نوشته های من

 

 

سرد بود
هوا نه ؛ دستان به رنگ زمستانم
برف بود
آسمان نه ؛ دل بی تابم ... بی تاب ...
یخ زده بود
زمین نه ؛ نگاه دیروز تر هایم
زمهریر دویده بود
نه به آسمان ؛ به بغضم ... بغض کالم
و با تمام این محدودیت های سرمه ای که قلب ترک خورده ام داشت
مهری دوید به ترک هایم
وقتی که نشسته بود حضور کمرنگم
روی تکه سنگی که همزبان این روزهای دلم بود
دور دست چشمان ترم را می نواخت
سکوت برایم ترانه می ساخت
انگار همه دست به دست هم داده بودند
تا غصه های پر رنگ نگران کننده ی مرا در نیلگون رها کنند
تا خود خود خدا هم بداند
شاید که اشکی ...
دستم گره خورد به دستان دو شاخه گل
گل های همیشه بهاری ...
بهار ...
و حالا اینقدر خوشبختم که خودم را خدا می دانم
حالا این کفر است یا نه نمی دانم
ولی من عاشقم
و دستانم بوی عشق می دهد
کنار سایه های آبی کم رنگ و پر رنگ شما
باشید بر وزن بی تابم
تا سایه تان سرم را خنک کند از....
تولدتان مبارک .

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸| ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی