نوشته های من

 

 

شب عجیبی بود! ترمه و آیدین هر کدام به حدی در افکار خود غرق بودند که با اینکه پشت یک میز، روبروی هم نشسته بودند، کاملا سکوت کرده و هیچکدام با دیگری حرف نمی زد تا بالاخره بعد از اینکه هر کدام با بی اشتهایی و بی میلی تمام، کمی با بشقاب غذایشان بازی کردند با توافقی آشکار و ابراز خستگی و بی حوصلگی به اتاق خودشان رفتند.

فکر هر دو نفر حسابی درگیر و مشغول بود ولی ترمه از فرط ذوق زدگی و خوشحالی حالت طبیعی نداشت و آیدین از فرط عصبانیت و سرخوردگی بیقرار و ناآرام بود. چه روزها و شبها در حسرت رسیدن چنین لحظات و ساعاتی بیتابی کرده و انتظار کشیده بود اما الان که شرایط جوری مهیا شده بود که میتوانست با ترمه باشد و نقشه ای را که مدتها در سر پرورانده بود را عملی کند، بارداری ترمه مثل شوکی قوی و کاری او را از پا انداخته بود. زیاد وقت نداشت و میبایست که خیلی زود تصمیم نهایی خودش را می گرفت. آنطور که ترمه گفته بود، امیر سالار تا شنبه بعد از ظهر خودش را به آنها می رساند و به همسرش که الان مادر فرزندش هم بود ملحق می شد پس آیدین چنانچه برای اعمال هدفش مصمم بود، فرصت زیادی نداشت و باید خیلی زود دست بکار می شد. تا یکی دو ساعت بعد از جدا شدن از ترمه، داخل اتاقش بی تاب و پریشان با دلهره و اضطرابی بیش از حد راه رفت و در نهایت به این نتیجه رسید که وقتی تا این حد دیوانه وار و عاشقانه ترمه را دوست دارد و می پرستد پس می تواند براحتی فرزند او را هم پذیرفته و دوست داشته باشد و با این فکر که وقتی خودش از بچگی کودک را بزرگ کرده و در آغوش خودش پرورش دهد، بچه به او وابسته شده و به چشم پدر نگاه خواهد کرد، در انجام کارش مصمم شد و بدون توجه به عواقب کاری که در نظر داشت، با پدرش تماس گرفت و شماره ی تلفن فرد مورد نظرش را از او گرفت و شبانه از هتل خارج شد. برای انجام کار مهمی که در سر می پروراند وقت زیادی نداشت و شب و روز برایش بی معنی شده بودند.

 

ترمه تا بحال شبهای زیادی را با بیخوابی پشت سر گذاشته بود ولی هیچ شبی مگر شبی که از خواستگاری امیرسالار  با خبر شده بود را تا این حد با هیجان و سرمست نگذرانده بود... لحظه ای از فکر همسرش غافل نمی شد. تصور چهره ی خوش حال امیر سالار بعد از شنیدن خبر بارداریش، زیباترین و ناب ترین لبخندها را بر لبش می نشاند و ذوق زدگی سالار خان محبوبش او را تا اوج آسمانها می برد... با اینکه بیشتر از همیشه دلتنگ همسرش بود و می دانست که حتما چندین بار با او تماس گرفته است، جرات زنگ زدن به امیرسالار را نداشت! به هیچ وجه به خودش اطمینان نداشت که بتواند احساسات و ذوق زدگی اش را کنترل کند و خبر بارداریش را به او ندهد، پس مصمم شد که  تا رسیدن خود امیر از حرف زدن با او خودداری کند... چه خوب می شد اگر امیر هر چه زودتر پسر کوچکش را تحویل رویا میداد و به او می پیوست ولی متاسفانه از ساعت رسیدن رویا خبر نداشت... با فکر کردن به رویا و بازگشتش به کشور برای چند لحظه ای قلب ترمه به درد آمد ولی خیلی زود و بی اختیار در حالی که با عشقی زائدالوصف شکمش را لمس می کرد، تصویر رویا را از ذهنش پاک کرده و فقط به فرزندی که در بطن خود پرورش می داد فکر کرد... با وجود کودکی که تماما به او و امیرسالار تعلق داشت، نه تنها از رویا بلکه از هیچ کس دیگری در این دنیا ترسی نداشت، رویا دیگر رقیبی برایش به حساب نمی آمد. حالا دیگر او، "ترمه" عروس خانواده ی والا و مادر وارث آنها بود.

 

امیرسالار هم شب سختی را می گذراند. با آنکه مدتها قبل پسر بیمارش به خواب رفته بود، او همچنان بیدار و بی قرار بود. لحظه ای نبود که به یاد ترمه نباشد، از ابتدای شب بارها شماره اش را گرفته بود و با صدای بی روح و سرد نواری ضبط شده متوجه شده بود که گوشی همسرش خاموش است، ولی چرا؟!!! شاید فراموش کرده بود که باطری گوشی را شارژ کند و تلفن خاموش شده بود اما از ترمه بعید بود که با چنین سهل انگاری او را دل نگران و وحشت زده کند. با اینکه شماره ی موبایل آیدین را داشت ولی دلش راضی نمی شد که با او تماس گرفته و حال همسرش را از یک غریبه بپرسد. راه دیگری به جز تماس با هتل محل اقامت ترمه نداشت پس در حالی که بر روی پنجه ی پا و به آرامی از پله ها پایین می رفت سراغ سایه رفت تا اسم هتل را که فراموش کرده بود از او بپرسد و شماره ی تماسش را بگیرد... ساعتی بعد از نیمه شب بود و می دانست که در آن ساعت هم سایه و هم به احتمال خیلی قوی، ترمه در خواب هستن ولی دلشوره و اضطرابش به حدی زیاد بود که نمی توانست در آن ساعت از شبانه روز اصول آداب و معاشرت را رعایت کرده و خواهرش را از خواب بیدار نکند... به آرامی تک ضربه ای به در اتاق سایه نواخت ولی خبری نشد با دو دلی و اکراه، مجددا در اتاق را با ضربه ای محکمتر به صدا درآورد و خوشبختانه بعد از گذشت چند لحظه امید که کاملا آشفته و خواب الود به نظر می رسید، در را گشود.

_ چیه امیرسالار؟  حال پسرت بده؟

_ نه... سایه بیداره؟

_ چیکارش داری؟

_  میخوام شماره ی هتل ترمه تو دبی رو ازش بگیرم... نگرانم امید... هر چی به موبایلش زنگ می زنم، خاموشه! خودشم هیچ تماسی نگرفته، از ترمه بعیده... نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.

_ هیچ اتفاقی نیفتاده، نترس... خواسته بخوابه گوشی رو خاموش کرده. حالا برای اینکه مطمئن شی، صبر کن سایه رو صدا کنم.

چند دقیقه ی بعد که به نظر امیرسالار به اندازه ی عمری گذشت، سر و کله ی سایه که از فرط خواب روی پا بند نبود پیدا شد.

_ تو رو خدا ببخش داداشی، من غروب با ترمه حرف زدم، گفت که گوشیش از دستش افتاده و کار نمی کنه ولی با نهایت شرمندگی یادم رفت بهت بگم.

_ ای بمیری تو سایه... دلم هزار راه رفت دختر... حالا شماره ی هتلو بهم بده که باهاش تماس بگیرم.

_ الان؟! دیوونه شدی؟ یه نگاه به ساعت بنداز... میخوای این موقع بیدارش کنی که چی بشه؟... بذار فردا صبح.

_ پس حداقل شماره رو بده من.

_ الان خوابم میاد، فردا صبح، البته نه خیلی زود، بیا بهت بگم... شب بخیر مزاحم.

 

با اینکه بطور دقیق از طریق شماره تلفنی که از پدرش گرفته بود، توانست آدرس فرد مورد نظرش را بدست آورد ولی در شهر و کشوری غریب با کوچه و خیابانهای نا آشنا آنهم آنموقع از شب، ترس و اضطراب ناشناخته ای آیدین را می آزرد. به خاطر داشت که در سالهای گذشته همیشه با کمک و راهنمایی های "حبیب" موفق می شدند که همه ی مشکلات حقیقی یا حقوقی که در هر معامله با کشور امارات برایشان پیش می آمد را به راحتی حل کنند. حبیب با اینکه از طرف مادر یک رگ ایرانی داشت ولی در دبی صاحب باند و تشکیلات عظیم و طویلی بود پس بدون شک می توانست حلال مشکل آیدین باشد.

وقتی حبیب از نزدیک و روبرو با آیدین ملاقات کرد از تشابه بیش از حد بین پدر و پسر ابراز تعجب نمود و گفت که اگر خودش را معرفی نمی کرد باز هم قادر به شناسایی او بود. دوستی بین حبیب و تولایی بزرگ به زمان کودکی آیدین بر می گشت و پیوند نسبتا محکم و صمیمیانه ای بود. به همین دلیل حبیب به محض دیدن آیدین از او خواست تا به هر چه در دبی یا کل کشور امارات لازم دارد، بدون ملاحظه و رودربایستی اشاره کند تا او در کمترین زمان برایش مهیا سازد.

_ راستشو بخواین بعد از ازدواج ناموفقی که داشتم خدا خواست که با یه جواهر به تمام معنا آشنا بشم و تقریبا با هم نامزد کنیم. الان هم با هم اومدیم سفر، البته شما که غریبه نیستین پدرش اصلا مایل به ازدواج ما نیست و خیلی سنگ جلوی پامون میندازه.

_ چرا؟!!! از تو بهتر چه کسی رو میخواد؟

_ چی بگم؟ اینجور که نامزدم می گه بیشتر مایله که دخترشو به پسر عموش بده تا به یه غریبه.

_ خب از من چه کاری ساخته س؟ هر چی میخوای رک و راست و بی هیچ ملاحظه ای بگو.

_ میخوام برای این چند روزی که قراره با هم باشیم یه جای خیلی دنج، خلوت و آروم بهم معرفی کنید که بتونیم بدون حضور هیچ مزاحمی چند روزی رو راحت و بی سرخر بگذرونیم... فکر می کنید امکانش باشه؟

_ چه جور جایی باشه؟ توریستی و خیلی شیک یا ساده و نسبتا سنتی و قدیمی؟

_ جای توریستی خیلی شیک که خلوت نمیشه... میخوام جای دنج و بی سر و صدایی باشه که اگه پسر عموی ترمه اومد دنبالمون نتونه پیدامون کنه و موی دماغمون بشه.

_ نامزدت الان کجاس؟ منظورم اینه که دنبالته یا...

_ نه تو هتله.

_ حیف شد. اگه همراهت بود همین الان می فرستادمتون یه جایی که تا حالا ندیده باشی... یه تیکه از بهشته که جا مونده روی زمین و هیچکس از آدرسش خبر نداره... کاملا شخصی و آرومه، پسر خودمم ماه عسل رفت همونجا.

_ خب اینکه کاری نداره. با اجازه ی شما فردا صبح خیلی زود عازم میشیم... البته اگه شما لطف کنید، آدرس و راه رفتن و رسیدن به اونجا رو بهم بگین.

_ تو به این کاراش کاری نداشته باش فقط آدرس هتلی رو که توش اقامت دارین بده تا فردا صبح یکی از بچه ها رو با ماشین بفرستم دنبالتون.

_ خیلی ممنون عمو جان، انشالله تشریف بیارین ایران تا بتونم جبران کنم.

آیدین تمام راه بازگشت به هتل را به این فکر می کرد که فردا با چه نقشه ای می تواند ترمه را بدون اینکه چندین و چند بار با امیرسالار یا خانواده ی شوهرش تماس بگیرد، راضی به همراهی کند. با اخلاقی که از ترمه می شناخت مطمئن بود که او بدون با خبر کردن خانواده، مخصوصا شوهرش هیچ کاری را انجام نخواهد داد. پس کار بسیار سختی پیش رو داشت خصوصا که اصلا دلش نمی خواست و قصد نداشت تا جایی که امکان دارد و تا زمانی که خودش صلاح می دانست، ترمه به هدف و نقشه ی او پی ببرد.تقریبا همه ی شب را آیدین بیدار ماند و نتوانست که بخوابد. قطعا روز سختی در پیش داشت که میتوانست تاثیر مستقیم و زیادی بر روی زندگی اینده ی او بگذارد.

صبح خیلی زود قبل از ساعت شش ترمه از خواب برخاست. از آنجایی که شب قبل غذا نخورده بود به شدت احساس ضعف و گرسنگی می کرد به همین علت بعد از حمام کردن و تعویض لباس خیلی سریع به سراغ رستوران رفت تا بعد از خوردن صبحانه منتظر بیدار شدن آیدین بماند. قرار بود که آنروز به همراه آیدین از سالنی که مراسم شوی لباس فردا در آن برگزار می شد دیدن کنند. ترمه علاوه بر اینکه از بارداریش بسیار خوشحال و راضی بود از شرکت در چنین مراسمی به خود می بالید و بیش از حد هیجان زده بود. شرکت داشتن طرحهای اختصاصی آنها در شوی لباسی که معروفترین و بزرگترین برند های دنیا نیز در ان حضور داشتند بیشتر شبیه به یک رویا بود.

به محض اینکه ترمه قدم به رستوران هتل گذاشت با آیدین که پشت یکی از میزهای روبروی درب رستوران نشسته بود مواجه شد. انروز آیدین در هیاتی بسیار برازنده تر و شیک تر از همیشه به چشم می خورد که در نظر ترمه در ان روزهای خاص چنین توجه و آراستگی نه تنها عجیب نبود بلکه تا حد زیادی نشان دهنده ی شخصیت و دقت نظر همکار و شریکش بود که می خواست در مقابل طراحان بزرگ دنیا خودی نشان بدهد.

آیدین همینکه متوجه حضور ترمه شد به سرعت از جا بلند شد و با لبخندی دلنشین صندلی را برای ترمه کنار کشید و با چهره ی بشاشی که به هیچوجه به صورت مردی که تمام شب را بیدار مانده بود شباهت نداشت به او سلام گفت.

_ سلااااام خانوم خانوما... دیشب خوب خوابیدی؟

_ ممنون، بد نبود. من معمولا وقتی وارد یه جای غریب می شم نمی تونم خوب بخوابم ولی دیشب خوب بود.

_ خدار و شکر چون امروز برات کلی سورپرایز دارم و دلم میخواد حسابی سرحال باشی.

_ گمونم بتونم سورپرایزتو حدس بزنم.

_ منکه اینطور فکر نمی کنم.

_ چرا؟! مگه قرار نیست از سالن نمایش طرحها و لباسا دیدن کنیم؟

_ پاک نا امیدم کردی ترمه! مگه من و تو بیکاریم که یه روز آزادمونم به چنین کاری بگذرونیم؟ اصلا به ما چه که سالن چه وضعیتی داره؟ مهم لباسامونه که تحویل مسئول سالن دادیم و خیالمون راحته، بقیه ش دیگه به ما ربطی نداره... برای امروز کارای خیلی بهتر و مفرح تری داریم که انجام بدیم. فقط قبل از هر کاری باید یه صبحونه ی خیلی کامل بخوری که ...

_ صبر کن ببینم... چی داری می گی؟! خوب برای خودت میبری و می دوزیا.....

_ خب اینکه تعجبی نداره، مگه ما بخاطر همین دوخت و دوز خودمون به اینجا دعوت نشدیم خانوم؟

_ لوس نشو آیدین... من هیچ جایی به جز سالن مراسم نمیام... می خوام منتظر بمونم تا امیرسالار بیاد.

_ مگه خودت نگفتی امیر خان والا فردا بعد از ظهر تشریف میارن؟ پس چرا از الان به خاطر فردا عصر خونه نشین بشیم؟ یه جای خیلی خوب و باصفایی رو بلدم که امروز میبرمت اونجا، فردا هم از صبح هر قدر که می خوای چشم به در هتل بدوز تا شوهر خوشبختت بیاد... تو رو خدا نه نگو، ترمه... من که نمی خوام بدزدمت فقط می خوام چند ساعتی بهت خوش بگذره.

_ پس من باید قبل از هر کاری با امیرسالار تماس بگیرم و برنامه مون رو بهش بگم.

_ باشه... صبحونه تو بخور، بعدش تماس بگیر.

ترمه بر عکس ماه و روزهای اخیر با اشتهای فراوان مشغول خوردن صبحانه شد ولی آیدین با تمام زیرکی و زرنگی که داشت نمی توانست حفظ ظاهر کرده و خودش را آرام و بی خیال نشان دهد. دلشوره و اضطراب زیادی داشت، مداوم به ساعتش نگاه می کرد و بی صبرانه انتظار رسیدن ماشین و راننده ای که حبیب قولش را داده بود، می کشید. با هر باز و بسته شدن در رستوران بی اختیار به سمت در می چرخید و هر لحظه در دل دعا می کرد تا ماشین قبل از تمام شدن صبحانه ی ترمه برسد. هر صدایی از خارج رستوران حواسش را پرت می کرد و به شدت حساس و آشفته به نظر می رسید حتی یکبار که یکی از پسر بچه های گلفروش وارد رستوران شده و چند شاخه گل رز را به سمتش گرفته و با زبان نگاه گیرایش از او خواست که برای ترمه شاخه گلی بخرد با بی حوصله گی او را به عقب هل داد و با عربی دست و پا شکسته، با لحنی تند از او خواست تا از انها دور شود!

_ تو چت شده آیدین؟ به این طفل معصوم چکار داری؟ ببین چقدر نگاهش ملتمسه! بذار ازش چند تا شاخه گل بگیریم.

_ ولش کن تو رو خدا ترمه... حوصله داریا. من هیچوقت نمیام شان خانوم برازنده ای مثل تو رو با چند تا شاخه گل پژمرده پایین بیارم... ول کن بذار بره، صبحونه تو بخور.

_ از تو بعیده! فکر می کردم خیلی رئوف تر از این حرفا باشی... کی گفت تو واسه من گل بخری؟ من فقط دوست دارم اول صبحی به یه بچه کمک کنیم، این کجاش بده؟

_ باشه باشه... هر چی تو بگی.

آیدین همانطور که از شدت اضظراب و نگرانی خون خونش را می خورد به پسر بچه که از دور آنها را نگاه می کرد اشاره ای کرد تا نزدیک شود و بعد تمام گلهایی را که در سبد داشت از او خرید و اسکناس درشتی به او داد... همانطور که پسر بچه با شتاب و عجله در جیب لباس هایش بدنبال اسکناسی می گشت تا بتواند بقیه پول آیدین را پس بدهد مرد درشت اندامی وارد رستوران شد و با صدای بلند و زبان روان فارسی آیدین را به نام خواند.

_ جناب آیدین تولایی؟

آیدین که بیش از حد هیجان زده و خوشحال می نمود به سرعت از جا برخاست و با تکان دادن دست توجه مرد را به سمت خودشان جلب کرد و سپس با صدای نسبتا بلندی گفت:

_ بله... تولایی من هستم شما باید از طرف حبیب خان اومده باشین.

_ درسته آقا... ماشین دم در آماده س. من تو ماشین منتظرتون می مونم.

ممنون... همین الان میایم... ترمه جون اگه صبحانه ت تموم شده دیگه بریم.

_ ولی قرار بود من با خونه تماس بگیرم!

_ خب اینکه کاری نداره خانومی... سوار ماشین که شدیم با موبایل من زنگ بزن... درست نیست این آقا زیاد منتظر ما بمونه، از طرف یکی از آشناهای بابا اومده تا امروز هر جا میخوایم بریم ما رو بگردونه.

_ پس حداقل صبر کن برم کیفمو بیارم.

_ لطفا معطل نکن و زودی برگرد... من جلوی در منتظرتم.

ترمه با سرعت به اتاقش رفت و بعد از برداشتن کیفش به آیدین پیوست، قبل از اینکه وارد ماشین شود دوباره چشمش به پسر بچه ی گل فروش افتاد که با نگاهی مهربان و سپاسگزار به او چشم دوخته بود. بی اختیار و به سرعت دست به کیفش برد و بسته ی شکلات بزرگی را از کیف خارج کرده و به طرف پسر گل فروش گرفت. لبخند زیبایی که بر چهره ی پسر نشست، ترمه را تا بی نهایت خوشحال و ذوق زده کرد.   

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸| ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی