نوشته های من

 

 

ترمه روزهای پرکار و شلوغی را می گذراند. علاوه بر گذراندن کلاس ها و خواندن درس، مجبور بود که برای آماده کردن طرحهای جدید لباس، بیشتر از همیشه وقت گذاشته تا بتوانند راس موعد مقرر طرحهای لازم برای شرکت در شوی لباس دبی را آماده کرده و تحویل دهند. از صبح زود که معمولا خانه را به قصد دانشگاه ترک می کرد تا اواخر شب که خسته و بی رمق به خانه بازمی گشت تقریبا وقتی برای استراحت نداشت. از همیشه لاغرتر شده و حسابی بی اشتها بود و تمام وقت خسته به نظر می رسید. وقت شرکت در هیچیک از جمع های خانوادگی را نداشت و فقط تا جایی که می توانست و امکان داشت، حتی برای روزی نیم ساعت هم که شده با امیر کوچولو وقت می گذراند. بیش از اندازه به فرزند امیر سالار وابسته شده و عادت کرده بود به حدی این پسر کوچولو، شیرین و خواستنی بود که در مدت زمانی نسبتا کوتاه، همه مخصوصا ترمه را مجذوب و شیفته ی خود کرده بود . گاهی اوقات حتی از فکر اینکه مادر امیر به زودی از سفر باز خواهد گشت و  او را با خود خواهد برد به شدت دلگیر می شد و احساس دلتنگی می کرد هر چند که وجود امیر کوچولو در منزل بزرگ و ساکت سالار خان بیشتر از هر وقت و زمان دیگری خالی بودن جای یک بچه را به رخ می کشید ولی ترمه لحظه لحظه ی بودن او را سپاسگزار بود و قدر می دانست.

کار شبانه روزی ترمه بیشتر از هر کسی امیرسالار را نگران کرده بود. با این وضعی که همسرش خود را مشغول کرده بود احتمال بیمار شدنش کم نبود به همین علت امیر تمام رفت و آمدهای او را در سطح شهر به عهده گرفته و حتی در اوج ساعات کاری خودش هم راضی به تنها گذاشتن ترمه در پایتخت پر ترافیک نبود. بارها پیش آمده بود که وقتی با هم برای مدتی طولانی در خیابانهای پر دود و شلوغ تهران و پشت چراغ قرمزهای تمام نشدنی یا ازدحام اتومبیلها مانده بودند، ترمه تحمل نکرده و با رنگ و رویی پریده و بیمار گونه و حالت تهوع شدید، از ماشین پیاده شده و تا زمانی که محتویات معده ی تقریبا خالی اش را بالا نمی آورد آرام نمی شد. امیر هر بار که همسر عزیزتر از جانش را به این وضع می دید به شدت ناراحت و عصبی میشد ولی هر چه از ترمه خواهش می کرد که فشار کاریش را کم کرده یا حداقل راضی به مراجعه به پزشک شود، موفق نمی شد.

با تماسهای تلفنی که رویا از امریکا داشت، اولین جمعه ای که در پیش رو بود را بعنوان تاریخ بازگشت به ایران عنوان کرده و گفته بود که پزشکان از نتیجه ی عمل جراحی کاملا راضی بوده و امید بهبودش را در دل همه زنده کرده بود... سفر نسبتا طولانی او چنانچه با نتیجه ای مثبت به پایان می رسید، خستگی همه در می آمد و از همه مهمتر، امیرسالار از عذاب وجدانی که تمام وقت روحش را می آزرد خلاص می شد.

 

بی حوصلگی، کسالت و ضعف ترمه بیشتر از آن بود که بتواند نسبت به آن بی توجه یا بی اهمیت باشد... تمام روز بی اشتها و خسته بود و تقریبا توان و اشتهای خوردن هیچ چیزی را نداشت. به همین علت یکی از شبهایی که خسته و ناتوان به خانه بازگشت؛ مستقیما به سراغ سایه رفت و از او کمک خواست.

_ سایه جون یه زحمتی برات دارم... میخوام اگه ممکنه لطف کنی و از دکتر خودت برام یه وقت بگیری.

_ چه عجب که تو راضی شدی بری دکتر! ولی نگفتی از کدوم دکتر وقت بگیرم.

_ همون متخصصی که بنفشه رو پیشش بدنیا آوردی و همچنان ازش خیلی تعریف می کنی...

_ منظورت متخصص زنان و زایمانه؟!

_ آره عزیزم ولی تو رو خدا آروم و بی سر و صدا اقدام کن...

_ خبریه ترمه؟!!!

_ چرا داد میزنی دختر؟ همین الان ازت خواستم آروم باشی... به خدا خودمم نمی دونم چه خبره، فقط می دونم که حالم خیلی بده.

_ یعنی علائم بارداری رو داری؟

_ علائمش رو دارم ولی تو که خوب می دونی خیلی بعیده که من حامله باشم به همین خاطر میخوام دوتایی بی سر و صدا، بریم پیش یه متخصص ببینیم چی می گه، نمی خوام پیش دکتر خودم برم که از همون اول نا امیدم کنه و قاطع بگه امکان نداره... حالا تو لطف می کنی برام وقت بگیری؟

_ حتما فدات شم، فردا صبح اول وقت با دکترم تماس می گیرم... میشه به مامان بدری بگم؟

_ نه قربونت برم... قول بده یکی دو روز صبر کنی بعد از اینکه مطمئن شدیم به همه می گیم... ایندفعه دیگه نمی خوام چیزی رو از امیر پنهان کنم البته اگه چیزی برای گفتن وجود داشته باشه... فقط سایه جون می دونی که من و امیرسالار دو روز دیگه یعنی 5 شنبه مسافریم، لطف کن یه جوری وقت بگیر که قبل از سفر به دبی دکترم رو رفته باشم.

_ به روی چشم... خیالت راحت برای اولین فرصتی که خانوم دکتر داشته باشه برات وقت می گیرم.

یکی دو هفته ای بود که ترمه با علائمی که در خودش می دید به شدت نسبت به باردار بودنش شک داشت ولی از آنجا که آزمایشات و معالجات قبلی به نوعی او را نا امید کرده بود، دوست نداشت که قبل از اطمینان کامل، این مسئله را با همسرش در میان بگذارد. حتی تصور داشتن یک فرزند از گوشت و پوست و خون خودش، بچه ای که فرزند امیرسالار و نوه ی خانواده ی والا باشد، او را تا اوج آسمانهای خوشبختی بالا می برد و دلش را می لرزاند.

دکتر سایه برای چهارشنبه بعد از ظهر به ترمه وقت داده و پس از یک جلسه ویزیت کوتاه در اولین قدم تشخیص، انجام یک آزمایش بارداری را مناسبترین راه حل دید و ترمه صبح زود پنجشنبه همراه خواهر شوهرش به آزمایشگاه رفته و برای آزمایشی دقیق، خون داد... تنها نکته ای که ترمه را تا حدی دلگیر و دلواپس کرد زمان حاضر شدن جواب آزمایش بود، جواب تست عصر همان روز حاضر بود، درست زمانی که ترمه به همراه امیرسالار و آیدین به دبی پرواز داشت به همین علت قرار بر این شد که سایه جواب تست ترمه را گرفته و تلفنی او را از نتیجه با خبر کند چنانچه نتیجه ی آزمایش مثبت می شد این سفر به خاطره انگیزترین سفر زندگی ترمه تبدیل می شد.

تب تند و خالهای نسبتا درشت و قرمزی که روی بدن امیر کوچولو دیده می شد، نشان از بیماری آشنایی داشت که تقریبا تمام بچه ها در دوران کودکی به آن مبتلا میشوند. امیر کوچولو آبله مرغان گرفته بود و برخلاف همیشه به شدت بداخلاق و بی حوصله بود. بیشتر از هر وقت دیگری بهانه ی مادرش را می گرفت و لحظه ای از آغوش امیرسالار بیرون نمی آمد. ساعاتی بیشتر تا زمان پرواز ترمه و امیرسالار نمانده بود ولی امیر کوچولو حتی اجازه ی بیرون آمدن از اتاق بچه ها را به پدرش نمی داد! شرایط سختی پیش امده بود، نه می شد از سفر تجاری مهم ترمه چشم پوشی کرد و نه میشد که بیماری امیر را ندیده گرفت. آیدین بارها از سالن فرودگاه با ترمه تماس گرفته و از دیر کردن آنها شاکی بود ولی ترمه سر دوراهی مانده و نمی دانست چکار کند تا اینکه امیرسالار با پیشنهاد خوبی که داد تا حد زیادی مشکل را حل کرد.

_ چاره ای نیست خانومی... نمیشه که تو سفر به این مهمی رو از دست بدی، با اینکه اصلا دلم نمیخواد، امروز به تنهایی با اون مارمولک برو. من جمعه امیرو به مامانش تحویل می دم و شنبه با اولین پروازی که به دبی هست خودمو به تو می رسونم تا بتونم شنبه شب تو مراسم شرکت کنم... قول میدم جون ترمه که به موقع و سروقت خودمو برسونم.

و به این ترتیب در عین ناباوری و ذوق زدگی بیش از حد آیدین، ترمه در حالی که دلش پیش قبض آزمایشگاه که نزد سایه بود، جا ماند به تنهایی و بدون همسرش عازم دبی شد.

آیدین از همان اول سفر با اینکه زیادی از نبودن امیرسالار یا بنوعی از تنها بودن ترمه خوشحال بود ولی به شدت متفکر و درگیر به نظر می رسید تا حدی که ترمه بالاخره تحمل نکرد و دلیل در هم بودن و سرحال نبودنش را جویا شد.

_ چیزی شده ایدین؟ هنوز از دیر کردن من ناراحتی؟ منکه به موقع خودمو رسوندم، پس چی شده؟ به نظر میاد قیافه گرفتی.

-          نه خانومی... این چه حرفیه؟ دارم به مغزم فشار میارم، ببینم آدرس یکی از دوستامو که مدتهاس مقیم دبی شده را بیاد میارم یا نه... آدم با نفوذیه و اونجا هر کاری که داشته باشی رو می تونه برامون انجام بده.

-          _ مگه ما چه کار خاصی داریم که بخوایم از کسی کمک بگیریم؟

_ درسته کار خاصی نداریم ولی داشتن یه آشنای خوب تو یه کشور غریب که بد نیست، بده؟

_ نه بد نیست ولی فکر نمی کنی تو این مدتی که تا سفرمون وقت داشتیم باید آدرس یا شماره شو پیدا می کردی؟

_ عیبی نداره... بابا حتما ازش شماره داره، به محض اینکه برسیم از بابا می گیرم.

آیدین تولایی دروغ نمی گفت، به شدت به فکر پیدا کردن آدرس یا شماره ی تلفن از شخصی خاص بود... آدمی که به راحتی میتوانست او را در انجام نقشه ای که در سر داشت کمک کند. قطعا اگر از قبل می دانست که ترمه در این سفر تنهاست تا آن موقع، کارهایش را تمام و کمال و بدون هیچ دلهره ای انجام داده بود و با خیال راحت عازم دبی میشد اما آیدین آدمی نبود که قدر فرصت پیش امده را ندانسته و براحتی از زن دلخواهش بگذرد... ماهها برای بوجود آمدن چنین موقعیتی دعا کرده و نقشه کشیده بود پس الان وقت آن نبود که آرام بنشیند و فرصت طلایی پیش امده را ندید بگیرد.

به محض نشستن هواپیما و زمانی که ترمه توانست تلفنش را روشن کند، امیرسالار با او تماس گرفت تا از سلامت رسیدنش با خبر شود و ترمه هم از فرصت استفاده کرده و از شوهرش خواست که با سایه صحبت کند.

_ سلام سایه جون... چی شد خانومی؟ جوابو گرفتی؟

_ نه عزیزم... همین الان دارم میرم، به محض گرفتن جواب بهت اطلاع می دم... نگران نباش.

ولی ترمه به هیچوجه نمی توانست خونسرد باشد شاید هرگز تا این حد آرزو نداشت که در تهران و خیابان ولی عصر باشد... دقایقی چند با اینکه بتواند به یکی از خوشبخت ترین زنان دنیا تبدیل شود، فاصله نداشت. بی اختیار دست به زیر یقه ی لباسش برد و گردنبندی را که صفیه ننه به گردنش آویخته و حاوی آیه ی شریفه ی "وان یکاد" بود را لمس کرد و از ته دل از خدای خود کمک خواست. . ترمه و آیدین در هتل مجلل و لوکسی که برای شوی لباس شنبه شب انتخاب شده بود اتاق داشتند.  هنگامی که ترمه به تنهایی با راهنمایی خدمتکار هتل وارد اتاقش شد جای خالی امیرسالار دلش را آزرد ولی با فکر و امید به اینکه همسرش خود را تا قبل از شروع شدن مراسم به او خواهد رساند آرام گرفت... حتی برای لحظه ای گوشی تلفنش را از خود جدا نمی کرد و زمانی که آیدین برای خوردن شامی زود هنگام به دنبالش امد اصلا راضی به ترک کردن اتاق نبود. از آنجایی که می دانست جواب آزمایش هر چه باشد، نمی تواند نقاب بی تفاوتی به چهره بزند و به روی خودش نیاورد، دلش می خواست که در تنهایی با خواهر شوهرش که قرار بود سفیر پیام بسیار مهمی باشد صحبت کند.

_ چقدر زود آیدین! چه وقت شام خوردنه؟... تو گرسنه ای؟

_ راستشو بخوای آره. انقدر اضطراب این سفر رو داشتم که نتونستم ناهار بخورم. اگه میشه بیا بریم شامو یه کم زودتر بخوریم تا بعدش بتونیم حسابی استراحت کنیم.

_ باشه... تو برو پایین من لباسمو عوض کنم، بیام.

ترمه دقایق دیگری را به بهانه ی تعویض لباس در اتاقش گذراند ولی از سایه خبری نشد... به ناچار در حالی که گوشی موبایلش را محکم در دست داشت به رستوران هتل رفت ولی هنوز به طور کامل پشت میز ننشسته بود که تلفنش زنگ خورد... با آنکه از پشت پرده ای از اشک به صفحه ی موبایلش چشم دوخته بود نام سایه که بر روی نمایشگر گوشی ثبت شده بود را می دید. دقایقی طولانی منتظر این تماس بود ولی الان توان پاسخ دادن به این تلفن را در خود نمی دید... تلفن در مقابل چشمان متعجب آیدین تا به آخر زنگ خورد ولی ترمه در حالی که به شدت می لرزید و رنگ به چهره نداشت، جواب نداد تا اینکه دوباره صدای زنگ گوشی بلند شد.

_ تو چته ترمه؟ چرا جواب نمی دی؟ کیه؟ اگه مزاحمه گوشی رو بده من.

_ نه ممنون خودم جواب می دم... بله، سایه؟ سایه؟ چرا ساکتی؟ صدای منو نداری؟

_ حامله ای ترمه... به خدا راست می گم، جواب مثبته.

صدای بلند و گریان سایه بارها و بارها در گوش ترمه پیچید... آنچه شنیده بود را باور نمی کرد و دیگر هیچ درکی از اطراف نداشت! ممکن نبود، دکترش بارها تاکید کرده بود که او توان مادر شدن را نداشته و از این نعمت محروم است پس چطور چنین چیزی امکان داشت؟ نه متوجه اشارات و حرفهای آیدین  بود و نه صدای مشتاق و ذوق زده ی سایه را از پشت گوشی می شنید، سرش گیج می رفت و  گویا رستوران نورانی و بزرگ هتل به سرعت دور او می چرخید. برای لحظاتی از خود بیخود شد و در نهایت ضعف کرد!... زمانی که چشمانش را گشود انبوهی از جمعیت که به ندرت متوجه معنی حرفها و صحبتهایشان می شد با چهره ای نگران دورش حلقه زده بودند و آیدین با نگاهی اشکبار و صدایی لرزان او را به نام می خواند:

_ ترمه جان... خانومی... خوبی؟ چی شد یه دفعه؟ چرا ضعف کردی؟ خبر بدی داشتی؟

_ نه نه اصلا...

_ پس چته؟ مگه سایه خانوم چی گفتن که تو اینجوری شدی؟! چرا گریه می کنی ترمه؟ دیوونه شدی؟ همه زل زدن به ما! دارم سکته می کنم، حرف بزن دختر.

_ من باردارم آیدین... به خدا راست می گم، سایه همین الان جواب آزمایشم رو از آزمایشگاه گرفته...

اولین کلمات ترمه کافی بود تا آیدین را زیرو رو کند... قطعا ترمه با این وضع و حال، قصد شوخی کردن نداشت و جدی حرف می زد... اصلا موضوع صحبت موردی نبود که بتوان بر سر آن با کسی شوخی کرد... برخلاف توقع آیدین هیچ چیز مطابق میل او پیش نمی رفت، بودن یک بچه باعث تداوم و محکم شدن بیش از پیش روابط ترمه و شوهرش می شد و این اصلا باب میل آیدین نبود. همه چیز دست به دست هم داده بودند تا آیدین را در انجام نقشه ای که از مدتها پیش در سر داشت راسخ و مصمم کنند. به حدی در افکار خود غرق بود که به سختی متوجه صدای ترمه شد.

_ آیدین جان می تونم با گوشیت چند دقیقه حرف بزنم؟ گوشی من از دستم افتاده، کار نمی کنه. میخوام تا سایه به خونه نرسیده باهاش حرف بزنم.

_ حتما... چرا نمی تونی؟ در ضمن تبریک منم قبول کن، انقدر ناگهانی این خبر خوبو بهم دادی که اولش شوکه شدم.

_ ممنون... به خدا دست خودم نبود، انقدر خوشحالم که حال خودمو نمی فهمم... با احازه ت چند دقیقه با سایه حرف میزنم.

ترمه با دستانی که از فرط شوق یخ کرده بود به سرعت شماره ی سایه را گرفت و سایه بعد از خوردن دو زنگ، تلفن را جواب داد.

_ الو سایه جون، منم ترمه... ببخش تو رو خدا، انقدر خوشحال شدم که گوشی از دستم افتاد. الان با خط آیدین زنگ می زنم... تو کجایی؟ هنوز خونه نرسیدی که؟

_ نه، تو ترافیک پنجشنبه غروب موندم... تو که حسابی منو ترسوندی دختر.

_ میشه یه خواهش ازت کنم؟

_ میخوای یه بار دیگه جواب آزمایشتو بخونم؟

_ نه... راستشو بخوای خیلی دلم میخواد که خودم این خبرو اول به امیرسالار و بعدش به پدربزرگ بدم... میشه تو لطف کنی و تا شنبه که امیرو می بینم سکوت کنی؟

_ معلومه که اینکارو می کنم... قول میدم به هیچکدوم از اعضای خونواده، بجز امید هیچی نگم.

_ واگه بخوام که به امیدم نگی چی؟

_ گوش نمی دم و کار خودمو می کنم.

_ پس لطفا ازش قول بگیر به امیرسالار چیزی نگه.

_ باشه... خیالت راحت... ترمه هزاران بار بهت تبریک می گم، تو انقدر خوب و خانومی که می دونستم خدا خیلی زود آرزوتو برآورده می کنه.

_ ممنون عزیزم، بابت همه چی. خواهری رو در حقم تموم کردی، انشالله جبران می کنم... من دیگه قطع می کنم... تا یه گوشی جدید بگیرم اگه کاری داشتی با خط آیدین تماس بگیر.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸| ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی