نوشته های من

 

 

آرزوی رهیده از ستاره ها ... مسعود عزیز... تولدت مبارک.

آرزو می کنم،
آرزو یعنی مسعود
و مسعود یعنی سعادت دارد روی شانه های آسمان  بنشیند،
هر شب و بی شب
و شبها روی تمام کلمات شب زده ام رژه می روند،
رژه مرا یاد ستاره ها می اندازد
که هر شب مثل من
پشت ماه قطار می شوند
و برای آرزوی آرزوها رژه می روند
و شاید زیر لب دعا می کنند
که یک شب ماه مریض شود
و آنها روی چشمان سبز آرزوها تنها شوند
و آن شب چه ها که نمی شود
و آن شب چند ستاره که از هوش نمی روند
و آن شب تا صبح
همه ی آسمان رنگ سبز می شود و ارغوانی
و صبح دمان
مسعود آهسته و خوش خرام،
قدم های رنگین کمانی اش را
روی دستان گرم آسمان می گذارد
و شاید دیگر ستاره ها و ماه تا سال ها رنگ آسمان را نبینند،
آخر امروز
مسعود مالک آسمان است... منت بر سر خورشید.

یک روز بیشتر تا شروع سال جدید باقی نمانده و پرواز رویا برای  روز اول سال بود به همین علت امیرسالار بعد از تعطیل شدن شرکت به منزل خواهر رویا رفت تا در صورت موافقت آنها امیر را برای تحویل سال به منزل برده و تا بازگشت مادرش، نزد خود نگه دارد.

به حدی چهره ی امیرسالار خسته، کسل و در عین حال آشفته بود که رویا به محض باز کردن درب حیاط متوجه حال دگرگون و نامتعادل او شد و در جواب سلام امیرسالار بدون اختیار و به سرعت گفت:

_ اتفاقی افتاده امیرسالار؟ چیزی شده؟ چرا انقدر پریشونی؟

_  نه، پریشون نیستم... چرا یه همچین فکری کردی؟

_ شاید تو، من و خصوصیاتم رو فراموش کرده باشی ولی من مثل کف دستم تو رو می شناسم و هنوزم خیلی خوب می فهمم که چه حس و حالی داری... حالا بدون رودربایستی بهم بگو چی شده... ترمه با بودن امیر تو خونه ی سالار خان مخالفه؟

_ اصلا و ابدا، این چه حرفیه که می زنی؟ راستشو بخوای مشکلم به ترمه مربوط میشه ولی نه به این شکلی که تو فکر می کنی... ترمه کلی با امیر دوست شده و هیچ مشکلی از بابت موندن بچه پیش ما وجود نداره... مشکل جای دیگه س.

_ نمی خوای به من بگی؟ یادت نره که من هم جنسشم و خیلی بهتر حرفاشو می فهمم.    

_ والله نمی دونم درسته که راجع به این موضوع با تو حرف بزنم یا نه ولی...

_ اگه خصوصیه و دلت نمی خواد که......

_ نه، اشتباه نکن... منظورم این نیست که تو غریبه ای یا من باهات غریبی می کنم، حرف من اینه که چون تو در گذشته ای نه چندان دور نامزد من بودی و تا همیشه هم مادر تنها فرزند منی، شاید شخص مناسبی برای گوش دادن به درد دل من یا حل کردن مشکلات من و ترمه نباشی... نمی دونم چطوری بگم، منظورم اینه که شاید به تو هم یه جورایی بر بخوره.

_ خیالت راحت امیرسالار، من از همون روزی که فهمیدم ازدواج کردی و تا چه حد عاشق زنتی، مهر تو رو از دلم پاک کردم و به تو فقط به چشم پدر بچه م نگاه می کنم پس با من راحت باش و حرفتو بگو.

_ یادته که ترمه جریان امیر کوچولو رو چه جوری فهمید؟

_ آره... هیچوقت اون صبح زود و حالت نگاه و چشمای خیس ترمه رو تو اون پارک لعنتی فراموش نمی کنم.

_ راستشو بخوای از اون موقع تا حالا ما جدا از هم زندگی می کنیم... به ظاهر تو یه خونه و زیر یه سقفیم ولی...

_ خدا منو نبخشه... تقصیر من و بچه ی منه، نه؟

_ نه بابا، اشتباه نکن... ترمه با بودن امیر کنار اومده ولی...

_ولی چی؟ با مادر بچه مشکل داره؟

_ به خدا نمی دونم چی بگم... شاید اشتباه از من بود که از اول راستشو بهش نگفتم و یه جورایی بودن امیرو پنهان کردم... به گمانم نسبت به من بدبین شده و نمی تونه پنهان کاریمو ببخشه.

_ کاملا حق داره... شاید اگر من هم جای اون بودم همین کارو می کردم.

_ ولی رویا تو که می دونی من دیوونه وار زنمو دوست دارم، عاشقشم، زندگی بدون اون برام معنی نداره...

_ خب اینو بهش ثابت کن.

_ چه جوری؟ هر کاری می کنم یا هر چی می گم حرفمو باور نمی کنه.

_ میخوای من امیرو بردارم و از این کشور برم؟

_ این چه حرفیه؟! این جمله ی تو نشون می ده که اصلا ترمه رو نمی شناسی به خدا انقدر فرشته صفته که به خاطر تنها نموندن امیر و جدا نبودنش از پدر و مادرش حاضره از همه چی بگذره حتی از زندگی خودمون ولی من بدون اون می میرم، همه ی زندگیمه، وقتی می گه میخوام از خونه و زندگیت برم دلم می خواد بمیرم...

_ راستشو بخوای منم جای اون بودم نمی تونستم حرفتو باور کنم... تو اگه تا این حد دیوونه شی چطور می تونی به این راحتی کوتاه بیای و بهش اجازه بدی که از خودت و زندگیت دور شه؟!!!

_ کی گفته من میخوام این اجازه رو بدم؟ این ترمه س که با کاراش و کم محلی هاش می خواد این ظلمو به من بکنه و خودشو از من بگیره. به خدا من از تصور رفتنش و از دست دادنش هم دیوونه میشم ... حاضرم هر کاری کنم تا منو ببخشه و پیشم بمونه.

_ پس کوتاه نیا... بذار بفهمه که عاشقشی و بیشتر از هر شخص و چیز دیگه برات مهمه... کارهایی که دوست داره رو انجام بده و دوست داشتنتو بهش ثابت کن.

_ ولی اون می گه دوست داره که بره... حتی ساکشو بسته که بعد از عروسی بهار برگرده خلخال!

_ و عروسی بهار چه تاریخیه؟

_ کمتر از یه هفته ی دیگه.

_ باید یه کاری کنیم امیرسالار، نباید دست رو دست بذاریم تا ترمه بره... در اون صورت من هرگز خودمو نمی بخشم.

 

ساعت از یازده صبح گذشته بود ولی ترمه حوصله ی بیرون اومدن از تختخواب را نداشت. تا ساعاتی دیگر سال تحویل می شد اما هیچ خبری از شور و اشتیاق و طراوت خاص بهار در دل ترمه نبود! این سال دومی بود که بهار از راه می رسید ولی در دل ترمه سردی و زردی پاییز حکمفرما بود، سال قبل هم او لحظه ی تحویل سال بدون شوهرش در کنار صفیه ننه و در خلخال بود. امسال هم هر چند در منزل و ظاهرا در کنار امیرسالار بود ولی فاصله ای که بین دلهای آنها بوجود آمده بود کمتر از فاصله ی پایتخت تا خلخال نبود. ای کاش معجزه ای بوقوع می پیوست و تمام کدورت های بین او و شوهرش از بین رفته و پاک می شد... صدای چند ضربه ای که به در خورد و پس از آن صدای آرام و ملایم سحر که اجازه ی ورود می خواست، ترمه را از رویاهایش دور کرد.

_ چیه سحر جان؟ بیا تو عزیزم.

_ سلام ترمه خانوم.

_ سلام خانومی... باز من زیاد تو تختم موندم و صدای پدربزرگ دراومد، نه؟

_ نه خانوم... یه مهمون دارین که خیلی اصرار دارن همین الان شما رو ببینن.

_ من؟ مهمون؟!!! کیه سحر؟ می شناسیش؟

_ راسشو بخواین، بله.

_ خب پس چرا ساکتی؟ کیه؟

_ والله نمی دونم چی بگم.

_ یعنی چی؟ از اون دنیا که مهمون ندارم، چرا رنگ و روی تو انقدر پرید؟ نکنه، آیدین دیوانه...

_ نه خانوم اشتباه نکنید... رویا خانوم تو سالن پذیرایی منتظر شمان و اصرار دارن که قبل از سر رسیدن بدری خانوم یه ملاقات با شما داشته باشن! بهشون گفتم که شما هنوز تو رختخوابین ولی ایشون...

_ من با این خانوم هیچ حرفی ندارم؛ لطفا برو و بهشون بگو که هنوز خوابم... به خدا از دروغ گفتن متنفرم ولی...

_ ولی چی ترمه جون، میزان تنفرت از زنی که سر رسیده و آرامش زندگیت رو با یه بچه ی نیم وجبی بهم زده خیلی بیشتره؟

ورود ناگهانی رویا در حالی که سایه پشت صندلی چرخدار او ایستاده و معلوم بود  رویا را برای رسیدن به اتاق ترمه کمک کرده است، فرصت هر عکس العملی را از ترمه گرفت و ترمه همانطور که هاج و واج و بی حرکت روی تخت نشسته بود از سحر خواست که آنها را تنها بگذارد.

_ به خدا انقدرها هم که به نظر میرسه بی ادب نیستم ولی مجبور شدم که بی اجازه وارد حریم خصوصی شما و اتاق خوابت بشم... می دونستم که به راحتی راضی به ملاقات با من نمی شی و متاسفانه وقت من هم کمتر از این حرفاست که بتونم منتظر یه فرصت دیگه بمونم پس منو بخاطر این بی ادبیم ببخش... اجازه می دی که بی هیچ معطلی برم سراغ حرف اصلی؟

_ گمون نمی کنم اجازه یا میل من خیلی تو ملاقات امروزمون دخیل باشه ولی از اونجا که دلم نمی خواد پای مامان بدری یا پدربزرگ به این جریان باز بشه، خیلی ممنون میشم که شما زودتر حرفاتون رو بزنید و....

_ چرا میخوای امیرسالار رو ترک کنی؟

_ تعجب می کنم!!! یعنی شما میخوای بگی اون شخصی که خبرای تا این حد خصوصی زندگی منو به گوش شما رسونده، دلیل رفتنمو بهتون نگفته؟!

_ نه عزیزم... اون شخصی که تو حرفشو می زنی به حدی عاشقته که تموم دلیل و مدرکهای دنیا رو تو یه نگاه اون چشمای قشنگ یا یه لبخند تو می بینه پس اگه میشه لطف کن و خودت بگو که چرا میخوای همسرت رو ترک کنی.

_ اول میخوام بدونم که چرا باید  مسئله ای تا این حد شخصی رو با یه نفر مثل شما در میون بذارم! سایه جون تو چرا ساکتی، نمی خوای چیزی بگی؟

_ چی بگم عزیز دلم؟ مگه هر چی تو این چند ماه اخیر گفتم، مگه هر چی قسم خوردم و دلیل و منطق آوردم فایده داشت؟ به خدا نمی خوام جانبداری کنم یا طرف کسی رو بگیرم... رویا رو هم همین الان تو سالن پایین دیدم و منم مثل تو کلی تعجب کردم ، همین الان هم نمی دونم دلیل اینکه سختی این ملاقات تلخ رو به جون خریده چیه ولی ترمه جان، ما که بچه نیستیم... بیا به هم لج نکنیم و حالا که موقعیتش پیش اومده با حرف و منطق مشکلمون رو حل کنیم.

_ مشکل من به این راحتیا حل نمیشه فدات شم... شماها چه فکری می کنین؟!!! فکر کردین ترک کردن فردی که از جونت هم بیشتر دوستش داری کار راحتیه؟ به خدا سایه از تو تعجب می کنم! تو که توی این خونه بودی و از روز اول از تموم مشکلات من و برادرت خبر داشتی چرا انقدر سریع قضاوت می کنی؟ تو که با چشمای خودت دیدی که من با چه مشقت و صبر و تحملی همسرم رو به دست آوردم چرا انقدر بی انصافی؟ تو که دیدی چندین و چند ماه نقش یه مترسک رو بازی کردم و امیر جلوی چشمای همه در حالی که منو تحقیر می کرد برای از دست دادن یه زن دیگه آه می کشید چرا اینجوری حرف میزنی؟ تو که چندین و چند بار اعتراف کردی که اگر جای من بودی نمی تونستی تحمل کنی و همه چی رو منکر می شدی چرا الان حق رو به من نمی دی؟

_ تو رو خدا گریه نکن ترمه... من فقط نمی خوام همین زندگی که با کلی مشقت درست شده از هم بپاشه.

_ به چه قیمت عزیزم؟! به قیمت دور موندن یه طفل معصوم از کانون گرم خانواده؟ به قیمت اینکه یه بچه ی بی گناه تا آخر عمرم منو به چشم یه غاصب نگاه کنه و هر موقع منو میبینه با نفرت و انزجار بگه که من جای مامانش رو گرفتم؟

رویا_ انقدر تند نرو ترمه جان، مگه من همون مامانی نیستم که تو ازش دم میزنی؟ مگه تو نگران دور موندن امیر از پدرش یا بقول خودت یه خانواده نیستی؟ اگه من مادرم و سنگینی این اسم رو یدک می کشم پس خودم می دونم که چه جوری حقایق رو برای بچه م باز کنم تا این تصوراتی که تو فکر می کنی پیش نیاد...

_ خیلی میبخشید ولی میشه اول برای من توضیح بدین و حقایق رو باز کنید؟

_ چرا نمیشه؟ به محض اینکه بچه م به حدی بزرگ شه که حرفای منو بفهمه بهش می گم که هیچکسی جای مامانش رو غصب نکرده و من به خواسته ی خودم از پدرش دور شدم...

_ و دلیلش؟... لطفا نگین که دوستش نداشتین و...

_نه اتفاقا؛ کاملا بر عکس... چون اونموقع دیوانه وار دوستش داشتم نخواستم که سربارش بشم و تا آخر عمر مانعی باشم برای احساس خوشبختیش...

_ ولی خدا رو شکر الان که مانع داره برطرف میشه و اینجور که امیرسالار می گفت دکترا خیلی به بهبود شما امیدوارن... پس اینبار به من حق بدین که منم به خاطر اینکه خیلی خیلی دوستش دارم خودم رو از زندگیش بکشم کنار و مانع خوشبختی خودش و خانواده ش نشم.

_ اشتباهت همین جاس ترمه جان... چرا فکر می کنی که من حاضرم با شوهر یه زن دیگه زندگی کنم؟!!! من دیگه راضی نیستم حتی برای یه لحظه هم که شده با امیرسالار باشم... برای چند لحظه خودت رو بذار جای من و بدون هیچ جانبداری و اغراق بگو که حاضری با مردی زندگی کنی که در مقابل تو برای یه زن دیگه و ترس از دست دادن اون اشک می ریزه؟ مردی که بدون هیچ پرده پوشی با ناله و زاری می گه که حاضره جونشو بده ولی سال جدید و روزای اولش نرسن چرا که تنها زن زندگیش تهدید کرده که تو همون روزای اول سال ترکش می کنه!

_ ولی تو مادر پسرشی و ...

_ آفرین... کاملا درست گفتی، من فقط مادر پسرشم و اونم فقط پدر بچه ی منه ... ترمه جان ازت خواهش می کنم حرفای منو باور کن... امیرسالار دیوونه ی تو و زندگیشه... من خیلی خیلی ازش ممنونم ولی فکر کردی چرا قبول زحمت کرده و میخواد با اینهمه هزینه منو بفرسته آمریکا تا بلکه جراحی بشم و شاید هم با پاهای سالم برگردم؟ نگو که تصورت اینه که چون عاشق منه و میخواد من با همون حالت اول به زندگیش برگردم... نه عزیز دل من، به خدا وقتی که این پیشنهاد رو به من داد با صدایی رسا و قیافه ای جدی گفت که به خاطر تصادفمون عذاب وجدان داره و نمی خواد وقتی که پسرش بزرگ شد از نقص جسمانی مادرش خجالت بکشه... ترمه، زدن این حرفا برای من آسون نیست ولی تو باید بدونی و بفهمی که همسرت تا چه حد عاشقته و چقدر به تو وابسته س.

_ میشه صریح و بی پرده به من بگین که چه توقعی از من دارین و باید چکار کنم؟

_ برای شخص من هیچ کاری نکن ولی ازت خواهش می کنم که قدر زندگی خودت رو بدون و نذار که شوهرت برای رسیدن روزای قشنگ اول بهار که می تونن قشنگترین خاطره ها رو براتون رقم بزنن غصه بخوره... ترمه برای آخرین بار بهت میگم، امیرسالار دیوانه وار تو رو می پرسته و دوستت داره.

هنگامی که ترمه با صدای زنگ موبایل به خودش آمد خبری از رویا و سایه نبود. حس و حال عجیبی داشت، بدون اینکه دلیلش را بداند به شدت احساس سبکی و آرامش می کرد، حضور کوتاه و گذرای رویا که بی شباهت به خواب نبود، اثر عمیقی بر روی او گذاشته بود! دیگر کسل نبود و دلش می خواست که بعد از گرفتن یک دوش آب گرم خودش را برای تحویل شدن سال جدید آماده کند... صدای زنگ موبایل که تازه قطع شده بود برای چندمین بار متوالی بلند شد، به امید اینکه امیر سالار پای خط باشد با شتاب گوشی را از روی میز کنار تخت برداشت... نام آیدین بر روی صفحه ی تلفن خاموش و روشن می شد. بدون شک آیدین نمی توانست زمانی بدتر از این را برای تماس با ترمه انتخاب کند.

_ بله، بفرمایین؟

_ سلام خانوم خوابالو... چقدر میخوابی تو؟

_ کی گفته من خوابم؟

_ صدات اینو می گه.

_ اشتباه می کنی، مدتهاس که بیدارم... چیزی شده، اتفاقی افتاده که زنگ زدی؟

_ نه... حتما باید اتفاقی بیفته تا من بتونم با همکار و همکلاسیم تماس بگیرم؟!

_ آخه توی یه روز تعطیل، اونم امروز، برام یه کم عجیبه که...

_ تو رو خدا بی فرهنگیمو بیشتر از این به رخم نکش... زنگ زدم بپرسم که برنامه ت برای امشب چیه؟

_ برنامه؟ کدوم برنامه؟! مگه برای امشب برنامه ی خاصی داشتیم؟

_ نه، منظورم برای تحویل ساله...

_ خب اینکه کاملا واضحه... مثل تموم مردم، کنار جمع خانواده گیمون سال جدید رو شروع می کنم. مگه شما برنامه ای غیر از این دارین؟!

_ نه اصلا... ما هم دقیقا همه دور هم جمع میشیم، راستشو بخوای برای این زنگ زدم که اگر با امیرسالار و خونواده ش مشکلی داری، من بیام دنبالت که یه همچین شبی تنها نمونی...

_ خیلی ممنون آیدین جان، مرسی که به یاد من بودی ولی خیالت راحت که هیچ مشکلی وجود نداره ضمن اینکه اگر کدورتی هم باشه؛ قطعا تو این جور شبها حل میشه پس با فکر راحت سال جدید رو شروع کن.

_ منظورت اینه که مسئله ی اجاره ی خونه هم منتفی شد؟

_ تو رو خدا منو ببخش ولی فعلا که برای فروش ماشین هیچ اقدامی نکردم...

_ منظور من این بود که همچنان برای گرفتن یه خونه ی مستقل مصمم هستی یا اتفاق خاصی پیش اومده که پشیمون شدی؟

_ قول می دم که به زودی تصمیم نهاییم رو بهت بگم.

_ منو ببخش که فضولی می کنم ولی خودت که دیدی اون خونه یه جورایی اکازیون بود و حیفه که از دستش بدی... اگه واقعا قصد داری که از امیرسالار جدا باشی....

_ منکه گفتم، بزودی خبرت می کنم... شرمنده آیدین جان، من باید زودتر حاضر بشم. پدربزرگ دوست ندارن که اینجور وقتا تنها باشیم یا دیر، دور هم جمع بشیم.

_ باشه عزیز... من دیگه بیشتر از این مزاحمت نمی شم، امیدوارم سال خوبی داشته باشی.

_  تو هم همینطور... دخمل گلتم ببوس.

برعکس ترمه که با سبکباری و شادی بیش از حد، مکالمه با آیدین را قطع کرده و با شتاب به سمت حمام دوید، آیدین با اعصابی متشنج و کاملا افسرده گوشی تلفن را روی میز گذاشت. تمام زحماتی که تا بحال کشیده بود را برباد رفته می دید. خیلی دلش می خواست بداند در طی روز گذشته چه اتفاقاتی به وقوع پیوسته بود که ترمه را اینچنین زیر و رو کرده و تغییر داده بود! برعکس ساعاتی قبل که گمان می کرد، ترمه بزودی همسایه ی نزدیک او خواهد شد و از خرید دو واحد از آپارتمانهای برجی که ساکن آن بود خوشحال، راضی و ذوق زده بود ، بیش از حد عصبی، کلافه و پریشان حال به نظر می رسید. به همین علت بدون توجه به حضور دختر کوچکش ، مجسمه ی چینی ظریف و گرانقیت کار ایتالیا را که روی پایه ای برنز در نزدیکی مبل بود، برداشته و با عصبانیت و نهایت توان به داخل شومینه پرتاب کرد و از صدای خرد شدن آن، احساس آرامش و لذت کرد. نباید آرام و ساکت می نشست، باید که دوباره دست بکار می شد... برای رسیدن به ترمه هر کاری می کرد.

ترمه برای چندمین بار جلوی آینه ی قدی رختکن اتاقش ایستاد و با وسواس تمام خودش را نگاه کرد. بدون اغراق این هشتمین پیراهنی بود که از بعد از ظهر پوشیده و پس از کمی مکث با تردید و دو دلی پشیمان شده و درآورده بود. حس و حال دختری را داشت که قرار بود برای اولین بار در مقابل خواستگاری که مدتها برای رسیدن او چشم به در دوخته است، قرار بگیرد. دلش می خواست بعد از چند ماه که ناخواسته و ناخودآگاه از امیرسالار دوری کرده بود، بدون نقص و بهتر از همیشه در نظر او جلوه کرده و به نوعی از همسرش دلبری کند. از آنجایی که از علاقه ی شوهرش به رنگ سفید خبر داشت، نهایتا پیراهن حریر سفیدی که خود امیرسالار برایش خریده بود را انتخاب کرد و آراسته تر از همیشه به اتاق بچه سرک کشید. امیر کوچولو که همراه بنفشه(دختر سایه) مشغول بازی و خنده بود به محض ورود ترمه خودش را در آغوش او رها کرد و با لبخند شیرینش که بیش از حد به پدرش شباهت داشت، ترمه را بیش از پیش بیقرار و دلتنگ امیرسالار کرد.

_ بنفشه جون، مامی کجاس؟ چکار می کنه؟

_ با پدربزرگ و مامان بدری سفره ی هفت سین رو مرتب می کنن. شما نمی ری پایین؟

_ چرا عزیزم میرم... اومدم یه سر به شما فسقلی ها بزنم و برم... دایی امیر هم پایینه؟

_ نه، وقتی من میومدم بالا که با امیر بازی کنم، همراه بابا امید رفتن توی باغ... میخواین برم صداشون کنم؟

_ نه قربونت برم، خودم میرم پایین.

ترمه از اتاق بچه ها خارج شده و با مکث و تردید به سمت پله ها رفت. صدای امیرسالار که مشغول شوخی با پدربزرگ بود به وضوح به گوش میرسید و همین موضوع باعث شد که ترمه از همان پله هایی که به آهستگی پایین رفته بود به سرعت بالا بیاید. جای تعجب بود، به شدت از دیدن و روبرو شدن با امیرسالار احساس شرم می کرد! مجددا وارد اتاق بچه شد و رو به بنفشه گفت:

_ بنفشه جون، یه زحمتی می کشی بری مامیتو صدا کنی؟ یه کار کوچولو باهاش دارم.

از آنجایی که بسیار با خواهر شوهرش راحت و صمیمی بود، قصد داشت که بدون خجالت و رودربایستی، حس و حال و تصمیمش را با سایه در میان گذاشته و طبق معمول از کمکهای او اسفاده کند پس برای اینکه شخص دیگری صدایشان را نشنود، خیلی سریع به اتاق خودش برگشت و منتظر آمدن سایه ماند.

بنفشه که به محض ورود به اتاق نشیمن با چهره ی نگران امیرسالار روبرو شد، پس از دادن اطمینان راجع به خوب و سرحال بودن امیر کوچولو، رو به دایی خود گفت:

_ دایی امیر، نمی دونی ترمه جون چقدر خوشگل کرده... خودشون گفتن، بیام شما رو صدا کنم... مثل اینکه کار واجبی باهاتون دارن، گفتن حتی اگه، آب دستتونه بذارین زمین و برین بالا.

با تمام شدن جمله ی بنفشه، رنگ از چهره ی امیرسالار پرید، ترس از رفتن و دور شدن ترمه لحظه ای امیر را راحت نمیگذاشت.

_ بنفشه جون، زن دایی، جایی میخواست بره؟ یعنی منظورم اینه که مانتو تنشون بود؟

_ نه بابا! یه لباس سفید خوشگل پوشیدن، عین عروسا شدن به خدا.

_ مطمئنی که با من کار داشتن؟

_ آره... اول پرسیدن که شما پایین هستی یا نه، بعدش هم گفتن که یه کار واجب با شما دارن.

وقتی امیرسالار پشت در سوئیتشان رسید، قبل از در زدن و ورود به اتاق، چشمانش را بست و از ته دل از خدا کمک خواست... همسرش را بیش از حد دوست داشت و اصلا دلش نمی خواست که در چنین روزی با او درگیر شود.

از آنجایی که ترمه انتظار سایه را می کشید به محض بلند شدن صدای در با لحنی شیرین و صدایی بلند گفت:

_ خودتو لوس نکن، بیا تو... از کی تا حالا در میزنی؟... چه زود غریبه شدی!

امیرسالار آنچه را می شنید باور نداشت! بدون شک معجزه ای به وقوع پیوسته بود که ترمه چنین شیرین و صمیمی با او حرف می زد! با ناباوری و به آهستگی در اتاق را باز کرد و وارد شد و به محض دیدن ترمه در آن هیئت بخصوص، در حالی که موهای بلند و موجدارش را با سخاوت بر روی شانه های برنزه و لطیفش رها کرده و در پیراهنی سفید و زیبا چون فرشته های آسمان می درخشید و لبخند محجوب و در عین حال شیرینش را نثار او می کرد، شکش به یقین تبدیل شده و به وقوع معجزه ایمان آورد.

_ با من کار داشتی؟ بنفشه اومد پایین و گفت که با من کار واجبی داری.

_ اوم م م م...

_ این مکث و دو دلی یعنی چی؟ احتمالا این معنی رو نمی ده که بنفشه طبق معمول شیطنت کرده؟

_ نه، اصلا... قصدداشتم بیام پایین، خواستم تنها نباشم... ایرادی داره؟

_ ایراد که نداره هیچ، خیلی هم خوبه... اما راستشو بخوای، خیلی دلم میخواد باور کنم ولی نمی دونم چرا نمی تونم!

_ مگه تا دقایقی دیگه سال تحویل نمیشه؟ من به هیچوجه دوست ندارم که به دلایلی خصوصی، این لحظات روحانی رو به بقیه هم تلخ کنم... حالا اگر تو مخالف یا ناراضی هستی می تونی بری، من با امیر کوچولو و بنفشه میام پایین.

_ کی گفته من ناراضیم؟! من مخلص شما، سال تحویل و لحظات روحانیش هم هستم. فقط...

_ فقط چی؟

_ میتونم یه چیزی بگم؟

_ چرا که نه؟

_ خیلی خوشگل شدی ترمه... بی نهایت... دلم میخواد تو اجازه بدی تا ساعتها بشینم و نگات کنم.

_ ممنون... ولی فعلا بهتره بریم پایین، واسه اینجور حرفا حالا حالاها وقت داریم.

_ تو قول می دی که من حالا حالاها وقت داشته باشم؟

_ اوهوم.

_ سرتو بگیر بالا، تو چشمای من نگاه کن و قول بده.

هنگامی که ترمه نگاه خیس و در عین حال نجیب و خانمش را به چشمان امیرسالار دوخت، امیر بدون اینکه اجازه ی گفتن کوچکترین حرفی را به او بدهد خیلی محکم او را در آغوش گرفت و با لبان داغ، حریص و تبدارش او را بوسید.

زمانی ترمه و امیرسالار به جمع خانواده پیوستند که کمتر از چند ثانیه تا تحویل سال باقی نمانده بود.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸| ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی