نوشته های من

آن روز صبح بهار والا مطمئن تر از هر زمان دیگر با خیالی راحت پشت میز اتاقش نشست و با شنیدن صدای اولین زنگ تلفن دفترش "بسم الله" گویان گوشی را برداشت. صدای منشی مخصوصش که به تازگی و با سفارش ویژه ی پدربزرگ استخدام شده و از او می خواست تا خط شماره ی یک را پاسخگو باشد، بسیار لرزان و مضطرب بنظر می رسید! بهار بفکر فرو رفت و با تعجب و ناباوری از خودش پرسید:

_ یعنی پدربزرگ چه حسنی توی این دختره ی دست و پا چلفتی که نمی تونه یه تلفنو وصل کنه دیده که انقدر اصرار داشت منشی من بشه؟ اونم با این همه عجله؟!

صدای زنگهای مکرر تلفن بهار را به خودش آورد و با دستپاجگی دوباره تلفن را جواب داد:

_ بله؟

_ بهار خانوم واس چی خط یکو جواب نمی دی پس؟! طرف کلی شاکی شده ها.

_ جی؟ شاکی شده؟! بهار خانوم؟! میشه بفرمایید چه جوری نرسیده دخترخاله شدی شما؟

_ تو رو خدا ببخشین، منظورمون این بود که خانوم والا چرا خط یک رو جواب ندادین، منتظرن.

واجب بود که با این دستپخت نه چندان مطلوب پدربزرگ از نزدیک روبرو شود. به حدی نسبت به انتخاب سالار خان متعجب و بهت زده بود که دیدن این شخص را به هر کار مهم دیگری ترجیح می داد!

_ میشه زحمت بکشین چند دقیقه بیاین دفتر من؟

_ چرا؟ چیزی شده؟ کار غلطی کردیم؟

_ نمی دونستم یه منشی باید کار غلطی کرده باشه که بره دفتر رئیسش!

_ باید بیایم؟

_ یعنی چی خانوم؟! مثل اینکه شما زبون منو نمی فهمید! خدمتتون به زبون فارسی عرض کردم که خیلی سریع تشریف بیارین، میخوام از نزدیک ملاقاتتون کنم و باهاتون آشنا بشم، متوجه شدین؟

_ چشم، الان خدمت می رسیم.

دیبا حسن زاده که از صبح همان روز با پیشنهاد و اصرار سالار خان در سمت منشی مخصوص بهار به استخدام شرکت بزرگ والا درآمده بود با ترس و لرز، قبل از ورود به دفتر بهار شماره ی همراه بهادر را گرفت:

_ الو، اقا بهادر؟ کجایی شوما؟

_ چیه؟ چی شده؟ چرا انقدر ترسیدی؟! اتفاقی افتاده؟

_ اتفاق کدومه ارباب؟ مثل اینکه نافرم ضایع کردیم و ابجی خانومت بدجوری قاط زده.

_ به همین زودی؟! هنوز دو ساعت نشده که کارتو شروع کردیا! چکار کردی دیبا؟ تو به من قول دادی مراقب باشی که.

_ کاری نکردیم بخدا. حتی وقتی صبح آبجی مون اومد، ما رفتیم توی دستشویی قایم شدیم که چشمش به جمالمون نیفته

_ خب چرا این کارو کردی دختر؟ بالاخره ش چی؟ بهار که باید بفهمه تو اونجایی.

_ آخه قربون مرامت چرا توی این همه شرکت و دم و دستگاه، من بدبخت باید بیام زیر دماغ این ابجی خانوم خوش اخلاق شوما و بشم منشی مخصوص ایشون؟!

_ دیبا! مگه ما قبلا حرفامونو نزدیم؟ این چه طرز صحبت کردنه خانومی؟ درست حرفتو بزن بگو ببینم چی شده؟

_ هیچی بخدا، ما فقط یه تلفنو به اتاق آبجی خانومت وصل کردیم، همین!

_ پس چرا بهار عصبانی شده؟

_ سین جیم می کنیا، ما از کجا بدونیم چه مرگشه؟ انگاری مدل حرف زدن ما به مذاق خانوم خوش نیومده.

_ قرار ما چی بود دیبا؟ اصلا چرا پدربزرگ اصرار داشتن که تو برای بهار کار کنی؟ مگه نگفتیم چون با بهار رودربایستی داری بیشتر دقت می کنی و حرف زدنت درست می شه؟ پس چرا خراب کاری کردی باز؟

_ حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟

_ مگه چی شده؟ بیخودی بزرگش نکن. با آرامش و خونسردی کامل برو اتاقش ببین چکارت داره.

_ تنهایی؟!

_ نه پس لشگر کشی کن و برو.

_ بخدا نمی تونیم.

_ میتونی، چرا نتونی آخه؟ تو فقط مراقب حرف زدنت باش به ظاهر تند و تیز بهارم نگاه نکن، بخدا هیچی توی دلش نیست، پوست شیر تنشه اما قلبش به مهربونیه یه پرنده س. نترس دیبا، خیلی محکم با سر بالا برو اتاقش. می دونی قدرت و نفوذ چه کسی پشتته؟ سالار خان والا. بهار که خوبه اگه تموم شرکت هم روی هم بذاری نمی تونن کاری برخلاف میلش انجام بدن و جلوش وایسن! پس بدون هیچ ترسی و با خیال راحت برو جلو فقط تو رو خدا یه ذره دقت کن و درست حرف بزن.

تا به آن روز و ساعت بارها پیش آمده بود که دیبا در کارهای خلاف قانون و خطرناک برادرانش شرکت کرده و به نوعی به آنها کمک کرده بود اما تا جایی که بیاد داشت هیچوقت تا این حد مضطرب و پریشان نشده نبود! بطور محسوس لرزشی خفیف سراپای وجودش را در برگرفته و زانوانش توان حرکت و کشیدن بدنش به سمت اتاق بهار والا را نداشتند. شک نداشت که صحبت کردن در حضور با صلابت و پرجذبه ی بهار یکی از سخت ترین کارهای زندگیش خواهد بود!

چند دقیقه ای بود که دستپاجه و بیقرار پشت در دفتر بهار ایستاده اما جرات در زدن و وارد شدن را نداشت! چاره ای جز داخل شدن و روبرو شدن با خواهر شوهر بداخلاق اینده نبود به همین دلیل دل را به دریا زد و پس از زدن چند ضربه ی ارام به در اتاق با شنیدن صدای نه چندان مهربان بهار که به او اجازه ی ورود میداد، وارد دفترش شد.

_ بفرمایید خانوم والا... با من کاری داشتین؟

_ میشه منت بذارین و تشریف بیارین جلوتر؟ می خوام با منشی جدیدم از نزدیک آشنا بشم. به گمانم این حقو داشته باشم، درسته؟

_ بله، حتما.

در نگاه اول، منشی جدید دختری بسیار زیبا، خوش اندام و خوش پوش بود که در آن لباس های بسیار خوش دوخت و شیک (که کاملا تحت نظر بهادر انتخاب و خریداری شذه بود) بیشتر مناسب حرفه ی "مدلینگ" بنظر می رسید تا منشی گری و هیچ تناسبی بین سر و ظاهر او با طرز صحبت کردنش به چشم نمی خورد! اما چیزی که بیشتر تعجب بهار را برانگیخته بود این بود که شک نداشت این دختر خانم خوش تیپ را در گذشته ای نه چندان دور ملاقات کرده است و چهره ی منحصر بفرد او در پس زمینه های ذهن درگیر بهار ثبت شده بود. برای چند دقیقه ای محو صورت زیبا و چشمان مخمور دیبا ماند و در نهایت با استیصال کامل گفت:

_ من قبلا شما رو جایی ندیدم؟ خیلی چهره تون برام اشناس و باید اعتراف کنم که خیلی خیلی خوشگلین!

_ چشماتون قشنگ می بینه. ادم باید شانسش خوشگل باشه که مال ما...

_ چی شد؟ سکوت کردی! نمی خوای خودتو معرفی کنی و بگی کجا همدیگه رو دیدیم و از همه مهمتر چجوری با پدربزرگ من اشنا شدی و از چه طریقی و تحت چه عنوانی می شناسیش که انقدر هواتو داره؟ تا حدی که اصرار داشت من منشی قدیمی و باسابقه ی خودمو بفرستم جای دیگه که مسئولیتشو بدم به شما!

_ راستش اسممون دیبا حسن زاده س...

"دیبا" "دیبا" "دیبا" ... با شنیدن اسم منشی ناخودآگاه ابروهای زیبا و کشیده ی بهار در هم رفت! نمی دانست و بخاطر نداشت که این اسم را کجا شنیده و این چهره ی خاص و بی نظیر را کجا دیده است اما بی اختیار شنیدن نام او در دل و ذهن بهار ایجاد دلهره و تشویش می کرد!

_ خیلی عذر می خوام که حرفتون رو قطع می کنم... فرمودین اسمتون دیباس؟

_ بله

_ باورتون نمیشه تا چه حدی اسم و چهره تون برام آشناس اما هرچی فکر می کنم نمی تونم بخاطر بیارم که کی و کجا دیدمتون!

_ اگه شما بذارین خودمون الان خدمتتون عرض می کنیم. درست حدس زدین خانوم، ما قبلا همدیگه رو دیدیم حتی چن بارم اومدیم خونه تون. من دیبا هستم از دوستان اقا بهادر...

شنیدن نام بهادر، تنها برادر عزیز دردانه ی بهار از زبان دختری که مقابلش ایستاده بود حال او را دگرگون کرد! دیگر بخوبی بیاد می اورد که این چهره ی بظاهر معصوم و زیبا را کجا دیده است. خشم سرتاپای وجودش را در برگرفته و از فرط عصبانیت توان نشان دادن هیچ عکس العملی را نداشت. دلش می خواست با تمام قدرت فریاد بزند و این دختر کلاهبرداری که با دروغ و کلک مغز برادر ساده لوح و خام او را شستشو داده بود به بیرون از شرکت پرتاب کند. بیشتر از بهادر از پدربزرگ با تجربه و مسنش دلخور و ناراحت بود. چطور به چنین ادمی اعتماد کرده و به او اجازه داده بودند که پا به شرکت والا بگذارد؟! دقایقی چند بدون اینکه متوجه حرفهای دیبا باشد به چهره ی او خیره ماند و بالاخره به تندی از جا برخاست و به سمت در اتاقش رفت. خیلی سریع در را باز کرد و در حالی که با انگشت بیرون اتاق را نشان می داد رو به دیبا گفت:

­­_ تا سه شماره می شمرم از این در میری بیرون دیگه هیچوقتم برنمی گردی اینجا یا هر جای دیگه که اسمی از خانواده ی ما باشه...

_ آخه چرا خانوم؟ مگه ما چیکار کردیم؟!

_ دیگه چکار می خوای بکنی پررو؟ مگه داداشای خلافکار و کلاه بردار تو نبودن که با تولایی حقه باز و عقده ای دست به دست هم دادن و انبار شرکت ما رو اتیش زدن؟ هنوز یک ماهم از نقشه ی قتلی که برای پسرعموی من کشیدن نمی گذره اونوقت تو به چه رویی پاشدی اومدی اینجا؟!

_ خب به ما چه خانوم؟ مگه ما نبودیم که کمک کردیم و راپورت همین نقشه ی قتلو به خونواده تون دادیم؟ پس دیگه چتونه که این مدلی داد می کشین؟ بد نیست که همه صدای رئیسشونو اینجوری بشنون؟

_ تو لازم نیست نگران من باشی. تا دیوونه م نکردی برو بیرون تا من تکلیفمو با اون بهادر احمق معلوم کنم. بیخود نبود که دیشب مظلوم شده بود حرف از خدمت رفتن می زد، بلایی سرش بیارم که دیگه هوس کلک زدن به سرش نزنه...

_ تو رو خدا اینکارو نکنید خانوم. به آق بهادر چیکار دارین؟ من خودم از سالار خان خواستم که بهم کار بده، دااشامون که رفتن حبس دیگه نون آوری نداشتیم باید خودمون دست بکار می شدیم.

_ به ما چه مربوطه؟ از خانواده ی ما مظلوم تر و ساده تر پیدا نکردی؟

_ همون اول کار سالار خان بهمون قول دادن که اگه کمک پلیس کنیم و دست تولایی رو بشه، همه جوره هوای ما و ننه مون رو دارن و بی کار و نون اور نمی مونیم.

_ از کجا معلوم که اینم یه نقشه ی جدید واسه خانواده ی ما نباشه و دستت با برادرای معلوم الحالت تو یه کیسه نیاشه؟

_ کدوم دااش؟ ما که با همکاریمون همه شونو انداختیم هلفدونی آب خنک بخورن.

_ اونوقت چرا من باید به ادمی که به برادرای خودشم رحم نکرده اعتماد کنم؟ نکنه دلت به حال ما سوخته و دلسوز ما شدی؟

_ نخیر خانوم، دلمون بحال ننه ی پیر و مظلوممون سوخته که همه ی عمرش با دلشوره و غصه و اشک و گریه گذشته، واس چی دلمون باید بحال شوما بسوزه؟ دلمون بحال خودمون می سوزه که توی بهترین سالای عمرمون و جوونی هیچ خیری از این دنیا نمی بینیم و بهترین خواستگارمون رفیق قاچاق فروش دااشمونه...

براستی که حق با دیبا بود، چنانچه هر دختر دیگری از یک خانواده ی معمولی صاحب ظاهر بی نقص و بی نظیر او بود بدون شک دهها خواستگار مختلف داشت و بعید نبود که تا بحال صاحب یک زندگی خوب و مستقل شده باشد.

_ این حرفایی که میزنی اصلا به من ربطی نداره دختر خانوم، همونطور که گفتم برو از دفتر و شرکت من بیرون، پشت سرتم نگاه نکن.

_ خیلی معذرت می خوایم آبجی اما ما رفتنی نیستیم، یعنی تا اونکه خودش ما رو استخدام کرده بیرونمون نکنه از اینجا نمی ریم. حالا اگه شوما خیلی اصرار دارین زنگ بزنیم به سالار خان و بگیم خودش بیاد.

_چه جالب! پس شماره ی پدربزرگ منم داری و بهش زنگم می زنی؟!

_ با اجازه تون، البته خودشون شماره شونو به ما دادنا، شماره ی ترمه خانوم و امیرسالار خانو هم داریم...

_ یعنی داری واسه من قدرتنمایی می کنی و لشگر کشی راه می ندازی دیگه؟

_ ما غلط بکنیم! ما خر کی باشیم که چنین جسارتایی بکنیم؟ سالار خان والا بهمون گفتن که توی این شرکت هیچکس قدرت و نفوذ شوما رو نداره حتی امیر خان که رئیس شرکته...

_ حالا چرا از بین این همه دوست و رفیق صمیمی که به رخ کشیدی منو انتخاب کردی؟ چرا منشی من؟!

_ چون دلمون از همه بیشتر پیش شوماس و می دونیم که از کل خانواده مهربونترین.

_ احتمالا این مدل خر کردن منم پدر بزرگ جانم یادت داده دیگه؟

_ دور از جون، این چه حرفیه آبجی؟!

_ فقط یه بار ببینم جلوی کارمندا به من بگی ابجی یا بهار خانوم...

_ ای قربون دهنتون که اجازه دادین وقت تنهایی باهاتون راحت باشیم

_ من خیلی بی جا کردم...

_ تو رو خدا خجالتمون نده دیگه آبجی... داشتی قرار مدار می ذاشتی و شرط و شروط تعیین می کردی، ادامه بده

_ حتما خوب می دونی که چه جور افرادی اینجا تماس می گیرن و در رفت و امدن، باید خیلی خیلی مراقب حرف زدنت باشی و خرابکاری نکنی

_ اونم دست خودتونو می بوسه آبجی، سالار خان گفتن که شوما خیلی با سواد و با کمالاتی و می تونی لهجه ی ما رو عمل کنی

_ سالار خان که ماشالله همه چی رو گفتن، نگفتن که من عصبانی بشم چه سگی می شم و بدجور پاچه می گیرم؟

_ چرا اتفاقا، اینم گفتن...

_ برو بیرووووووووووووون خانوم حسن زاده و تا صدات نکردم این طرفا پیدات نشه.

کاملا حق با بهادر بود. بهار والا یک فرشته ی دوست داشتنی و مهربان در قابی از صلابت و ابهت بود. ابهتی درخور و شایسته که خیلی خیلی برازنده ی او بود.

 

پ.ن: چقدر حوالی این روزهای من بوی بابا می دهد ، بابایی که مهر داد، بابایی که عشق داد، بابایی که کوه بود.

این پست رو تقدیم می کنم به همه ی عزیزایی که توی این مدت تنهام نذاشتن و با پستها و کامنتای قشنگشون باعث تسلی دلم شدم... همه تون رو خیلی دوست دارم و ازتون یه دنیا ممنونم.

 

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی