نوشته های من

 

 

 

موقع تولدت

موقع تولد قشنگ تو، هر چه دعا کنیم مستجاب می شود.

چشم تو بهترین هر دو نیمه انتخاب می شود.

آن شبی که صبح آن تولد است، آفتاب می شود.

عکس تو جای ماه توی آسمان نقره، قاب می شود.

دیشب تولدت چه زود توی چشم عاشقم، وقت خواب می شود.

به دل غریب اجازه گر دهم، قصه ام یک کتاب می شود.

گفتن از نگاه تو، بی حساب می شود.

آخرش شمع آب می شود.

خواهر گل و قشنگم... فرشیده ی عزیزم... تولدت مبارک.

ترانه ی بهار بود یا آسمان رنگین کمانش را به رخ می کشید ...
نمی دانم
هر چه بود اتفاق بود
یک اتفاق ساده ولی دوست داشتنی
انگار خورشید چتری شده بود بر گونه های آبی آسمان
و ابرها تکه تکه پر پر می شدند
تا کسی پاهای سبزش را بروی لپ سرد زمین بگذارد
بانو بود به گمانم
آری ...
و دستهایش بوی بهار می داد
و رنگین کمان با تمام دوران رنگ هایش !!!
پیش چشم او سجده کرد
و او آمد ...
تا زمین را مال قدم های استوارش کند
تا زمان به احترامش یک دقیقه سکوت کند
آری آری ... آمد .

 

 

 

سال جدید و تاریخ عروسی بهار نزدیک و نزدیک تر می شد. تقریبا همه ی مقدمات آماده و کارهای لازم انجام شده بود . بهار با اصرار و پافشاری زیاد از پدر بزرگ اجازه گرفته بود تا لباس عروس قدیمی ولی شکیل مادرش را بپوشد و از این انتخاب بسیار راضی بود. با اینکه رنگ سفید تورهای لباس به علت گذشت زمان تقریبا زرد و کدر شده و در بعضی از قسمتهای آن سوراخ های بسیار ریزی دیده می شد, بهار به حدی به دقت نظر, سلیقه و مهارت خیاط خودش مطمئن بودکه شک نداشت با چند روز کار مداوم لباس را به بهترین نحو حاضر خواهد کرد .  

خانه ی بزرگ و باشکوه سالار خان بیشتر از سالهای قبل دستخوش تغییر شده و علاوه بر آمادگی برای آغاز سال جدید برای پذیرایی از تعداد زیادی مهمان هم حاضر می شد. تقریبا همه ی اعضای خانواده از شادابی بیش از اندازه ی بهار و شروع زندگی مشترک او و علی مقدم بسیار خوشحال بودند تنها امیرسالار بود که اضطراب و نگرانیش با هر لحظه نزدیکتر شدن به عروسی دختر عمویش, بیشتر و جانکاه تر می شد. ترمه بارها و بارها با صراحت عنوان کرده بود که به محض تمام شدن عروسی بهار و برگشت صفیه ننه به خلخال او را ترک گفته و از زندگیش خواهد رفت و امیرسالار از آنجایی که همسرش را می شناخت, می دانست که حرفهای او جدی ست و قصد تهدید کردن ندارد. با اینکه در چند ماه اخیر, زندگیشان حالت عادی نداشت و تقریبا بود و نبود ترمه در منزل سالار خان تاثیر مستقیمی بر زندگی امیرسالار نمی گذاشت ولی ترس از دست دادن و رفتن ترمه امیر را تا مرز جنون پیش می برد. بیش از حد تصور وابسته ی همسرش بود و او را دیوانه وار می پرستید و برای داشتن و حفظ او از انجام هیچ کاری ابا نداشت.

آپارتمانی که آیدین برای ترمه پیدا کرده بود از هر حیث کامل و تقریبا بی نقص بود . بزرگ, دلباز, لوکس, مبله و مجهز با چشم اندازی فوق العاده که مبلغ اجاره ی بسیار مناسب خانه (که تا حد بسیار زیادی تعجب ترمه را برانگیخته بود) این محاسن را کامل می کرد .

_ چیه ترمه؟ بازم که تردید داری! ایندفعه چه عیبی پیدا کردی؟ اگه دنبال خونه ای هستی که با قصر پدرشوهرت قابل مقایسه باشه سخت در اشتباهی...

_ نه بابا, این حرفا کدومه؟ فقط...

_ فقط چی؟ به خدا اگه این آپارتمان بهترین آپارتمان تهران نباشه جزء بهترینهاس پس دیگه دل دل نکن و بذار قرادادش رو امضا کنیم .

حق با آیدین بود... خانه ای که او برای ترمه پیدا کرده بود بسیار شیک و مناسب بود ولی از آنجایی که ترمه به هیچوجه قصد رنجاندن و حساس کردن شوهرش را نداشت دلش نمی خواست منزلی را برای زندگی انتخاب کند که تا این حد به خانه ی تولایی بزرگ و آپارتمان آیدین و دخترش نزدیک باشد... خانه ی بی نقصی که ترمه علی الظاهر توان گرفتن هیچ ایرادی بر آن را نداشت در یکی از طبقات برج بلندی که آپارتمان خود آیدین هم در آن قرار داشت واقع بود و این عیبی نبود که ترمه بتواند به راحتی به زبان بیاورد .

_ چی شد؟ امضا کنیم؟ به خدا یه کم تعلل کنی از دست میره ها .

_ اگه ممکنه یه کم بهم وقت بده ببینم میتونم پول رهنش رو جور کنم... تا آخر سال که چیزی نمونده... قول میدم تا اونموقع خبر قطعی رو بهت بدم.

_ دختر تو چقدر لجبازی! اگه خوشت اومده من پول رهنو میدم تا اینکه تو....

_ نه ممنون, اول باید با امید یا بهادر ماشینم رو به چند تا نمایشگاه ماشین نشون بدم, ببینم چقدر می خرنش بعد قرارداد امضا می کنم... باشه؟

_ والله نمی دونم چی بگم... یعنی هر چی هم بگم فایده نداره, تو انقدر لجباز و یه دنده ای که کار خودتو می کنی! پس من به صاحبش که از دوستان خیلی نزدیکمه می گم فعلا دست نگه داره و به افراد دیگه خونه رو نشون نده تا تو نظر قطعیتو بگی.

_ خیلی ممنون آیدین... خدا کنه بتونم یه جوری اینهمه زحمتو جبران کنم .

چمدان بزرگی که ترمه بسته و آماده کرده بود مایه ی عذاب و سوهان روح امیر سالار شده بود به حدی از دیدن آن در گوشه ی اتاقشان حرص می خورد که بالاخره طاقت نیاورد و در یک بعد از ظهر که ترمه به قصد خرید با سایه زودتر به خانه برگشته بود او را در حین تعویض لباس غافلگیر کرد .

_ شما بلد نیستی که قبل از وارد شدن باید در بزنی؟

_ به اتاق خودم؟!!!

_ ولی همینطور که میبینی من دارم لباس عوض می کنم .

_ خب!

_ شما اجازه نداری که...

_ انشالله انقدر اجازه دارم که راجع به این چمدون بپرسم؟

_ تا اونجایی که من میشناسمت خیلی از این حرفا باهوشتری که ندونی این چمدون چیه و چرا اینجاس ولی اگر خودت دوست داری این موضوع تکرار شه, برات توضیح میدم... همونطور که قبلا هم بارها و بارها گفتم به محض تموم شدن مراسم بهار برای همیشه از شر من راحت می شی و بستن این چمدون یکی از مقدمات انجام این کاره... توضیحات کامل و کافی بود؟

_ و این یعنی اینکه تو همچنان قصد داری به همه و حتی خود من ثابت کنی که به خاطر داشتن یه شوهر سراپا عیب و بدی قصد ترک کردن خونه و زندگیتو داری .

_ اینکه چه چیزی رو به چه افرادی میخوام ثابت کنم رو هم خیلی خوب می دونی و خیلی هم قشنگ بلدی که خودتو به کوچه ی علی چپ بزنی و مظلوم نمایی کنی... آقای محترم من فقط میخوام به تو و اون بچه ی یک ساله ثابت کنم که قصد جدا کردن اعضای یه خانواده ی صمیمی و گرم رو ندارم و گمون می کنم این نهایت آرزوی شما و ...

_ و چی؟ میبینی, حتی خودتم به حرفی که میخوای بزنی اعتقاد نداری! لجبازی بسه ترمه, نه خودتو عذاب بده نه منو انگشت نمای خلق کن... خودت خوب می دونی که امکان نداره طلاقت بدم یا ازت بگذرم .

_ ولی من خیلی وقته که از تو گذشتم .

صدای ترمه در حین ادای جمله ی آخر به حدی لرزان بود که حتی اگر به جای امیرسالار یک فرد غریبه مخاطب او بود براحتی متوجه تردید او شده و میفهمید که این حرف را از ته دل نمی زند .

_ محاله که چه حالا چه هیچوقت دیگه این حرفتو باور کنم .

_ این دیگه به خودت مربوطه.

ترمه همانطور که به سرعت کلماتش را گفت لباسش را پوشید و قصد خروج از اتاق و پیوستن به سایه را کرد ولی اندام موزون و بلند امیرسالار راه خروج را بر او بست .

_ برو کنار امیر, سایه پایین منتظرمه... قراره بریم بیرون لباس بخریم .

_ لباس تو رو من خودم سفارش دادم .

_ ممنون ولی این باعث نمیشه که با سایه بدقولی کنم .

_ اینکارو نکن فقط قبل از رفتن تو چشمای من نگاه کن و بگو که از من گذشتی و دل کندی... سرتو بگیر بالا ترمه.

ترمه که بهتر از هر شخص دیگری از خودش مطمئن بود و میدانست که به هیچوجه توان نگاه کردن در چشمان امیر سالار و مقابله با نگاه جادویی او را نداشته و هرگز هم نخواهد داشت, حرف امیرسالار را نشنیده گرفت و همانطور بی حرکت و آرام در مقابل او ایستاد . امیر هم ازموقعیت پیش آمده نهایت حسن استفاده را کرده و با دست چانه ی او را لمس کرده و سرش را بالا آورد ... نگاه معصوم و ملتمس ترمه به سرعت در دریای ژرف و آبی چشمان همسرش غرق شد و برای اینکه امیر تا ته ذهن عاشق و خسته اش را نخواند به سرعت چشمانش را بست و امیرسالار هم بدون کوچکترین مکثی او را محکم در آغوش گرفته و با گرمی و حرارت تمام بوسید. برای مدتی که تشخیص اندازه ی آن غیر ممکن بود , زمان متوقف شد و ترمه و امیرسالار در هم حل شدند .

تا اینکه بظاهر ترمه به خود آمده و به آرامی خودش را از بین بازوهای قوی و محکم امیر خارج کرده و خیلی آرام و بی صدا قصد کرد که از اتاق خارج شود .

_ ترمه؟

_ بله.

_ جون امیرسالار نرو، لج نکن... برای تنبیه کردن من هزاران راه دیگه هم هست... به خدا من بی تو طاقت نمیارم و میمیرم .

_ بس کن امیر... من باید برم, خودتم خوب می دونی که هیچ راه دیگه ای نیست.

_ آخه کجا میخوای بری؟

_ فعلا که قصد دارم همراه مادربزرگ تعطیلات عید رو برم خلخال, انقدر اونجا می مونم تا آیدین...

زمانی ترمه متوجه شد زیاده از حد لازم پیشروی کرده که دیگر اسم آیدین را آورده و دیر شده بود .

_ به به! ادامه بده, چرا حرفتو خوردی؟... باید حدس میزدم که بازم پای اون مارمولک در میونه... اینبار قراره چکار کنه؟

_ کار خاصی قرار نیست بکنه, برام یه خونه پیدا کرده که تا ماشینمو نفروشم نمی تونم رهنش کنم البته اگه فروختن ماشین از نظر شما ایرادی نداشته باشه... تا اونجا که یادمه گفتی که به اسم خودم خریدیش .

_ در اون حدی که به من مربوطه, میتونی اون ماشین رو آتیش بزنی چه برسه که بفروشیش ولی من نمیذارم که اون مردک عوضی برای من و خونواده م تصمیم بگیره .

_ تصمیم کدومه؟ وقتی فهمید دنبال یه جای مناسب می گردم برام یه آپارتمان خوب گیر آورد .

_ غلط کرد, مگه تو بی کس و کار و آواره ای که اون بخواد برات جا پیدا کنه! ببین ترمه داری با من چکار می کنی ها... ببین منو به چه روزی انداختی که آیدینی که یه روز آرزو داشت  من جواب سلامشو بدم به خودش اجازه میده برای زن من خونه پیدا کنه!!! دست بردار, یه کم آروم بگیر تا خودم برات یه خونه ی خوب پیدا کنم .

_ ولی...

_ ولی نداره... دیگه نمیخوام حرفی در این مورد بشنوم .

_ باشه... فعلا جایی رو اجاره نمی کنم ولی سفرم به خلخال قطعیه, سعی نکن جلوی اونم بگیری که بی فایده س .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸| ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی