نوشته های من

 

نوشته های من سه ساله شد... تولدش مبارک.

آیدین بیرون از ویلا همانطور که سیخهای کباب را روی ذغالهای گداخته می گذاشت با صدای بلند و لحنی که شادی و سرزندگی از آن می بارید آواز می خواند:

*عزیزم... تو جاده ی فنا شدن... اونکه هرگز نمیشه خسته منم

 

اونیکه با صد امید و آرزو... دلشو بسته به عشق تو منم

آخه تو پاک و نجیبی، تو یه احساس عجیبی... نکنه فرشته ای تو

می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم

می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم

فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه

می خوام عشق و جنونمو راهیه قصه ها کنم

آخه تو پاک و نجیبی، تو یه احساس عجیبی... نکنه فرشته ای تو*

 

صدای بلند و واضح آیدین به شدت اعصاب متشنج و نا آرام ترمه را به هم می ریخت. مضطرب تر از آن بود که حوصله ی آواز خواندن شریک و همکار دمدمی مزاج و ملونش را داشته باشد. دلش به شدت شور می زد و آرزو داشت که هر چه سریعتر، این چند ساعت هم بگذرد و به هتلشان برگردند، حرفهای بی ربط و تا حدی بو دار آیدین حسابی او را ترسانده بود... هرگز در خواب هم نمی دید که از مردی مثل آیدین تولایی با آنهمه ادعای آقا منشی چنین برخورد زشت و زننده ای ببیند! بیشتر از همیشه دلتنگ امیرسالار بود و دلش هوای او وحمایتهای خالصانه و بی شائبه اش را کرده بود... چه خوب بود اگر امیر کوچولو مریض نمی شد و او می توانست در آرامش و با خیال راحت با همسرش سفر کند. باید راهی برای تماس با شوهرش پیدا می کرد، نا امید و مایوس به سراغ کیفش رفت تا دوباره موبایل خودش را امتحان کند ولی اصلا فایده نداشت، گوشی بخاطر ضربه ای که خورده بود کاملا از کار افتاده بود... ترمه با بی حوصلگی از جایش برخاست و از ویلا خارج شد و به طرف آیدین که سرحال مشغول باد زدن کبابها بود رفت.

_ پس چرا اومدی بیرون خانومی؟ مگه نگفتی بوی غذا اذیتت می کنه؟ الهی بمیرم، حوصله ت سر رفت؟

_ نه، اومدم گوشیمو بدم بهت، ببین می تونی یه بلایی سرش بیاری. منکه هر چی باهاش سر و کله زدم فایده نداشت.

_ به خدا ترمه داری کلافه م می کنی... عین دخترایی که دزدیدنشون و می خوان بالاخره با هر راهی که شده بقیه رو خبر کنن، رفتار می کنی! می خوای یه آتیش بزرگ راه بندازی و با کمک دودش به همه بگی که من اینجا زندانت کردم و می خوام شکنجه ت بدم؟! بده اون گوشی رو به من، ببینم می تونم چکار کنم... اصلا چرا نمی ری تلفن خونه رو چک کنی؟ هر چند که من بعید می دونم خونه ای که اینجاس و گاهی در طول سال ازش استفاده میشه، تلفنش وصل باشه ولی به هر حال امتحانش که ضرر نداره.

حرف آیدین دنیایی از امید را به دل ترمه بازگرداند. چرا به ذهن کند خودش نرسیده بود که از تلفن ثابت ویلا با تهران تماس بگیرد؟! پس بدون مکث، بعد از اینکه موبایلش را با شتاب به سمت آیدین پرتاب کرد به طرف خانه دوید.

آیدین هم به محض اینکه ترمه وارد منزل شد با عجله گوشی ترمه را باز کرد و بعد از درآوردن سیکارت و انداختن آن در میان آتش مجددا گوشی را بست و داخل جیبش گذاشت و نفسی براحتی کشید. حالا دیگر کاملا مطمئن بود که تمام راههای ارتباطی را به روی ترمه بسته است. با گذشت چند دقیقه ترمه نا امیدتر از قبل از خانه خارج شد و با کلافگی در حالی که دود کباب اذیتش می کرد به آیدین گفت:

_ حق با تو بود. تلفن خونه قطعه... با گوشی من چه کردی؟ تونستی کاری کنی؟

_ نه بابا، هر چی بهش ور رفتم فایده نداره. اونطور که از دست تو افتاد، گمون نکنم اصلا درست شدنی باشه. باید قیدشو بزنی و یکی دیگه بخری... اصلا نگران نباش، خودم یه آخرین مدلشو برات می خرم... گوشی که قابلی نداره، تمام دنیا فدای یه تار موت عزیزم.

دوباره آیدین به جاده خاکی زده بود و ترمه اصلا قصد نداشت که همانجا بایستد و به اراجیف بی معنی و درهم و برهم او گوش کند پس بدون اینکه حرفی بزند در سکوت به ویلا بازگشت و تصمیم گرفت برای اینکه زمان را زودتر و راحت تر بگذراند به نوعی سر خودش را گرم کند. ساختمان ویلا بسیار بزرگ و شکیل بود و ترمه می توانست با دور زدن اطراف خانه و دیدن نقاط مختلف و بیش از حد زیبای آن، وقت بگذراند. ویلا از سه طبقه ی بسیار بزرگ که با پلکانی مدور به هم وصل می شدند، تشکیل شده بود  که هر طبقه با سبکی خاص و مجزا ساخته شده و با ورود به هر یک از طبقات با نوعی متفاوت از اثاثیه و اسباب منزل روبرو می شدی. با اینکه ترمه بعد از زندگی در قصر سالار خان که تقریبا در تمام پایتخت تک بود، به زندگی در خانه های زیبا و شکیل عادت داشت ولی نوع خاص دکوراسیون ویلا تعجب و تحسین او را برانگیخته بود. بر روی دیوار یکی از تالارهای طبقه ی دوم که به شکل سنتی و قدیمی تزئین شده بود، کلکسیون کاملی از سلاحهای مختلف کوچک و بزرگ به چشم می خورد که توجه ترمه را به خود جلب کرد. با اینکه ترمه اصلا در این زمینه آگاهی نداشت ولی از شکل بعضی از تفنگها کاملا پیدا بود که به زمانی خیلی قبل و گذشته ای دور تعلق دارند و کاملا قدیمی هستند همانطور که ترمه محو تماشای کلکسیون اسلحه بود متوجه صدای پای آیدین که از پشت سر به او نزدیک می شد، گشت و به سمت او برگشت. آیدین با ظرف بزرگی از کباب و مخلفات و در حالی که لبخند بزرگی صورتش را پوشانده بود، دنبال او به طبقه ی دوم آمده بود.

_ به به، چه عجب خانوم خانوما اعتصاب رو شکستن و چند قدم تو خونه راه رفتن! خدایی چه ویلای قشنگی داره این دوست بابا. هر چند که برای خانوم والا با اون خونه و قصر خانواده ی شوهر، این خونه ها هیچه ...

_  بس کن تو رو خدا آیدین. این حرفا چیه میزنی؟ من هیچوقت یادم نمی ره از کجا اومدم و خونه م چه شکلی بوده.

_ خب منم عاشق همین فروتنی و خانومیت شدم دیگه، البته بگذریم از اینکه حسن ظاهرتم بی مثاله و ...

ترمه که از نوع و مدل حرف زدن آیدین ناراضی بود و به هیچوجه خوشش نمی آمد، برای قطع کردن حرف او و عوض کردن صحبت خیلی سریع پشتش را به آیدین کرد و رو به کلکسیون اسلحه ایستاد و با صدایی بلند گفت:

_ چقدر بعضیاشون قدیمی به نظر میان... منکه حتی از دست زدن بهشون می ترسم.

_ جون آیدین راست می گی؟ واقعا می ترسی ازشون؟ چرا؟!!! صبر کن این سینی رو بذارم روی میز، بیام یکیشون رو بردارم، بدم بهت که لمسش کنی و ببینی هیچ ترسی نداره.

و بعد در چشم به هم زدنی سینی غذا را روی میزی در گوشه ای از تالار گذاشت و خیلی سریع خودش را به کلکسیون رساند و یکی از بلندترین اسلحه ها را از روی دیوار برداشت و بی هوا به سمت ترمه گرفت! ترمه که از رفتار عجیب آیدین شوکه شده بود ناخودآگاه و سریع دستانش را بالا آورد و چشمانش را محکم گرفت تا چیزی نبیند ولی بعد از مدتی کوتاه با صدای خنده های بلند آیدین به خودش آمد.

_ وای خدای من، خانوم کوچولوم ترسیده! چرا ترسیدی عزیزم؟ مگه بچه شدی؟ چطور فکر کردی که من دلم میاد پاره ای از وجودمو بزنم؟ تو همه ی آینده ی منی....

_ تو رو خدا ادامه نده آیدین. داره حالم به هم می خوره، معلومه تو چت شده؟ این حرفا یعنی چی؟ مگه من و تو چه نسبتی با هم داریم که این مدلی با من حرف میزنی؟ خواهر برادریم یا فامیل نزدیک؟ من و تو فقط دو تا همکار...

آیدین که از چهره ی برافروخته اش خشم و عصبانیت می بارید با صدای بلندی که بی شباهت به فریاد نبود، صحبت ترمه را قطع و با جملاتی عجیب و باور نکردنی ترمه را در جا میخکوب کرد! گویا آیدین تولایی که ترمه می شناخت غیب شده و غریبه ای بی ادب جای او را گرفته بود.

_ نخیر، خواهر برادر نیستیم ولی میتونیم که زن و شوهر باشیم... نه؟

_ خجالت بکش... نکنه تو دیوونه شدی؟ تو که بهتر از هرکسی وضعیت منو می دونی. شوهرمو خانواده شو میشناسی، پس این حرفا یعنی چی؟ تو رو خدا به خودت بیا آیدین، چرا تو اینجوری....

_ چه جوری شدم؟ عاشق؟... آره عاشق شدم، اصلا هم خجالت نمی کشم، کار امروز و دیروزم نیست. از روزی که دیدمت بی اختیار دلم رفت و دیگه نفهمیدم چه مرگمه... مگه من چیم از امیرسالار کمتره؟ ثروتم؟ ریخت و قیافه م؟ خانواده م؟ چیم؟

_ شعورت، مردونگیت...

_ مردونگی؟!!! والله ما از بچه گی بهش می گفتیم که شکل دختراس، حالا تو چی توی این دختر خانوم ناز نازی دیدی که...

ترمه که دیگر تحمل شنیدن حرفهای مغرضانه و بی ادبانه ی آیدین را نداشت، گوشهایش را گرفت، پشت به آیدین کرد تا از تالار بزرگ طبقه ی دوم خارج شود ولی با نعره ی بلند آیدین در جا متوقف شد.

_ گوشاتو می گیری که صدای منو نشنوی؟ من که مدتهاس برای تنها بودن با تو لحظه شماری می کنم؟ من که ماه هاست از دور نگات می کنم و آه می کشم؟ چه طوری دلت میاد پشتتو به من کنی؟!!! برگرد، زودباش... با تو هستم، می گم برگرد... برنگردی شلیک می کنم.

ترمه در حالیکه بی اختیار و از شدت ترس می گریست به سمت آیدین برگشت. حالت عجیبی که چهره اش داشت به شدت ترمه را می ترساند، اسلحه را محکم بین دستانش گرفته و نوک تفنگ به سمت ترمه بود.

_ اون اسلحه گلوله نداره، پس خودتو مسخره نکن...

_ جدا؟ میخوای امتحان کنم ببینی؟

_ میخوای منو بزنی؟ به چه جرمی؟ بخاطر اینکه عاشق شوهرم هستم یا به این جرم که زیادی احمق و ابلهم و به نامردی مثل تو اعتماد کردم؟ به کدوم جرم؟

آیدین همانطور که اسلحه را به سمت ترمه گرفته بود، آرام آرام به او نزدیک شد و در یک قدمی او ایستاد... سپس با صدای پایین و در حالی که معلوم بود اعتدال روانی ندارد گفت:

_ من غلط می کنم تو رو بزنم... اصلا نمی دونم چه جوری دلم اومد این اسلحه رو دست بگیرم... ببخش تو رو خدا، واسه یه آن از خودم بی خود شدم... ببین چقدر برات کباب درست کردم، بریم با هم بخوریم، باشه؟

_ من گشنه م نیست، غذا نمی خوام فقط میخوام از اینجا برم. نمیخوام حتی بک دقیقه ی دیگه تو این خراب شده بمونم.

_ بری؟ کجا بری؟!!! قراره ما مدتها با هم اینجا زندگی کنیم... رفتن تو کار نیست عزیزم... حالا بیا غذاتو بخور، کلی براش زحمت کشیدم البته اصلا قابل تو رو نداره...

_ گفتم که نمی خوام... میخوام برم پیش شوهر خودم

هنوز جمله ی ترمه کامل ادا نشده بود که آیدین اسلحه را به گوشه ای پرتاب کرد و در یک حرکت خودش را به ترمه رساند و موهای بلند او را محکم در دست گرفت و با صدایی لرزان گفت:

_ از این به بعد شوهرت منم، شیر فهم شد؟ می دونی چند ماهه که فقط نگاه کردم و به روی خودم نیاوردم؟ هیچ می دونی که چند وقته به زور قرصهای آرام بخش و اعصاب، صبح رو به شب رسوندم؟ از این به بعد حتی یکدفعه ی دیگه نشنوم که اسم اون مردک لوس و زن نما رو جلوی من بیاری... الانم جون آیدین بشین غذاتو بخور، من دلم نمیاد خانومیم گشنه باشه...

_ اول موهامو ول کن...

_ خدا منو نبخشه، من کی این کارو کردم؟!!! اصلا متوجه نشدم به خدا... بیا خودم غذا بذارم دهنت عزیزم.

_ به من نگو عزیزم، چندشم میشه... به خدا تو مشکل روانی داری آیدین...

جمله ی آخر ترمه مانند جرقه ای در انبار کاه، سرتاپای آیدین را به آتش کشید و باعث شد که او عصبی تر از قبل به سمت ترمه حمله ور شود و دوباره همانطور که موهای او را در چنگ گرفت با صدایی بلند فریاد زد:

_ دیگه نشنوم این حرفو بزنی... دیگه نشنوم، هیچوقت... اون زن احمق روانیم هم همینو می گفت، تا دو کلام حرف حساب بهش می زدم قیافه ی حق به جانب به خودش می گرفت و می گفت، آیدین جون داروهاتو خوردی؟ خودش روانی بود و همیشه از من ایراد می گرفت، تو هم مثل اون کثافتی... اگه می خوای تا جایی که جون دارم نزنمت، مثل بچه ی آدم بشین اینجا و همه ی غذاتو بخور، فکر کردی من می تونم تحمل کنم که عزیز دلم غذا نخوره و گشنه بمونه... بشین همین جا روی زمین... به تو می گم بتمرگ، مگه کری ترمه جان؟... بشین اینجا من برم اون سینی لعنتی رو بیارم. تا آخرین لقمه شو خودم میذارم دهنت، بخور.

ترمه با ترس و لرز، آرام روی زمین نشست، دیگر شک نداشت که آیدین مشکل روانی داشت و ممکن بود هر کار نامعقولی را انجام دهد پس می بایست با راهی عاقلانه و به هر ترتیبی که می شد خودش را از دست او نجات می داد.

 

بالاخره هواپیمای حامل رویا و خواهرش به زمین نشست و رویا در مقابل نگاه ناباور و در عین حال هیجان زده ی امیرسالار، بر روی پاهای خودش و فقط با کمک چوب زیر بغل از هواپیما خارج شد! خدا را هزاران بار شکر که سلامت به پاهای رویا بازگشته و دوران عذاب وجدان کشنده ی امیرسالار به پایان رسیده بود.

تا قبل از اینکه امیرسالار به همراه سایه و امید برای استقبال از رویا به فرودگاه بروند، چندین و چند مرتبه با هتل محل اقامت ترمه تماس گرفت ولی در نهایت ناباوری ترمه و آیدین هنوز به هتل بازنگشته بودند و گوشی موبایل ایدین همچنان خاموش بود!... امیرسالار بیش از حد تصور نگران همسرش بود، از انجایی که ترمه را بخوبی می شناخت، شک نداشت که در کشوری غریب، اتفاق ناخوشایندی پیش آمده بود که ترمه بعد از ساعتها موفق به تماس با خانواده اش نشده بود... دلشوره و اضطراب لحظه ای امیر را راحت نمی گذاشت ولی چاره ای به جز تحمل نداشت چرا که پرواز او به دبی برای ظهر روز شنبه بود.

ترمه با معده ای عصبی و در عین حال حساس به حدی کباب و جوجه کباب خورده بود که دیگر توان نفس کشیدن نداشت ولی از ترس حالات عصبی متغیر و خشن آیدین جرات اعتراض نداشت و هر چه او می گفت بی چون و چرا قبول می کرد تا اینکه بالاخره به حدی غذا خورد که دیگر توان کنترل کردن خودش را نداشت و همانجا به شدت بالا آورد!

_ وای! خدا مرگم بده، تو چرا اینطوری شدی؟ همه ش تقصیر منه که حتما کبابها رو بد درست کردم... ببخش تو رو خدا، پاشو بریم دست و صورتتو بشورم یه ذره حالت جا بیاد... ببین تو رو خدا چقدر رنگ و روش پریده!

_ ممنون، خودم میرم میشورم... باید اینجا رو هم تمیز کنم.

_ مگه من مردم که تو این کارو کنی؟ تو پاشو برو خودتو تمیز کن، منم وضعیت اینجا رو جمع و جور می کنم.

ترمه با شنیدن این حرف آیدین به سرعت از جایش برخاست تا به بهانه ی یافتن دستشویی و حمام در اولین فرصت ممکن از آنجا فرار کند. اولین کاری که باید می کرد، برگشتن به طبقه ی اول بود به همین علت با نهایت توانش از پله ها پایین رفت و به سمت در ورودی دوید ولی هنوز به در نرسیده بود که با یک ضربه ی محکم که از پشت، به سرش وارد شد از هوش رفت.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸| ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی