نوشته های من

زمانی که بهادر با ذهن و تنی خسته به خانه رسید، صدای فریادهای پدربزرگ تا در ورودی باغ شنیده می شد! ترس و اضطراب همه ی وجود یهادر را فرا گرفت با اینکه تا حدودی دلیل عصبانیت پدربزرگ را می دانست و می توانست موضوع را حدس بزند اما از کودکی نسبت به عصبانیت و فریادهای سالار خان والا حساس بود به همین علت مصمم بود که به ارامی وارد خانه شده و بدون اینکه در معرض دید قرار بگیرد خودش را به اتاقش برساند اما همین که در ورودی طبقه ی پایین را باز کرد در بین ازدحام تمامی افراد خانواده قرار گرفت! با انکه بنظر می رسید مخاطب تمام حرف ها و فریادهای سالار خان، مشخصا امیر سالار باشد اما حضور تمام خانواده در آن ساعت از روز نشان می داد که پدربزرگ همه را جمع کرده تا در مورد موضوعی مهم با انها صحبت کند.
_ برای آخرین باره که تکرار می کنم، همگی با هم متحد می شید، اگه مهمترین کارها دستتونه می ذارید زمین، قبل از اینکه ترمه با یه بچه ی کوچیک به خلخال برسه پیداش می کنید. به لطف امیرسالارو گند کاریاش تا همین جاش هم به اندازه ی کافی توی زادگاهم بی ابرو شدم، اجازه نمی دم بیشتر از این منو اعتبارمو زیر سوال ببرید... شیر فهم شد؟
بهادر با اینکه بهتر از هر شخص دیگری از چند و چون ماجرا با خبر بود، سرش را به سمت علی مقدم، شوهر بهار خم کرد و به ارامی از او پرسید؟
_ چه خبره اینجا علی؟! باز چی صدای پدربزرگو درآورده؟
_ نگو چی، بپرس کی؟
_ خب کی؟ کی باعث شده پدربزرگ تا این حد عصبانی بشه؟
_ طبق معمول، امیرسالار
_ چرا؟ بازم با ترمه مشکل دارن؟
_ کار از مشکل گذشته گویا، ترمه با تبسم از صبح خونه رو ترک کرده و رفته!
" ترمه با تبسم از صبح خونه رو ترک کرده و رفته!" با اینکه تا چند دقیقه ی پیش کنار ترمه و دختر کوچکش بود, چقدر شنیدن این جمله ی تلخ دلش را آزرد!
_ نمی خوای دلیلشو بدونی بهادر؟
_ نه! مهم اینه که الان اینجا نیست و نبودنش هم بوضوح احساس می شه...
تحمل فریادهای از سر اضطراب و نگرانی پدر بزرگ مسن و بیمارش آنهم در شرایطی که بطور کامل از حال و روز و مکان ترمه مطلع بود, کار بسیار سخت و آزار دهنده ای بود... از طرفی با قسمی که خورده بود نمی توانست قولش را بشکند و از طرف دیگر حس خیانت به خانواده و خصوصا پدربزرگ حس بسیار تلخ و سنگینی بود که می توانست بهادر را از پا بیندازد!
 به محض ورود به اتاقش بدون اختیار در را قفل کرد! دلش می خواست می توانست قفل محکمی هم بر دهان خودش بزند ولی بیش از حد نیاز به درد دل و صحبت کردن داشت. باید با شخص دیگری حرف می زد و رازی که روی شانه هایش سنگینی می کرد را با او در میان می گذاشت. ترمه در همین حوالی و در نزدیکی خانواده همراه با نوه ی سالار خان نفس می کشید اما پدربزرگِ نگران همه را مسئول کرده بود تا او را از بین جاده های تهران تا خلخال پیدا کنند! ناخودآگاه گوشی موبایلش را برداشت و شماره ی دیبا را گرفت و مثل همیشه بعد از خوردن یک تک زنگ دیبا با صدایی که سرشار از مهر و محبت بود پاسخش را داد.
_ جونم؟ خیلی وقته منتظر زنگتم بهادر، چرا انقدر دیر تیلیف زدی پس؟ 
_ شرمنده، خیلی گرفتارم دیبا!
_ فهمیدیم خودمون
_ از کجا؟! منکه هنوز چیزی نگفتم!
_ از اونجا که شروع نکردی به غلط گرفتن از حرفای ما! مثلا نگفتی: تیلیف زدن یعنی چی؟ باهاس بگی تلفن زدی...
_ الانم نباید بگی "باهاس" دختر جون که...
_ جون دیبا بیخیال، بگو بینم چی شد که انقدر داغونی؟
_ ترمه، پدربزرگ، امیرسالار... همگی مشکل دارن و من با اینکه همه چی رو می دونم نمی تونم هیچ کاری کنم!
_ خدایی خودت می فهمی چی می گی پسر؟! 
_ راستشو بخوای،نه! خودمم نمی فهمم چه مرگمه! از یه طرف به ترمه قول دادم دهنمو ببندم و سکوت کنم از طرف دیگه دیدن حال و روز پدربزرگ دیوونه م می کنه...
_ مگه واسه آبجیمون چه اتفاقی افتاده و کجاس که تو بهش قول دادی دهنو ببیندی؟
_ از خونه قهر کرده و با تبسم رفته
_ خالی نبند بااااااااا... آبجی ترمه و قهر؟ ترمه و رفتن؟! مگه می شه؟
_ دروغم چیه خانوم؟ امروز خودم وقتی کاملا اواره و سرگردون بود بردمش یه جای امن
_ خب؟
_ خب نداره دیگه... بردمش یه پانسیون معتبر و اشنا اما همونجا قسمم داد که به اعضای خانواده نگم کجاس... الان موندم معطل که چکنم واسه همین به تو زنگ زدم که تو به دادم برسی
_ اول باهاس بدونم چرا فلنگ رو بسته و رفته
_ تو رو خدا درست حرف بزن دیبا! الان توی شرایطی نیستم که بتونم باهات بحث کنم
_ خب ما نباس بدونیم چی شده که این ابجی با حوصله و همه چی تموم ما رو فراری شده؟
_ هرچی هست بازم به رویا مربوط می شه
_ تو که کارت عروسی ازش اوردی بابا! یعنی چی این بساط اخه؟!!
_ بخدا منم دقیق نمی دونم اما اونجوری که ترمه می گفت مث اینکه امیر دیشبو خونه رویا گذرونده، حالا چه دلیل و منطقی پشت این کار بوده منم بی خبرم...
_ پس از اینا یدتر حقشه... تو هم نمی خواد به این مردک دل بسوزونی و...
_ این چه وضع حرف زدنه دیبا؟!! مردک یعنی چی؟
_ خب مگه دروغ می گیم؟! ادمی که با بودن آبجی گل ما بره سراغ یکی دیگه....
_ اینجور راحت قضاوت نکن! منکه گفتم نمی دونم جریان اصلی چی بوده و چه اتفاقی افتاده
_ حالا این وسط ما باهاس چه غلطی کنیم آقا؟
_ تو باید لطف کنی بیای اینجا پیش پدربزرگ و فقط به خودش بگی که از جای ترمه باخبری تا هم از نگرانی دربیاد هم ترمه و تبسم رو برگردونه خونه
_ دمت گرم بابا! اونوقت اگه گیر سه پیچ داد که تو سر پیازی یا ته پیاز که می دونی ترمه کجاس من چه گلی به سرم بگیرم؟
_ بدون شک انقدر از خبر تو خوشحال میشه که نخواد به این چیزاش کار داشته باشه اما اگر هم اصرار و پافشاری کردن بگو که این یه رازه و تو فقط بخاطر اینکه از نگرانی درشون بیاری راضی شدی که حرف بزنی. من پدربزرگو می شناسم و خوب می دونم که بقول خودت گیر نمی ده...
_ خب حالا آبجی ترمه کجا هست؟
_ الان که میام دنبالت، توی راه همه چی رو برات تعریف می کنم... آماده شو که اومدم
_ صبر کن بینم، یه مشکلی داریم ما...
_چیه؟
_ این بهار خانومتون خونه تشریف دارن؟ باید ناز و فیس ایشونم جمع کنیم؟
_ تو رو خدا بس کن دیبا! الان چه وقت این حرفاس؟ من قول می دم تو رو یه راست ببرم اتاق پدربزرگ، خوبه؟
_ ببین چه کارایی از ما می خوای ها! پاک شدیم خبرچین اقا!
 

نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢| ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی