نوشته های من

 

 

ساعت به ده نزدیک می شد ولی سایه همچنان خواب بود. روزهای جمعه تنها زمانی بودند که برای خواب و استراحت هیچ محدودیتی وجود نداشت و همه می توانستند تا هر ساعتی که دلشان می خواست در تخت و اتاق خودشان بمانند. شاید امیرسالار در هفته های قبل از این قانون بسیار راضی و خوشنود بود ولی در این جمعه ی خاص بیش از حد کلافه و آشفته به نظر می رسید. دلش می خواست سایه هر چه زودتر بیدار شود تا بتواند شماره تلفن هتل محل اقامت ترمه را از او بگیرد. کاملا  از همسرش بی خبر بود و با اینکه شماره ی موبایل آیدین را داشت دوست نداشت که برای اطلاع از همسر عزیزش با او تماس بگیرد پس به ناچار می بایست منتظر بیدار شدن سایه می ماند.

بطور کل جمعه ی سخت و کسالت آوری بود! امیر کوچولو همچنان در تب بیماری می سوخت و خارش شدید بدنش امان کودک خردسال را بریده بود. قرار بر این بود که چنانچه پروازها راس ساعت مقرر و بدون تاخیر صورت می گرفت رویا ساعت شش بعد از ظهر در ایران باشد. حدود چهل روز را امیر به خوبی و خوشی و بدون هیچ مشکلی کنار پدر و خانواده ی پدری گذرانده بود و در واقع امیرسالار اصلا  دوست نداشت که پسر کوچکش را بعد از این مدت نسبتا طولانی، مریض و تبدار تحویل مادرش بدهد. مادری که بعد از یک عمل جراحی نسبتا سخت و طولانی مدت در حال گذراندن دوره ی نقاهت بود.

بالاخره بعد از ساعت دوازده سایه و امید از اتاقشان خارج شدند و با دیدن چهره ی برافروخته ی امیرسالار متوجه حال پریشان او شده و سایه خیلی سریع قبل از اینکه عکس العملی از جانب برادرش ببیند شماره ی هتل را به امیرسالار داد. شب قبل موضوع بارداری ترمه را با امید مطرح کرده و از همسرش شنیده بود که بهتر است خیلی زود و سریع این مسئله ی مهم را با پدر بچه در میان بگذارد ولی سایه ترجیح می داد که سکوت کرده تا ترمه با زبان خودش شوهرش را به آسمانها ببرد.

صدای خشک و لحن رسمی کارمند هتل که از خارج شدن خانم والا به همراه همسفرش از هتل خبر می داد اعصاب متشنج امیرسالار را بیشتر از قبل به هم ریخت و باعث نگرانی بیش از حد او شد. از ترمه بعید بود که اینچنین او را از حال خودش بی خبر بگذارد و بدون هیچ تماسی همراه ایدین از هتل خارج شود! متاسفانه چاره ی دیگری به جز تماس گرفتن با ایدین نمانده بود ولی دل امیر به هیچوجه اجازه ی زنگ زدن به آیدین را به او نمی داد به همین علت دوباره سراغ سایه رفت و از او خواست که با تلفن همراه آیدین تماس بگیرد و در نهایت در کمال تعجب و ناباوری از خاموش بودن گوشی آیدین با خبر شد!!! باور کردنی نبود! قطعا مشکلی وجود داشت که علاوه بر خاموش بودن تلفن ترمه گوشی ایدین هم در سرویس نبود. دلشوره ی عجیب و غیر قابل تحملی امیر را می آزرد و از فزط نگرانی و اضطراب بی قرار بود. ای کاش هر چه زودتر این یک روز می گذشت تا امیرسالار راهی دبی میشد و در کنار همسرش به آرامش می رسید.

 راننده ای که از طرف حبیب خان برای گرداندن ترمه و ایدین انتخاب شده بود بسیار سریع و با تبحر خاص ماشین را می راند ولی با اینکه ترمه با محیط غریب بود بعد از گذشتن چند دقیقه متوجه خروجشان از محوطه ی شهر و خیابانها شد و با تعجب گفت:

_ ما کجا می ریم آیدین؟ مگه قرار نبود که یه گشتی تو شهر بزنیم؟

_ من گفتم تو شهر می گردیم؟! معلومه یادت نمونده من چی گفتم خانومی... من صبح تو رستوران گفتم که یه جای خیلی قشنگی رو میشناسم که زیادی با صفاست و با هم میریم اونجا... گمون نمی کنم من حرفی از شهر زده باشم.

_ پس میشه لطف کنی گوشیتو بدی که من یه تماس با سایه بگیرم؟

_ حتما... چرا که نه؟ بفرمایید این هم گوشی ناقابل بنده.

_ مرسی... ولی آیدین گوشیت که خاموشه!

_ نه!!! دیدی چی شد؟ دیشب یادم رفت گوشیمو بزنم شارژ شه... عیبی نداره به مقصدمون که برسیم میزنمش تو شارژ از همونجا تماس بگیر.

_ خیلی بد شد... مطمئنا الان امیرسالار نگران شده.

_ تو رو خدا ترمه بیخودی روزمونو خراب نکن... الان می رسیم از اونجا زنگ بزن دیگه.

_ باشه... فکر می کنی تا کی اونجاییم؟ منظورم اینه که کی بر می گردیم هتل؟

_ احتمالا تا غروب باشیم و شب هم برگردیم.

راننده ی ماشین که تا آن ساعت از روز ساکت و آرام مشغول رانندگی بود با شنیدن این جمله ی آیدین سکوت را شکست و با تعجب گفت:

_ ولی حبیب خان که گفتن من آذوقه و مایحتاج چند روز رو براتون آماده کنم! ایشون گفتن شما و نامزدتون فراره که چند روزی اونجا بمونید... من کلی براتون خرید کردم و به سرایدار ویلا هم گفتم که خونه رو براتون آماده کنه.

آیدین که از دخالت بی جا و بی موقع راننده حسابی ناراحت و عصبانی شده بود بی اختیار با صدایی بلند رو به راننده فریاد زد:

_ به تو چه مربوطه که ما میخوایم چکار کنیم؟ به جای فضولی حواست به کار خودت باشه و جلوتو نگاه کن.

و بعد سرش را به سمت ترمه که از تعجب چشمانش گرد شده بود چرخاند و بیشتر از هر وقت دیگری خودش را به او نزدیک کرد و با حالتی که نشان می داد قصد درگوشی حرف زدن دارد با صدای آرامی گفت:

_ مردک دیوانه س! به همه کاری کار داره... انقدر از آدمای فضول بدم میاد... به اون چه مربوط که من  و تو چند روز میخوایم اونجا بمونیم؟

ترمه که کاملا از رفتار آیدین معذب و متعجب به نظر می رسید، خیلی سریع تا جایی که می شد خودش را کنار کشید و با تعجب گفت:

_ خب بنده خدا اشتباه متوجه شده یا ما رو با افراد دیگه عوضی گرفته... چرا اینطور تند و عصبی سرش داد زدی؟!

_ خوب کردم... به این جور آدما بخندی پر رو می شن.

_ تو هم یه جورایی عجیب غریبی ها! ما که جز زحمت فایده ای براش نداریم، یه سری الان ما رو میبره یه سری هم عصری باید برگردونه، پس واسه چی باید پر رو شه بیچاره؟

_ ولش کن اصلا... بیا از چیزای بهتر حرف بزنیم. دوست داری رسیدیم اونجا چیکار کنیم؟

_ والله منکه تا حالا اونجا رو ندیدم ضمن اینکه تو یه فرصت کوتاه کاری نمی شه کرد... نهایتا دو تا منظره ی قشنگ دریا و جنگل میبینیم و برمی گردیم.

_ خب اینکه کاری نداره، تو فقط دستور بده، تا هر چند روزی که دلت بخواد بمونیم.

_ وا !!! تو حالت خوبه ایدین؟ مثل اینکه یادت رفته واسه چی اومدیم اینجا، مگه ما فردا عصری شوی لباس نداریم؟ بعدشم چه لزومی داره که ما با هم اینجا بمونیم؟!

_ چه بدی داره؟ لباسا رو که تحویل دادیم، پس چه باشیم یا نه، می دن اونا را به مدلها بپوشن و شو انجام میشه... مهم نتیجه س که بعدا می فهمیم چی شده.

_ به خدا فکر کنم تو حسابی قاطی کردی! یادت نیست که قراره فردا امیرسالار بیاد پیشمون؟ تا همین الان هم به اندازه ی کافی نگران شده، خدا کنه زودتر برسیم که گوشیتو بذاری تو شارژ و من با اجازه ت ازش استفاده کنم. تو که غریبه نیستی، راستشو بخوای دلم واسه امیر یه ذره شده.

آیدین که عصبانیت از سر و رویش می بارید با استفاده از سیاست و زیرکی که داشت خودش را کنترل کرد و جواب تند و تیزی را که در ذهنش آماده کرده بود به ترمه نداد... جریان اصلا آنطور که او دوست داشت پیش نمی رفت و هر کلمه ای که ترمه از همسرش می گفت میزان عصبانیت و ناامیدی آیدین را چند برابر می کرد.

ویلایی که حبیب خان بنا به خواسته ی آیدین برای اقامت آنها در نظر گرفته بود در منطقه ای بسیار زیبا و دیدنی قرار داشت و بدون اغراق همانطور که خودش گفته بود بی شباهت به بهشتی که همیشه در کتابها و نوشته ها وصف می شود، نبود... محلی با طبیعت بسیار سبز، زیبا، تا حد زیادی بکر و دست نخورده و در عین حال با ساختمانی بسیار لوکس و مدرن، با آخرین امکانات روز و بیش از حد راحت و دنج.

بعد از رسیدن و زمانی که مسافران از ماشین پیاده شدند، راننده که حسابی گیج و مبهوت به نظر میرسید رو به آیدین کرد و گفت:

_ جناب، من با این خریدایی که کردم چه کنم؟ بیارمشون تو ویلا یا برشون گردونم.

آیدین که به هیچوجه جلوی ترمه قصد جواب دادن نداشت، همانطور که یکدفعه و بدون مقدمه بازویش  را دور ترمه حلقه کرد و بدون توجه به عکس العمل او، به سمت ویلا راهنماییش می کرد رو به راننده کرد و با نگاهی غضبناک گفت:

_ خانوم خیلی خسته شدن، صبر کن تا ویلا رو به ایشون نشون بدم، همین الان بر می گردم.

کم کم ترس و وحشت ناشناخته ای سراپای ترمه را در بر می گرفت... چه بلایی سر آیدین آمده بود که با گذشت زمانی کمتر از دو ساعت تا این حد تغییر رفتار داده و از یک جنتلمن تمام عیار و آداب دان به شخصی بی توجه و بی ملاحظه تبدیل شده بود و خودش را تا این حد نا معقول، صمیمی نشان می داد؟! صمیمیتی که نه تنها در نظر ترمه پسندیده نبود بلکه تا حد بسیار زیادی باعث نگرانی و دلشوره ی او می شد.

آیدین پس از باز کردن درب ویلا و راهنمایی ترمه به داخل ساختمان، پیش راننده برگشت و به او گفت:

_ تمام اجناسی که خریدی رو همین جا از صندوق خالی کن، خودم میبرم داخل... تا وقتی هم که با حبیب خان تماس نگرفتم و چیزی نخواستم این طرفا پیدات نشه.

و بعد در حالی که سعی در آرام کردن لحن و تن صدایش داشت، ابتدا نگاهی به سمت در ویلا انداخت و بعد از مطمئن شدن از اینکه ترمه داخل ساختمان است و صدای او را نمی شنود گفت:

_ معلوم نیست ما تا کی اینجا بمونیم. از حبیب خان بخواه که اگه کسی سراغی از ما گرفت اظهار بی اطلاعی کنن و جای ما رو به کسی نشون ندن... الان هم بی رو دربایستی بگو که حق الزحمه تو از حبیب خان می گیری یا من باید از خجالتت در بیام؟

_ ممنون جناب... من با حبیب خان طرفم... کاری ندارین؟

_ نه برو به سلامت.

راننده که کاملا مشخص بود از رفتار متغیر و دمدمی آیدین تعجب کرده است به سرعت سوار ماشین شد ولی قبل از اینکه حرکت کند با صدای نسبتا بلند آیدین متوقف شد.

_ چند لحظه صبر کن... تا چه حد به این ساختمون واردی؟ اگه بخوام تلفنش رو قطع کنم چکار باید کنم؟

_ والله راستشو بخواین من خوب نمی دونم ولی احتمالا اینجا هم مثل بقیه ی خونه هاس و کابل ورودی تلفنش جلوی در ساختمونه... اطراف درو یه نگاه بندازین بد نیست ولی چرا می خواین که تلفمو قطع کنید؟

_ اون دیگه به خودمون مربوطه... به سلامت.

وقتی آیدین وارد ویلا شد ترمه وسط هال ایستاده و منتظر او بود.

_ چرا اینجا وایسادی و نرفتی تو؟

_ نمی دونم... یه جورایی معذبم، صبر کردم خودت بیای با هم بریم تو خونه و اگه میشه شارژرتو بدی که من بتونم با تهران تماس بگیرم. نمی خوام بیشتر از این نگرانشون کنم.

_ باشه حتما. فقط چند لحظه صبر کن من تو کیفمو بگردم،ببینم شارژر همراهمه یا نه... فوری اخم نکن خانومی دیگه، اگر هم نیاورده باشم، می رم بیرون از یه نفر می گیرم. تو خیالت راحت که من از زیر سنگم شده واسه تو شارژر پیدا می کنم پس تو رو خدا اخماتو باز کن و قیافه ی آدمایی که به زور جایی رفتن رو به خودت نگیر.

آیدین بعد از تمام کردن جمله اش، خیلی سریع در کیف نسبتا بزرگی را که به همراه داشت، گشود و با ظاهرسازی بسیار ماهرانه مشغول گشتن کیف شد ولی بعد از چند دقیقه با قیافه ای ناراحت و عبوس گفت:

_ شرمنده خانومی... شارژر تو چمدونم مونده ولی فکرشو نکن تا تو این خرت و پرتایی که راننده گرفته رو بذاری تو یخچال و کابینتا، من میرم بیرون و یه شارژر برات تهیه می کنم.

_ ممنون، ببخش که بخاطر من تو زحمت افتادی ولی آیدین ما اینهمه مواد غذایی به چه دردمون می خوره؟ اینا اینجا می مونه خراب میشه ها!

_ من بی تقصیرم... دیدی و شنیدی که راننده بدون خبر ما اینا رو خریده بود. کاریشون نمی تونستم بکنم ضمن اینکه شایدم به دردمون خورد، تو از کجا می دونی؟ فردا رو چه دیدی؟

و بعد در حالی که لبخند مرموزی بر لب داشت، بدون اعتنا به چهره ی متعجب ترمه و قبل از اینکه کوچکترین جوابی از جانب او بشنود به سمت در رفت تا مثلا برای پیدا کردن شارژر از خانه خارج شود.

حق با راننده بود. کابل ورودی تلفن از بالای در خانه، وارد ساختمان شده بود و آیدین مصمم بود که قبل از اینکه ترمه تصمیم به استفاده از تلفن ثابت خانه بگیرد این کابل را بریده و قطع کند. به همین علت با عجله اطراف خانه را گشت و پس از مدتی کوتاه در کنار هیزمهای زیادی که بیرون خانه انباشته شده بود یک تبر بزرگ پیدا کرد و به سرعت قبل از اینکه ترمه متوجه شود با یک ضربه سیمهای تلفن را قطع کرد و بعد با خیال راحت به راه افتاد تا از موقعیت قرار گرفتن ویلا و همسایه های احتمالی با خبر شود.

تا جایی که چشم می دید فضای سبز بود و از هیچ همسایه ای خبری نبود. حبیب خان بدون اینکه بداند، یکی از بهترین و مطمئن ترین نقاط  دنیا را در اختیار آیدین قرار داده بود تا او بتواند به راحتی و بدون حضور هیچ مزاحمی به اهداف خودش برسد... آیدین بعد از دقایقی به ویلا بازگشت و با چهره ی مغموم و بی حوصله ی ترمه مواجه شد.

_ چی شد آیدین؟ شارژر گرفتی؟

_ راستشو بخوای کسی رو ندیدم ولی ناراحت نشو، بعد از ظهر با هم میریم بیرون شاید خبری شه... جون آیدین انقدر اخم نکن دیگه... مگه چی شده که این قیافه رو گرفتی؟! من خودم در اولین فرصت همه چی رو واسه امیرسالار توضیح می دم که از تو دلخور نشه. الان هم دیگه ظهر شده و حسابی گرسنه ایم؛ مخصوصا که صبحم نتونستیم خوب بخوریم. گره ی ابروهاتو باز کن، بیا با هم غذا درست کنیم... اینجا که خدا رو شکر تا چند روز هر چی بخوایم، داریم.

_ ممنون، من چیزی میل ندارم ضمن اینکه اصلا حال خوبی هم ندارم، ترجیح می دم بوی غذا راه نندازیم که بدتر نشم.

_ واااااااای، من احمق اصلا یادم نبود که تو شرایط خاصی داری. اصلا فکرشو نکن، مگه آیدین مرده که تو بخوای دست به سیاه و سفید بزنی؟ خودم هر چند روزی که اینجا بمونیم هم غذا درست می کنم هم تمام کارا با من... اصلا الان میرم بیرون یه کباب خوشمزه درست می کنم که بو خانومیمو اذیت نکنه.

رفتار عجیب، غیر قابل پیش بینی و دمدمی آیدین هر لحظه بیشتر از قبل ترمه را می ترساند! واقعا عجیب بود، چطور می توانست در عرض چند دقیقه به چند مدل و روش مختلف، با چندین و چند معنی مخالف و متضاد، به راحتی حرف بزند و نتیجه گیری کند؟ چطور میتوانست در حالی که نگران دلخوری امیرسالار از همسرش است، با پر رویی تمام ترمه را خانومیم خطاب کند! حالت تهوع شدیدی که بیشتر ناشی از اضطراب بود او را می آزرد ای کاش هرگز به تنهایی قدم به امارات نگذاشته بود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸| ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی