نوشته های من

 

از دوستای خوب و گلم که لطف می کنن به اینجا سر میزنن دعوت می کنم که افتخار بدن و یه نگاهی هم به این آدرس بکنن... ممنونبغل

http://www.mashghe-man.blogfa.com/

 

 

با هر لقمه ای که آیدین می گرفت و مانند یک پدر مهربان در دهان ترمه می گذاشت، بغض ترمه بیشتر می شد و چنان با سختی غذا می خورد که انگار هر لقمه از سنگ تشکیل شده بود، اما به حدی از آیدین وحشت داشت که جرات مخالفت با او و نخوردن صبحانه را نداشت... از آشفتگی سر و ظاهر و کثیفی و نامرتبی خودش در عذاب بود. بیشتر از دو روز بود که حتی موهایش را شانه نزده بود و لباسهای خونین و آلوده به استفراغش به شدت بو می داد! می دانست که بخاطر شکستگی سرش، قادر به شستن موهایش نیست ولی خیلی دلش می خواست که می توانست لباسهایش را عوض کرده و بدنش را بشوید به همین علت بعد از اینکه آیدین دست از لقمه گرفتن کشید با ترس و لرز و در نهایت نا امیدی با صدایی آرام گفت:

_ لباسهام خیلی کثیف شدن، میتونم اینجا حموم کنم و لباس عوض کنم؟

_ چرا که نه عزیزم؟ ولی مگه لباس دیگه ای داری؟

_ منکه نه، نمیشه بریم شهر خرید؟

جمله ی کوتاه ترمه، آیدین را از این رو به آن رو کرد... خیلی سریع رنگ به رنگ شد و با چهره ای برافروخته رو به ترمه گفت:

_ فکر کردی خیلی زرنگی خانوم کوچولو؟ می خوای بیای شهر و تو یه فرصت مناسب از دست من در بری؟ کور خوندی عزیز... من انقدرا هم هالو نیستم.

ترمه که با دیدن عکس العمل آیدین، به شدت ترسیده بود، خیلی سریع حرفش را عوض کرد و گفت:

_ نه بخدا... من اصلا اصراری ندارم که باهات بیام... میخوای خودت برو یه چیزایی بخر.

_ که تا من رفتم بیرون تو هم از خونه فرار کنی؟ نه عزیزم، سخت در اشتباهی. اینجا تا کیلومترها همسایه ای وجود نداره و اگه بری بیرون، تک و تنها تو یه جای غریب گم میشی، پس خیال ناجور به سرت نزنه.

_ اصلا من غلط کردم که حرف خرید رو زدم...از کجا معلوم، شاید تو خونه به این بزرگی با اینهمه اتاق و کمد، یه چیزی برای پوشیدن پیدا شه.    

_ همین جا میشینی، از جاتم تکون نمی خوری تا من برم یه چرخی تو اتاقها بزنم و بیام. خدا به دادت برسه اگه بیام، ببینم جم خوردی.

آیدین با سینی صبحانه از اتاق خارج شد ولی ترمه از شدت وحشت، جرات تکان خوردن نداشت و به همان وضعیتی که روی زمین نشسته بود، با صدای بلند گریست. حس انزجار شدیدی از ناتوانی و استیصال خودش داشت.

دقایقی نگذشت که آیدین با لباسی گشاد و بلند که بی شباهت به مانتویی جلو بسته نبود برگشت... با خنده لباس را به طرف ترمه گرفت و گفت:

_ فعلا اینو بپوش تا خودم لباساتو بشورم. اینجا هوا گرمه، لباسات زودی خشک می شه... این یه لباس مردونه و از لباسای محلی اینجاس ولی فعلا می تونه مشکل تو رو حل کنه. تا تو حموم کنی منم لباساتو تمیز می کنم فقط حواست باشه که بانداژ سرت خیس نشه.

_ ممنون، نمی خواد شما زحمت بکشی، خودم لباسامو میشورم...

_ یعنی چه؟ منکه همون اول گفتم نمیذارم دست به سیاه و سفید بزنی... از این به بعد باید مثل یه ملکه زندگی کنی، ملکه ی قلب آیدین.

حرفهای آیدین، خصوصا با حالتی که او بیانشان می کرد، ترمه را بیش از قبل نا امید کرده و می ترساند. آنچنان از آینده ای مشترک با ترمه می گفت که گویا سرنوشتشان بالاجبار با هم رقم خورده است و راهی برای گریز از ان وجود ندارد!

ترمه با لباسی که آیدین برایش آورده بود وارد حمام شد و خیلی سریع در را از پشت قفل کرد. با رفتار متغیر و عجیبی که در این دو روزه از همسفرش دیده بود، انجام هر کار دور از شان و زشتی را از او بعید نمی دانست. بلوز و شلوارش را از تن در آورد، قصد نداشت که لباسهایش را برای شستشو به آیدین بدهد به سمت وان حمام رفت تا لباسها را در آن خیس کند ولی با صدای بلند آیدین که از پشت در شنیده شد از کار خود پشیمان شد!

_ می دونی که خیلی راحت می تونم قفل درو بشکنم و بیام تو... پس اولا فکرای بد بد به سرت نزنه، ثانیا؛ بد نیست یادت بیاد و بدونی که الان تو طبقه ی دومی و فاصله ی پنجره ی حموم تا زمین خیلی زیاده؛ ثالثا؛ خیلی زود، مثل بچه ی آدم لباساتو از در بنداز بیرون تا من تمیزشون کنم و اینو بدون که بیشتر از ده دقیقه برای حموم کردن وقت نداری پس زیادی لفت نده و قبل از اینکه به زور از حموم درت بیارم، خودت بیا بیرون.

ترمه در حالی که به آرامی اشک می ریخت به سمت در حمام رفت، کلید را در قفل چرخاند و برای پرتاب کردن لباسها، لای در را باز کرد اما قبل از انجام هر کاری با هجوم غیر منتظره ی آیدین و فشاری که به در حمام می آورد، روبرو شد! بیش از حد تصور ترسیده بود، به شدت می لرزید و بی اختیار از ته دل فریاد می کشید و با تمام توان و قدرت در حمام را فشار می داد. آیدین هم که دستش بین در و دیوار مانده بود تا دقایقی همراه ترمه فریاد زد و سپس با زحمت دستش را از لای در بیرون کشید اما همچنان با صدای بلند او را تهدید می کرد:

_ بالاخره که اون تو نمی مونی و میای بیرون، اونوقت می دونم چه جوری تلافی این کارتو در بیارم. بلایی سرت بیارم که به غلط کردم بیفتی. حالا دیگه انقدر پر رو شدی که دست منو ناقص می کنی! ده دقیقه وقت داری که خودتو بشوری و بیای بیرون، دیر کنی با تبر در حموم رو می شکنم.

ترمه از کاری که کرده بود به شدت پشیمان بود. ای کاش هرگز از آیدین نخواسته بود که لباسش را عوض کرده یا خودش را تمیز کند.

 

بالاخره زمان پرواز امیرسالار رسید. سالار خان که با دیدن حال و روز نوه اش به هیچوجه صلاح نمی دید او را به تنهایی راهی امارات کند، برای امید هم بلیط تهیه کرده و او را همراه امیرسالار به دبی فرستاد. تحمل شرایطی تا این حد سخت، برای فردی عصبی مثل امیرسالار که همیشه در مقابل مشکلات ضعیف و آسیب پذیر بود، بسیار توانفرسا و مشکل بود؛ مخصوصا زمانی که توسط شوهر خواهرش از بارداری ترمه با خبر شد. حس عجیب و غیر قابل وصفی داشت، نمی دانست که باید خوشحال باشد و ذوق کند یا بیشتر از قبل نگران و غصه دار باشد. چرا خواست خدا چنین بود که همراه با هر بارداری ترمه، مشکلاتی پیش می آمد که امیر، خبر پدر شدنش را بطور غیر طبیعی و عجیب دریافت می کرد!

وقتی امیرسالار به دبی رسید پلیس کشور امارات، توسط دوستان سالار خان از ناپدید شدن ترمه مطلع شده و با خانواده ی آیدین هم ارتباط تلفنی برقرار کرده بودند. تولایی بزرگ شک نداشت و مطمئن بود که آنها برای گردش و تفریح آنجا را ترکه گفته و حتما برای مراسم بعد از ظهر به هتل بازخواهند گشت.

بنا به خواست امیر و در حضور پلیس، اتاقهای ترمه و آیدین بازرسی شد. وجود ساک و چمدان و لوازم شخصی دیگر، نشان دهنده ی این مسئله بود که گمشدگان قصد ترک هتل برای مدتی طولانی را نداشته اند. بارها و به کرات مامورین پلیس و خود امیر با موبایل آیدین و ترمه تماس گرفتند اما هر دو دستگاه همچنان خاموش بود! به جز چند تن از کارکنان هتل، هیچکس ترمه و آیدین را بخاطر نمی آورد و نمی شناخت و این مسئله کار پلیس را به مراتب مشکلتر می کرد. پلیس باید در شهری نسبتا بزرگ، توریستی و شلوغ دنبال افرادی می گشت که از آنها هیچ اطلاعی مگر در حد و اندازه ی یک عکس نداشت.

بعد از ظهر همان روز شوی لباس برگزار می شد و امیرسالار می دانست که حضور در این مراسم تا چه حدی برای ترمه مهم و حائز اهمیت است. با اینکه غیبت ترمه در همان حد و اندازه هم امیر را تا حد مرگ حسود، عصبی و آشفته کرده بود ولی مداوم از ته دل از خدا می خواست که حدس پلیسهای امارات درست باشد و ترمه همراه آیدین برای گردش و دیدن دبی رفته باشد.

ترمه لباس سفید گشاد و بلندی که آیدین پیدا کرده بود را پوشید ولی در حد مرگ از اینکه حمام را ترک کند و با او روبرو شود، می ترسید هر چند که می دانست، نمی تواند مدت زیادی در حمام بماند و بدون شک به زودی سر وکله ی آیدین پیدا می شد.

با لباسی که به تن داشت به شدت معذب بود. پاورچین و به آرامی از حمام خارج شد هنوز خبری از آیدین نبود و ترمه حدس زد که بیرون از ساختمان مشغول شستن لباس های اوست. وقت خوبی بود که برای پیدا کردن گوشی او اقدام کند اگر موفق می شد و موبایل آیدین را پیدا می کرد، می توانست به امیرسالار  از نقشه ی شوم آیدین گفته و طلب کمک کند. دور و بر خودش را با دقت نگاه کرد و روی پنجه ی پا از پله ها پایین رفت ولی به محض اینکه به طبقه ی اول رسید، آیدین وارد ویلا شد. با دیدن ترمه لبخند عمیقی بر لبانش نشست و با لحنی آرام و مهربان، انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی قبل با هم درگیر شده بودند رو به ترمه گفت:

_ وای خانومی چقدر با این لباس با مزه شدی تو! مثل یه دختر کوچولو که لباس باباشو پوشیده شدی.

دهان ترمه از تعجب باز مانده بود... چطور فردی تا این حد بیمار و مسئله دار، توانسته بود ماهها به آن خوبی و زیرکی نقش بازی کرده و اعتماد و توجه ترمه را به خودش جلب کند!

_ یه کم صبر کنی لباسات خشک می شن و میتونیم بریم بیرون، قدم بزنیم. حوصله ت سر نرفت انقدر تو این خونه نشستی؟ یکی از تفنگهای کلکسیون رو هم میبریم که اگه حیوونی دیدیم شکار کنیم و شب یه جشن حسابی راه بندازیم. موافقی؟

_ امروز شنبه س، مگه نه؟

_ آره. شکار تو شنبه ها ایراد داره؟

_ نه، منظورم اینه که...

_ بگو... هر چی میخوای بگو.

_ می خواستم بگم، امروز عصری شوی لباس تو هتل برگزار می شه، ما نمی خوایم شرکت کنیم؟

_ نه.

_ چرا؟

_ تا جونت در بیاد... دوباره به روت خندیدم پر رو شدی؟ مگه اون لباسای کوفتی رو تحویل ندادی؟ مارک "ترمه " هم که به چه درشتی روشون خورده، دیگه چه مرگته؟ اصلا من از اون مردایی نیستم که دوس داشته باشم زنم کار کنه، از این به بعد فکر کار بیرون از خونه رو از سرت دور کن... بشین تو خونه، خانومیتو کن و بچه هامونو بزرگ کن.

حرفهای مسخره و در عین حال ترسناکی که آیدین با جدیت تمام به زبان می آورد، اشک به چشمان ترمه نشاند. در حالیکه ترس از عاقبتی نامعلوم، آزارش می داد، جرات حرف زدن و هیچگونه اظهار نظری نداشت... دلش می خواست با صدای بلند و از ته دل فریاد زده و خدا را صدا کند.

برگزاری مراسم مسابقه و شوی لباس و حضور خبرنگاران و عکاسان مختلف، مزید بر علت شده بود تا هتل بیشتر از همیشه شلوغ و پر رفت و آمد باشد. بچه های گل فروش با دیدن آنهمه آدم و میهمان مختلف به وجد آمده و بیشتر از هر وقت دیگر برای فروش گلهای انباشته در سبدهایشان انگیزه و اصرار داشتند. امیرسالار نا امید و درمانده در حالی که به شدت منتظر گذر زمان و شروع شدن مراسم بود، عکسی که از ترمه به همراه داشت را به تک تک افرادی که در هتل یا اطراف آن حضور داشتند نشان می داد و فقط خدا می داند که وقتی عکس زنش را نشان پسرکی گل فروش داد و از طرز صحبت و عکس العمل او، متوجه شد که ترمه را شناخته است، تا چه حدی خوشحال و هیجان زده شد. بی اختیار دست پسرک را محکم گرفت و او را به سمت یکی از کارکنان هتل که به خوبی به زبان فارسی مسلط بود، برد.

_ آقا، تو رو خدا بیاین، ببینید این بچه چی می گه، مثل اینکه خانوم منو دیده و میشناسه! من که اصلا متوجه حرفاش نمی شم.

در طول مدت کوتاهی که متصدی هتل با پسر بچه ی گل فروش حرف می زد، امیر آنچنان به دهان آنها چشم دوخته بود که گویا منتظر صدور یکی از مهمترین احکام دنیاست.

_ بله آقای والا، درست حدس زدین، این بچه دیروز صبح خانوم شما رو دیده و ازش تحت عنوان "خانوم مهربون" یاد می کنه و می گه علاوه بر اینکه ازش گل خریده یه بسته شکلات هم بهش داده.

_ خواهش می کنم ازش بپرسید، دیروز که دیدش، نفهمیده با کی و کجا میره؟

_ می گه همراه با یه آقای خیلی خوش تیپ، سوار یه ماشین گرون قیمت شده و رفته.

_ و حتما نمی دونه که کجا رفته؟

_ کجا رفتنشو نمی دونه ولی می گه، فهمیده که راننده ی ماشین با صدای بلند گفته که از طرف "حبیب" آقا اومده دنبالشون.

_ حبیب آقا؟!... خب کی هستن ایشون و اینجا چه کاره ن؟

_ من نمی دونم آقای والا... ممکنه تو این شهر صدها حبیب آقا وجود داشته باشه... ما که همه ی ادمهای اینجا رو نمی شناسیم... شما چرا با خانواده ی آقایی که همسفر خانومتون بودن تماس نمی گیرین و از ایشون نمی پرسین؟ شاید حبیب آقا از اقوام یا دوستانشون باشه.

کارمند هتل، راهنمایی درست و به جایی کرد و امیر بعد از اینکه تصمیمش را چندین و چند بار مبنی بر اینکه خودش یا امید با تولایی بزرگ تماس بگیرند، عوض کرد، در پایان به این نتیجه رسید که با پدربزرگ صحبت کرده و از او بخواهد که با پدر آیدین حرف زده و راجع به حبیب خان سوال کند. به خوبی می دانست که جناب تولایی، تا چه حد از سالار خان والا حساب می برد.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸| ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی