نوشته های من

 

 

بالاخره تماس سالار خان و اظهار نگرانی و دلواپسی او از غیبت عروسش، تولایی بزرگ را وادار کرد تا راجع به حبیب خان اطلاعاتی داده و آدرس و شماره تلفن دوست بانفوذش را به او بدهد. به محض اینکه امیرسالار توسط پدر بزرگ از آدرس حبیب خان که تنها سرنخ برای پیدا کردن ترمه بود، با خبر شد، منتظر پلیس نماند و از امید خواست تا با ادرس و شماره تلفن حبیب به اداره ی پلیس رفته و خودش با یک تاکسی راهی شرکت حبیب خان شد. با اینکه می دانست اقدام او به این شکل و به تنهایی، تا حد زیادی اشتباه و شاید خطرناک هم هست ولی انقدر نگران همسر باردارش بود که دیگر تحمل صبر و کشیدن انتظار برای رسیدن پلیس را نداشت. مدت زمانی که طول کشید تا امیرسالار به محل مورد نظرش برسد، یکی از سخت ترین اوقاتی بود که تا به حال تجربه کرده و گذرانده بود. تشکیلات شرکت بزرگ و شکیل حبیب خان به حدی تشریفاتی و عریض و طویل بود که مدت نسبتا زیادی طول کشید تا امیرسالار موفق به ملاقات با حبیب خان شد.

_ من امیرسالار والا هستم، از ایران اومدم و خیلی هم نگرانم... به من گفتن که تنها شما هستید که می تونید مشکل منو حل کنید.

_ چرا؟! مگه مشکلتون چیه؟

_ دو روزه که همسرم گم شده.

_ خنده داره! چرا شما فکر می کنید که من میتونم کمکتون کنم؟! اصلا چه کسی آدرس منو به شما داده؟

_ جناب تولایی بزرگ... همسر من همراه پسر ایشون برای شرکت در یک شوی لباس از پنجشنبه به اینجا اومدن و من از همون موقع ازشون بی خبرم... آقای تولایی گفتن که پسرشون همون پنجشنبه شب، شماره تلفن و ادرس شما رو از ایشون گرفته... می خوام بدونم که شما تا چه حد از آیدین و زن من خبر دارین؟

با اینکه حبیب خان فرد بسیار با نفوذ و قدرتمندی به حساب می آمد ولی از وقتی که واژه ی "همسر من" را از دهان فرد مقابلش شنیده و متوجه شد که آیدین او را فریب داده و به دروغ از نامزد خودش گفته است، بسیار ترسیده و متوجه شد که گرفتار مشکل بسیار بزرگی شده است.

_ چرا ساکتین آقا؟ شما نمی خواین به من کمک کنید؟ همسر من بارداره و من میترسم که خدای نکرده، مشکلی براش پیش اومده باشه... اون آدمی نبود که این همه وقت منو از خودش بی خبر بذاره.

_ راستشو بخواین من انقدر شوکه شدم که نمی دونم چی بگم! پسر تولایی پنجشنبه شب اومد پیش من و گفت که با نامزدش به امارات اومدن و دنبال یه جای دنج می گرده، ضمن اینکه اصرار داشت در صورت مراجعه ی هر شخصی، من اظهار بی اطلاعی کنم و خبری ازش ندم! منم به خاطر دوستی قدیمی که با پدرش دارم، یکی از ویلاهامو در اختیارش گذاشتم و بهش قول دادم که وجود اون و نامزدش رو نادیده بگیرم ولی حرف الان شما معنای دیگه ای میده!

_  نامزدش؟!!! نامزدش کیه آقا؟ اون با همسر من و تحت عنوان یه سفر تجاری به اینجا اومده. شما چطور حرفهای اون مارمولکو قبول کردین؟

_ والله، راستشو بخواین من یه درصد هم فکر نکردم که داره دروغ می گه.

_ خب حالا اون ویلا کجاست؟ خیلی از اینجا فاصله داره؟ آدرسشو به من بدین.

_ تقریبا... خارج از شهره ولی من یکی از بچه ها  رو با شما می فرستم تا راحت پیدا کنید فقط قبل از هر کاری دوس دارم، باور کنید که من نقشی تو این کار آیدین نداشتم.

_ ممنون آقا... از اونجایی که از خیلی وقت پیش و تقریبا از بچگی این مارمولک رو می شناسم، می دونم که چه جونوریه و چه کاره س... فقط بد نیست بدونید که پلیس نهایتا تا ده دقیقه ی دیگه اینجاس، لطفا ادرس ویلا رو بهشون بدین و اگه بهتون بر نمی خوره، سعی نکنید که تا رسیدن من، آیدین رو خبر کنید چون اینجوری جرمتون سنگین میشه یا بهتر بگم، شریک جرم کار احمقانه ی اون می شید.

_ من اگر می خواستم با آیدین همدستی کنم اصلا آدرس ویلامو به شما یا پلیس نمی دادم و منکر همه چی می شدم پس با خیال راحت برین سراغ همسرتون و بنده رو هم بی خبر نگذارید.

راننده ای که مسئولیت رساندن امیر سالار به او محول شد، همان مردی بود که ترمه و آیدین را تا ویلای حبیب خان رسانده بود. از آنجایی که برافروختگی امیرسالار و تاکید و سفارشات حبیب خان حسابی حس کنجکاویش را تحریک کرده بود، نتوانست که در طول راه ساکت مانده و حرفی نزند.

_ ببخشید آقا، چرا انقدر نگرانید؟ شما با اون زن و شوهری که چند روز قبل براشون خرید کردم و رسوندمشون ویلای خارج شهر، نسبتی دارین؟

_ اونا زن و شوهر نیستن آقا... شما راننده شون بودین؟

_ بله و راستشو بخواین، همون روز از رفتار عجیب اون آقا حدس زدم که باید خبرایی باشه... به محض اینکه رسیدیم به ویلا از من پرسید که چه جوری میتونه تلفن خونه رو قطع کنه!

صحبتهای راننده که با لحن کشدار و خاصی حرف می زد، بیش از پیش روی اعصاب متشنج امیرسالار تاثیر گذاشت و او را ترساند و نگران کرد.

_ آقا شما آخرین بار کی دیدیشون؟ حال خانوم من خوب بود؟

_ اون خانوم همسر شما بودن؟! بنده خدا با عکس العمل هایی که در مقابل حرفهای اون مرد نشون میداد، معلوم بود که کاملا از همه چی بی خبره... یادم میاد وقتی فهمید که من مایحتاج چندین روز رو براشون خریدم، کلی تعجب کرد. اصلا اولش که سوار شدن، فکر می کرد که قراره یه گردش داخل شهری داشته باشن و وقتی متوجه شد که از شهر خارج می شیم مخالفت کرد...

_ حالش چطور بود آقا؟ اون مردک که کاری باهاش نداشت؟

_ انقدر رفتار اون آقا صمیمی و دوستانه بود که منو به شک انداخت تا شاید یه نامزد خیلی عاشق می خواد همسر آینده شو سورپرایز کنه...

_ تو رو خدا بس کنید و دیگه ادامه ندین، فقط سریعتر رانندگی کنید.

 

آیدین بدون اینکه قبل از ورود در بزند با لباسهای تمیز و شسته شده ی ترمه، وارد اتاق شد و با شوق و ذوقی غیر طبیعی رو به او گفت:

_ پاشو عزیزم، لباسات دیگه خشک شدن. بپوش که بریم یه کم بیرون هوا بخوریم. توی این یکی دو روزه که همه ش تو این خونه نشستیم و اصلا بهمون خوش نگذشته، باید از این به بعد تلافیشو در بیاریم... تا تو لباس عوض کنی، منم یه کم خرت و پرت جمع می کنم و یکی از اسلحه های شکاری تو کلکسیون رو که فشنگ داره، بر می دارم و میام. خیلی هوس شکار کردم.

هر وقت که آیدین از اسلحه و تفنگ حرف می زد، ترمه بیشتر از قبل می ترسید و نگران می شد. با رفتار بی ثبات و ملونی که از او دیده بود، شک نداشت که توان انجام هر کار خطرناکی، حتی قتل را دارد! پس عقل حکم می کرد که برای حفظ جانش تا جایی که امکان داشت و تا وقتی که راه نجاتی برایش پیدا می شد، به حرفهای این بیمار خطرناک گوش کند.

هوا بسیار خوب و منظره ی بیرون از ویلا خیلی قشنگ بود. ترمه با اینکه بی حال و تا حد زیادی گیج و منقلب بود ولی به هیچوجه قصد مخالفت با تصمیمات آیدین را نداشت و تا وقتی که آیدین قصد گرفتن دستش را کرد، به هیچ کدام از پیشنهادات او نه نگفت.

_ چرا دستتو می کشی عزیزم؟ به نظرم بی حال میای، خواستم دستتو بگیرم که یه وقت خدای نکرده زمین نخوری... میخوای به من تکیه بدی یا بازومو بگیری که خسته نشی؟

_ نه ممنون. حالم خوبه، خودم میتونم راه برم.

_ جدی؟ نکنه من جذام دارم و خودم نمی دونم که از من فراری هستی.

ترمه که به شدت ترسیده بود و می دانست که تا دقایقی دیگر باید منتظر یکی دیگر از عکس العمل های خشن و وحشتناک آیدین باشد، فوری حرفش را عوض کرد و گفت:

_ این چه حرفیه آیدین جان؟ من فقط خواستم مزاحم تو نباشم ضمن اینکه کلا از این جور کارها خوشم نمیاد.

_ مثل سگ دروغ می گی... فکر کردی کم تو مهمونی های مختلف دیدم که با خوشحالی تمام بازوی اون مردکو گرفتی، لبخند زدی و با ناز و ادا راه رفتی؟ حالا که به من رسید از این جور کارها خوشت نمیاد؟!!!

_ ولی...

_ولی و مرض... دهنتو ببند و تند تند راه بیا، واگرنه می دونم چه جوری آدمت کنم.

هنوز جملات بطور کامل از دهان ایدین خارج نشده بود که دوباره رنگ و رویش سرخ و برافروخته شد و خیلی غیر منتظره و بی دلیل به سمت ترمه حمله کرد و با چنگ انداختن به بازوی او، ترمه را به زور و با قدرتی باور نکردنی، دنبال خودش روی زمین کشاند... بدن ظریف و ناتوان ترمه بر روی سطح ناهموار زمین کشیده می شد و او به شدت و با صدای بلند زار می زد و التماس می کرد.

_ تو رو خدا وایسا آیدین... بازومو ول کن، داری دستمو می شکنی به خدا... مگه من چکار کردم یا چی گفتم که باهام اینجوری می کنی؟!!! تو رو خدا یا دست از سرم بردار یا منو بکش و راحتم کن... دیوونه با تو هستم، مگه کری؟... دیوونه، دیوونه...

کلمات تحریک کننده ی ترمه، آیدین را بیشتر از قبل عصبی و خشمگین کرد، بطوری که خیلی سریع، در جا ایستاد و پس از آنکه چندین و چند بار با لگد به شکم ترمه کوبید، اسلحه را به سمت او گرفت و همانطور که عقب عقب راه می رفت با صدای لرزانی که خشم از آن می بارید، گفت:

_ خوب گفتی، جز اینکه بکشمت راه دیگه ای نمونده... کور خوندی که بذارم دوباره برگردی پیش اون شوهر احمقت...

ترمه که علاوه بر درد، از ترس از دست دادن فرزندی که در شکم داشت گریه می کرد، چشمانش را بست و با استیصال و ناامیدی تمام تسلیم نظر و خواسته ی آیدین شد... کشته شدن به مراتب بهتر و راحت تر از اسارت در چنگ یک بیمار روانی بود... چند لحظه به همین وضع در سکوت و اضطراب گذشت ولی از قرار معلوم آیدین قصد عملی کردن نقشه اش را نداشت! ترمه با شک و تردید چشمان اشکبارش را گشود و در کمال ناباوری با رویایی شیرین روبرو شد! امیرسالار با ظاهر و قد و قامت ستودنی اش آرام آرام و در حالی که سعی می کرد سر و صدایی ایجاد نکند، به او نزدیک می شد... چقدر عجیب بود، آیدین هنوز شلیک نکرده بود ولی ترمه فرشته ی خدا را با چشمان باز و پشت پرده ای از اشک می دید!!! ناخودآگاه و بدون اختیار همانطور که دستانش را به سمت رویای شیرینش دراز می کرد با فریادی بلند او را به نام خواند.

_ امیرسالار...

و فریادش در صفیر گلوله خاموش شد... آیدین، امیر را که برای نجات دادن خانواده اش آمده بود، با تیر زد.   

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸| ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی