نوشته های من

از کنارم که می گذری

سایه ی تو، با لمسِ من

دلم را می لرزاند!

فریبا فوقانی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٤| ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

به نظر گیج و گنگ است این دل ما!

واحد عاشقی را پاس نکرده، افتاد... شکست!

استاد راهنما می شوی؟


فریبا فوقانی

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤| ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

چقدر حس و حال باران زنانه است!

شاید هم زنانگی این روزهایم بشدت بارانیست...

فریبا فوقانی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٤| ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

به راستی که در جانش غوغایی برپا بود!

نبض می تپید،

خون می دوید،

روح می خندید،

خواب می پرید،

عقل می ترسید

.

.

.

عشق می رسید!

 

فریبا فوقانی

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤| ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

نگاهت که بر نگاهم قفل شد،

آیین عشق در من، آیینه ای تر درخشید!

فریبا فوقانی

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤| ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

گاهی چه شیرین و دلچسب است این "کشیدنی"!

عجب فازی می دهد!

"منت" را می گویم!

 

فریبا فوقانی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳٩٤| ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

تا به حال هیچ دریا و اقیانوسی را دیده ای که برای داشتن ماهی ها تور پهن کند؟!

این دل شفاف و عاشق آب است که ماهی ها را گرفتار خودش می کند...

 

فریبا فوقانی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳٩٤| ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

بدون شک از یک شعر عاشقانه ی صمیمی آمده ای که چنین شیرین و دلبرانه به دل می نشینی!

 

فریبا فوقانی

نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤| ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

نگاه کرد، نگاهی به روشنی نگاه خدا، نگاه "عشق"....

روح از تنم پرید!

 

فریبا فوقانی

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳٩٤| ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی