نوشته های من

 

 

 

با نزدیک شدن به آخر تعطیلات نوروزی همه ی خانواده ی والا خود را برای شروع سال و روزهایی پر کار و پر جنب و جوش آماده می کردند.

با اینکه ترمه برخلاف سال گذشته تعطیلات بسیار خوب و خوشی را گذرانده بود ولی بیشتر از هر وقت دیگری دلتنگ محیط کار، کلاس و دانشگاه بود به همین علت، صبح روز پانزدهم فروردین با شور و شوقی زیاد به همراه همسرش راهی شرکت و تولیدی "ترمه" شد. هرچند بعد از نو شدن سال با تماسی تلفنی، تحویل شدن سال را به همکار و دوست خودش "آیدین تولایی" و خانواده تبریک گفته بود اما آیدین علاوه بر اینکه خودش و هیچیک از اعضای خانواده اش در مراسم جشن عروسی بهار شرکت نکرده بودند، در اولین روز کاری سال هم، پس از دیدن ترمه و امیرسالار که با لبی خندان، دست در دست هم وارد شرکت شدند، برخورد دوستانه و مناسبی نشان نداده و فقط به سلام و علیکی بسیار سرد و رسمی اکتفا کرد. شاید این نوع رفتار و عکس العمل از جانب آیدین برای امیرسالار حساس و تا حدی حسود که هیچوقت دل خوشی از آیدین نداشت، رضایت بخش و خوشحال کننده بود ولی برای ترمه، بیش از حد عجیب و برخورنده بود! با اینکه بعد از ماهها همکاری با خانواده ی تولایی، تقریبا با اخلاق آیدین آشنا شده بود و می دانست که فردی نسبتا توقعی و زودرنج است، اما نشان دادن چنین رفتاری از جانب او که همیشه گرم و صمیمی بود، برایش عجیب و غیر قابل باور می نمود. تا جایی که بخاطر داشت هیچ مشکل یا موردی که باعث بوجود آمدن دلخوری بین آنها شود، پیش نیامده و دلیلی برای این رفتار سرد و تقریبا زننده ی آیدین وجود نداشت. به همین علت بعد از اینکه امیر محل کار او را به قصد شرکت "والا" ترک کرد، تصمیم گرفت که در فرصتی مناسب و قبل از اینکه آیدین توجه همه ی همکاران را با این طرز برخوردش جلب کند، دلیل دلخوری و کم محلی او را جویا شود.

ساعت ناهار بود و تقریبا تمامی کارمندان شرکت، کار را رها کرده تا بعد از گذراندن اولین ساعات کاری سال جدید، علاوه بر خوردن غذا، کمی هم استراحت کنند... با اینکه ترمه از صبح چند بار سعی در به حرف گرفتن آیدین و صحبت با او را کرده بود اما موفق نشده و شریکش همچنان در پیله ی سرد سکوت و بی توجهی فرو رفته بود... باید کاری می کرد پس بعد از برداشتن کیفش و قبل از اینکه دفتر کارشان را ترک کند، جلوی میز آیدین ایستاد و پس از کمی سکوت با لحنی آرام گفت:

_ آیدین، من میخوام برم ناهار بخورم... تو نمیای؟

_ تو شرکت یا یه رستوران بیرون شرکت؟

_ فرقی می کنه؟!

_ خیلی... میخوام بدونم به یه راننده احتیاج داری یا...

_ تو رو خدا بس کن آیدین... معلومه تو چت شده؟! من از صبح هر چی فکر کردم، نفهمیدم تو چرا امروز این مدلی شدی!

_ جدا؟ تو فقط از صبح فکر کردی ولی من از روز اول سال تا حالا کلی فکر کردم و بالاخره هم نفهمیدم تو چرا یه دفعه از این رو به اون رو شدی!

_ یعنی چی؟ من اصلا منظورت رو نمی فهمم! مگه من چکار کردم؟ با اینکه ادب حکم می کرد که جدید شدن سال رو تو به من تبریک بگی ولی من بازم اول سال زنگ زدم و اینکارو کردم. قبل از اونم فکر نمی کنم مشکلی بین ما بوجود اومده بود که تو الان چنین عکس العملی رو جلوی همه نشون بدی.

_ واقعا که دلم برای امیرسالار می سوزه... تو خیلی از خودراضی هستی، ترمه!

_ میشه به جای دلسوزی برای دیگران، توضیح بدی که چه اتفاقی افتاده یا واضح بگی که من چکار کردم؟ 

_ یعنی تو واقعا یادت نیست؟

_ چی رو؟

_ اینکه حتی توی آخرین روزای سال با من دنبال خونه می گشتی و حتی قرار شد که من بخاطر تو، یکی از آپارتمانهای نزدیک خونه ی خودمو با قیمتی مناسب از دوستم اجاره کنم...

_ صبر کن ببینم... اگه درست فهمیده باشم، منظور تو اینه که چرا من با امیرسالار آشتی کردم و یه خونه ی مستقل نگرفتم!

_ نه اصلا... تو یه جورایی منو سرکار گذاشتی و بعدشم...

_ بعدشم چی؟ من نمی فهمم  این حرفهای تو و این طرز برخورد بچه گانه ت چه معنایی داره؟ منکه تو آخرین تماس تلفنیمون هم گفتم که هنوز ماشینمو نفروختم و هیچ تصمیم قطعی برای اجاره کردن آپارتمانی که مد نظر تو بود نگرفتم... حتی قرار شد اگه خونه رو خواستم خبرت کنم... حالا میشه توضیح بدی اشتباه من کجا بوده که باعث شد تو یه دفعه تا این حد دلسوز امیرسالار بشی و یادت بیفته که من زیادی از خودراضی هستم؟

_ من منظور خاصی نداشتم... فقط عصبانی شدم و یه چیزی گفتم... معذرت می خوام.

_ همین عصبانیت باعث شد که نه خودت نه هیچکدوم از اعضای خانواده ت  تو مراسم عروسی بهار شرکت نکنید؟

_ نه.

_ پس چی؟ تا جایی که من یادمه، شما همیشه تو تمام مجالس خانواده ی والا شرکت می کردین پس چی شد که...

_ یه مشکل کاملا شخصی پیش اومده بود که بیشتر تعطیلات عید منو خراب کرد... با مادر  "آرام" مشکل داشتم. بعد از جداییمون این چندمین باره که مزاحم منو خونواده م می شه ولی ایندفعه برای همیشه ساکتش کردم... کلی پول گرفت و صداش بند اومد.

_ نمی خوام فضولی کنم ولی چی میخواد؟ دوباره ازدواج نکرده؟

_ چرا... زن یه مردی شده که بچه دار نمی شه. برای همین مدام زنگ میزنه و میخواد آرام رو ببینه یا باهاش حرف بزنه.

_ خوب ببینه... مگه مادرش نیست، پس این حقشه که بچه شو ببینه و باهاش باشه.

_ نه اون مادر... زنی که فوری بعد از جداییمون ازدواج کرد و منو بچه مو فراموش کرد...

_ ولی خودت بهم گفتی که تو خواستی از هم جدا شین!

_ معلومه که من خواستم... روانی بود، الان هم صلاحیت دیدن بچه ی منو نداره.

_ ولی دخترتم یه حقی داره... نه؟ یادمه یه بار که تلفنی باهاش حرف می زدم، اصرار داشت از تو بخوام که اجازه بدی مامیشو ببینه.

_ غلط کرد... اون الان عقلش نمی رسه... اصلا این حرفا رو ول کن، بالاخره نگفتی کجا ناهار بخوریم، بریم بیرون یا بریم ناهارخوری شرکت.

_ با اینکه هیچ توضیح قانع کننده ای راجع به رفتار امروزت ندادی اما من میذارم به حساب اینکه اعصابت خورد بوده و بدلیل مشکلات خانوادگی بی حوصله بودی... بریم همین ناهارخوری خودمون.

_ پس زودتر بریم که یه خبر فوق العاده برات دارم... ازمون دعوت شده که تو شوی لباسی که در دبی اجرا میشه و بیشتر مارکها و برندهای معروف شرکت دارن، حاضر بشیم و باید حداقل ده تا طرح جدید با خودمون ببریم و از این بهتر و مهمتر اینکه از ایران فقط از مارک "ترمه" دعوت شده!

_ یعنی نماینده ای از شرکت والا نیست؟!!!

_ نه از شرکت والا و نه از هیچ شرکت دیگه ای نماینده ای حضور نداره... فقط خودمون.

_ چه بد!

_ یعنی چی؟!!! نکنه منظورت اینه که از دعوت شدنمون خوشحال نشدی؟

_ نه اصلا... منظورم این بود که چه حیف شد از شرکت والا نماینده ای حضور نداره و ...

_ منو ببخش که حرفتو قطع می کنم ولی ایندفعه دیگه نباید مسائل کاری و تجاری رو با مسائل خونوادگی قاطی کنی و راستشو بخوای ازت توقع دارم که بخاطر این موفقیت چشم گیری که شرکتمون داشته خوشحال باشی و به شرکت رقیب یا بهتر بگم شرکت "والا" فکر نکنی.

_ ولی...

_ ولی نداره... نکنه مشکلت اینه که حالا که امیرسالار خودش دعوت نشده، بهت اجازه نمی ده که به تنهایی تو این برنامه شرکت کنی؟

_ آیدین جان فراموش نکن که امیرسالار به این مراسم دعوت نشده و این موضوع اصلا به این معنی نیست که ممنوعیتی برای ورودش به کشور دبی وجود داره... تا اونجا که من می دونم، امیر میتونه به راحتی با ما سفر کنه و تو مراسم بعنوان یه همراه و تماشاچی حضور داشته باشه... درست نمی گم؟ همونطور که تو میتونی با "آرام" کوچولو یا خواهرت بیای...

آیدین که عصبانیت بسیار زیاد از نتیجه گیری ترمه و مسیر ناخوشایند صحبتهایشان، در چهره اش مشهود بود و موج میزد بدون اندکی فکر خیلی سریع گفت:

_ من هرگز چنین کاری نمی کنم و یه سفر مهم تجاری رو به یه سیر و سیاحت خونوادگی تبدیل نمی کنم... معذرت میخوام، ولی ندید بدید که نیستم، برای سفر همیشه وقت هست.

_ با اینکه احترام خیلی زیادی برای خودت و نظرات قائلم ولی باید بگم که من بدون امیرسالار نمیام.

_ نمیای یا نمی تونی بیای؟ منظورم اینه که شاید امیرسالار بهت اطمینان نداره و اجازه نمی ده که...

_ اصلا نمی دونم که امیر بهم اجازه میده که تنهایی به این سفر یا هر سفر دیگه برم یا نه، ولی مطمئنم که این اجازه ندادن هیچ ربطی به اطمینان نداشتنش نداره و اگه مخالفت کنه فقط به این دلیله که نگران همسرشه و به هیچوجه فکر نمی کنم چنین عکس العملی غیر طبیعی باشه... اما، حتی اگه امیرسالار هیچ مخالفتی با این سفر نداشته باشه من خودم ترجیح میدم که با شوهرم بیام و بقول تو مثل ندید بدیدا یه سفر تجاری سردو به یه سیر و سیاحت گرم خونوادگی تبدیل کنم... گمون نمی کنم این مورد از نظر برگزار کنندگان این شوی لباس هم ایرادی داشته باشه.

آیدین با تمام سیاست و زیرکی خاصی که داشت در مقابل استدلال ترمه ساکت ماند و ترجیح داد که سکوت کرده و حرفهای انباشته شده در دلش را سرکوب کند.

 

آنشب وقتی که ترمه سر میز شام، موضوع برگزیده شدن مارک تولیدی "ترمه" را برای شرکت در یک شوی مهم و معروف لباس آنهم در خارج از کشور مطرح کرد با استقبال و خوشحالی بیش از حد همه ی اعضای خانواده روبرو شد ولی همانطور که حدس میزد امیرسالار بدون هیچ تردید یا مکثی از تاریخ سفر پرسید تا بتواند برنامه های خودش را برای مسافرت جور کرده و آماده شود.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸| ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی