نوشته های من

 

برف بود
آسمان نه ؛ دل بی تابم ... بی تاب ...
یخ زده بود
زمین نه ؛ نگاه دیروز تر هایم
زمهریر دویده بود
نه به آسمان ؛ به بغضم ... بغض کالم
و با تمام این محدودیت های سرمه ای که قلب ترک خورده ام داشت
مهری دوید به ترک هایم
وقتی که نشسته بود حضور کمرنگم
روی تکه سنگی که همزبان این روزهای دلم بود
دور دست چشمان ترم را می نواخت
سکوت برایم ترانه می ساخت
انگار همه دست به دست هم داده بودند
تا غصه های پر رنگ نگران کننده ی مرا در نیلگون رها کنند
تا خود خود خدا هم بداند
شاید که اشکی

 ...
دستم گره خورد به دستان دو شاخه گل
گل های همیشه بهاری ...
بهار ...
و حالا اینقدر خوشبختم که خودم را خدا می دانم
حالا این کفر است یا نه نمی دانم
ولی من عاشقم
و دستانم بوی عشق می دهد
کنار سایه های آبی کم رنگ و پر رنگ شما
باشید بر وزن بی تابم

تا سایه تان سرم را خنک کند از....
تولدتان مبارک

 

 

دقایق و ساعت ها به سختی می گذشتند. عذاب وجدان هر لحظه بیشتر از قبل روح و جان بهادر را می آزرد. متهمین با اینکه در حین ارتکاب جرم دستگیر شده بودند، هیچ اعترافی نکرده یا پرده از هیچ رازی بر نداشته بودند و همین مسئله باعث شد که بهادر مشکوک تر از قبل به این موضوع بیندیشد. یعنی برادران دیبا به علت پی بردن به علاقه ای که بین او و خواهرشان بوجود آمده بود و بودن رابطه ای بسیار ساده و کوتاه مدت دست به این کار زده بودند؟! چنان چه دلیل آن ها برای به آتش کشیدن انبار کارخانه، چنین مسئله ای بود پس برقرار کردن ارتباطی دوباره و مطرح کردن این موضوع با دیبا، می توانست عواقبی به مراتب جدی تر و خطرناک تر به همراه داشته باشد. دیبا به جز آن دو برادری که به جرم آتش زدن انبار کارخانه ی والا در زندان بودند، برادر های دیگری هم داشت و بهادر به خوبی می دانست که انجام هیچ کاری از آن ها بعید نیست.

در بین دو راهی سخت و عذاب آوری قرار گرفته بود. آیا می بایست ساکت می ماند و مثل یک تماشاچی غریبه فقط نگاه می کرد یا مثل دفعات قبل به یکی از اعضای خانواده اعتماد کرده و راز بزرگی که در سینه داشت را فاش می کرد؟

در اولین قدم و پس از چند روز فکر تصمیم گرفت که موضوع برادران دیبا را با شوهر خواهرش "علی مقدم" در میان بگذارد اما ترس از این که به واسطه ی شغل علی، این مسئله به روزنامه ها و مجلات درز پیدا کند و برای دیبا مشکل ساز شود او را از این تصمیم منصرف کرد و باز هم مثل همیشه تنها راه نجاتی که به ذهنش رسید، صحبت با "ترمه " بود.

قطعا ترمه این بار هم می توانست با صبر و حوصله به حرف های او گوش کرده و پس از آن با درایت کافی یک راه حل مناسب پیدا کند. با این که به خوبی به اخلاق ترمه آشنایی داشت اما باز هم مطرح کردن چنین مسئله ای و اعتراف کردن به پنهان نمودن چنین سرنخی مهم، برای بهادر کار آسانی نبود.

وقتی بهادر بر روی یکی از نیمکت های سفید و بلند باغ خانه، کنار ترمه نشست به حدی مضطرب و دست پاچه بود که ترمه در اولین نگاه متوجه رفتار غیر معمول و نگرانی او شد!

_ خوبی بهادر؟! چیزی که نشده؟

_ نه! چرا یه دفعه این فکرو کردی؟

_ آخه رنگ و روت بدجور پریده!

_ نه بابا چیزی نیست... این دخمل خانوم خوشگلتو می دی بغل من؟

_ خیلی دلم می خواد این کارو کنم اما دستات انقدر می لرزه که راستشو بخوای می ترسم بچه رو بدم بغلت! بهتر نیست با من رو راست باشی و راحت حرفتو بگی؟ تا جایی که یادمه با من رودروایسی نداشتی...

_ من نمی دونم چکار کردم یا کجای رفتارم عجیب غریب بوده که تو این طوری فکر می کنی؟

_ آینه که این جا ندارم بدم دستت تا خودتو ببینی اما صداتو که می شنوی؟ انقدر لحنت مضطرب و تن صدات پایینه که به زحمت متوجه حرفات می شم! بهادر تو رو خدا تا منو از این بیشتر نترسوندی و نگران نکردی بگو چی شده؟ واسه کسی اتفاقی افتاده؟

_ اتفاق که نمی شه گفت اما...

_ اما چی بهادر؟

_ هیچی ترمه، فراموش کن... من باید تا بیشتر از این دیرم نشده برم شرکت.

_ صبر کن بهادر... واسه دیبا اتفاقی افتاده؟ دوباره دیدیش؟

_ نه. حدسا و حرفای عجیب و غریبی می زنیا! چرا یه دفعه به دیبا فکر کردی؟

_ نمی دونم اما حس می کنم تو اصلا حالت خوب نیست و سرحال نیستی. بهتره هر چه زودتر حرفی که می خواستی بزنی رو بگی و هم خودتو سبک کنی، هم منو از نگرانی در بیاری... بگو بهادر، من تا آخرش گوش می کنم...

_ آخه نمی دونم چی بگم یا اصلا چه جوری بگم. چون خودمم از صحت حرفایی که می خوام بزنم مطمئن نیستم.

_ خب اینکه عیبی نداره، بگو تا با هم راجع بهش بحث کنیم، شاید هم به یه نتیجه ی مثبت برسیم و تو از این حالت دربیای.

_ آتیش سوزی انبار کارخونه ی نساجی رو یادته؟

_ خب معلومه، چطور مگه؟

_ اون دو نفری هم که اون جا دستگیر شدن رو به خاطر میاری؟

_ ندیدمشون که، اما یادمه که نگهبانا دو نفرو همون موقع دستگیر کرده بودن.

_ اون دو نفر برادرای دیبا بودن ترمه!

_ مطمئنی یا این همون خبریه که از صحت و سقمش مطمئن نیستی؟

_ یه جورایی می شه گفت که مطمئنم. من حتی یکیشون رو همونجا که دیدم شناختم.

_ منو ببخش اما اصلا نمی فهممت! اگه تا این حد مطمئنی پس چرا تا حالا ساکت موندی و هیچی به امیر سالار یا پلیس نگفتی؟!

_ به نظرت برای مامورین پلیس فرق می کنه که اونا برادر کی هستن؟ راستی راستی فکر می کنی دادن این اطلاعات واجب بود؟

_ خب اگه نبود پس چرا الان ناراحتی و عذاب وجدان آزارت می ده؟

_ واسه اینکه می ترسم دوستی هر چند ساده و کوتاه من با خواهرشون، انگیزه ی انجام چنین کاری شده باشه.

_ بچه نشو بهادر! ماجرای عشق و علاقه ی شما به چند ماه قبل بر می گرده، بعدشم اصلا اونا چه جوری از این ماجرا با خبر شدن؟ عقلت کجا رفته؟ مگه دیبا دیوانه س که بیاد یه همچین اعترافی کنه و خودش رو زیر سوال ببره و تو رو توی درد سر بندازه؟!

_ پس آخه چرا این کارو کردن؟ از اون روز تا حالا بارها اینو از خودم پرسیدم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم.

_ من تا قبل از امروز و زدن این حرفا از جانب تو هم شک نداشتم که اون دو نفر مزد بگیر یه شخص سومی هستن و الان با این اعتراف تو خیلی مطمئن تر از قبل، نظرم اینه که یه نفر دیگه پشت این جریانه اما کی، نمی دونم.

_ تو فکر می کنی اگه این جریانو با دیبا مطرح کنیم، بتونه کمکمون کنه؟

_ بعید نیست. بالاخره یکی از اعضای اون خونواده س و خیلی احتمال داره که از سَر و سِر برادراش با خبر باشه.

_ پس به نظر تو صلاحه که بریم سراغ دیبا.

_ ای کلک! این جوری می خوای از من مجوز ملاقات دوباره ی دیبا رو بگیری؟

_ نه بابا، چرا شایعه سازی می کنی؟ اگر هم قرار باشه کسی سراغش بره، اون خودتی نه من... اینجوری هم نگام نکن، به خدا راست می گم.

_ ای بدجنس، حالا تازه دارم می فهمم دلیل اون همه رنگ عوض کردن و هول شدن چی بود... صبر کن من یه دو دوتا چهار تا کنم، ببینم چکار کنیم بهتره. حتما خبرت می کنم... این یه سرنخ خیلی خوبه که گیر آوردیم و من بهت قول می دم که اگه دوتایی با صبر و حوصله پیگیرش بشیم حتما به نتیجه می رسیم.

_ ممنون ترمه جان. ای کاش بهار هم مثل تو آروم و منطقی بود.

 

هنوز بیشتر از 25 دقیقه تا ساعت 8 صبح و باز شدن درهای شرکت وقت بود اما "ایلیا لطیفی " پر انرژی، سرحال و قبراق، داخل اتومبیل جلوی درب پارکینگ نشسته و بی صبرانه منتظر شروع شدن یک روز پرکار و شلوغ بود.

با ان که تمام شب را با خوابی ناآرام و مشوش گذرانده بود اما تحت تاثیر یک نیروی قوی و در عین حال عجیب از صبح زود بیدار شده و با انرژی مضاعف، آماده ی یادگیری درس های جدید و همچنین پس دادن دروس قبلی بود. استاد و معلم توانا، زیبا و بسیار خوش رویی که داشت، علاقه و همت او را نسبت به یادگیری درس مدیریت به مراتب بیشتر کرده و مصداق کامل ضرب المثل "درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی، جمعه به مکتب اورد طفل گریز پای را" بود. برای او که ماه ها خانه نشینی و عزلت را برگزیده بود، چنین اشتیاق و علاقه ای به کار کردن و در جمع حاضر شدن، عجیب و باور نکردنی بود! با اشتیاق نگاه دیگری به رزهای سرخی که چند دقیقه ی پیش خریده بود، انداخت و همه ی مهر و محبتی که در دلش انبار شده بود را با همان اشتیاق وصف ناپذیر روانه ی آن ها کرد. شک نداشت که سرخی این گل ها می تواند راز سرخ شدن صورتش را بعد از هر لبخند دلنشین رویا، برملا کند. نگاه سبز زمردین رویا به شدت دل غمگینش را به یغما برده و به زنجیر کشیده بود و در عوض مرهم و نوازش گر روح زخم خورده و افسرده اش شده بود. این روزها دوست داشت که به جای تمامی لحظه های از دست رفته ی زندگیش کار کند و بهترین شیوه ی مدیریتی را برای شرکت والا به ارمغان آورد! با آن که تا قبل از این هیچ علاقه ای به مبحث مدیریت نداشت و تقریبا هیچ چیز از آن نمی دانست اما اکنون درصدی شک نداشت که با بودن رویا و حس کردن عطر وجودش، می تواند به بهترین و قابل ترین مدیر کشور تبدیل شود!

به سرعت و با دستی لرزان، قبل از رسیدن رویا، رزهای سرخ را روی میز او قرار داد و با شوقی وصف نشدنی منتظر ورود او و دیدن عکس العملش بعد از مشاهده ی گل ها شد. انتظار شیرینش مدت زیادی به طول نینجامید و رویا مطابق معمول، مرتب و آراسته، در نهایت جذابیت وارد دفتر شد و بعد از سلام و احوالپرسی با شاگرد ساعی و مستعد خود، نگاهش روی رز های زیبا و سرخ میخکوب شده و بی اختیار گل از رخش شکفت. به سرعت به طرف میز رفت، دسته گل بزرگ را برداشت و با دقت و موشکافی به بررسی آن پرداخت. هیچ خبری از کارت یا نوشته ای که نشانگر فرستنده ی گل ها باشد، نبود! بدون هیچ مکثی و بی آنکه کوچکترین توجهی به ایلیا داشته باشد از اتاق خارج شد و با صدایی که بوضوح شنیده می شد رو به منشی گفت:

_ شما نمی دونید این گلها رو کی فرستاده؟

_ گلها؟! کدوم گلها؟

_ همون دسته گل بزرگی که روی میز منه دیگه.

_ راستشو بخواین من اصلا دسته گلم ندیدم چه برسه به فرستنده ش!

_ شما از کی شرکتید؟

_ از شروع ساعت کاری البته آقای لطیفی قبل از من رسیدن، می تونید از ایشون بپرسید.

_ امروز صبح آقای والا، امیرسالار والا رو می گم، اینجا نبودن؟

_ نه خانوم... دو، سه هفته ای هست که آقای رئیسو اینجا ندیدم.

_ خیلی ممنون... به کارت برس، فقط یه لطفی کن و بگو واسه من یه گلدون بیارن.

رویا ناامید و سرخورده به دفتر کارش بازگشت و در سکوت، بدون آن که کوچکترین توجهی به ایلیا داشته باشد پشت میزش نشست. مغموم و متفکر بود با دیدن گلها کلی ذوق کرده و دلگرم شده بود که امیرسالار بالاخره یاد او کرده یا از آن هم بیشتر، دلتنگ او شده است اما حرف های خانم منشی که بدون هیچ غرضی عنوان شد او را بیشتر از قبل به فکر برده و غمگین کرد. امیر سالار با آنکه رئیس کل تشکیلات والا بود، در طول مدتی که رویا به این بخش از شرکت منتقل شده و کار می کرد حتی برای یکبار هم به آنجا سر نزده یا سراغی از او نگرفته بود! عجیب به نظر می رسید! امیر آدم بی توجه یا بی دقتی نبود که بتواند برای هفته ها یکی از شعب شرکت را نادیده گرفته یا بر روی کارهایش نظارت نداشته باشد. به هیچ عنوان قصد نداشت که با حقیقتی که فکر و دلش را می آزرد کنار امده و به این راحتی بپذیرد که امیرسالار او را برای همیشه از زندگیش خارج کرده است. باید بیشتر مواطب می بود  و با وسواس بیشتری همه چیز را تحت نظر می گرفت. او یک مادر بود و این حق را داشت که از این به بعد فرزندش را تحویل راننده یا مستخدمان خانه ی والا ندهد. امیر سالار برای دیدن پسرش باید مادر او را هم ملاقات می کرد.

صدای آقای لطیفی که رویا را با نام فامیل می خواند، او را به دفتر کار بازگرداند.

_ می بخشین خانوم عیار، قصد فضولی ندارم اما اتفاقی افتاده؟ اون گلها ناراحتتون کرد؟

_ نه اصلا، راستی شما می دونید اون گلها کار کیه؟

_ بله

_ جدا؟ خب کی فرستادشون.

_ خودم... کار بدی کردم؟

_ نه، اما مناسبتش؟

_ مگه همه چی باید مناسبت داشته باشه؟! به نظرتون این همه زحمتی که برای من می کشین رو چه جوری باید جبران کنم؟

_ احتیاجی به این حرفا نیست، من واسه این کارم حقوق می گیرم.

_ اون مبلغی که بعنوان حقوق می گیرین از طرف شرکته اما من دلم می خواد خودم بتونم مراتب قدردانی و تشکرم رو برسونم.

_ به نظر من که هیچ لزومی نداره.

_ اما از نظر من خیلی الزامیه. به همین خاطر الان می خوام به خودم اجازه بدم که برای ناهار ازتون دعوت کنم... می شه؟

_ خیلی ممنون جناب لطیفی اما من به غذای شرکتمون خیلی عادت کردم، ضمن اینکه برای ناهار اونقدر وقت نداریم که بخوایم بریم بیرون...

_ خب می تونیم واسه شام بریم یه رستوران. البته من حواسم هست و می دونم که یه خانوم نمی تونه تا دیر وقت بیرون بمونه و قول می دم خیلی زود شما رو برسونم منزل...

رویا که با جریانات پیش آمده اصلا حوصله ی بحث و صحبت راجع به این مسائل را نداشت در ابتدا تصمیم گرفت که خیلی محترمانه دعوت او را رد کند اما یکباره جرقه ای ذهن مستعدش را روشن کرد. لبخندی زد و با نگاهی که شیطنت از آن می بارید به او خیره شد و در حالی که سعی داشت لحن دلنشینی به صدایش بدهد، گفت:

_ دعوتتون رو می پذیرم اقای لطیفی اما یه شرط کوچولو دارم.

_ بفرمایید لطفا.

_ همون طور که خودتونم فرمودین من نمی تونم تا دیر وقت بیرون بمونم پس لطفا اجازه بدین رستورانی رو که قراره بریم رو من انتخاب کنم.

_ حتما، چرا که نه؟ حالا کجا رو انتخاب کردین؟

_ اجازه بدین فکرامو می کنم و تا بعد از ظهر حتما بهتون خبر می دم... خیلی ممنون از لطفتون.

ایلیا لطیفی در آسمانها و روی ابرها قدم بر می داشت و رویا روی زمین دنبال راه چاره ای بود تا بتواند این قرار ملاقات را به گوش امیرسالار برساند. به همین علت به سرعت از دفتر خارج شد و بدون هیچ فکری شماره ی موبایل امیرسالار را گرفت.

امیر با دیدن نام رویا بر روی صفحه ی گوشی اصلا دوست نداشت جوابگوی تلفن باشد اما با یادآوری اینکه ممکن است مشکلی برای پسرش بوجود آمده باشد، تلفن را جواب داد.

_ جانم؟ سلام رویا، خوبی؟

_ ممنون، از احوال پرسی های شما...

_ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

_ ببین کارمون به کجا رسیده که توقع داریم فقط در صورتی از هم خبر بگیریم که اتفاقی افتاده باشه! عجیبه، نه؟

_ منظورم این نبود رویا جان، می دونی که من یه ادم وسواسی و نگرانم و دلم زودی شور می افته...

_ نگران نباش، دلتم شور نزنه. زنگ زدم که یه خواهشی ازت کنم.

_ بگو.

_ امشب با یه دوستی واسه شام قرار دارم که نمی خوام امیرو با خودم ببرم، میشه امشب پیش تو باشه؟

_ حتما، چرا که نه؟ ما از خدا می خوایم امیر پیشمون باشه.

_ پس لطفا قبل از ساعت 9 بیا رستوران یاس که امیرو ببری.

_ اگه بخوای زودتر از اونم می تونم بیام خونه و ببرمش.

_ نه لزومی نداره، ممکنه واسه این قرار برم آرایشگاه و خونه نباشم و پشت در بمونی.

_ باشه، پس حدود 8:45 میام رستوران یاس که ببرمش. کاری نداری؟

_ نه خیلی ممنون... منتظرتم.

تلفن قطع شد و چشمان روشن و زیبای رویا از شادی و رضایت برق زد.

 

پ.ن: تولد حضرت علی (ع) و روز مرد به تمامی مردهای مهربون و خوب و مسئولیت پذیر ایرانی مبااااااااااااااااااارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠| ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

"ایلیا لطیفی" جوان 28 ساله ی بسیار آرام، موقر و خوش تیپی بود که ان روز صبح به همراه علی مقدم وارد شرکت والا شده و پس از کسب اجازه از بهار، به دفتر او رفت.

_ سلام خانوم خانوما، می تونیم بیایم تو؟

_ سلام. خیر باشه، این موقع روز، این جا؟!

_ تو اول بگو ببینم، جلسه ای کاری چیزی نداری؟ من با دوستم اومدم. میشه یه کم وقتتو به ما بدی؟

_ چرا که نه؟ بفرمایید.

_ ایلیا بیا تو لطفا. بیا با خانوم من آشنا شو... ایشون سرکار خانوم بهار والا و این اقای خوش تیپ هم ایلیا لطیفیه... یه گرافیست و طراح خیلی ماهر.

_ از ملاقاتشون خیلی خوشحالم اما بیشتر دوست دارم بدونم دلیل این معارفه و آشنایی چیه؟ البته آقای لطیفی این رک بودن منو می بخشن انشالله، امیدوارم علی بهتون گفته باشه که من زیادی رک و رو راستم.

_ مگه خودت دیشب نمی گفتی دنبال یه کارمند جدید می گردین که قابل اعتماد باشه؟ بفرمایید، اینم یه کارمند قابل احترام و اعتماد.

_ ولی علی جان گمونم خوب متوجه نشدی. من دیشبم گفتم که دنبال یه فردی می گردیم که مدیریت خونده باشه و بتونیم مدیریت بخشی از یکی از شرکتا رو بهش بدیم.

_ خیلی هم خوب یادمه اما تو که ایلیا رو نمی شناسی، من می دونم چه ادم قابلیه و شک ندارم که هر کاری ازش بخواین می تونه انجام بده. کافیه برای یه مدت کوتاه زیر نظر یکی از مدیراتون کار کنه تا ببینی که چه زود شاگرد از استاد سر می شه و بخوبی از عهده ی کارها برمیاد! بعدشم، مگه بهادر مدیریت خونده که با این سن و سال یکی از شعبه ها رو بخوبی اداره می کنه؟

_ بهادر ذاتا و ارثی مدیره علی...

_ خب ایلیا هم ذاتا و ارثی یه ادم مفید و بی نظیره.

_ واللا نمی دونم چی بگم!

_ هیچی نگو و فقط فرم استخدامتون رو زودتر بده، من خودم ایلیا رو تضمین می کنم.

_ باشه، حالا که تو انقدر از ایشون تعریف می کنی من حرفی روی حرفت نمی زنم فقط اگه ممکنه تا ایشون دارن فرمشون رو پر می کنن، من و تو چند کلمه با هم حرف بزنیم.

_ باشه، حتما.

بهار پس از دادن فرم استخدام به دوست همسرش همراه علی از دفتر خارج شد.

_ معلومه تو چته علی؟! یه گرافیست اوردی این جا و اصرار داری که به جای یه مدیر استخدام شه، بعدشم که من میام مخالفت کنم با هزار اشاره و ادا اطوار منو به سکوت دعوت می کنی!

_ خب بخاطر اینه که من می دونم چه آدم فوق العاده و توانائیه، به خدا حیفه از دستمون بره.

_ پس با این همه تعریف و تضمین چرا نمی بریش دفتر روزنامه تون؟

_ آهان، حالا این شد یه سوال خوب... چون این ایلیا خان گل و احساساتی ما یه شکست عشقی سنگین داشته و الان بعد از شش ماه خونه نشینی و گوشه گیری به زور راضی شده که دوباره به اجتماع برگرده...

_ خب این چه ربطی به سوال من داشت؟

_ کاملا ربط داره، نگو که نفهمیدی بهار! اون خانومی که بخاطر یه مرد دیگه به ایلیا جواب رد داده، همراه با نامزدش توی دفتر ما کار می کنن حالا به نظرت، جاش هست که ایلیا بازم برگرده اونجا؟

_ باشه، حرفی ندارم اما می دونی که باید با امیر سالار هم صحبت کنم و نظرشو بپرسم.

 

امیر سالار هم بعد از شنیدن تعریف و تضمین از جانب علی مقدم بدون هیچ شک و تردیدی استخدام ایلیا را تایید کرد و به بهار گفت:

_ من خودم با این آقا مصاحبه می کنم اما وقتی علی می گه آدم قابلیه پس بهش شک نکن و با خیال راحت بذار کار کنه.

_ اما امیر سالار، این بنده خدا هیچ آشنایی با مدیریت و کاری که براش در نظر گرفتیم نداره ها... یه طراح ماهره که هیچی از مدیریت نمی دونه.

_ بهتر...

_ جان؟! چرا بهتر؟

_  چون حالا می تونم رویا رو که خدایی مدیر خیلی وارد و تواناییه به بهانه ی آموزش به این کارمند جدید بفرستم اون یکی شعبه و خیال خودم و ترمه رو راحت کنم.

_ عجب ادم بدجنسی هستی تو! مگه قرار نبود توی کارهای شرکت به منافع شخصی خودمون فکر نکنیم؟

_ یعنی واقعا تو با این کارم مخالفی؟

_ استثنائا این دفعه مخالف که نیستم هیچ، خیلی هم موافقم... راستشو بخوای منم خیلی دلم می خواد این خانوم دست از سر تو و زندگیت برداره.

_ پس لطفا همین فردا ایلیا خان رو به من معرفی کن تا منم خیلی زود رویا رو منتقل کنم اون شعبه.

 

امیر هم بعد از ملاقات و معارفه با ایلیا، او را مردی لایق و کاردان دید و همان موقع از فرصت ایجاد شده استفاده کرد و تصمیم گرفت که رویا و او را بعنوان همکاران آینده به هم معرفی کند.

_ خانوم منشی، ممکنه به خانوم "عیار" بگین بیان دفتر من؟

_ بله حتما، همین الان.

_ جناب لطیفی، خانوم عیار یکی از بهترین مدیرهای این شرکتن که اگه خودتون مایل باشین و واقعا تلاش کنید، می تونید خیلی چیزا ازشون یاد بگیرین و شک ندارم که انقدر توانا و مستعد هست که ایشونم در این فرصت، خیلی چیزا رو از شما یاد بگیره.

صدای در و حضور رویا در دفتر، فرصت هر گونه اظهار نظر یا جوابی رو از ایلیا گرفت.

_ کاری با من داشتین شما؟

_ آره، بیا بشین لطفا، می خوام آقای لطیفی رو بهت معرفی کنم... ایشون یکی از دوستان عزیز و محترم ما هستن که قراره بعد از دوره ای که تحت نظر تو می بینن، مدیر یکی از بخش های شرکتمون بشن.

_ به سلامتی، اما راستشو بخوای متوجه منظورت نمی شم!

_ خب حق داری، الان برات توضیح می دم... ایلیا خان یه طراح و گرافیست خوب و بی نظیره که قراره توی پست مدیریت یکی از شرکتامون مشغول به کار شه و از اون جا که من به تو و توانایی هات خیلی اعتقاد و اعتماد دارم ازت می خوام که به ایشون کمک کنی تا توی کارش جا بیفته...

_ من حرفی ندارم اما هنوزم نمی دونم باید چکار کنم!

_ کار خاصی نباید کنی فقط برای یه مدت کوتاه همراه ایشون به شعبه ی دوم شرکت می ری و تا وقتی که آقای لطیفی توی کارشون جا بیفتن اون جا می مونی، یه جورایی میشه گفت که ایلیا خان تا مدتی پیش تو کارآموزی می کنند، همین.

_ واللا نمی دونم چی بگم! تقریبا منو در مقابل یه کار انجام شده قرار دادی ولی توی مدتی که من به شعبه ی دوم می رم، تکلیف کارم تو این شرکت چی می شه؟

_ من خودم تا برگردی حواسم به پست تو و کارهات هست، اصلا نگران نباش.

و به این ترتیب ایلیا لطیفی به استخدام شرکت والا در آمد و رویا بخوبی احساس کرد که امیر به راحتی او را از خودش دور کرده یا به نوعی از سر راهش برداشته است.

 

امیر سالار به وضوح و روشنی صدای زنگ موبایلش را که در ان ساعت از شب به مراتب بلندتر به گوش می رسید، می شنید اما در حالتی بین خواب و بیداری گمان می کرد که این صدا، ناشی از داشتن یک کابوس و خواب آشفته است تا اینکه بالاخره با صدای مضطرب و هراسان ترمه که او را به نام می خواند از خواب پرید.

_ امیرسالار، امیرسالار، تو که بازم یادت رفته قبل از خواب گوشیتو خاموش کنی. الان هم تا همه رو بیدار نکردی یا پاشو جواب بده یا این که خاموشش کن.

با برخاستن امیر از تخت، صدای زنگ موبایل قطع شد و در مدت زمانی کمتر از چند ثانیه، صدای زنگ تلفن خانه از هال بگوش رسید. امیر همانطور که با شتاب و نگرانی پله ها را پایین می رفت و به سمت هال می دوید زیر لب گفت:

_ خدا خیر کنه، ساعت سه و نیمه!

وقتی به هال و گوشی تلفن رسید امید و بدری خانم هم از خواب بیدار شده و با نگاهی ترسان و مضطرب به او می نگریستند.

_ الو، بفرمایید.

_ سلام آقای والا، تو رو خدا زودتر خودتون رو برسونید انبار...

_ شما؟

_ من رسولی نگهبانم. نمی دونید اینجا چه خبره! جهنم برپا شده...

_ چی می گی رسولی؟ یه کم واضح تر حرف بزن بفهمم چه خبره.

_ انبار آتیش گرفته آقا.

_ کدوم یکی؟

_ انبار کارخونه ی نساجی...

_ کِی؟ آخه چرا؟

_ تازه متوجه آتیش شدیم و زنگ زدیم آتش نشانی بعدشم من فوری شماره ی شما رو گرفتم. تو رو خدا خودتون رو زودتر برسونید.

_ باشه من همین الان میام ولی نگفتی چرا این اتفاق افتاده؟ برای چی آتیش گرفته آخه؟

_ مثل اینکه عمدی تو کار بوده آقا... بچه های نگهبانی دو نفر غریبه رو که داشتن فرار می کردنو دستگیر کردن...

_ پس تا من می رسم مواظبشون باشین و به 110 هم خبر بدین... من همین الان خودمو می رسونم.

 وقتی که امیرسالار به همراه امید و بهادر به کارخانه ی نساجی رسیدند، آتش خاموش شده و پلیس در محل حضور داشت. از آنجا که نگهبانان خیلی زود متوجه آتش شده بودند، خسارت زیادی وارد نشده و آتش به سرعت خاموش شده بود.

_ چه خبر رسولی؟ حال همگی خوبه؟ برای کسی که اتفاقی نیفتاده؟

_ نه آقا، خیالتون راحت. آتیش خیلی زود خاموش شد.

_ اصلا نمی فهمم چرا این اتفاق افتاده! ما که این جا مواد آتش زا نداریم.

_ منکه خدمتتون گفتم، این کار عمدی بوده اقا... دو نفرو هم بچه ها گرفتن.

_ ولی آخه چرا؟! چرا کسی باید بخواد که انبار کارخونه ی ما رو آتیش بزنه؟!

_ واللا اونو دیگه نمی دونم اقا اما اون دو نفری که گرفتیم الان تو ماشین پلیسن، بهتره برین با پلیس و خودشون حرف بزنید.

چهره ی دو نفری که به عنوان متهم دستگیر شده بودند به هیچ عنوان برای امیرسالار و امید آشنا نبود و شک نداشتند که این دو نفر از کارگران کارخانه یا کارمندان شرکت نبودند اما بهادر به محض دیدن یکی از آنها بخوبی او را شناخت و به راحتی روزی که او را به همراه دیبا در یک رستوران ملاقات کرده بود به خاطر اورد. مردی درشت با موهای فرفری و سبیل های از بناگوش در رفته. یکی از برادران دیبا که با وعده ی کارت پایان خدمت جعلی، پول بسیار زیادی را از او خورده بود.

بهادر بر سر دوراهی سختی قرار گرفته بود. آیا می بایست هویت او را برای پلیس و خانواده فاش می کرد یا اینکه بخاطر دیبا به روی خودش نمی آورد و مثل امیرسالار و امید عنوان می کرد که تا بحال آن دو نفر را ندیده و نمی شناسد؟ تصمیم سخت ولی مهمی را باید می گرفت به همین علت برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده است از ماموران 110 پرسید:

_ اسمو فامیلشونو گفتن؟

_ اینا همگی اسم مستعار دارن اما ما این دو نفرو از قبل هم می شناختیم. دو تا برادرن که تا حالا چندین و چند بار دستگیر شدن و سابقه دارن...

بهادر با شنیدن جملات ابتدایی مامور پلیس به حدی شوکه شد که بقیه ی صحبتهای او را نشنید! چطور می توانست بایستد و به اعضای خانواده اش _ خصوصا بهار _ بگوید که دو نفری که احتمالا بخاطر پول، انبار یکی از کارخانه هایشان را به اتش کشیده اند، برادران همان دختری هستند که او به شدت عاشق و شیدایش است؟! اگر این کار را می کرد برای همیشه شانس داشتن دیبا را از دست می داد و حتی با خیال او هم باید خداحافظی می کرد...

لحن متعجب و ملامت بار امیرسالار بهادر را از فکر و خیال تلخی که ازارش می داد جدا کرد:

_ بهادر! معلومه تو کجایی؟ چرا جواب جناب سروانو نمی دی؟ می پرسن تو قبلا این آقایونو ندیدی؟

_ معذرت می خوام، یه آن حواسم رفت جای دیگه... نه ندیدمشون، اصلا برام آشنا نیستن، به چیزی هم اعتراف کردن؟

_ فعلا که نه ولی الان می بریمشون بازداشتگاه تا براشون پرونده تشکیل بشه. اصلا نگران نباشید بزودی اعتراف می کنن و می گن که این جریان از کجا آب خورده.

حتی اگر متخلفین به جرمی که داشتند اعتراف می کردند و نام و فامیلشان هم بطور مشخص و واضح برملا می شد تا زمانی که بهادر خودش حرفی از دیبا و خانواده اش به میان نمی آورد، هرگز بهار و پدربزرگ متوجه این موضوع نمی شدند. اما خیلی دلش می خواست که بداند چرا و به چه علتی دست به این کار زده اند؟ قطعا نمی توانست ربطی به ارتباط کوتاه مدتی که بین او و خواهر آنها برقرار شده بود داشته باشد، شاید آن ها برای شخص خاصی کار می کردند و مزد بگیر بودند، اما چه کسی؟ راهی به جز صبر کردن وجود نداشت تا زمانی که مجرمین اعتراف نکرده و نام مقصر اصلی و انگیزه شان را برملا نمی کردند هیچ کاری از کسی بر نمی آمد... می بایست به هر ترتیبی که بود با دیبا تماس می گرفت و جریان را برایش توضیح می داد شاید این آتش سوزی بهانه ای بود برای ارتباط مجدد او با دیبا...

پ.ن: با تمام وجود و از ته دل، روز مادر رو به تمام مامانای گل خصوصا مادر عزیز خودم تبریک می گم... همیشه باشین و به ما اجازه بدین زیر سایه تون زندگی کنیم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠| ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی