نوشته های من

دل بیقرارش به مراتب بیشتر از چشمان خسته اش می سوخت... تا روشن شدن هوا چندین و چند بار به گوشی همسرش زنگ زده اما جوابی نگرفته بود! نگران و مضطرب بود و تنها چاره ای که به ذهنش رسید، تماس گرفتن با امید و باز هم از او کمک خواستن بود.

_ بیدارت کردم؟ معذرت می خوام اما بخدا راه دیگه ای به ذهنم نرسید...

_ نه بابا این چه حرفیه؟ بیدار بودم... چیزی شده مگه؟ نگو که امیر دیشب با ایلیا حرفش شده و لات بازی درآورده

_ نمی دونم باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه، اما فکرت غلطه... مشکل جای دیگه س امید...

_ هان؟ بچه ی طفل معصومو برداشته آورده؟

_ نه، کاش اینطوری بود. خودشم نیومده خونه!

_ چی؟! چکار کرده؟ نیومده خونه؟! یعنی چی؟ نمی فهمم چی می گی ترمه بخدا

_ از دیشب که به بهانه ی حرف زدن با رویا از خونه رفته بیرون برنگشته! خیلی نگرانشم امید، خودش که هیچ تماسی نگرفته منم هرچی زنگ می زنم به گوشیش جواب نمیده! نکنه خدای نکرده تصادف کرده باشه یا اتفاقی براش افتاده باشه؟

_ واللا بدجور گیج شدم! کاش دیشب نمی ذاشتی بره

_ بخدا ازش خواهش کردم که اجازه بده خودم یا تو همراهش بریم اما قبول نکرد... چکار کنم الان؟ به پلیس زنگ بزنم بنظرت؟

_ پلیس برای چی؟! صبر کن منم باهاش تماس بگیرم شاید جواب بده... خبرت می کنم

بیشتر از یکساعت گذشته اما از امید هم خبری نبود! کم کم شک ترمه به یقین تبدیل شده و تردید نداشت که اتفاق بدی برای همسرش افتاده است. خیلی یواش و بر روی پنجه های پا سراغ سایه رفت و به آرامی در اتاق خوابشان را بصدا درآورد و برخلاف تصورش سایه خیلی سریع و با ظاهری که معلوم بود برای بیرون رفتن اماده شده است در را به روی او باز کرد!

_ سلام، این وقت صبح داری جایی میری سایه؟! فکر می کردم باید خواب باشی!

سایه در حالی که سعی در پنهان کردن نگاهش داشت، من من کنان گفت:

_ یکی از دوستام قصد خروج از کشور داره، می خوام برم فرودگاه، ایرادی داره؟

_ نه اصلا، میشه با امید حرف بزنم؟ قرار بود یه خبری به من بده اما هرچی منتظر موندم...

_ امید که نیست، رفت شرکت

_ الان؟! خیلی زود نیست؟

_ نمی دونم واللا، منم تعجب کردم اما مثل اینکه کارای عقب افتاده داشت که باید انجام می داد

_ تو مطمئنی که چیزی رو از من پنهون نمی کنی؟

_ وا! اول صبحی دیوونه شدی؟ چیو پنهون کنم؟ راستی نگفتی تو با امید چکار داشتیا...

_ چیز مهمی نیست، خودم باهاش تماس می گیرم... تو بیا برو دیرت نشه

بدون تردید اتفاقی افتاده بود که این زن و شوهر قصد پنهان کردنش را داشتند، می بایست بی هیچ واسطه ای خودش دست بکار می شد. برای چندمین بار شماره ی امیرسالار را گرفت اما موبایل تا جای ممکن زنگ خورد و قطع شد! ایندفعه بدون مکث شماره ی منزل رویا را گرفت با آنکه می دانست تماس تلفنی در آن ساعت از روز به دور از ادب و آداب اجتماعی ست اما چاره ی دیگری نداشت... صدای خواب آلود رویا در گوشش پیچید

_ جانم؟ بفرمایید

_ سلام رویا جان، منم ترمه...

_ بروی ماهت، شناختم عزیزم

_ ببخش تو رو خدا، می دونم بد موقعیه الان اما انقدر نگران امیرسالارم که نتونستم دیگه خودمو کنترل کنم

_ خواهش می کنم، این چه حرفیه؟ چرا نگرانشی؟!

منکه همین نیم ساعت پیش به امید گفتم امیرسالار دیشب اینجا مونده و الانم هنوز خوابه، مگه بهت نگفت؟

همراه با صدای خش دار و خواب آلود رویا همه ی اتاق در سر ترمه چرخید! چه می شنید؟ همسرش تمام شب گذشته را در منزل زن سابق و مادر پسرش گذرانده بود!!! شاید اگر خبر تصادف امیرسالار را شنیده بود تا این حد شوکه و ناراحت نمی شد... بی اختیار و بدون گفتن کلمه ای دیگر تماس را قطع کرده و دوباره به لبه ی پنجره ی اتاقش پناه برد!

پس امید و سایه هم از جریان خبر داشته و قصد پنهان کردن از او را داشتند. باید قبل از روبرو شدن با هر شخصی تا جای ممکن از خانه و خانواده ی همسرش دور می شد با وضع پیش آمده دیگر طاقت ماندن در منزل والاها را نداشت، تحمل چنین توهین و بی حرمتی سنگینی در حد طاقت و توان او نبود.

به سرعت خودش را به اتاق بچه ها رساند و دختر کوچولوی غرق در خوابش را به آغوش فشرد. تحت هیچ شرایط و به هیچ قیمتی به امیر اجازه ی جدا کردن او از فرزندش را نمی داد...

هنگام خروج از منزل با تنها کسی که برخورد کرد، بهادر بود که در حین خروج از باغ ماشین هایشان با هم شاخ به شاخ شد

_ سلااااااااااااااااااام ترمه، کجا با این عجله؟! اگه من حواسم نبود زده بودی ماشینو درب و داغون کرده بودیا! من دفترچه ی آماده به خدمت گرفتم تو چرا گیجی؟

آهای! کجایی خانوم خانوما؟! چرا جوابمو نمی دی؟ چیزی شده؟

_ نه برو کنار، باید زودتر برم

_ بری؟ کجا بری این وقت روز؟

_ نمی دونم، خودمم نمی دونم

_ حالت خوبه تو؟ اتفاقی افتاده؟ چرا گریه می کنی؟

_بهادر می ری کنار یا داد بزنم؟ بهت می گم بابد هرچه زودتر برم، می فهمی؟

_ واللا بخدا نمی فهمم اما چشم، بفرمایید برید!

رفتار غیر طبیعی، حالتهای عصبی و آشفتگی بیش از حد ترمه بهادر را نگران و در عین حال کنجکاو کرد... ترمه بیش از حد برایش عزیز و مهم بود و نمی توانست او را به این وضعیت رها کند، به همین دلیل بدون فوت وقت دور زده و دنبال او به حرکت درآمد. به هیچ وجه قصد فضولی یا دخالت در مسائل خصوصی ترمه و پسرعمویش را نداشت اما دلش طاقت نمی آورد که او را با چنین وضعیتی تنها رها کند ضمن اینکه بخوبی می دانست ترمه هیچ قوم و خویشی در پایتخت بزرگ و بی در و پیکر ندارد...

صدای گریه ی "تبسم" که نشان دهنده ی گرسنگی او بود، سماجت بهادر در تعقیب او، بی برنامگی و بی هدف بودن خودش و از همه بدتر بیاد آوردن عمل زشت و نابخشودنی امیرسالار، ذهن مغشوش و پریشانش را بیش از حد تحت فشار قرار داده و قادر به گرفتن یک تصمیم صحیح و عاقلانه نبود... بیشتر از یکساعت بود که بی هدف خیابانهای تهران را دور می زد و گاهی بدون اینکه متوجه باشد یک خیابان را چند بار طی می کرد! دلش گریه می خواست، شاید هم فریاد... شاکی بود، شاکی و دلخور، چرا باید زندگیش تا این حد سخت و پر فراز و نشیب باشد؟ تاوان کدام گناه نکرده را پس می داد که هر چند وقت یکبار به شدت مجازات می شد؟ دلش آغوش امن و مطمئن مادر بزرگش را می خواست اما با کدام دلیل و بهانه با کودکی شیرخواره و بدون همسرش به شهر کوچکشان برگردد؟ جواب کنجکاوی های مملو از نگرانی مادربزرگ پیر و سالخورده اش را با چه زبان و رویی بدهد؟

هرچه می گذشت نگرانی بهادر بیشتر می شد؛ خصوصا که چند بار هم با گوشی امیرسالار تماس گرفته اما جواب نداده بود! باید کاری برای ترمه ی می کرد، او همیشه در بدترین شرایط حمایتش کرده و یار و یاورش شده بود پس انصاف نبود که تنهایش بگذارد.

هر چه چراغ زد و با ایما و اشاره از ترمه خواست که ماشین را متوقف کند فایده نداشت! ترمه به اشاره های او همانند تماس های تلفنی پشت سر همش بی توجه بود به همین دلیل در فرصتی مناسب در یکی از خیابان های نسبتا خلوت از او سبقت گرفت و با نگه داشتن ماشینش در مقابل او، وادار به ایستادنش کرد! ترمه که گویا منتظر کوچکترین تلنگر بود با توقف اجباری در مقابل بهادر و روبرو شدن با پسرعموی همیشه مهربان همسرش عنان اختیار را از دست داد و با بالاترین صدا شروع به گریه کرد! زار می زد و با جملاتی بریده و نامفهوم وضعیتش را برای بهادر توضیح می داد...

_ خیلی خب... مجبور نیستی توی این شرایط چیزی رو برای من توضیح بدی، تو فقط گریه نکن. ببین بچه چقدر ترسیده، گناه داره بخدا...

_ چکار کنم بهادر؟ کجا برم؟ دردمو به کی بگم آخه؟

_ مگه این رویا گورشو گم نکرده بود؟ مگه عروسیش نزدیک نیست؟!

_ مشکل من رویا نیس بهادر جان، از قرار معلوم مشکل خود این آقاس... رویا که دعوتش نکرد بره اونجا، دیشب جلوی چشمای خودم با اصرار زیاد پا شد رفت و شبم موند!

_ اصلا باهاش حرف زدی امروز؟

_ نه... هر چی از شب تا صبح شماره شو گرفتم جواب نداد که نداد.

_ خب شاید اتفاقی افتاده یا چیزی شده که مجبور شده بمونه...

_ اول صبح با خود رویا حرف زدم و اون بهم گفت که امیر دیشب خونه ش مونده! هیچ حرفی هم از درد و مشکل و کوفت و زهرمار نزد...

_ چی توی سرته الان؟ یعنی منظورم اینه که با یه بچه ی کوچولو می خوای چکار کنی؟

_ نمی دونم بخدا! فقط اینو می دونم که تحت هیچ شرایطی نمی خوام چشمم به پسر عموت بیفته

_ یعنی می خوای از خونه بری؟

_ پس چکنم؟ تو رو خدا با انصاف جواب بده، تو جای من بودی چه می کردی؟ راه دیگه ای جز رفتن دارم؟

_ خیلی خب... پس فعلا بیا بریم پیش یکی از دوستای من، یه پانسیون خیلی تمیز و مطمئن داره که می تونم با خیال راحت بذارمت اونجا اما قول بده که به محض اروم شدن با امیر حرف بزنی و ...

_ تو هم به من قول بده که فعلا تحت هیچ شرایطی به کسی نگی که از جای من خبر داری وگرنه بهت اعتماد نمی کنم و ...

_ باشه سعیم رو می کنم

_ سعیمو می کنم نداریم، قول مردونه بده بهادر... بگو جون دیبا نمی گم به کسی

_ بجون دیبا هیچی نمی گم

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱| ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

برملا شدن خبر رفتن رویا و همسرش به شیراز چنان آشوبی در منزل سالار خان بپا کرد که حتی از امید و زبان چرب او هم کاری برنیامد! داد و قالی
که امیرسالار پس از شنیدن این ماجرا به راه انداخت باعث شد که پدربزرگ و بدری خانم هم از جریان مطلع شده و مشکل ترمه و سایه به آرام کردن امیرسالار ختم نشود... دور شدن پسر کوچک خانواده از شهر و منزل پدری اش مسئله ای نبود که به این سادگی ها قابل چشم پوشی و اغماض باشد. شاید اگر سایه آنجا نبود، ترمه هرگز موفق به تسکین دادن مادر شوهر عصبانیش نمی شد! چرا که بدری خانم اصرار داشت در همان لحظه خودش را به خانه ی رویا رسانده و پس از گذاشتن حق او در کف دستانش(!!!) نوه ی عزیز و دلبندش را به خانه ی پدری اش برگرداند!

_ آخه مادر من! یه ذره منطق هم خوبه بخدا... چرا یه مادر
نباید بتونه با بچه ش هر جا که دلش می خواد زندگی کنه؟ الان خود شما، پسر گنده تو
که خودش پدر دو تا بچه س، رها می کنی به حال خودش؟ حتی بهش اجازه ندادین یه خونه ی
مستقل و جدا از شما داشته باشه اونوقت چطور توقع دارین رویا بچه ی کوچیکشو با خودش
نبره؟

_ کجا ببره؟ دور از بچه ی من؟ زیر سایه ی یه مرد غریبه؟!
مگه ما مردیم که یه والا سر سفره ی یه آدم دیگه اونم توی یه شهرستان بزرگ
شه؟!

_ پس بچه ی کوچیکشو چکار کنه مادر من؟! اصلا اومدیم و راضی
شد که پاره ی تنشو بذاره اینجا و بره، شما حوصله و وقتشو داری یا من که مثلا عمه
شم؟ شاید هم توقع دارید ترمه مسئولیت بچه ی یه زن دیگه رو
بپذیره؟

_ نخیرم... چشم خودم کور، دنده م نرم، نوه مو روی چشمام
بزرگ می کنم... بهتر از اینه که زیر دست ناپدری بزرگ شه

_ اینطوری حرف نزنید مامان! خوبه که اونا هم از ترمه با لفظ
نامادری و زن بابا یاد کنن؟

_ غلط می کنن! ترمه جواهره از هر مادری دلسوزتر و مسئول
تره، خیلی دلش بخواد بچه ش زیر دست ترمه بزرگ شه

_ معلومه که دلش نمی خواد! وقتی خودش سلامت و حی و حاضره
چرا باید بچه شو یکی دیگه نگه داره؟

_ پس چرا امیرسالار باید راضی شه که بچه شو یکی دیگه نگه
داره؟

_ راضی نشه چکنه مامان؟ خوبه دوباره بره تو نخ رویا و بگه
بخاطر اینکه بچه م پیشم باشه، مادرشو خودم می گیرم؟ راضی می شی؟ دوباره جنگ و جدایی
توی خانواده بیفته و همین عروس جواهرت با تبسم بذاره بره خوبه؟

_واه واه واه! بلا به دور! چه حرفایی بلدی و میزنیا! خدا
نکنه...

_ پس تو رو خدا ساکت بشین و کمک کن که امیرسالارو آروم
کنیم، انقدر هیزم آتیشو بیشتر نکن بذار این دختر بنده خدا هم بی سرو صدا شوهر کنه و
سرو سامون بگیره. بخدا اونم گناه داره از وقتی اسم امیرسالار روش اومد یه روز خوش
ندید...

 

قانع کردن سالار خان هم با توجه به منطق خاص او کار آسانی
نبود. بدون ذره ای تردید در درستی تصمیمی که گرفته بود، شک نداشت که بهترین و تنها
راهی که وجود دارد، خریدن منزلی به نام رویا در تهران و نگه داشتن او در پایتخت
است!

_ آخه اینکه این همه چکنم چکنم نداره ترمه جان! این جوونا
چون اول زندگیشونه و مشکل مادی دارن می خوان از اینجا برن... من خودم در کوتاهترین
زمان این مسئله رو ختم به خیر و خوشی می کنم و بعنوان هدیه ی عروسیشون یه خونه
براشون می خرم تا مجبور نشن که اینجا رو ترک کنن... بنظرت این کار خوبی
نیست؟

_ بخدا اینهمه خوبی و دست بخیر بودن شما قابل تقدیر و مثال
زدنیه پدر بزرگ اما فکر نمی کنید ممکنه مسئله به یه شکل دیگه
باشه؟

_ بنظر تو مشکل چیه عروس؟

_ خب خیلی طبیعیه که آقای لطیفی دیگه نخوان حقوق بگیر همسر
سابق رویا باشن و ترجیح بدن که توی یه شهر و مکانی به مراتب دور از امیرسالار و ما
زندگی کنن، نه؟

_ آخه چرا؟ این بچه ی ما که مدتهاس رویا رو فراموش کرده و
خودش شکر خدا صاحب خونه و زندگی و زن و بچه س! ضمن اینکه همون اولم هرگز با رویا
زندگی نکرده و فقط چند ماه صیغه ی محرمیت بینشون بوده...

_ بنظر من جواب این سوالتون توی دوتا کلمه خلاصه می شه پدر
بزرگ، کلمه ای که جواب خیلی از حرفاس بدون اینکه ذره ای منطق و استدلال توش باشه:
"غیرت و تعصب"

قطعا شما که هم جنس ایشونی بهتر می تونی این مسئله رو هضم
کنی که غیرت آقای لطیفی این اجازه رو بهش نمی ده که خودش و همسرش همچنان زیر دست
امیرسالار باشن و از اون دستور بگیرن و در نهایت حقوق بخوان، درست نمی
گم؟

_ اما تکلیف بچه ی ما چی می شه؟! چرا رویا فکر نمی کنه که
غیرت امیرسالار هم اجازه نمی ده که پسرش با یه مرد دیگه بزرگ شه و به اون انس بگیره
و بهش بگه بابا؟

_ چون رویا یک درصد هم از این زاویه به این موضوع نگاه نمی
کنه پدر بزرگ! منم مادرم و خیلی خوب حس مادرانه ی اونو درک می کنم و شک ندارم که
رویا هیچوقت حاضر نمی شه که ایلیا جای پدر امیرو بگیره و نقش اونو بازی کنه... رویا
بهتر از هرکسی می دونه که امیرسالار تنها مردیه که پسر کوچولوش بهش تکیه می کنه و
به اون می باله... با اینکه کاملا حق با شماست و امیرسالار و رویا هیچوقت با هم
زندگی مشترک نداشتن اما رویا خوب می دونه که امیرسالار والا گزینه ای نیست که
براحتی بشه کسی رو جایگزینش کرد و از ذهن پسر کوچولوش پاک نخواهد
شد...

_ پس تو می گی چکار کنیم؟

_ بیاین و لطف کنیدو با درایت و عقل خودتون امیرسالارو آروم
کنید. می دونید که چقدر از شما حرف شنوی داره و روی نظرتون هیچ حرفی نمیزنه پس تو
رو خدا مراقبش باشید که دست به یه کار غیرعاقلانه نزنه و مشکلاتو بیشتر نکنه... من
مطمئنم گذشت زمان همه چی رو روشن می کنه فقط خدا کنه که امیرسالار یه کم حوصله
کنه

 

کار امید به مراتب سختتر از بقیه بود! رساندن خبر کوچ رویا
و ایلیا به امیرسالار بی شباهت به رساندن کبریت روشن به بشکه ی باروت نبود... امیر
سالار که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری نگران وضعیت پسر کوچکش بود با شنیدن این
خبر از کوره در رفته و از شدت خشم و عصبانیت قابل کنترل نبود!

_ بخدا زنده نمی ذارم ایلیا رو... چه غلطای زیادی! می خواد
بچه ی منو بدزده ببره؟ بلایی سرش بیارم که توی تاریخ بنویسن... همین فردا صبح اول
وقت ازش شکایت می کنم، اگه من گذاشتم عروسیشون عروسی بشه درسته... فکر کرده خیلی
زرنگه؟ با ننه من غریبم بازی خودشو توی شرکت ما جا کردو حالا می خواد صاحب پسر من
بشه؟!...

_ به به! آفرین! خیلی قشنگ ادای لاتو لوتا رو در میاری، حظ
کردم! ادامه بده لطفا...

چته؟ چه مرگته تو؟ باز رفتی تو نقش آقا لاته؟ فکر کردی الان
ایلیا از عربده های تو می ترسه و از خیر رویا می گذره؟ یا شایدم فکر می کنی رویا با
دیدن این جذابیتهای مردونه ت دوباره یک دل نه که صد دل عاشقت می شه و بیخیال نامزدش
می شه؟ خجالت بکش مرد گنده! تو مثلا پدر اون بچه ای! این ادا اصولا چیه از خودت
درمیاری؟ چشمت به رنگ و روی پریده ی ترمه و خواهر مادرت افتاد احساس قدرت کردی؟!
فکر کردی الان شاخ شونه بکشی همه می ترسن و زندگیهاشونو تعطیل می کنن؟ برو خدا رو
شکر کن که زنت یه فرشته س! هر کس دیگه ای جای اون بود و این رفتار خجالت آورو از تو
می دید دیگه یه نگاهم بهت نمینداخت...

_ معلومه تو چی می گی؟ ترمه خودش بیشتر از من نگران امیره،
چرا باید از من دلخور شه؟

_ بخاطر اینکه خودتم حالیت نیست که تا چه حد مثل آدمای حسود
رفتار می کنی! عین یه مرد شکست خورده که از ازدواج مجدد همسر قبلیش تا حد مرگ
ناراحته و داره از حسادت منفجر میشه...

_ تو رو خدا بس کن امید! آخه من چرا باید به اونا حسودی
کنم؟! خودتم خوب می دونی که هیچکس اندازه ی من از ازدواج رویا و سر و سامون گرفتنش
خوشحال نیست، من به عروسی اونا چکار دارم؟ من فقط بچه مو می خوام،
همین.

_ پس این چه رفتار زننده ایه که داری؟ چرا یه جوری برخورد
می کنی که ادم فکر کنه به عروسی رویا حساسی و چشم دیدن ایلیا رو
نداری؟!

_ چون چشم دیدن ایلیا رو ندارم واقعا... البته نه به اون
دلیلی که تو می گی بلکه به این خاطر که می خواد جای منو بگیره و ادای باباهای
مهربونو مسئولو در بیاره! بابای امیر منم و نمی ذارم بچه م زیر دست هیچکس دیگه بزرگ
شه، شیر فهم شد؟

_ چکار کرده که فکر کردی می خواد جای تو رو بگیره؟ جز اینکه
با مادر اون بچه ازدواج می کنه چه گناهی ازش سر زده؟

_ این که می خواد بچه ی منو ببره شیراز کم کاریه؟! چطوری به
خودش یه همچین اجازه ای داده؟

_ چرا باید برای برنامه ریزی زندگی مشترک آینده ش از تو
اجازه بگیره؟! چون تو همسر سابق رویایی؟! یه ذره فکر کن و منطق داشته باش
امیرسالار! این مرد چه گناهی مرتکب شده که تو اینجوری در موردش حرف می زنی و قضاوت
می کنی؟

_ هر برنامه ای که می خواد بریزه و هر گورستونی که می خواد
بره اما حق نداره بچه ی منو با خودش ببره...

_ مسئله ی نگهداری از پسرت فقط به تو و رویا مربوط می شه و
همسراتون هیچ نقشی در این مورد ندارن، اینو بفهم امیرسالار... به جای اینکه توی
خونه ت بشینی و سر زن و بچه ت داد و فریاد کنی، پاشو برو دو کلام حرف حساب و متین
با رویا بزن، برو بهش یگو که بعنوان یه پدر نمی خوای بچه ت ازت دور باشه و بقول
خودت یه مرد دیگه بزرگش کنه، بدون شک رویا هم حرفهای زیادی در این مورد داره که
لازمه با تو درمیون بذاره...

_ معلومه که میرم... مگه ازش می ترسم یا باهاش رودربایستی
دارم؟

_ منظورم به الان نبود... فعلا برو یه دوش بگیرو استراحت کن
بعدا وقت هست که با رویا حرف بزنی

_ امشب باید تکلیفمو معلوم کنم امید وگرنه تا صبح خوابم
نمیبره. الان میرم چن تا آرام بخش میخورم، یه کم که آروم شدم می رم خونه ی رویا، می
ترسم یه کم غفلت کنم کار از کار بگذره...

_ فقط تو رو خدا دوباره آرام بخش خوردنو شروع
نکنیا!

_ مگه بچه م امید؟ یه جوری برخورد می کنی انگار پدربزرگ
منیا!

با اینکه ترمه اصلا موافق رانندگی با حال پریشان امیرسالار
نبود اما می دانست که مخالفت با رفتن او اشتباه محض است. دیگر بعد از چند سال اخلاق
همسرش را می شناخت و مطمئن بود که امیر تا همان شب همه ی حرفهایش را به رویا نگوید
آرام نمی گیرد.

_ می دونم که اگه مخالفت کنم و ازت بخوام که فردا صبح با
رویا حرف بزنی فایده نداره اما اجازه بده منم باهات بیام... فقط تا پشت در خونه ی
رویا میام که خودت پشت فرمون نشینی...

_ چرا؟! حرفایی میزنیا ترمه!

_ مگه چی گفتم؟! یه نگاه به آینه بنداز، چشماتو به زور باز
نگه داشتی، می ترسم این ساعت شلوغ اتفاقی برات بیفته خدای نکرده... حداقل بذار امید
همرات بیاد

_ لازم نیست خانومم... قول بهت می دم آروم برم و زودی هم
برگردم. تو بهتر از همه می دونی که اگه امشب تکلیفم معلوم نشه تا صبح خوابم نمی ره
و دیوونه می شم

_ کاش قرص نخورده بودی امیرسالار... من خیلی می
ترسم

_ نترس فدات شم... نهایتا تا یکی دو ساعت دیگه خونه
م

آنشب ترمه باز هم پشت پنجره نشست و تمام دقایق شب تا صبح را
شمرد اما امیرسالار به خانه باز نگشت!

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱| ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی