نوشته های من

 

      ترمه بدون هیچ کم و کاستی تمام حرفهای دیبا را برای پلیس بازگو کرد و به آن ها اطمینان داد که       دیبا صد در صد با آنها همکاری خواهد کرد. دیبا دختری بی پناه بود که از رفتار و ظلم برادرانش به تنگ امده و برای آزاد شدن از قید و بند آن ها راضی به انجام هر کاری بود.

_ خب خانوم والا، اگر شما تا این حد از همکاری ایشون و صحت گفته هاشون مطمئنید باید که هر چه زودتر باهاشون یه قرار ملاقات دیگه بذارین تا ما خودمون بتونیم با ایشون حرف بزنیم و با استفاده از این خانوم به سرنخ هایی برسیم که خیلی راحت ما رو به اقای تولایی برسونه و در واقع منشاء همه ی این مسائل رو از سرچشمه کور کنیم...

_ یعنی چی جناب سروان؟ با استفاده از دیبا چه جوری می شه این کارو کرد؟

_ شما این کارو به ما بسپرید و نگران چند و چون انجام کار نباشید.

_ ولی شما به من قول دادین که مشکلی واسه دیبا پیش نمیاد و منم با تکیه و اعتماد به قول شما، دیبا رو مطمئن کردم که خطری تهدیدش نمی کنه و بطور کامل در امانه...

_ اگه واقعا این طور که شما تعریف می کنید باشه و این خانوم هیچ نقشی در کارهای خلاف برادراش نداشته باشه؛ کاملا در امانه و مورد حمایت ما هم قرار می گیره.

_ خب من باید الان چکار کنم؟ با دیبا تماس بگیرم و قرار ملاقات بذارم؟

_ بله، یه تلفن به ایشون بزنین و ازشون بخواین که همین امروز همدیگه رو ببینیم.

_ تماس تلفنی که نمی تونم باهاش داشته باشم چون دور از چشم خانواده ش یه گوشی قاچاق داره و نمی تونه راحت ازش استفاده کنه اما همین الان یه پیامک با هر متنی که شما بخواین براش می فرستم فقط امیدوارم خیلی زود ببینش و جواب بده...

پیامکی تحت عنوان: "دیبا جون یه کار خیلی واجب باهات دارم، در اولین فرصت تماس بگیر" از جانب ترمه برای دیبا فرستاده شد و درست نیم ساعت بعد دیبا در حالی که با صدایی خیلی ارام و خفه حرف می زد با او تماس گرفت:

_ سلام آبجی، ما نمی تونیم خیلی روده درازی کنیم الانم گلاب به روتون یواشکی از موال بهتون زنگ زدیم، فرمایشی بود؟

_ الهی قربونت برم مهربون، منو ببخش که توی دردسر انداختمت اما بخدا چاره ای نداشتم، همه ی حرفاتو به مامورای پلیس گفتم و اونا هم قول دادن که کمکمون کنن البته خیالت راحت، تو کاملا در امانی فقط دیبا جان، می خوان که همین امروز بعد از ظهر ببیننت و باهات یه حرفایی دارن، کی می تونی بیای اینجا؟

_ خونه شوما؟!

_ آره، عیبی داره؟

_ واللا اشکلی که نداره اما من پیش اون ابجی عنقه ی آق بهادر سختمه که...

_ اشتباه نکن دیبا جان؛ اولا که بهار اصلا در جریان این مسائل نیست و حضور نداره ثانیا؛ همون طور که قبلا هم بهت گفتم با کار مهمی که تو در حق خانواده ی ما انجام میدی، همه مدیون و سپاسگزارتن پس جای هیچ نگرانی و دلشوره نیست، ما اگه تا اخر دنیا هم ازت قدردانی و تشکر کنیم نمی تونیم گوشه ای از این محبت بی اندازه ی تو رو جبران کنیم. تو داری در نهایت شجاعت و از خود گذشتگی جون امیرسالارو نجات می دی و این چیز کمی نیست که به راحتی بشه ازش گذشت عزیزم.

_ چوب کاری نکن ابجی، ما که هنوز کاری نکردیم... حالا کی باهاس بیایم اون جا؟

_ کی می تونی بیای دیبا؟ هر چی زودتر بهتر...

_ دم غروبی خوبه؟

_ عالیه عزیزم

_ پس ما طرفای هفت خدمت می رسیم.

_ قدم به چشم، منتظرتم و از خدا می خوام فرصتی بهم بده که بتونم محبتاتو جبران کنم عزیزم.

چند ساعتی تا امدن دیبا و ملاقاتش با ماموران پلیس وقت بود. ترمه خودش را مسئول میدانست که در این زمان باقیمانده با پدربزرگ صحبت کرده و راجع به دیبا اتمام حجت کند به همین علت به اتاق سالار خان رفت.

_ سلام پدر بزرگ، می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

_ حتما، چرا که نه؟ بیا تو بشین... خیره، اتفاق جدیدی که نیفتاده؟

_ واسه همین مزاحمتون شدم که از پیش اومدن اتفاقات ناگوار احتمالی جلوگیری کنم...

_ درست و واضح حرفتو بزن دخترم. چی می خوای بگی؟

_ همونطور که خودتون در جریان تمام مسائل هستین این روزا دیبا خیلی به ما کمک می کنه و در واقع یه جورایی ناجی خانواده ی ما شده.

_ خب؟

_ امروزم که قراره تا شب بیاد اینجا و رو در رو با مامورای پلیس همکاری کنه.

_ تا اینجاش که خیلی هم خوب بوده، مشکل کجاس؟

_ بی رودربایستی، مشکل بهاره پدربزرگ.

_ یعنی چی؟ منظورتو نمی فهمم!

_گمونم بخوبی یادتون باشه که بهار هیچ دید خوبی نسبت به دیبا نداره، می ترسم با حرفاش ازار و اذیتش کنه.

_ مثل اینکه شماها یادتون رفته این جا خونه ی کیه! مگه می شه کسی وارد خونه ی سالار خان بشه، اونم با نیت خیر و برای کمک، اونوقت بی احترامی ببینه؟! بهار خیلی خیلی برای من عزیزه اما هرگز بهش این اجازه رو نمی دم که بخواد به مهمون من حرفی بزنه یا ناراحتش کنه تا وقتی که سالار خان زنده س حرف اولو خودش می زنه و قدم مهموناش روی چشماشه...

_ یه دنیا ممنون پدربزرگ، خیلی گل و ماهین به خدا، خیالم راحت شد.

 

هنگامی که دیبا با دست و دلی لرزان وارد کاخ سالار خان شد بیشتر از حضور مامورین پلیس، از بودن بهادر معذب و هیجان زده بود. استقبال گرم پدربزرگ و برخورد واقعا خواهرانه ی ترمه قوت قلبی برای حضورش در بین جمع کثیری از غریبه ها بود. خوشبختانه خبری از بهار نبود و او خیلی سریع مشغول صحبت و دادن اطلاعات به ماموران پلیس شد. به تمام سوالات آنها بدون هیچ کم و کاستی و تا جایی که برایش امکان داشت و می دانست، جواب داد و از هیچ کمکی دریغ نکرد و در انتها هم پیشنهاد مامورین را با جان و دل پذیرفت و از نقشه ی آنها استقبال کرد.

_ خانوم حسن زاده، شما که انقدر لطف داشتین و با پلیس همکاری کردین، اگه ازتون بخوایم که برای بدست آوردن مدرک، فردا به ملاقات برادرای زندانی تون برین قبول می کنید؟

_ هر کاری که شوما بفرمایین ما نه نمی گیم سرکار... باهاس چیکار کنیم؟ چی بگیم؟

_ باید خیلی عادی و بدون اینکه رفتارت شک برانگیز باشه، عین دفعات قبل به دیدنشون بری و یه جوری حرف از تولایی و نقشه های فعلیشون مبنی بر سوء قصد به جون امیر خان والا رو پیش بکشی تا اونا ضمن حرف زدن با تو به بعضی از نکات اعتراف کنن... ما فردا قبل از رفتن شما یه میکروفون و یه ضبط صوت کوچیک توی کیف شما جاسازی می کنیم تا بتونیم بخوبی حرفاشونو شنود و ضبط کنیم... نظر به اینکه برادرای شما به هیچوجه راضی به اعتراف با همکاری با تولایی نشدن، تنها راه باقیمونده برای ما، همکاری شماست که امیدوارم بخوبی از پسش بر بیاین...

_ ما حرفی نداریم سرکار، هر کاری هم که بگین می کنیم اما تکلیف این آقای آبجی ما چی می شه این وسط؟ اگه فردا پاشو از در بیرون بذاره کارش خلاصه ها...

_ شما نگران ایشون نباش. فردا تا قبل از تموم نشدن کار مهم شما، ما به هیچوجه اجازه نمی دیم که امیر خان از خونه بیرون بره، بعدشم با حضور مامورین مخفی و مراقبت شدید از خونه خارج می شن که انشالله سربزنگاه برادرای خاطی دیگه تون هم دستگیر خواهند شد...

_آقا تکلیف ما این وسط چیه؟ اگه یه وقت دااشامون بفهمن که با شوما همکاری کردیم تیکه بزرگمون گوشمونه حتی اگه تو حبس باشن...

_ خیالت راحت دخترم، ما کارمون رو خوب بلدیم و تحت هیچ شرایطی اجازه نمی دیم که مشکلی برای شما پیش بیاد...

_ خیر ببینین، ما یه ننه داریم که اگه بالا سرش نباشیم دو روز هم طاقت نمیاره و خلاص...

در اینجا بود که سالار خان طاقت نیاورد و رو به دیبا گفت:

_ مگه مادر محترمت چه مشکلی داره دخترم؟

_ دور از جون شوما خیلی مریض احوال و بی دست و پاس، الانم خیلی وقته گوشه ی خونه افتاده، انقدر بی دل و جراته که کافیه یکی از دااشامون یه عربده بکشه تا بنده خدا غش و ضعف کنه، واسه همینه که ما همیشه پیش دااشا کوتاه اومدیم و هواشو داشتیم...

_ خیالت راحت عزیزم، در اولین فرصت و هر وقت که خودت اجازه بدی، توی یه بیمارستان خوب بستریشون می کنیم تا انشالله خیلی زود مشکلشون حل بشه، دلت شور نزنه دخترم...

_ خدا از بزرگی کمتون نکنه، همین که بعد از دستگیری دااشامون یه کار کوچیک به ما بدین که یه قرون دوزار خرجی خودمون و ننه مون رو در بیاریم از سرمون هم زیاده و هیچ توقع دیگه ای ازتون نداریم...

_ باز هم تاکید می کنم که خیالت از بابت همه چی راحت، بهت قول می دم در کوتاهترین زمان ممکن همه چی روبراه بشه، شاید که ما هم بتونیم از خجالت تو دختر بزرگوارم دربیایم...

با حرف های امیدوار کننده ی سالار خان برق شادی در چشمان بهادر درخشید و لبخند معنا دارش را با سخاوت نثار دیبا کرد.

 

خیلی دلش می خواست که مثل همیشه خونسرد و بیخیال برخورد کند اما وزن آن دستگاه بسیار کوچکی که در داخل کیفش کار گذاشته شده بود را بیشتر از هر شیء دیگری حس می کرد! گویا دستان و بازوان ظریفش تاب حمل چنین بار عظیم و سنگینی را نداشتند! برای اخرین بار خودش را در آغوش ترمه جا داد و از گرمای حضور او انرژی گرفت.

_ نترس دخمل، از تو بعیده به خدا! تا حالا چند بار به دیدنشون اومدی؟

_ خیلی زیاد

_ خب، اتفاقی افتاده؟

_ نه ابجی

_ پس اینبار هم مثل دفعات قبل هیچی نمی شه و آب از آب تکون نمی خوره، می ری پیششون، عین همیشه چند دقیقه ای باهاشون صحبت می کنی و وسایلی که براشون اوردی رو تحویل می دی و برمی گردی، فقط همین... اینکه دیگه نگرانی نداره.

_ باشه، هر چی شوما بگین آبجی

_ آفرین، محکم و قوی قدم بردار و امیدت به خدا باشه.

_ راستشو بخواین یه ذره وجدانمون اذیت می کنه، می ترسیم، نکنه که ...

_ اصلا نباید اینجوری فکر کنی، تو کار بدی نمی کنی که عذاب وجدان داشته باشی بلکه باید به خودت افتخار هم کنی بخدا...

_ پس دعامون کن ابجی...

 

باز هم مثل دفعات قبل، دیبا چند دقیقه منتظر نشست تا بالاخره یکی از برادرانش برای ملاقات با او امد.

_ واس چی باز پا شدی اومدی اینجا نفله؟!

_ سلام آقا داداش، شوما ببخش و تو رو خدا عصبانی نشو...

_ مگه نگفته بودیم خوش نداریم اینورا افتابی شی؟

_ دورت بگردم من، ننه خیلی بیقراری می کرد و دلش تنگ شده بود، بعدشم یه کم خرت و پرت براتون اوردم که تحویل دادم به نگهبانی و ...

_ خرت و پرتت بخوره فرق سرت، کی از تو ضعیفه چیزی خواسته بود؟! ننه هم خیلی بی جا کرده با تو، سر پیری عقلشو از دست داده که تو رو باز فرستاده این جا؟

_ من غلط کردم، دیگه از این کارای زیادی  نمی کنیم به مولا...

_ پس زود شرتو بکن و گورتو گم کن.

_ آقا داداش، حالا که تا این جا اومدیم بذار یه گله گی از دااشای دیگه بکنیم، یه کم این دل سبک شه بعد سرمون رو میندازیم پایین و میریم.

_ زود بنال بینم

_ شوماها خبر دارین فردا می خوان چیکار کنن؟

_ به تو نیم وجب ضعیفه چه مربوطه که می خوان چیکار کنن؟! می گیری تو خونه می تمرگی فضولی هم نمی کنی

_ این دفعه فرق داره داداش! اگه یارو تموم کنه و بیمیره چی؟ کله گنده س طرف، خودت می دونی که...

_ گفتم که این زر زرا به تو نیومده، خودشون حواسشون هست چیکار می کنن، بار اولشون که نیست، مواظبن طرف دراز نشه فقط یه خورده خط خطیش می کنن...

_ آخه چرا؟ بازم دستور اون تولایی بی همه چیزه؟

_ به به به! غوره نشده مویز شدی! چه غلطا! چه اجازه ها به خودت می دی! اگه همون تولایی نبود الان دو تا تیکه جل و پلاست هم سر کوچه بود و معلوم نبود توی کدوم سوراخ موشی بودی حالا چی شده زبون درآوردی و ...

_ آخه چه فایده آقا داداش؟ وقتی با اون آتیش سوزی شوماها رو ازمون گرفت الان هم می خواد جفت دااشای دیگه مونو راهی حبس کنه...

_ دااشات اگه زرنگ باشن که گیر نمی افتن اگر هم چلفتی و گاگول باشن که حقشونه بیفتن حبس... تو فقط حواست باشه اگه بچه ها خفت شدن و گیر افتادن، بری شرکت تولایی و حق و حقوقی که قولشو داده رو بگیری، خرفهم شد؟

_ حتما آق داداش. هر چی شوما دستور بدین اما من که ادرسشو ندارم...

_ اگه خبری شد بیا همین جا بهت می دم، حالا هم تا بیشتر از این کفر ما رو بالا نیاوردی زحمتو کم کن.

وقتی دیبا با عجله کیفش را از شانه برداشت و آن را تحویل ماموران پلیس داد گویا سنگین ترین بارها را از روی دوش ظریفش برداشته است.

 بعد نوشت: بدون هیچ توضیح اضافه و مقدمه از همه دوستانم خواهش میکنم برای سلامتی عزیزی دست به دعا بردارن که این روزا به دعاها و انرژی مثبت شما احتیاج دارن . به امید سلامتی این عزیز دوست داشتنی و ممنون از همه شما...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠| ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی