانه ی رویا محقق شده بود، اکنون به واقعیت پیوسته و او دیگر می توانست برای همیشه با صندلی چرخدار مدرن و آخرین مدلش که در گذشته ای نه چندان دور یکی از مایحتاج اولیه ی زندگیش بود ولی همیشه به شدت از آن تنفر داشت، خداحافظی کند! دکتر و جراح او، قول داده بود که تنها بعد از چند هفته راه رفتن با عصای زیربغل، قادر به راه رفتن عادی و معمول خواهد بود! برای خودش باور کردنی نبود، دیگر می توانست مثل تمام مادرها بایستد و فرزندش را در آغوش بگیرد یا وقتی که بیقراری می کند او را بغل کرده و راه ببرد یا در مواقع دیگر با او بازی کرده و جست و خیز کند! حالا می توانست بدون نیاز به کمک دیگران ادامه ی تحصیل دهد، شاغل شود، زندگی جدیدی بسازد یا حتی عاشق شود و ازدواج کند! ولی با عشق عمیق و محکمی که نسبت به پدر فرزندش در خود احساس می کرد خیلی بعید می دانست که بتواند عاشق مرد دیگری شود یا حتی به کسی غیر از او فکر کند. هنوز وقتی به سالهای نه چندان دور و ارتباط قشنگی که با امیرسالار داشت برمی گشت، تمام بدنش داغ می شد و به نوعی از یادآوری عشق آتشینشان ذوق می کرد!

انقدر آدابدان بود که بداند، لازم است در شرایط فعلی حتما و حتما از امیر سالار برای کمک های بی دریغی که در جهت بهبود او انجام داده بود، تشکر کند ولی با خواندن جراید و اخبارمختلف، بخوبی از اوضاع روحی او با خبر بود و با شناختی که از اخلاق امیر داشت، می دانست که با نبود ترمه، حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزی را ندارد در حدی که در این مدت حتی برای دیدن فرزندش هم هیچ قدمی بر نداشته بود! ای کاش ترمه آزاد بود تا او می توانست به همراه پسر کوچکش برای تشکر از امیر و زحمتهای خالصانه ی ترمه و خانواده ی والا در نگه داری از فرشته ی کوچکش اقدام کند.

 

ساعت از یازده شب گذشته بود ولی خواب به چشمان امیرسالار نمی آمد! بی اندازه دلتنگ و بیتاب همسرش بود با اینکه در طول روزهای اخیر هر بار که ترمه را دیده و ملاقات کرده بود، مثل فرشته ها، مهربان و خواستنی بود و هیچ چیزی ار رفتار ناشایست و قبیح امیرسالار در روزهای قبل از زندانی شدنش را به رویش نیاورده بود، عذاب وجدان او را راحت نمی گذاشت. چطور دلش آمده بود که تا آن حد و اندازه در حق او بی انصافی کند؟! فکر و خیال لحظه ای آرامش نمی گذاشت و دلش طاقت نمی اورد که به تنهایی در سوئیت مشترکشان بماند یا بخوابد به همین علت به سمت اتاق بچه رفت تا شب را انجا بگذراند ولی هنوز در راهروی طبقه ی بالا بود که زنگ تلفن همراهش به صدا در آمد... شماره ای ناشناس در ان ساعت از شب! چطور خبرنگاران به خود اجازه می دادند تا برای بدست آوردن خبری هر چند کوچک در ان ساعت از شب با شماره ی شخصی او تماس بگیرند؟ دلش می خواست با تمام نیرو گوشی را به طبقه ی پایین پرتاب کند و از شر مزاحمت های وقت و بی وقت راحت شود. تلفن همچنان با سماجت زنگ می خورد و امیر را بیشتر از پیش آزار می داد.

_ بگووووووووو... فقط می خوام بدونم چه کاری داری که بخاطرش این اجازه رو به خودت می دی تا این ساعت به تلفن دستی من زنگ بزنی؟!... حرف بزن، چرا لال شدی؟

صدایی آرام و تا حدی لرزان که به سختی شنیده می شد، باعث شد که امیر با دقت و ارامش بیشتری به حرفهای طرف مقابلش گوش کند!

_ امیر خان والا؟

_ بفرمایید.

_ من " ندا مصطفوی" همسر سابق آیدین تولایی هستم، می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

_ خواهش می کنم... امرتون؟

_ می خواستم خیلی صریح و واضح خدمتتون عرض کنم که اگه تو دادگاه همسرتون به شهادت من احتیاجی باشه، با کمال میل در خدمتم.    

_  ولی مگه شما چیزی راجع به...

_ من چیزی از چگونگی مرگ ایدین نمی دونم ولی قسم می خورم که هیچکس مثل من نمی تونه راجع به دیوونگی اون خدا نیامرز شهادت بده... حالا دیگه خودتون می دونید... اگه خواستید کافیه که با همین شماره ای که تماس گرفتم منو خبر کنید.

_ به خدا نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم ولی میشه بدونم با این کار چه نفعی به شما می رسه؟!

_ شاید نفعی شامل حال من نشه ولی حداقل می تونم تلافی دادگاه سراسر ظلمی که با من راه انداختن و به زور پول و پارتی دختر بچه ی معصوم منو ازم گرفتن در بیارم... من، هم دکتری که سالها ایدین تحت درمانش بوده رو می شناسم هم لیست کاملی از داروهاشو همراه با نسخه ای که اسم کثافت خودش روش نوشته شده رو دارم و حاضرم بدون هیچ پرده پوشی یا پنهان کاری هر چیزی که لازم باشه و من می دونم، از اون بی رحم دروغگو و پدر بدتر از خودش بگم... منتظر تماستون هستم اقا، شب خوش.

_ یه دنیا ممنون خانوم... منم همین الان بهتون قول می دم که در مقابل لطفی که شما دارین، تمام تلاشمو بکنم تا بتونید دخترتون رو پس بگیرین... شب خوش

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩| ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی