نوشته های من

سبزترین خاطرات از آن کسانیست که در ذهنمان صادقانه دوستشان داریم...

مسعود عزیز، زادروزت
شیرین، پر عشق و نورآفرین باد


قهقهه هایی آسمانی و
آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم...

 

اولین باری که امیرسالار، رویا و پسرش را سوار بر ماشین
ایلیا در یکی از خیابان های اطراف شرکت دید بی اختیار لبخندی از سر رضایت بر روی
لبانش نشست و از اینکه رویا بعد از گذشت چند سال فردی لایق و مناسب را یافته و
ارتباطشان شکل جدی به خودش گرفته است، خوشحال شد اما بعد از اینکه در چند نوبت و
در مکان های مختلف امیر کوچولویش را در آغوش ایلیا دید که با رضایت کامل بدون هیچ
نشانه ای از حس غریبی با او خیلی راحت بود و بازی می کرد، بی اختیار احساس خطر کرد
یا بنوعی حس حسادتش تحریک شد! اطمینان از آینده ی روشن و خوب رویا برایش بسیار مهم
و ارزشمند بود اما هرگز به این موضوع از این زاویه نگاه نکرده بود که فرد تازه
وارد به زندگی رویا چه جایگاهی برای پسر او خواهد داشت. پسر کوچکی که در طی هفته
نهایتا دو مرتبه با پدر خود ملاقات می کرد!

با خودش درگیر بود و نمی دانست که
نشان دادن چه عکس العملی صحیح است. همه ی شرکت از ازدواج غریب الوقوع رویا و ایلیا
لطیفی صحبت می کردند و امیرسالار جزء اولین افرادی بود که به آنها تبریک گفت اما
به هیچ وجه نمی دانست که حرف دلش را از چه طریقی به رویا برساند و چگونه به او
بگوید که ایلیا تا ابد برای پسر او یک ناپدری خواهد بود و امیرکوچولو همیشه باید
بداند که پدر اصلی و تنی اش چه کسی است.

بخوبی می دانست که اختیار زندگی رویا
دست خودش است و اراده و خواست او هیچ نقش یا تاثیری در زندگی رویا نخواهد داشت اما
باید با هر شکل ممکن به ایلیا تفهیم می کرد که فقط شوهر مادر امیر است و می بایست
فکر بازی کردن نقش پدر او را برای همیشه از ذهن و خیال خودش پاک کند. باید کاری می
کرد و اولین قدمی که برداشت اضافه کردن ساعات و تعداد ملاقاتهایش با امیر کوچولو
بود. صلاح بر این بود که پسرش را بیشتر از قبل به خودش عادت بدهد و وابسته کند.

رویا و ایلیا که به شدت مشغول آماده
کردن مقدمات جشن عروسیشان بودند با رویی باز از پیشنهاد امیرسالار استقبال کردند و
حتی رویا از او خواست که چند روزی طفل را پیش خودش نگه دارد! اما برعکس تصور
امیرسالار عکس العمل های بچه در قبال نبودن مادرش یا ایلیا بسیار ناامید کننده و
در عین حال آزار دهنده بود! با تمام توجهی که همه ی اعضای خانواده خصوصا ترمه به
امیر کوچولو داشتند او هر شب قبل از خواب با گریه سراغ مادرش را می گرفت و روزی
چند بار با لحن معصوم کودکانه اش از پدر می خواست که او را نزد عمو ایلیا و مامان
رویا ببرد و وقتی از جانب او ناامید می شد به خاله ترمه ی همیشه مهربان توسل می
کرد! ذهن نگران و مغشوش امیر سالار به شدت به هم ریخته بود. ترس از نبودن پسرش یا
حتی کمرنگ شدن احساسش نسبت به او هر روز قوی تر و نگران کننده تر می شد به حدی که
با شدت در مقابل خواسته های او مقاومت می کرد و گاهی با صدای بلند به او یادآور می
شد که از این پس باید با او و خانواده اش زندگی کند!

_ تو رو خدا بس کن امیرسالار! چته
آخه؟ چرا با یه بچه کوچولو لجبازی می کنی؟

_ یعنی چی بس کن ترمه؟! همینطوری دست
رو دست بذارم تا ایلیا بچه مو ازم بگیره؟

_ این چه حرفیه؟! چرا ایلیا باید یه
همچین کاری کنه؟

_ مگه نمی بینی توی همین مدت کوتاه
چه تاثیری روی بچه م گذاشته؟! این همون بچه ایه که وقتی میومد اینجا زورکی برمیگشت
پیش مامانش پس چطوریه که الان همه ش سراغ رویا رو می گیره؟!

_ خب اینکه کاملا مشخصه، اونم با
اومدن ایلیا ترسیده امیر سالار، از این ترسیده که نکنه یه نفر دیگه پیدا شده که می
خواد مامانشو ازش بگیره، تو هم گذاشتی در بدترین موقعیت اونو از رویا جدا کردی!

_ من نمی تونم اجازه بدم که پسرم زیر
سایه ی یه مرد دیگه بجز خودم بزرگ شه.

_ حرفای عجیب غریب می زنیا! انقدر از
خود راضی نباش. رویا که نمی تونه بخاطر ذهنیت غلط تو تا همیشه تنها بمونه.

_ کی به رویا کار داره؟ تا جایی که
به من مربوطه رویا می تونه به دورترین نقطه ی کره ی زمین بره و دیگه هرگز سراغی از
من نگیره اما این حقو نداره که شخص غریبه ای رو جایگزین من کنه و به بچه م یاد بده
که اون پدرشه.

_ عجبا! این مدل حرف زدنت نشون می ده
که اصلا یه مادرو احساساتشو نمی فهمی! فکر می کنی خود رویا بعنوان مادر این بچه دلش
میاد که شخص دیگه ای رو بجای تو بهش معرفی کنه و تو رو از اون جدا کنه؟! اونم یه
پدری مثل تو که همه جوره می تونه باعث افتخار پسرش باشه و آینده شو تامین کنه...
فکر کردی رویا بفکر آینده و عاقبت بچه ش نیست؟ تو رو خدا لوس نشو امیرسالار! تو
الان پدر دو تا بچه ای و تا وقتی که بخوای خودت ادای بچه ها رو در بیاری مشکل
خواهی داشت...

_ یعنی چی؟ تو می گی چکار کنم؟ دست
رو دست بذارم و اجازه بدم که بچه م ازم فراری شه و به یکی دیگه دل ببنده و پناه
ببره؟

_ من کی همچین حرفی زدم؟ خدا منو
نبخشه اگه حتی یک لحظه چنین فکری کرده باشم اما شک نکن با وضعی که پیش گرفتی خیلی
زود امیرو از خودت زده و وابسته به شوهر مادرش می کنی!

_ چرا؟!!!

_ چرا نداره... چون ایلیا هرگز یه
بچه ی سه چهار ساله رو توی خونه حبس نمی کنه و بهش نمی گه که از دلتنگی مادرت بسوز
و زار بزن و بیقراری کن اما تو الان با بچه ی خودت داری همین کارو می کنی! دست
بردار امیر، اجازه بده بچه بره پیش مامانش...

_ خود مامانش ماشالله انقدر سرش گرمه
که از خداشه این بچه پیش من بمونه.

_ ولی من شک ندارم که حتی یک درصدم
فکر نمی کنه بچه ش تا این حد بیقراره و ناآرومی می کنه وگرنه به هیچ قیمتی راضی به
این دوری نمی شد بعدشم تو چرا با سرگرم بودن مامانش مخالفی؟! نکنه حسودی می کنی
امیرسالار؟

_ حسودی؟!!! به کی یا چی اونوقت؟

_ واللا نمی دونم اما از نوع برخورد
مغرضانه ت که اینجوری بنظر میاد!

_ سخت در اشتباهی خانوم خانوما. خدا
رو شکر تو موقعیتی هستم که هیچی کم ندارم و با یه خونواده ی گرم و بی نظیر خیلی
خیلی خوشبختم اگر هم عکس العمل تندی نشون می دم از سر ترس و استیصاله بخدا...

_ من بهت قول می دم که ترست کاملا بی
مورده و باید مطمئن باشی که نه رویا و نه خود این فسقلی هیچکدوم دلشون نمیاد که از
یه بابای بی نفص و خوش تیپ همه چی تموم بگذرن...

_ حالا این حرفا یعنی چی خانومی؟
یعنی اینکه ببرم بچه رو تحویل رویا بدم؟

_ من هیچوقت به خودم اجازه نمی دم که
بین تو و پسرت نظری بدم اما اگه حرف منو قبول داری این بچه اینجوری بدتر از تو
دلزده و دور و خیلی بیشتر از قبل وابسته ی رویا میشه...

_ اونوقت رویا با خودش نمی گه که حتی
چند روز نتونست بچه شو نگه داره؟

_ معلومه که نمی گه! اون هیچوقت به
عذاب بچه ش راضی نیست امیرسالار. اصلا نمی خواد بچه رو ببری و تحویل بدی فقط یه
تماس با رویا بگیر و بگو که امیر بیقراری می کنه، همین.

_ من نمی تونم، تو زحمت این کارو می
کشی؟

_ اگه تو بخوای حتما اما فکر نمی کنی
بهتره مامان بدری یا پدربزرگ اینکارو کنن؟

وقتی رویا به همراه ایلیا برای بردن
فرزندش به منزل سالار خان آمد، امیرسالار خانه نبود. با اینکه ترمه برای ماندن
خیلی به آنها تعارف کرد اما رویا کار و مشغله های زیاد عروسی را گوشزد کرده و فقط
از او خواهش کرد که هرچه زودتر امیر کوچولو را به او تحویل دهد.

_ ای کاش تشریف می آوردین داخل تا
امیرسالار هم بیاد. مطمئنم از اینکه با امیر خداحافظی نکنه خیلی دلخور و دلتنگ می
شه.

_ بخدا خیلی کار داریم ترمه جان.
امیرسالار خودش قطعا شرایط منو درک می کنه. کارهای عروسی یه طرف جمع و جور کردن و
بسته بندی جهیزیه یه طرف دیگه.

_ تا باشه از این مشغله های خوب
باشه، واقعا بی تعارف می گم، اگه برای چیدن وسایل به کمک احتیاج داشتین حتما بگین،
منو سایه خیلی دلمون می خواد که بتونیم یه کمکی بکنیم.

_ قربونت برم، ممنون از لطفت. امروز
به سایه جون هم گفتم، وسایل داره میره شیراز، قرار نیست که اینجا زندگی کنیم، بعد
از مراسم عروسی برای همیشه می ریم اونجا.

_ جدا؟!! امیرسالار اینو می دونه؟

_ نه، فعلا که حرفی نزدم اما بزودی
قراره استعفامونو ببریم پیش رئیس شرکت، اونموقع متوجه می شه... چطور مگه؟!

_ هیچی، هیچی... همینطوری پرسیدم.
ایشالله که هر جا هستین خوشبخت و سلامت زندگی کنید.

شیراز!!! جملات پایانی رویا ذهن ترمه
را آشفته و پریشان کرد. ای کاش رویا زمانی را برای بردن پسرش انتخاب می کرد که خود
امیرسالار در منزل می بود و ترمه دیگر مجبور نمی شد که حرفهای او را برای همسر
نگران و حساسش تکرار کند... توان دادن این خبر را در خودش نمی دید باید از کسی کمک
می گرفت اما از کی؟ چنانچه این خبر به گوش بدری خانم یا سالار خان می رسید بدون شک
ساکت نمی ماندند و آرام کردن خود آنها کاری نشدنی و بسیار سخت بود. می توانست از
بهار کمک بگیرد اما اخلاق بهار هم دست کمی از امیرسالار نداشت و قطعا راه آرام و
مناسبی پیش پای او نمی گذاشت. بهترین گزینه ها سایه و همسرش امید بودند از مدتها
قبل ترمه می دانست که همسرش چون موم در دستان شوهر خواهر کاردانش نرم و قابل
انعطاف است پس بدون هیچ شک یا تردیدی به سراغ تلفن رفت و شماره ی سایه را گرفت.

_ سلام سایه جون، خوبی خانومی؟ بنفشه
فسخلی خوبه؟ امید خونه س سایه؟

_ نه، هنوز نیومده خونه، با شوهر تو
شرکته، چیه؟ چه خبر شده؟ چرا باز صدات این مدلیه؟!

_ چه جوریه؟

_ بدجور می لرزه! نگو که باز حرفتون
شده!

_ نه بابا، امیرسالار که بقول خودت
شرکته...

_ پس لابد مامانم دوباره چزوندت،
اره؟

_ اگه تو یه دقیقه دندون رو جیگر
بذاری بهت می گم چی شده سایه... تو امروز با رویا حرف زدی؟

_ آره... نکنه هنوز روش حساسی ترمه؟!
اون داره شوهر می کنه و دیگه کوچیکترین نظری هم به داداش تحفه ی من نداره پس خواهش
می کنم خودتو عذاب نده...

_ سایه تو رو به خدا قسم چند لحظه
تحمل کن بذار حرفمو بزنم، میتونی؟

_ خب زودتر بگو دیگه! تو که دق دادی
منو...

_ به تو هم گفت که قراره برن شیراز
زندگی کنن؟

_ آره، از همون اول که روابطش با
ایلیا جدی شد اینو می دونست، گویا تنها شرطی که ایلیا داشته همین بوده... خب که
چی؟ واسه تو که بد نمیشه، میره اون سر ایران و...

_ سایه تورو خدا یه کم فکر کن چی
داری می گی! می دونی اگه امیرسالار این موضوع رو بفهمه چه شری بپا می شه؟

_ امیرسالار غلط می کنه! لابد توقع
داره ایلیا بازم بیاد زیر دست اون و توی شرکتی که مال همسر سابق زنش بوده کار
کنه؟! حرفایی میزنیا ترمه!

_ من به این کاراشون چی کار دارم؟
یعنی تو واقعا نمی فهمی مشکل کجاس؟!

_ خب تو که می فهمی هم زودتر نمی گی
راحتم کنی! بگو ببینم چه دردی به جونته که انقدر اشفته ای!

_ امیر کوچولو سایه... تکلیف این بچه
چی میشه؟ واقعا با شناختی که از داداشت داری فکر می کنی میذاره ایلیا پسرشو ببره
شیراز؟!! باید منتظر یه جنگ و دعوای آنچنانی باشیم، خدا ختم به خیر کنه.

سکوت ناگهانی و سنگین سایه باعث شد
که ترس و وحشت ترمه به مراتب بیشتر از قبل شود!

_ چرا ساکت شدی سایه؟! یه چیزی بگو
دختر، زنگ زدم به تو که راهنمایی ازت بگیرم نه اینکه بدتر بترسونیم...

_ چی بگم آخه؟ خدا بهمون رحم کنه
ترمه، امیرسالار اگه بفهمه که روزگار همگیمون رو سیاه می کنه

_ مگه میشه نفهمه؟! بچه شه... تا
همین حالا هم با سیاست و قربون صدقه نذاشتم با ایلیا حرفش بشه، مدام نق می زنه و
اعتراض داره که چرا رویا این بچه رو انقدر وابسته ی ایلیا کرده یا اینکه ایلیا
نباید این فکر توی سرش بیاد که امیر پسر اونه و همیشه باید فاصله شو با این بچه
حفظ کنه...

_ آخه مگه میشه؟ این داداش منم خدای
منطق و اخلاقه ها! اینا بعنوان اعضای یه خانواده با هم زندگی می کنن، چجوری از هم
فاصلا بگیرن آخه؟

_ لازم نیست این توضیحاتو به من بدی،
یه فکری به حال داداشت کن... یه زنگ به امید بزن بگو زودتر بیاد خونه بلکه یه کاری
کنه، تنها شخصی که بهش امیدوارم و ممکنه کاری ازش بربیاد امیده.

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی