نوشته های من

 

آیسا ناز قشنگم، دخمل کوچولوی گل و خواستنی مامان، تولدت مبارک... انشالله سلامت و شاداب، بزرگ بشی و مامی خوشبختیتو ببینه.

با اینکه ترمه در صداقت خود و صحت حرفهایش ذره ای شک نداشت، به شدت نسبت به رای دادگاه نگران و مضطرب بود. مردن آیدین خیلی خیلی بر روی اعصاب ضعیف و متشنجش تاثیر گذاشته و پریشانش کرده بود اما ترس ماندن در زندان آنهم زمانی که فرزندی را در بطن خودش پرورش می داد او را بیتاب و درمانده کرده بود... هر بار که صدای اعتراض خانواده ی تولایی در شکل و قالب فریادی دردالود به گوشش می خورد، بی اختیار ضربان قلبش افزایش یافته و زانوانش به لرزه در می آمد... پذیرش واژه ی زشت و بدشکل "متهم" در کنار اسم و فامیلش آنقدر عذاب آور و غیر قابل تحمل بود که اصلا و ابدا توان کشیدن بار سنگین "قاتل" بودن را در خودش نمی دید. ای کاش این دقایق زجر آور هر چه سریعتر می گذشت و رای اولین دادگاه صادر می شد. هر بار که دادستان از جای خود برخاسته و به سمت قاضی می رفت دل ترمه از جا کنده شده و اضطراب تمام وجودش را در بر می گرفت... توضیح وکیل مدافع ترمه برای دادگاه، مبنی بر اینکه شهود دیگر پرونده، مقیم کشور امارات بوده و در صورت لزوم از آنها دعوت بعمل خواهد آمد، دل ترسان ترمه را اندکی آرام کرد. پس هنوز راه نجات های دیگری باقی بود که او می توانست به آنها امیدوار باشد... تا اینکه بالاخره زمانی که ترمه از ان می ترسید، فرا رسید و رای دادگاه با صدایی بلند و رسا قرائت شد:

*با توجه به عدم وجود دلایل و شواهد کافی جهت تبرئه یا محکوم شدن متهم "ترمه ی خلخالی" رای نهایی دادگاه به جلسات بعدی موکول شده و تا رسیدن شهود از کشور همسایه، امارات متحده ی عربی و تشکیل جلسه ی بعدی دادگاه، متهم در زندان قزل حصار کرج تحت نظارت خواهد ماند.*

زمان در جا ایستاد و همه ی وجود ترمه یخ کرد. محکومیت در زندان!!! باور کردنی نبود... دختر ساده و آرام شهرستانی که همه ی همشهری ها بر روی سادگی و متانت او قسم می خوردند با طفلی در شکم، محکوم به حبسی هر چند موقت، در یکی از زندان های تهران شده بود، انهم به جرم قتل! بیشتر از انچه ترمه ترسیده باشد، امیر آشفته و پریشان بود... انچه شنیده بود را باور نداشت و قادر به کنترل رفتار و اعمال خودش نبود. بی اختیار به سمت وکیل همسرش رفته و با لحنی که خشم از آن می بارید رو به او گفت:

_ پس تو چه غلطی کردی مردک؟ زن باردار و بی گناه من بره زندان اونم به جرم قتل یه گوساله؟!!! امکان نداره... باید یه کاریش کنی... هر سند و وثیقه ی سنگینی که بخوان میذاریم ولی نمی شه که ترمه حتی برای یه لحظه بره قاطی آدمای خلاف... اون معصومه، اون فرشته س بخدا...

و شدت گریه امان حرف زدن را از او گرفت... لحظه لحظه ی چند روز اخیر و رفتار زشت و خجالت آورش چون صحنه های یک فیلم ترسناک از مقابل چشمانش رد شده و اعصاب حساس و خسته اش بیش از هر زمان دیگری تحت فشار بود... او با همسر مظلوم و بی گناهش چه کرده بود! روی نگاه کردن به چهره ی بی رنگ، خسته و ناباور ترمه را نداشت... بی اختیار از جا برخاست و در حالی که صورتش از اشک خیس بود با شتاب به سمت تولایی بزرگ که هنوز لباس مشکی به تن داشت و عزادار می نمود رفت و نام او را که پشت به خودش در حال خارج شدن از دادگاه بود با صدایی بلند و رسا خواند:

_ جناب تولایی؟

پدر آیدین با شنیدن صدای بلند امیرسالار در جا ایستاد و رو به امیر چرخید.

_ بگو... دیگه از جون ما چی میخواین؟

_ به خدا وقتی چهره تون رو می بینم و یادم میاد که همسن پدربزرگ ما سن دارید و چنین رفتار بچه گانه ای رو نشون می دین، تعجب می کنم! چطور با این تجربه ای که دارین، گمون می کنید که می تونید موفق بشین و یه جوون معصومو گرفتار کنید؟

_ واقعا که وقیحی پسر! جوون معصوم، بچه ی کم سن و سال من بود که بازیچه ی دست تو و اون خونواده ی کلاشت شد و به این روز افتاد... حالا چه توقعی داری؟ می خوای که خیلی راحت خون پسرمو پایمال کنم و بذارم تو و زنت با هم یه زندگی راحت داشته باشین؟! محاله ممکنه. همین الان دادستان گفت که با هیچ وثیقه ای نمی تونید از زندان ازادش کنید... حق به حقدار میرسه جوون، پس برو که اصلا حوصله تو ندارم.

_ واقعا که خیلی عجیبه! شما دیگه چرا؟ شما که کاملا و بهتر از من و هر کس دیگه از نقشه های پسرتون با خبرین چرا اینجوری حرف می زنید و نقش بازی می کنید؟ مگه شما نبودین که آدرس حبیب خانو تو دبی به آیدین دادین و فرستادینش اونجا تا خونه بگیره و همسر بی گناه منو اونجا حبس کنه؟... چرا اینطوری منو نگاه می کنید؟ باور نمی کنید که من در جریان باشم؟ گمون کردین من از اصل ماجرا بی خبرم و میتونید هر کاری دلتون خواست بکنید؟ بزودی از طریق سفارت، شهود به اینجا میان و اونوقته که دیدن چهره ی واقعی و شرمسار شما دیدن داره... شاید از نظر حرفه ای نباید این حرفو بزنم ولی خیلی دوس دارم بدونید که من همونجا تو دبی با حبیب خان حرف زدم و همه چی رو بهش گفتم و خیلی چیزا ازش شنیدم. پس خیلی به رای امروز دادگاه دلخوش نباشید و شک نکنید که ماه پشت ابر نمی مونه.

با اینکه بهت و حیرت از چهره ی خشمگین تولایی بزرگ می بارید، بدون گفتن کلمه ای، پشت به امیر کرد و از سالن خارج شد.

با اینکه باور کردنی نبود ولی ترمه با قامتی خمیده و لرزان، در حالی که مچهای دستان ظریفش با دستبندی زمخت به هم بسته شده و توسط دو مامور احاطه شده بود از مقابل چشمان اشکبار امیرسالار و دیگر اعضای خانواده گذشت و از سالن دادگاه خارج شد... به همین سادگی عروس خانواده ی بزرگ "والا" در عین بی گناهی زندانی شد!

شب به مراتب سیاهت و بلندتر از همیشه می نمود! اتاق بزرگ و دلباز امیرسالار والا، دلگیرتر از سلولی بود که همسرش را به اسارت گرفته بود... گوشه گوشه ی اتاق بو و یاد ترمه را به همراه داشت... تخت خالی بزرگ دو نفره، کمد و رختکن لباسها، لبه ی پشت پنجره که جای همیشگی خلوتهای ترمه بود و صندلی تنهای مقابل میز آرایش، همه و همه نبود فرشته ای مهربان را با بلندترین صدا در ذهن و یاد امیر سالار، فریاد می زدند... عکس ترمه با لبخندی زنده و زیبا و نگاهی عمیق و جادویی همه ی وجود امیر را به تمنا و خواهش وادار می کرد و امیرسالار در حسرت دستان و آغوش پر مهر و عاطفه ی همسرش به شدت اشک می ریخت... ترمه بخاطر او و برای دفاع از جان او اسیر و زندانی شده بود ولی در حال حاضر هیچ کار یا کمکی از امیر ساخته نبود... دهها سند ملک و زمین و کارخانه، هر یک با ارزش مادی بسیار بسیار بالا، بر روی میز ناهار خوری سالن ریخته شده بود که متاسفانه هیچکدام در این شرایط خاص و طاقت فرسا مثمر ثمر نبود! کاری به جز انتظار برای رسیدن شهود ایرانی الاصل مقیم امارات از کسی بر نمی آمد... زمان به سختی، سنگینی و سیاهی یک کابوس می گذشت!

با آنکه بهادر هم مثل دیگر اعضای خانواده نگران ترمه و سرنوشتش بود ولی نمی توانست آنچه را که امروز در دادگستری دیده بود را فراموش کند! دیبا، دختری که مدتها به دنبالش گشته بود در حالی که چادر کهنه ای به سر داشت پشت در یکی از اتاقها در انتظار صدور حکم برادر قاچاق فروشش نشسته و آرام آرام اشک می ریخت... بهادر با دیدن او در آن حالت، تمام دلخوری ها و شکایتش را بابت اینکه مبلغ بالایی از پول او را همراه با برادرانش با کلاهبرداری واضح و مشخص خورده بودند، فراموش کرده و بی اختیار به دلجویی از او پرداخته بود.

_ سلام دیبا خانوم... شما اینجا چکار می کنید؟

_ به تو چه؟ مفتشی؟

_ گمونم منو نشناختین! من هستم، بهادر والا.

_ پاشو، خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه... عوضی گرفتی آنتیک، خدا رو شکر ما تو این عمری که از خدا گرفتیم هیچ بچه سوسولی نمی شناسیم.

_ چطور ممکنه اشتباه کرده باشم در حالی که حتی اسمتون یادمه؟ خاطرتون نیست که با برادرتون از من پول گرفتین تا کارت پایان خدمت برام درست کنید و بعدشم...

_ خب که چی؟ فک کردی حالا چون تو دادگاه منو دیدی می تونی پول ازم در بیاری؟ کور خوندی داداش، اگه پول و پله خبری بود که الان اینجا نبودم... پاشو برو که اصلا حوصله تو ندارم.

_ اشتباه نکنید، من نیومدم که ازتون پول بخوام یا شکایتی داشته باشم، فقط وقتی به این حال دیدمتون نگرانتون شدم...

_ نکنه خلی تو پسر، یا شایدم منو علاف گیر آوردی؟... واسه بار آخر بهت می گم که یادم نیس کی و کجا دیدمت پس بی خیال ما شو و تا یه شری بپا نکردی گورتو گم کن.

زیبایی و جذابیت بی حد و اندازه ی دیبا به حدی بهادر را از خود بیخود کرده بود که گویا جادو شده و متوجه هیچکدام از توهین ها و حرفهای او نمی شد! بدون شک اگر نگران ترمه و رای دادگاه او نبود، دیبا را بدون هیچ معطلی تعقیب می کرد تا از محل زندگی او آگاه شود.

 

اتاقی سه در چهار که از سه طرف به دیوار و از وجهی دیگر به میله های فولادین ختم می شد با تختی اهنی و سه طبقه و محیطی کاملا بی روح، سرد و مرده، سلول کوچک و تاریک ترمه و دو هم اتاقی دیگرش را تشکیل می داد... شاید اگر هم سلولی های ترمه با بدترین سلیقه و معیارها هم انتخاب شده بودند تا این حد متضاد هم از اب در نمی آمدند! زنی بالای پنجاه سال، بسیار ساکت و پر رمزو راز در کنار دختری نهایتا بیست ساله، شلوغ و تا حدی سبک مغز و جلف، همراهان فعلی ترمه بودند... زن نسبتا مسن که خیلی از سن واقعیش پیرتر به نظر می رسید با دیدن ترمه نگاهی موشکافانه به سراپای او انداخت و با صدایی که گویا از ته چاه در می آمد پرسید:

_ آبستنی؟

_ بله.

_ چند وقتته؟

_ هنوز دو ماه نشده.

_ به چه جرمی اینجایی؟

_..........................

_ چیه ساکتی؟ طرفو که با یه بچه قالت گذاشته خلاص کردی؟

_ جان؟

_ می گم بابای گوربگوری این بچه رو کشتی؟

_نه... به جرم قتل اینجا هستم ولی نه به اون شکلی که شما فکر می کنید.

_ پس فعلا خیالت تخت باشه چون تا هفت ماه دیگه دارت نمی زنن... دو دستی به این جونوری که تو شیکمته بچسب... تا اون باهاته، توهم زنده ای.

چقدر آرام و راحت از دار زدن، مردن و نبودن حرف می زد! چقدر ساده به ته ماجرا نگاه می کرد و چقدر بی پروا و رو راست از هفت ماه باقی مانده ی پایانی گفت و آرام به روی تخت، پشت به ترمه دراز کشید!

و اما نقطه ی مقابل او دختری سرزنده، بسیار ریز و ضعیف با صدایی برخلاف اندام نحیفش قوی و باز بود که به محض دیدن ترمه، نگاهی شیطنت بار به او کرد و با کشیدن سوتی بلند و گفتن جمله ی:

_ واااااااااااای! این عروسک اینجا چه غلطی می کنه؟!

تعجب خودش را از حضور ترمه نشان داد و سپس به سرعت دستش را به سمت او، به علامت معارفه و اشنایی جلو برد و خودش را خیلی سریع معرفی کرد!

_ "حوری" هستم... هنوز بیست سالم نشده... ابدیم، به جرم قتل غیر عمد ناپدریم ولی عین خیالم نیس... اینجا اونجورا هم که می گن بد نیس، به نظر من که بهتر از اون بیرونه... اسم تو چیه عروسک؟

_ ترمه

_ چه بامزه!... "ترمه و اطلس بیارین تا بپوشونم تنش... سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنش"

نمی خوای بگی چرا اینجایی؟

_ راستشو بخواین خودمم نمی دونم...

_ لابد تو هم مثل همه بی گناهی و اشتباهی اوردنت اینجا... کاش یه چیز جدیدتر می گفتی، چون گوش ما دیگه از این حرفا پره...

_ نه، من نمی خواستم این حرفو بزنم... من باعث کشته شدن یه نفر شدم ولی نه اونطور که شما فکر می کنید... بخاطر دفاع از جون خودم و همسرم، مجبور به این کار شدم!

_ یه جورایی عین خود خودم... منم مجبور شدم اون نامردو از پشت بوم پرت کنم... پس موندنی هستی، لازمه که اینجا با خیلیا آشنات کنم... اگه سخت گیر نباشی؛ اصلا بد نمی گذره... خیلی هم به حرف این جغد پیر گوش نکن، فقط بلده آیه ی یاس بخونه و همه رو از زندگی نا امید کنه.

_ ممنون ولی ایشون هیچ حرف بدی به من نزدن، ضمن اینکه من مطمئنم موندنی نیستم... فقط تا دادگاه بعدی و وقتی که شاهدام از دبی برسن مزاحمتون می شم...

_ وای خدای من، چقدر با نمک حرف می زنی تو! عین خانوم معلمایی... حالا راستشو بگو تا وقتی اینجایی، کسی رو داری که بیاد ملاقاتت؟

_ بله، همسرم و خانواده ش.

_ مایه تیله دارن؟

_ اِی... بدک نیستن.

اینجا بود که دیگر هم اتاقی نتوانست جلوی خودش را بگیرد و همانطور که به آرامی در جا می غلتید با همان صدای آرام و مرموز خود گفت:

_ خوشحال باش حوری، از قرار معلوم بساط خرد و خوراک جدیدت جور شده.

و سپس رو به ترمه گفت:

_ به نظر نمیاد ادم شکم پرستی باشی ولی حتی اگر هم باشی، چیزی از خوراکی هایی که خانواده ت برات بیارن گیرت نمیاد چون حوری مثل ملخ می افته به جونشون... دکترا می گن جونور داره،.. مثل گاو می خوره ولی عین مارمولکه!

اولین شب حضور در زندان با پر حرفی های حوری و جملات کوتاه و اعتراض امیز "مولود" خانم به نیمه رسید. آنطور که حوری تعریف می کرد، مولود خانم تنها دختر یک خانواده ی عشایر بود که به زور پدر و برادرانش به عقد پیرمردی که بزرگ ایل بود درآمده و در اولین هفته ی حضور در خانه ی او، با ریختن نوعی گیاه سمی محلی در غذای او باعث مسمومیت و جنون پیرمرد شده که با گذشت کمتر از چند ماه، مرد دیوانه زندگی را ترک کرده و بدرود حیات گفته بود!

ترمه حتی به خواب هم نمی دید که شبی را در زندان و در میان افرادی که به نوعی باعث کشته شدن شخصی شده اند بگذراند ولی بازی زمانه هر چیز ناممکنی را امکان پذیر کرده و باعث شده بود که خود ترمه یکی از همین افراد به شمار اید!          

 

پی نوشت: با اجازه ی دوستان گلم قصد سفر به شمال کشور رو داریم... پس اگه سر نزدم حمل بر بی ادبی یا کم مهری نشه... سال نوی همگی مبارک و رنگی.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸| ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی