نوشته های من

 

 

شب سختی بر خانواده ی والا می گذشت. شاید به جرات می توان گفت که اکثر افراد خانواده تا صبح بیدار بوده و خواب به چشمشان نمی آمد اما وضعیت ترمه از همه سخت تر بود... از طرفی التهاب و اضطراب دادگاه و ترس از عصبانیت خانواده ی داغدار تولایی، از طرفی حس و حال سخت ماههای اول بارداری و از همه بدتر رفتار سرد و عجیب غریب امیرسالار که یکدفعه و بی دلیل به مجسمه ای یخی تبدیل شده بود، ترمه را تا سر حد جنون آزار می داد. هر چه بیشتر فکر می کرد، کمتر به نتیجه می رسید! تا جایی که او به یاد می آورد کوچکترین اتفاق یا حتی بحثی که باعث دلخوری شود، بین او و شوهرش پیش نیامده بود پس چرا امیرسالار یکباره اینچنین سرد، بی توجه و در عین حال آشفته و پریشان شده بود؟! تیک تیک ساعت بالای تخت اعصاب متشنج و ناآرام ترمه را بیشتر از قبل به هم می ریخت. ساعت از دو گذشته ولی هنوز امیر به خانه نیامده بود! یکی دو شب اول ترمه طاقت نیاورده و بعد از رد شدن ساعت از دوازده، نگران و دلواپس با تلفن همراه شوهرش تماس گرفته بود ولی هر بار گوشی تا به اخر زنگ می خورد و امیرسالار پاسخی نمی داد! به همین علت ترمه در شب های بعدی حتی فکر اینکه با او تماس بگیرد را از سرش بیرون کرد. چقدر دوست داشت و دلش می خواست که در چنین شب سختی، امیر در کنارش بود و با دلگرمی و اطمینان، کمکش می کرد تا لحظات سرد و تلخ را راحت تر پشت سر گذاشته و با اعتماد به نفسی بالا پا به دادگاه بسیار مهمی که پیش رو داشت، بگذارد. با اینکه امیرسالار یکی از افرادی بود که در دادرسی فردا نقش بسیار مهمی را بر عهده داشت، حتی برای یک بار هم در جلساتی که بین ترمه و وکیل مدافعش برگزار شده بود، شرکت نکرده و هیچ چیز از دفاعیات یا حرفهای همسرش نمی دانست!

بالاخره خورشید طلوع کرد تا روز سرنوشت ساز و حساسی برای ترمه شروع شود. بعد از ساعتها کلنجار رفتن با تختخواب، وقت ان رسیده بود که حداقل با ظاهری آرام، مطمئن و آراسته در حالی که تنها خودش و خدای خودش به بی گناه بودن او شک نداشتند، با توضیحاتی واضح و شفاف، شک و گمان را از دل دیگران هم پاک کند... وقتی سر میز صبحانه حاضر شد، همه ی اعضای خانواده از جمله امیرسالار مشغول خوردن صبحانه بودند! دیدن امیر در آن وقت روز، انهم با ظاهری چنین مرتب و آراسته تعجب ترمه را برانگیخت! شب قبل امیر به اتاقشان سر نزده و لباسهایی که برتن داشت اصلا برای ترمه آشنا نبودند. احیانا برای اینکه ترمه را نبیند، لباسهای جدید تهیه کرده و شب را در یکی از اتاق های مهمان یا اتاق بچه گذرانیده بود!

دادگاه بسیار شلوغ و برای ترمه محیطی غریب و دلهره آور بود با اینکه پیش خدا و خودش رو سفید بود و می دانست که بی گناه است ولی ترس از قصاص و بی آبرویی تا سر حد مرگ او را می ترساند. یکی از بهترین وکلای مدافع کشور در کنارش نشسته و به او اطمینان می داد که برنده ی پرونده خواهند بود ولی ترمه هر چند لحظه یک بار بی اختیار به سمت امیرسالار برمی گشت و با دیدن چهره ی دلخور شوهرش غم دنیا به دلش می نشست ولی باز هم از اینکه در کنارش بود تا او را کمک کند، خوشحال و راضی می شد.

شهادت امید مدت زیادی طول نکشید و خیلی سریع امیرسالار به جایگاه شهود خوانده شد... چهره اش بسیار رنگ پریده و مشوش بود و با صدایی بسیار آرام صحبت می کرد تا جایی که با اعتراض شدید دادستان روبرو شد.

_ آقای والا، لطفا بلندتر حرف بزنید تا  همه صداتون رو به وضوح بشنون... به این صورت که شما صحبت می کنید، مجبوریم ازتون بخوایم که هر جوابو چند بار تکرار کنید و وقت دادگاه گرفته میشه... دوباره می پرسم، شما وقتی به محل جرم رسیدین همسرتون و مقتول در چه وضعیتی بودن؟

_ همسرم روی زمین افتاده بود و آیدین در حالی که پشت به من ایستاده بود با لگد به شکم همسرم می کوبید!

_ فکر می کنید چرا این کارو می کرد؟

_ ........................

_ ساکتین اقای والا! پرسیدم، گمان می کنید چرا این کارو می کرد؟

_ نمی دونم...

_ نمی دونید؟!!! یعنی تو این مدت، راجع به این موضوع مهم و دلیل کتک خوردن همسرتون با ایشون صحبت نکردین؟!!!  انتظار دارین ما این حرفو باور کنیم؟

_ مگه کارا یا عکس العملای یه دیوونه دلیل لازم داره؟ من از بچگی اونو می شناختم و می دونستم که مشکل روانی داره.

_ با این وجود به همسرتون اجازه دادین که باهاش همکاری کنه و حتی به تنهایی باهاش به سفر بره؟!

_ راجع به همکاریشون من هرگز مایل نبودم و بنابر اصرار خانومم این کار صورت گرفت ولی در مورد سفر، قرار نبود که این مسافرت به این شکل انجام بشه... قرار بود که خود من هم تو این سفر حضور داشته باشم.

_ و چرا نرفتید و تو ایران موندید؟

_ چون پسرم به شدت مریض شد و از اونجایی که مادرش خارج از کشور بود، نمی تونستم تنهاش بذارم.

_ پسرتون؟! مادرش نبود؟! معنی حرفاتون رو نمی فهمم... تا جایی که به اطلاع ما رسیده شما و خانومتون فعلا بچه ای ندارید و ایشون تازه باردار هستن!

_ بله درسته.

_ پس منظورتون اینه که شما دوتا همسر دارین و یه پسر از زن دیگه تون...

_ خیلی عذر می خوام ولی من نمی دونم این سوال چه کمکی به پرونده ی فعلی می کنه؟ بله، من یه پسر از زن قبلیم دارم. مشکلتون حل شد؟

_ ممنون... دلیل اینکه خانوم شما و مقتول به اون منطقه و به اون ویلا رفته بودن چی بوده؟ این رو هم نمی دونید؟

_ چرا می دونم... آیدین به زور و با حقه همسر منو به اونجا برده بود یا بهتر بگم، ایشونو دزدیده بود.

_ چرا؟

_ چون همونطور که چند دقیقه ی قبل گفتم روانی بود...

اظهارات امیرسالار که به اینجا رسید، تولایی بزرگ طاقت نیاورد و با صدایی بلند اعتراض کرد:

_ وقاحت هم اندازه داره به خدا... دست به دست هم دادین و فک و فامیلی بچه ی تنهای منو گیر انداختین و کشتین، حالا هم با پررویی تمام از دیوونه بودن پسر من می گید؟!!! تا تک تکتون رو قصاص نکنم اروم نمی شینم...

سر و صدای زیادی که تولایی بزرگ و خانواده اش به پا کردند، باعث به هم ریختن نظم دادگاه شده و با اعتراض قاضی و وکیل مدافع ترمه همراه شد...

_ اقای والا شما ادامه بدین... بعد که به محل قتل رسیدین چه اتفاقی افتاد؟

_ همونطور که خدمتتون عرض کردم، من که رسیدم، آیدین پشت به من در حال لگد زدن به همسرم بود ولی متوجه نزدیک شدن من نشد تا اینکه ترمه منو دید و با فریاد صدام کرد، تازه اون وقت بود که به سمت من برگشت و بدون هیچ مکثی شلیک کرد! از اون به بعد هم چون من دیگه نتونستم سرپا بایستم بالای سر من اومد و بی رحمانه به من و پای مجروحم حمله کرد تا اینکه...

_ تا اینکه چی؟ تا اینکه خانوم شما از پشت سر با یه سنگ بزرگ و سنگین، به سر مقتول کوبیدن... درسته؟

_ بله؛ دقیقا... نمی دونم کجای کار ایشون اشتباه بوده؟ یعنی اگه شما تو اون شرایط بودین این کارو نمی کردین؟

ممنون از توضیحاتتون، از شما فعلا سوالی نداریم، می تونید بشینید.

وقتی ترمه برای پاسخگویی خوانده شد، تمام بدنش به شدت می لرزید باز هم بی اختیار به سمت شوهرش برگشت و با دیدن لبخندی هر چند کمرنگ بر لبان امیرسالار قدری آرام گرفت.

_ خانوم خلخالی، حرفهای شهود ساکن ایران رو شنیدیم و حالا از ابتدا شروع می کنیم... شما به چه علتی همراه با آیدین تولایی به کشور امارات سفر کردین؟

_ من و ایشون همکار بودیم و قرار بود که تو یه شوی لباس شرکت کنیم... طرح لباسها از من بود و هزینه ی تولیدشون از ایشون به همین خاطر بعد از داشتن یه دعوتنامه از این کشور با هم به دبی رفتیم.

_ خب، شرکت کردین؟

_ خیر... لباسهامونو همون شب اول تحویل دادیم ولی خودمون نتونستیم شرکت کنیم.

_ چرا؟ برای دادگاه توضیح می دین؟

_ چون روز قبل از انجام مراسم، آیدین منو به خارج از شهر و اون ویلا برد و دیگه اجازه نداد که برگردیم.

_ چه جوری شما رو به اونجا بردن؟ به زور؟

_ خیر، گویا ایشون نقشه ی قبلی داشتن، چون وقتی به اونجا رسیدیم، ویلا آماده و همه ی وسایل به دستور ایشون خریداری شده بود!

_ لطفا کامل و بدون نقص توضیح بدین.

_ شوی لباس شنبه عصری انجام می شد و ما پنجشنبه بعد از ظهر به دبی رسیدیم. پنجشنبه شب رو در هتل موندیم و اتفاقا خیلی زود از هم جدا شدیم و به اتاقهامون رفتیم ولی فردا صبحش، یعنی جمعه صبح، ایشون به من پیشنهاد دادن که تو هتل بیکار نشینیم و یه دوری تو شهر بزنیم. وقتی من پذیرفتم، ایشون با راننده ای که گویا از آشنایان پدرشون بودن، منو به یه ویلای خیلی بزرگ و مجلل که خارج از شهر بود بردن!

_ به زور؟

_ نمی دونم منظور شما از "به زور" چیه؟ درست تا وقتی که از شهر خارج شدیم، من نمی دونستم که چه خبره و حتی وقتی به ویلا هم رسیدیم نمی دونستم که آیدین قصد داره منو اونجا نگه داره! چون به من گفته بود که تا عصر همون روز حتما به هتلمون برمی گردیم... حتی وقتی که ازش خواستم گوشیشو به من بده تا با خانواده م تماس بگیرم؛ با حرفها و دروغهای متعدد منو قانع کرد که گوشیش شارژ نداره و شارژر رو هم تو هتل جا گذاشته!

_ شما مگه خودتون موبایل نداشتین؟

_ متاسفانه شب قبلش از دستم افتاده و گوشیم خراب شده بود.

_ شما از کی فهمیدین که ایشون  قصد ربودن و نگه داشتن شما رو داشته؟

_ تقریبا از وقتی رسیدیم ویلا رفتار ایشون تغییر کرده بود ولی حوالی ظهر و وقت ناهار که شد آیدین بطور کل به یه آدم دیگه و یک روانی به تمام معنا تبدیل شد!

_ واضح و کاملا روشن، توضیح بدین که چکار می کردن؟

_ خیلی خودشو صمیمی نشون می داد یا با یه الفاظی عجیب که برام جای تعجب داشت صدام می کرد!

_ مثل چی؟

_ مثلا... مثلا به من می گفت "خانومی من" یا اینکه می گفت، من و تو میتونیم برای مدتها راحت و بی سر صدا اینجا زندگی کنیم!!! وقتی هم که با مخالفت من روبرو شد یکی از اسلحه های کلکسیونی که به دیوار بود رو برداشت و به سمت من گرفت! رفتار خیلی متغیر و دمدمی داشت که تا اون روز ازش ندیده بودم! گاهی با دلسوزی و مهربونی عجیب و باورنکردنی غذا تو دهن من میذاشت و وقتی که من  می گفتم سیر شدم یا حالم بده و دیگه نمی تونم بخورم، منو میزد! مثلا چند بار موهای منو دور دستش پیچید و منو روی زمین کشید یا اینکه یه بار که سعی در فرار کردن داشتم، با شیئی سنگین تو سرم کوبید و باعث شد علاوه بر شکستگی سر، مدتها بیهوش بشم ولی وقتی به هوش اومدم بالا سر من گریه می کرد و خدا رو شکر گفت! کاملا رفتار یه دیوانه رو داشتن!

_ شما چند وقت بود که ایشون رو می شناختید؟

_ بطور جدی، حدود شیش، هفت ماه ولی قبلش هم چند بار ایشونو تو مهمونی های خانوادگی یا سر کلاس دانشگاه دیده بودم... ما قبل از اینکه همکار بشیم، همکلاس بودیم.

_ و شما هرگز در ایشون، متوجه این حالتهای عجیبی که تعریف می کنید، نشده بودید؟

_ خیر، هرگز! ایشون همیشه رفتاری آروم و بسیار معقول داشتن... راستشو بخواین، الان که به گذشته ها فکر می کنم فقط به این نتیجه میرسم که آیدین قطعا و بدون شک تحت درمان بوده و از دارو استفاده می کرده، چون این رفتار عجیب و تا این حد متغیر نمی تونه یکباره و بی دلیل بوجود بیاد.

حرفهای ترمه که به این قسمت رسید، باز هم آقای تولایی عصبانی شده و نتوانست خودش را کنترل کرده و آرام بنشیند و دوباره با صدای بلند گفت:

_ کاملا مشخصه که شماها خانوادگی نقشه کشیدین تا بچه ی جوون مرگ منو یه دیوونه ی روانی معرفی کنید و با استفاده از این تمهید خودتون رو بی گناه نشون بدین...

_ ساکت باشید، اقای تولایی... اگر قرار باشه به همین شکل ادامه بدین، مجبور می شیم که عذر شما رو بخوایم و ازتون خواهش کنیم که دادگاهو ترک کنید... ادامه می دیم خانوم خلخالی، طبق اظهارات خودتون، مقتول به هیچوجه راضی به ترک کردن ویلا نبود، چطور شد که شما شنبه بعد از ظهر بیرون از ویلا بودین و لطفا اتفاقات منجر به قتل رو بطور کاملا واضح تعریف کنید.

_ از اونجایی که ایدین عدم تعادل روانی داشت، نمی شد روی هیچ حرف یا کارش حساب کرد. شنبه از صبح اصرار داشت که تو ویلا نمونیم و برای شکار از خونه خارج بشیم. اون اسلحه ی لعنتی رو هم به ظاهر برای شکار کردن برداشت ولی طی مدت کوتاهی که بیرون بودیم، چند بار منو باهاش تهدید کرد.

_ مثلا چرا و به چه علتی شما رو تهدید می کرد؟ می تونید یه موردش رو توضیح بدین؟

_ بله... مثلا بار آخری که به شدت عصبانی شد و منو با نهایت توانش به زمین زد و بهم هجوم آورد، وقتی بود که از من خواست، دستش رو بگیرم یا بهش تکیه بدم تا راحت تر راه برم ولی وقتی با مخالفت و امتناع من روبرو شد به حدی عصبانی و غیر قابل کنترل شد که بعد از اینکه من رو به شدت کتک زد، اسلحه شو به سمتم گرفت و نمی دونم اگه شوهرم نرسیده بود الان چه ....

ترمه بعد از تصور و تعریف آن لحظات سخت و توانفرسا، دیگر طاقت نیاورد و با صدای بلند گریست.

_ خانوم خلخالی، اینطور که شما تعریف می کنید در طول اون چند روز، فقط شما مورد ضرب و شتم مقتول قرار گرفتین و تمام وقت ترس از حمله یا هجوم آیدین تولایی رو داشتین ولی پزشک قانونی اعلام کرده که یک کبودی خیلی بزرگ روی مچ دست راست آیدین دیده شده که از نظر پزشکی به همون روزها مربوط می شه! نظرتون راجع به این ادعا چیه؟

_ اتفاقا، من کاملا بخاطر میارم که چرا دست آیدین کبود شد... همونطور که قبلا گفتم، تو همون اولین روزی که اونجا بودیم، ایدین با ضربه ای که از پشت سر به من زد، باعث شد که سرم بشکنه و بخاطر خونریزی زیاد، همه ی لباسهام و موهام به شدت آلوده و کثیف شده بود. شنبه صبح وقتی که وارد حمام شدم تا خودم و لباسهامو تمیز کنم، آیدین قصد داشت که به زور بیاد داخل حمام و من مجبور شدم که با فشار دادن در مانعش بشم... همون موقع بود که دستش لای در موند و به شدت کبود شد.

صداقت ترمه در بیان اظهاراتش به حدی مشهود و واضح بود که امیرسالار به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و از رفتار زننده ای که چند روز قبل، در پیش گرفته بود شرمنده شد... چطور توانسته بود دروغهای شرم آور آیدین را پذیرفته و به همسر معصومش شک کند؟!!! هر چه حرفهای ترمه را بیشتر گوش می داد، بیشتر خجالت زده می شد. باز هم در شرایطی خاص و کاملا استثنایی نتوانسته بود که نقش یک حامی و یک تکیه گاه خوب را برای همسر باردار بی گناهش ایفا کند و او را در بدترین شرایط تنها گذاشته بود!!!

 

پی نوشت: برادر گلم، کیانوش جان... امیدوارم سالیان سال با خوشی و سلامتی در کنار خانواده ی محترمت زندگی کنی و به هر چی دوست داری برسی... پیشاپیش تولدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸| ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی