نوشته های من

 

از دوستای خوب و گلم که لطف می کنن به اینجا سر میزنن دعوت می کنم که افتخار بدن و یه نگاهی هم به این آدرس بکنن... ممنونبغل

http://www.mashghe-man.blogfa.com/

 

 

ترمه نمی دانست که چه مدتی را در بیهوشی و بی خبری گذرانده است ولی وقتی به زحمت و همراه با سرگیجه ای شدید چشمانش را گشود هوا کاملا تاریک شده بود و اتاقی که بر روی تخت بزرگ ان خوابیده بود فقط با نور قرمز یک چراغ دیواری کوچک روشن می شد. وجود دردی شدید در ناحیه ی پشت سر و گردن، آزارش می داد و وقتی برای لمس مرکز درد دستش را بالا برد با تعجب متوجه بانداژ سفت و محکمی که دور سرش پیچیده شده بود، گشت! چه بلایی به سرش آمده و چه کسی در آن خانه سرش را بسته بود؟ آیا کار خود آیدین بود یا شخص سومی مثلا یک دکتر یا پرستار وارد خانه شده بود؟ ترمه به امید وجود شخص دیگری به جز آیدین در ساختمان، به وجد امد و تصمیم گرفت که برای مطلع شدن از اوضاع خانه، به آرامی و بدون اینکه آیدین متوجه به هوش امدن او شود، تختخواب را ترک و نگاهی به دور و اطرافش بیندازد ولی به محض اینکه ملافه را از روی خودش کنار زد و قصد برخاستن کرد، سرش به شدت گیج رفت و دوباره با بی حالی روی تخت افتاد. اصلا حال خوشی نداشت، چشمانش سیاهی می رفت و دهانش به شدت خشک و بدمزه بود. درست کنار تخت، بر روی میزی کوچک، پارچی پر از آب و یک لیوان قرار داشت. با اینکه عطش فراوان و خشکی زبانش بسیار آزار دهنده بود و پارچ پر از آب به شدت وسوسه اش می کرد، از خوردن آب امتناع کرد! دیگر اصلا به آیدین اعتماد نداشت و مطمئن بود که انجام هر کاری از او بعید نیست. نا امیدی و احساس استیصال بیشتر از مشکلات جسمی او را می آزرد و ترس از روبرو شدن با آیدین سرتاپای وجودش را می لرزاند. دلش بیش از هر وقت دیگری امیرسالار را می خواست تا با تکیه بر حمایت او و سینه ی فراخش طعم آرامش را بچشد. شک نداشت که تا بحال نه تنها امیر بلکه همه ی خانواده نگران او شده اند و همین مسئله نور امید را در دلش روشن نگه می داشت که امیرسالار در اولین فرصت و بزودی برای خبر گرفتن از همسرش خود را خواهد رساند.

صدای پای آیدین که از پله ها بالا می آمد دل ترمه را در سینه لرزاند. خیلی سریع و بدون مکث چشمانش را روی هم گذاشت و وانمود کرد که همچنان بیهوش است. آیدین به آرامی در اتاق را گشود و وارد شد و خودش را بالای سر ترمه رساند. قلب ترمه در سینه بی تابی می کرد و ترس شدیدی تمام وجودش را در هم می فشرد، تمام بدنش یخ کرده بود و عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود، دلش می خواست با صدای بلند فریاد بزند و گریه کند.

آیدین بعد از اینکه چند لحظه بالای سر ترمه ایستاد و به او خیره شد پشت به او کرده و به سمت در رفت ولی هنوز از اتاق خارج نشده بود که صدای زنگ موبایلش به گوش رسید!!! ترمه آنچه می شنید را باور نداشت! خودش با چشمانش دیده بود که گوشی آیدین خاموش است و زمانی هم که خواسته بود آن را روشن کند بخاطر ضعیف بودن شارژ باطری روشن نشده بود. پس طبق شواهد موجود ایدین از قبل نقشه ی ربودن او را در سر داشته و جریان نداشتن شارژ و شارژر هم یکی از دهها حیله ای بود که برای رسیدن به هدفش از آنها استفاده می کرد.

صدای لرزان و متوحش آیدین در اتاق پیچید و توجه ترمه را به خودش جلب کرد:

_ سلام حبیب خان، ممنون که زنگ زدین... چند بار شماره تونو گرفتم جواب ندادین... راستشو بخواین خیلی نگران حال نامزدم هستم از ظهر تا حالا که سرش خورده به پله ها هنوز به هوش نیومده!... بله، جعبه ی کمکهای اولیه رو پیدا کردمو سرشو بستم. خدا رو شکر خونریزی هم به اون شکل نداشت ولی نمی دونم چرا هنوز بی هوشه؟

ترمه در دل آرزو می کرد که ای کاش می توانست صدای فردی که مخاطب آیدین بود و کاملا از طرز صحبت و حرفهای آیدین مشخص بود که او را هم فریب داده است را بشنود و بداند که آیا کسی برای کمک به او به ویلا خواهد آمد یا همچنان در تنهایی و ترس می بایست خودش را به بی خبری و بی هوشی بزند؟... خشکی دهان بیش از قبل ترمه را آزار می داد و به حدی اذیت می شد که توان تنفس راحت و بی مشکل را هم نداشت به همین دلیل در حالی که هنوز آیدین در اتاق بود و با تلفن صحبت می کرد، با صدای بلند به سکسکه افتاد!

_ خیلی ممنون... فعلا لازم نیست خودتون رو به زحمت بندازین، مثل اینکه خدا رو شکر داره به هوش میاد، اگه مشکلی باشه مجددا باهاتون تماس می گیرم... بازم بابت همه چی ممنونم.

آیدین به محض اینکه با حبیب خان خداحافظی کرد خودش را به تخت ترمه رساند و سراسیمه روی او خم شد و با دست پیشانی ترمه را لمس کرد و با صدایی پایین و آرام او را به نام خواند.

_ ترمه جان... عزیزم... خوبی خانومی؟ حالت بهتره؟

طرز صحبت آیدین به حدی دوستانه و صمیمی بود که اگر غریبه ای آنجا حضور داشت به هیچ وجه شک نمی کرد که عامل زخمی شدن و بی هوشی ترمه، خود اوست!

_ خانومم اگه صدای منو می شنوی پاشو یه کم آب بخور... گلوت خشک شده به سکسکه افتادی.

ترمه با اینکه به شدت از تنها ماندن و روبرو شدن دوباره با آیدین می ترسید ولی می دانست که چاره ای به جز باز کردن چشمهایش ندارد و ایدین بدون شک از به هوش امدن او با خبر شده است پس با ترس و اضطراب، به آرامی چشمانش را باز کرد و در کمال تعجب با صورت خیس از اشک آیدین روبرو شد.

آیدین همانطور که به شدت می گریست و پشیمانی و ندامت از چهره اش می بارید، دستانش را رو به بالا گرفت و با صدای بلند خدا را شکر کرد!

_ خدایا شکرت که حالش خوبه... اگه اتفاقی براش می افتاد من چه خاکی به سرم می کردم؟

و بعد در حالی که چهره اش از شرم سرخ شده بود رو به ترمه گفت:

_ تو رو خدا منو ببخش... خودم نفهمیدم چه غلطی کردم! به خدا از خودم بی خود شدم، شرمنده... من معذرت می خوام... اینجوری با اون چشمای خانومت منو نگاه نکن دلم میریزه تو سینه... پاشو یه کم آب بخور، جون من پاشو. رنگ و روت خیلی پریده!

و بعد در حالی که لیوان را پر از آب می کرد و همچنان نگاهش را به چهره ی ترسان و مضطرب ترمه دوخته بود، گفت:

_ پاشو ابتو بخور بعدشم هر کاری که دلت میخواد، بگو تا من بی چون و چرا انجام بدم... پاشو خانومی.

ترمه که بعد از دیدن رفتار متغیر و عجیب و غریب آیدین تمی توانست به او اعتماد کند، به آرامی و با شک و تردید بر روی تخت نشست... نمی دانست که آیا گرفتن آب از دست آیدین و خوردن آن صحیح است یا نه ولی به حدی ترسیده بود که شهامت مخالفت با او را نداشت پس دست لرزانش را برای گرفتن لیوان آب جلو برد ولی آیدین لیوان را عقب کشید و با مهربانی گفت:

_ نه فدات شم، خودم میگیرم جلوی دهنت تو نوش جان کن.

ترمه همچنان سکوت کرد و با ترس و لرز مقداری از اب لیوان را خورد.

_ آفرین خانومی... حالت چطوره؟ سرت درد داره؟ بمیرم الهی، همه ش تقصیر من وحشیه... خودم می دونم چکار کردم، الانم هر کاری که بگی برای جبرانش می کنم.

ترمه که همچنان از ترس زبانش بند آمده بود با نگاهی ناباورانه به آیدین خیره شد. یعنی می توانست به حرفهایی که می شنید اعتماد کند و هر آنچه دلش می خواست را از آیدین بخواهد؟

_ التماست می کنم منو اینطوری نگاه نکن... دوست دارم زمین باز شه و من از شدت شرم برم توش... به خدا خودمم نفهمیدم چی شد که اینطور کنترلم رو از دست دادم... سکوت نکن، با من حرف بزن.

ترمه دلش می خواست که حرف بزند ولی گویا توان این کار را در خودش نمی دید و از شدت ضعف و ترس قادر به تکان دادن زبانش نبود به همین دلیل باز هم بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد با نگاهی ملتمس و هراسان به آیدین خیره شد.

_ می خوای منو عذاب بدی؟ به خدا من یه حیوون درنده نیستم... من همون آیدین تولایی دانشجوی همکلاسیتم که مدتهاس با هم کار می کنیم. من همونم که هر مشکلی داشتی باهاش مطرح می کردی و به توصیه هاش گوش می دادی... می دونم ازم دلخوری ولی تو رو خدا منو ببخش و باهام حرف بزن... اصلا بگو الان چکار کنم که از این حالت ترس و وحشت بیرون بیای.

_ گوشیتو بده به امیر زنگ بزنم بیاد دنبالم و منو ...

هنوز جمله ی ترمه که با صدایی آرام و بریده بریده بیان می شد به اتمام نرسیده بود که رنگ چهره ی آیدین به کبودی گرایید و با فریادی بلند، صدای ترمه را برید:

_ خفه شو...اسم اون سگ خوش شانسو جلوی من نیار... حالم از دو تاتون به هم می خوره... نمی فهمم چی به اون ادم مزخرف دیدی که به من ترجیحش می دی!

_ اون شوهرمه...

جمله ی نصفه نیمه و کوتاه ترمه تاثیری به مراتب مخرب تر از یک سخنرانی کامل و هدف دار بر روی آیدین عصبی گذاشت و باعث شد که بی مهابا به سمت او حمله برده و بعد از گرفتن موهای بلندش او را از روی تخت به پایین پرت کرده و دنبال خود بر روی زمین بکشد!

ترمه که از شدت درد و ترس به هیچوجه توان مقاومت در مقابل هجوم آیدین را نداشت با آه و ناله بر روی زمبن کشیده می شد و فقط یکبار با التماس و زاری گفت:

_ تو رو خدا ولم کن، من حامله م، می ترسم دوباره بلایی سر بچه م بیاد... آیدین جون دخترت ولم کن.

قسمی که ترمه برای آرام کردن آیدین خورد گویا اثری جادویی داشت و باعث شد که او یکدفعه در جا میخکوب شود!

_ "باران" دختر هر دومون میشه، همونطور که بچه ی تو شکم تو هم مال دوتامونه و هرگز نمیذارم بفهمه که بچه ی اون مردک مزخرفه... ببخش تو رو خدا اصلا یادم نبود بارداری، غلط کردم، دستتو بده من بلند شو، باید یه چیزی بخوری، می ترسم مریض شی بخدا.

دیگر جای هیچ شکی برای ترمه نبود که آیدین یک بیمار روانی ست و همین یقین باعث می شد که او بیش از قبل نسبت به شرایط حاکم بدبین و در هراس باشد. اگر امیرسالار نمی توانست در کشوری غریب جای آنها را پیدا کند، چه می شد و چه سرنوشتی در انتظار او بود؟ آیا باید در این نقطه ی خلوت و دور افتاده با یک بیمار روانی خطرناک سر کند و احیانا در آینده ای نه چندان دور، در تنهایی و رعب و وحشت جانش را از دست بدهد؟ قطرات اشک بدون اختیار صورت ترمه را خیس کرد، چاره ای به جز پذیرفتن خواسته های معقول آیدین نداشت و مجبور بود که با شرایط حاضر بسوزد و بسازد.

بعد از اینکه امیرسالار صبح زود شنبه با هتل محل اقامت ترمه تماس گرفت و در کمال ناباوری متوجه شد که ترمه و آیدین هنوز به هتل باز نگشته اند، خانه ی والاها به ماتمکده تبدیل شد. امیرسالار بدون هیچ خجالتی به شدت اشک می ریخت و برای همسرش بیقراری می کرد و تقریبا تمام اعضای خانواده را دور خودش جمع کرده بود، سالار خان با اینکه بعد از تماس با دوستان و آشنایانی که در امارات داشت از آنها خواست تا قبل از رسیدن خودشان هر کاری که برای خبر گرفتن از ترمه و پیدا کردن او لازم است را انجام بدهند ولی بیش از حد تصور نگران حال عروسش بود و هر چه سعی می کرد افکار منفی را از ذهنش دور کند، موفق نمی شد. در این میان حال سایه از همه بدتر و اضطرابش از همه بیشتر بود، به شدت می ترسید که اتفاقی برای بچه ی ترمه افتاده باشد. چندین و چند بار بدون اطلاع امیر با گوشی آیدین تماس گرفته بود که یا دستگاه خاموش بود یا تا به آخر زنگ میخورد و کسی جواب نمی داد! بیش از حد زیر فشار امید بود که از او می خواست تا جریان بارداری ترمه را با امیرسالار در میان بگذارد ولی خودش دو دل بود و نمی دانست کار صحیح کدام است، از طرفی نگران بود که آیا در این شرایط خاص صلاح است امیرسالار را از حامله بودن ترمه با خبر کرده و به بیقراری او دامن بزند؟ و از طرف دیگر دلشوره داشت که اگر برادرش با خبر شود و بداند که او از بارداری ترمه مطلع بوده و حرفی نزده است چه عکس العملی نشان خواهد داد... ایا از او خواهد رنجید؟ ای کاش ترمه از او نخواسته بود تا رازی به این مهمی را مخفی نگه دارد.

بدون هیچ اغراقی ترمه تمام شب را بیدار ماند و از آن عجیب تر اینکه آیدین هم تا خود صبح در خانه قدم زد و راه رفت و تقریبا هر یک ساعت یک بار سرکی به اتاق ترمه  کشید تا از وضعیت او بی خبر نماند و ترمه هم هر بار که صدای پای او را می شنید به آرامی در تخت دراز می کشید و چشمانش را می بست و خودش را به خواب میزد. از رسیدن صبح و دیدن رفتار عجیب دیگری از یک بیمار روانی به شدت ترس داشت و حتی فکر کردن به اعمال غیر طبیعی و ترسناک ایدین او را تا مرز جنون پیش می برد. فکر دست یافتن به گوشی آیدین لحظه ای راحتش نمی گذاشت تنها اگر چند دقیقه آیدین تولایی می خوابید، می توانست با امیرسالار تماس گرفته و او را از وضعیت اسف بارش با خبر کند اما افسوس که آیدین قصد خوابیدن نداشت و معلوم نبود که اگر هم می خوابید ترمه بتواند گوشی اش را پیدا کند، یا بر فرض محال چنانچه موفق به تماس با امیر هم میشد هیچ آدرسی از محلی که ویلای حبیب خان در آن واقع شده بود، نداشت.

همزمان با روشن شدن هوا آیدین با سینی بزرگی از صبحانه وارد اتاق ترمه شد و کاملا شبیه یک همسر مهربان در حالی که لبخند بر لب داشت لبه ی تخت نشست.

_ صبح خانوم خانوما بخیر... چقدر می خوابی تو؟ پاشو یه چیزی بخور که امروز دیگه نمی ذارم تو خونه بشینی و حوصله ت سر بره، باید بریم بیرون و از این طبیعت زیبا لذت ببریم.

دهان ترمه از خونسردی و آرامش بیش از حد آیدین در آن لحظه باز مانده بود... چطور چنین چیزی امکان داشت که یک نفر در عرض بیست و چهار ساعت، چندین و چند بار رنگ عوض کرده و رفتارهایی تا این حد متضاد از خودش نشان دهد!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸| ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی