نوشته های من

 

دیدن دیبا با آن هیات جذاب و زیبا حتی برای بهادر هم جدید و مطلوب بود. وقتی همراه خواهر و پدربزرگش با دختری در نهایت آراستگی و زیبایی روبرو شد، در دل هزاران بار به خود و سلیقه اش احسنت گفت. با ان که بیش از حد در مورد عکس العمل های آنی و ناخودآگاه دیبا نگران بود ولی شک نداشت که ظاهر بی نقص او می تواند تاثیر بسزایی بر روی خانواده اش بگذارد. اصرار بهادر و دیبا نتوانست ترمه را برای همراهی انها راضی کند. او عقیده داشت که دیبا در اولین برخورد باید با اتکا به خود و توانایی هایش در دل خانواده ی همسر اینده اش جا باز کند. هر چند رنگ و روی دیبا با دیدن بهار و ابهت سالار خان، کاملا پریده به نظر می رسید ولی چهره ی خواستنی و جذابش به حدی بر روی پدر بزرگ اثر گذاشت که بی اختیار رو به نوه اش گفت:

_ بهادر جان، قصد نداری این خانوم زیبا و مقبول رو به من و خواهرت معرفی کنی؟

_ ای وای! معذرت می خوام پدربزرگ، انقدر هول شدم که یادم رفت چکار باید بکنم! ایشون "دیبا حسن زاده" هستن، بیست سالشونه، یه خانوم دیپلمه ی در حال حاضر خانه دارن، توی همین شهر خودمون زندگی می کنن البته با چند تا منطقه تفاوت و ...

_ میشه ساکت شی بهادر؟ مگه خدای نخواسته خودشون زبون ندارن؟ درسته پدربزرگ گفتن که این خانومو معرفی کنی ولی منظورشون این نبود که به جای ایشون حرف بزنی اصلا اگه می شه ماها رو برای نیم ساعت تنها بذار و برو لطفا...

_ ولی...

_ ولی نداره بهادر جان... خودت ادامه بده دیبا جون البته می دونم ادب حکم می کنه که من اول خودمو معرفی کنم: من بهار والا هستم، تنها خواهر بهادر. 27 سالمه، متاهلم و یه پسر کوچولو دارم. مهندسی نساجی خوندم و الان قسمتی از شرکت های خانوادگی مون زیر نظر من کنترل و اداره می شه.

_ ما هم... یعنی منم از دیدن شوما خیلی خوشحالم. بهادر خان همیشه از شوما تعریف می کنه و معلومه که خیلی بهتون علاقه داره و افتخار می کنه.

_ ما هم خیلی بهادرو دوست داریم. کوچکترین نوه ی خانواده س و همه روش یه حساسیت خاص دارن. به همین خاطره که دلم می خواد خانومی که دلشو برده رو بهتر بشناسم... منتظرم عزیزم.

_ والا نمی دونم چی باهاس بگم... یعنی نمی دونم از چی بگم، همونطور که آق بهادر گفتن اسمم دیبا حسن زاده س، اولاد اخر خونواده، 20سالمونه تا دیپلم هم بیشتر نخوندم و هیچوقت به کار بیرون از خونه فکر هم نکردیم... یعنی نکردم.

_ احتمالا این خونه نشینی به دلیل سطح تحصیلاتته دیگه؟

_ نه آبجی، به خاطر اخلاق و اعتقادات برادرامونه.

_ یعنی چی؟ مگه چه عقیده ای دارن؟ البته قصد فضولی ندارما.

_ بد می دونن که زن تنها از خونه در بیاد... می گن زن باید توی خونه بشینه یا اگر هم می خواد کمک حال باشه با دااشاش یا شوهرش یه جا کار کنه.

_ واقعا؟! تو خودت چه فکری می کنی؟

_ والا راستشو بخوای من نظری ندارم و تا حالا هر چی گفتن، گفتیم چشم.

_ بهادر می گفت، پدرتون هم که به رحمت خدا رفتن.

_ آره، اون موقع که ما، یعنی من، خیلی بچه بودم تو یه سفری که به زاهدان داشته، تصادف می کنه و می ره.

_ در حال حاضر خانواده ت می دونن که با بهادر در ارتباطی؟

_ ما ارتباطی با آق بهادر نداریم که کسی بخواد بدونه یا نه!

_ معذرت می خوام. مثل اینکه منظورمو خوب بیان نکردم... الان در حال حاضر، خانواده ی شما یا بهتر بگم برادرای سختگیرتون می دونن که تو و بهادر همدیگه رو می بینید و به هم علاقمندید؟

_ معلومه که نه. اگه فهمیده بودن که الان سرمون روی تنمون نبود.

_ پس چطور می خوای این موضوع رو باهاشون مطرح کنی؟

_ والا من که نمی دونم ولی ترمه خانوم گفت که این کار باید از طریق خونواده ها انجام شه.

_ کاملا درست گفته و من با ترمه موافقم ولی هیچ فکرشو کردی که چه جوری می خوای این موضوع رو با خانواده ت مطرح کنی؟

_ از خدا که پنهون نیست از شوما چه پنهون که تموم امیدمون به بابا بزرگه...

_ چرا؟! یعنی توقع دارین که پدربزرگ من چکار کنه؟

سالار خان که تا این قسمت از بحث ساکت مانده و فقط به عنوان یک مستمع به حرفهای خانم ها گوش می داد دیگر طاقت نیاورد و برای اینکه دیبا را از وضعیتی که در آن دچار بود، نجات دهد، وارد بحث ان ها شد.

_ بهار جان، بهتر نیست اجازه بده دیبا خانوم حرفشو ادامه بده؟ من از خدا می خوام که بتونم کاری انجام بدم تا بهادر از این وضعیت بلاتکلیفی در بیاد... من چکار می تونم بکنم دخترم؟

_ به خدا نمی دونیم ولی بهادر همیشه می گه که شوما همه کاری ازت بر میاد حتی راضی کردن برادرای ما!

_ می شه بدونم برادرهای محترمت در حال حاضر به چه کاری مشغولن؟

_ همه کاری و هیچ کاری

_ این یعنی چی دخترم؟!

_ یعنی این که هر کاری پیش بیاد می کنن تا چرخ زمونه بچرخه.

_ فکر می کنی برای قدم مثبت برداشتن این شروع خوبی باشه که ازشون بخوایم تو یکی از شرکت های ما مشغول بشن؟

بهار که اصلا از روند ملاقات راضی نبود و احساس می کرد که پدربزرگ با همین مدت زمان کوتاه، حضور و بودن دیبا را در خانواده تایید کرده است، خیلی سریع خودش را وارد بحث کرد و با لحن و صدایی متعجب رو به سالار خان گفت:

_ چی می گین پدربزرگ؟! مگه میشه؟ من گمون نمی کنم که آقایون حسن زاده تحصیلات خاص و لازم استخدام شدن رو داشته باشن پس چه جوری میشه که...

_ چرا نمی شه؟ ما توی شرکتمون به نگهبان، راننده، مسئول تدارکات و شغل های دیگه هم احتیاج داریم که تحصیلات خاصی هم نمی خواد. اگه واقعا به قول دیبا خانوم، منظورشون گردوندن زندگی باشه، نباید با هیچکدوم از این کارها مشکل داشته باشن... درست می گم دیبا جان؟

_ حالا می فهمیم وقتی آقا بهادر از شوما تعریف می کرد و می گفت قلبتون خیلی مهربون و صافه، راست می گفت. ما زیادی مخلصیم بابابزرگ ولی حق با آبجی مون بهاره. برادرای من هیچکدوم از این کارها رو بلد نیستن و به این جور شغل ها فکر نمی کنن.

_ دیدین پدربزرگ؟ خدا رو شکر دیبا جون انقدر انصاف داره و صادقه که برادراشو درست معرفی کنه و نخواد اونا رو به زور وارد شرکت های ما کنه.

_ اشتباه نکن دخترم، اصلا حرف زور یا اجبار نیست. من دوست دارم علاوه بر اینکه به خانواده ی دیبای عزیز یه کمک کوچیک کنم، راهی هم پیدا کنم برای آشنایی بیشتر و انشالله در آینده ای نه چندان دور برای...

_ تو رو خدا ادامه ندین پدربزرگ. من واقعا از این همه تغییر شما تعجب می کنم و نگرانم! شما اصلا ببینید خود دیبا بعد از ملاقات با ما راضی به این کار هست یا نه؟ ما از این جلسه ی معارفه یه هدفی داشتیم، نه؟ همه چیزو یادتون رفته انگار؟!

_ دخترم گمون نمی کنم تا این حد تند رفتن لازم باشه ها...

_ ببخشید بابابزرگ مثل اینکه ما باید یه چیزایی رو واسه این ابجی مون روشن کنیم... ببین آبجی، من 4 تا دااش دارم که 2 تاشون نیستن، می دونی کجان؟ الان زندونن و واسه یکیشونم حبس ابد بریدن. دو تای دیگه رو هم تیکه تیکه کنی راضی به این که توی یه اداره نگهبون یا راننده و آبدارچی بشن، نیستن. شوما هم اصلا دلت شور نزنه، ما نمی خوایم به زور وارد خونواده یا اداره ی شوما بشیم.

_ پس خدا رو شکر قضیه یه جورایی منتفی شد. خوش حالم که انقدر باهوش هستی تا تفاوت ها رو حس کنی و نخوای یه وصله ی ناهمرنگ باشی... به نظر من بهترین کار اینه که دیگه به بهادر روی خوش نشون ندی و خودتو کنار بکشی.

_ ما همین کارو می کنیم خانوم ولی موندم شوما چه رقم آبجی هستی که دااشت و خاطرخواهیش برات مهم نیس! واقعا اگه بره تو لک و غصه دار بشه دلت نمی گیره؟ جیگرت نمی سوزه؟!

_ شما دلت شور خواهر برادری ما رو نزنه لطفا... من صدها بار بهتر از هر کسی بهادرو می شناسم و می دونم که خیلی زودتر از این حرفا همه چی رو فراموش می کنه. هنوز یه سال نشده که دل بسته ی خواهر شوهر من بود و قبل از اونم چندین و چند دوست دختر عوض کرده پس شما خیالت راحت که غصه دار نمی شه.

حرف های تند و تیز و هدفدار بهار کار خودش را کرد و همان تاثیری را که می خواست، گذاشت. چهره ی زیبا و منحصر بفرد دیبا از سرخی خشم گلگون شده و حسادت تند و خاص زنانه در نگاه و چشمان خوش فرمش موج می زد.

_ ببخشین بابا بزرگ، ما بیشتر از این نمی تونیم بیرون بمونیم. اق بهادرتون می دونه که خونواده ی ما چه اخلاقی دارن و چقدر سخت گیرن پس دیگه زحمتو کم می کنیم... شوما هم آبجی خیالت راحت. دو دستی دااشتو بچسب و بپا که پیشی نخورش. شوما رو بخیر و ما رو به سلامت. خداحافظ.

هر قدر نتیجه ی این ملاقات نسبتا کوتاه ولی خیلی تلخ برای بهار رضایت بخش و خوشحال کننده بود، پدربزرگ نگران را بیشتر از قبل به فکر فرو برد.

 

رویا با دقت تکه های مرغی که از صبح همان روز بین پیاز، ابلیمو و زعفران چیده بود در روغن داغ سرخ می کرد و با وسواس مراقب بود که نتیجه ی مطلوب و دلخواهش را بدست آورد. مدت زمان زیادی گذشته بود که امیرسالار دستپخت او را نخورده و رویا مصر بود که ان شب به هر ترتیبی که شده او را برای شام در خانه نگه داشته و مانع از آن شود که برای خوردن غذا به رستوران بروند. طبیعتا محیط گرم و آرام خانه باعث می شد که صمیمیت بیشتری بین آن ها بوجود آمده و امیرسالار وقت بیشتری را با او و پسرشان بگذراند.

بو و عطر چند نوع غذای مختلف، فضای آشپزخانه را پر کرده بود. رویا بعد از آماده کردن آنچه در نظر داشت یک دوش خیلی سریع گرفت و با دقت مقابل آینه ی آرایش اتاقش نشست. رنگ پیراهن قرمز تندی که از قبل بعنوان یک یادگاری خیلی عزیز نگه داشته بود، شادابی و زیبایی چشمگیری به پوست روشن او بخشیده بود. موهای بلند و تابدارش را روی شانه ها رها کرده و وقتی با ذوق و هیجانی وصف نشدنی در را به روی امیرسالار گشود، بوضوح و روشنی متوجه لرزشی که از دیدن او در دل و نگاه امیر نشست، شد.

امیر سالار به خوبی پیراهنی را که رویا بعد از مدت ها بر تن کرده بود شناخت و ناخودآگاه به چند سال قبل بازگشت. به روزی که در حضور اعضای درجه یک خانواده ها او و رویا برای چند ماه به عقد موقت همدیگر در آمده تا قبل از پایان یافتن مدت مقرر برای همیشه مال هم شده و عقد دائم جاری شود. امیر هرگز فراموش نمی کرد که آن روز خاص پس از دیدن رویا با ان شکل و هیبت جذاب و دیدنی، قسم خورده بود که تا آخر عمر او و آن روز بسیار عزیز و تکرار نشدنی را از یاد نبرد.

_ چیه امیرسالار؟ حالت خوبه؟! چرا این جوری نگام می کنی، نمی خوای بیای تو خونه؟

_ مهمون دارین یا قراره جایی بری؟

_ کاملا درست حدس زدی، مهمون دارم ولی اگه لطف کنی و از جلوی در رد بشی بیای تو خونه، خودت مهمونمون می شی.

_ من؟! مگه قرار نبود با امیر بریم بیرون؟ کجاس، چه می کنه؟

_ توی اتاقش داره بازی می کنه... بیا تو، شام پختم. مگه حتما باید بریم بیرون؟ این جوری وقت بیشتری رو با پسرت می گذرونی.

_ زحمتت می شه آخه. فکر کنم بریم بیرون راحت تر باشه ها.

_ این چه حرفیه؟ غذا حاضره... بیا تو غریبی نکن، جون رویا.

_ ممنون ولی باید زود برگردم. ترمه منتظره.

_می دونم. قول می دم خیلی زودتر از اون چه توی رستوران شام می خوردیم، غذا رو حاضر کنم پس دیگه بهونه نیار و بیا تو... امیر از صبح ذوق زده س که تو رو ببینه.

از آن جایی که رویا اصلا نمی خواست که این دیدار به آخرین ملاقات صمیمی آن ها تبدیل شود به تمام قول هایی که داده بود عمل کرد و میز شام مفصلی که آماده کرده بود را در سریع ترین زمان ممکن چید.

_ چرا مثل غریبه ها نشستی امیر سالار؟ چرا هیچی نمی خوری؟ اصلا چرا امشب انقدر ساکت و ارومی؟! چیزی شده امیر؟

_ نه بابا، اصلا. اتفاقا شام خیلی خوش مزه ای بود. دستپختت عین گذشته عالی و بی نقصه.

_ خوشحالم امیر سالار. نه به این خاطر که از دستپختم تعریف کردی بلکه به این دلیل که هنوز کاملا گذشته رو فراموش نکردی.

_ امروز حرفای عجیب غریب می زنی رویاها! مگه میشه گذشته رو فراموش کرد؟ گذشته جزئی از زندگیه ادمه.

_ یعنی منم جزئی از زندگیتم؟

_ خب معلومه. تو مادر پسرمی... غیر از اینه؟

_ نه ولی ای کاش بیشتر از این بودم.

_ چاییت حاضره رویا؟ من باید زودتر برم، اگه حاضر نیست خونه می خورم.

_ نه بابا حاضره. اخلاق منو که می دونی، قبل از این که میز غذا رو بچینم، چایی رو دم می کنم. همین الان برات میارم که بخوری و از دست ما در بری.

حق با رویا بود. امیر آن شب، لحظات خیلی سختی را گذراند. با آنکه در کنار پسرش بود ولی دقیقه ای ارام و قرار نداشت. رفتار رویا عجیب و غیر معمول به نظر می رسید و تک تک کلماتش با هدف و نقشه ی قبلی گفته می شد! امیرسالار اصلا محیط مثلا صمیمی آن شب را دوست نداشت و بقول رویا هر لحظه آرزوی فرار از آن جا را در سر می پروراند.

_ ممنون رویا جون... همه چی خیلی عالی و بی نظیر بود، خیلی زحمت کشیدی و شرمنده م کردی.

_ من هفته ی دیگه هم منتظرتم البته منظورم من و امیر کوچولوس... قولتو که یادت نرفته؟

_ نه، کاملا یادمه اما از این به بعد بیرون خونه همدیگه رو می بینیم. من نمی خوام که هر هفته باعث زحمتو درد سر تو بشم.

_ ولی...

_ ولی نداره رویا... هفته ی دیگه راس ساعت 8 همدیگه رو تو همون رستوران همیشگی می بینیم. اخم نکن لطفا و شب خوبی داشته باشی.

_ ممنون.

_ رویا؟

_ بله؟

_ این پیرهن هنوزم خیلی بهت میاد.

امیر سالار جمله ی آخر را گفت و در را پشت سر خود بست... رویا از ذوق شنیدن این حرف تا صبح روی ابرها بود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩| ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

بهار بدون آنکه کلمه ای با برادرش صحبت کند، تصمیم به ملاقات دیبا گرفت و در این مورد با اولین کسی که صحبت کرد، ترمه بود.

_ می دونی ترمه، با اینکه از الان نسبت به نظر منفی خودم مطمئنم ولی نمی خوام این بار هیچ بهانه ای دست بهادر بدم و باعث بشم که دوباره زبونش سر ما دراز بشه... تو اگه می شه یه لطفی کن و به این شازده بگو که هر چه زودتر، یه جایی با این خانوم زرنگ قرار بذاره تا بتونیم همدیگه رو ببینیم البته خودتم حتما باید باشی واگرنه امکان نداره که من تنهایی برم.

کار بسیار سختی پیش روی بهادر و همچنین ترمه بود. باید در مدت زمانی کوتاه، دیبا را برای رویارویی و ملاقات با بهار آماده کرده یا به نوعی درس می دادند!

_ حالا چیکار کنم ترمه؟ به خدا از الان عین روز پیش چشمام روشنه که بهار هیچ نکته ی مثبتی توی دیبا نمی بینه و از همه کارش ایراد می گیره... از لباس پوشیدن، راه رفتن، حرف زدن و بقیه ی چیزا.

_ قطعا عزیزم تو هم توقع نداری تا تنها خواهرت که بیش از حد هم روی تو حساسه، بدون دیدن دیبا، راضی به ازدواج شما بشه! این کاملا طبیعیه و خدایی حقشم هست که بخواد دختری رو که قراره همسر برادر یکی یه دونه ش بشه، بشناسه و راجع بهش نظر بده.

_ باور کن به دیبا خبر بدم از ترس و اضطراب سکته کنه... انقدر که من از بهار و اخلاق تند و تیز و سخت گیریاش گفتم، ندیده کلی ازش می ترسه و حساب می بره.

_ تو هم حتما خیلی شلوغش کردی. ضمن اینکه اون خانوم زبل و بلایی که من دیدم، بعید می دونم با اون همه حاضر جوابی از کسی حساب ببره.

_ چرا به خدا... به ظاهرشو نوع حرف زدنش نگاه نکن، اینا همه از روی عادته. چون از اول این مدل حرف زدنو شنیده، همین طور هم یاد گرفته حرف بزنه. اتفاقا وقتی با پدربزرگ هم صحبت می کردم بهشون گفتم که به خاطر سن و سال نسبتا کم دیبا، می شه خیلی چیزا رو از اول بهش یاد داد و خیلی رفتاراشو عوض کرد.

_ ولی یادت نره که چنین کاری خیلی خیلی سخت و زمان بره پس اگه وافعا عاشقشی نباید زودی خسته شی و جا بزنی.

_من که همون روز اول بهت گفتم و الانم دوباره تکرار می کنم که دیبا رو به یه چشم دیگه می بینم و با همه برام فرق می کنه پس هر کاری که از دستم بر بیاد از دل و جون براش انجام می دم. به خدا ترمه، خیلی دختر خوب و پاکیه، شرایط خاص زندگیش باعث شده که رفتارش تا این حد عجیب و غیر معمول به چشم بیاد.

 

کاملا حق با بهادر بود. هنگامی که دیبا از زمان ملاقات با بهار مطلع شد به معنای واقعی کلمه ترسید و جاخورد!

_ همین جمعه بهادر؟!

_ اره دیگه عزیزم، پس کدوم جمعه؟

_ اذیت نکن! یعنی سه روز دیگه؟

_ آره. چرا انقدر تعجب کردی؟! قرار شده همین جمعه ی سه روز دیگه با بهار و پدربزرگ ملاقات کنی. مگه خودت همه ش نمی گفتی که از نوع رابطه مون خوشت نمیاد و اگه داداشات بفهمن سرتو می برن؟ خب، برای رسمی شدن روابطمون، یکی از کارهای خیلی مهم و اولیه اینه که خونواده هامون رو در جریان بذاریم تا همه چی روی روال عادی خودش پیش بره، البته اگه بره.

_ خب، حالا ما باهاس چه گلی به سرمون بگیریم؟

_ داشتیم خانومی؟ مگه دفعه ی قبل قرار نشد که دیگه نگی "ما" و قبل از اینکه سریع حرف بزنی و جواب بدی چند لحظه فکر کنی؟

_ بابا شوما هم دلت خوشه وقت گیر آوردیا! خب اخم و تخم نکن، اینجوری ردیفه؟ " حالا من باید چکار کنم؟"

_ آفرین، عالی شد... هیچی کار خاصی نباید بکنی. بهارم یه نفره مثل ترمه. مگه ترمه رو دیدی چی شد؟ باهات بد رفتار کرد یا دعواتون شد؟ فقط بهار یه کم جدی تره.

_ والا با اون ادا اطوارایی که تو از آبجی خانومت واسه ما گفتی و جذبه و اخم و تخمی که از بابا بزرگت تعریف کردی، من که خوبه دااشام هم می ترسن.

_ تو فقط به من قول بده که توی حرف زدنت یه کم دقت کنی، منم بهت اطمینان می دم که همه چی به خیر می گذره... به قول ترمه برخورد اول خیلی مهمه دیبا جان. حالا شاید پدربزرگ بعضی چیزا رو به حساب بچه گی و جوونی بذاره و به روی خودش نیاره ولی بهار نسبت به بعضی رفتارا خیلی حساسه...

_ حالا نمی شه به جای آبجی خانوم مهندستون همین ترمه خانوم و بابا بزرگ بیان؟ حتما باهاس جمعه ما رو برزخ کنی؟

_ اگه جمعه هم همین مدلی حرف بزنی که کار از برزخ می گذره و هر جفتمون به جهنم می رسیم... گمونم بازم باید دست به دامن ترمه بشم تا توی این سه روز باقی مونده یه کم باهات تمرین کنه... ای کاش یه ذره فکر می کردی و متوجه می شدی که این قرار ملاقات روز جمعه تا چه حد برای هر دو تامون مهم و سرنوشت سازه دیبا.

 

با اینکه این اواخر، با وجود بدری خانم، سایه و پرستاری که امیرسالار برای کمک به ترمه استخدام کرده بود، تبسم به جز شیر خوردن زحمتی برای مادرش نداشت ولی ترمه به ندرت راضی به تنها گذاشتن کودکش می شد. قبل از بهار زایمان کرده ولی هنوز راضی به ترک خانه و حضور در شرکت و محل کار نشده بود اما مورد بهادر یک مسئله ی بسیار اورژانسی و بقول خود او، حیاتی و مهم بود به همین علت ترمه بدون هیچ پنهان کاری، همه ی ماجرا را برای مادرشوهرش توضیح داد تا با خیال راحت همراه بهادر برای دیدن و بقولی تمرین با دیبا، برود.

_ می دونی که مادر جون اگه هفته ها تبسم رو پیش من بذاری و خودت بری، نه سیر می شم نه خسته ضمن اینکه زحمتی هم برای من نداره ولی تو رو خدا خیلی حواستو جمع کن و اجازه نده که در اینده بهار همه ی کاسه کوزه ها رو سر تو و امیرسالار بشکنه.

_ نه مامان بدری، خیالتون کاملا راحت. خود پدربزرگ در جریان همه ی کارها هستن و می دونن که هیچی به من یا امیر ربط نداره... من فقط تحت عنوان یه همراه برای کمی خرید و حرف زدن دنبالشون می رم؛ اصلا جای نگرانی نیست.

خرید از بوتیک ها و مغازه های میدان محسنی تهران خیلی طول نکشید و خریدن یک سری لباس کامل برای ملاقات بهار و دیبا، زیر نظر ترمه صورت گرفت. لباس هایی بسیار شیک و خوش دوخت و در عین حال خیلی ساده انتخاب شد. قرار بر این بود که زیبایی ظاهری و فوق العاده ی دیبا با تیپ، آرایش و طرز برخورد جدید او بیشتر از همیشه به چشم بیاید.

_ ببین دیبا جون، ماشالله تو انقدر قشنگ و خواستنی هستی که هر چی بپوشی بهت میاد و حسابی تو چشم میای ولی باید یه ذره حواستو جمع حرف زدنت کنی که بهار و پدربزرگ نتونن هیچ ایرادی ازت بگیرن.

_ چشم ترمه خانوم ولی شوما فک کن ما کلی هم لفظ قلم نطق کردیم و حواسمونم به همه چی بود، تکلیف دااشامون چی می شه؟ اگه یکی از کار و شغل اونا بپرسه من چه خاکی به سرم کنم؟

_ بعضی چیزا رو تحت هیچ شرایطی نمی شه پنهون کرد عزیزم. به هر حال برای اینکه در اینده مشکلی برای تو پیش نیاد، خانواده ی بهادر باید از همه چی با خبر باشن ولی من بعید می دونم که توی همین جلسه ی اول، راجع به برادرات سوالی پرسیده شه. این ملاقات یه جورایی مخصوص دیدن و آشنا شدن با خودته.

_ ما خیلی می ترسیم آبجی... به موهات قسم این دل وامونده مون راضی به ضایع شدن آق بهادر پیش خونواده ش نیست ولی هر کاری می کنیم حالیمون نمی شه که چیکار باهاس کرد تا آبروش نره و سنگ رو یخ نشه.

_ من خوب می فهمم تو دلت چی می گذره دیبا جان ولی باید سعیت رو هم بکنی. می دونم کار سختیه ولی اگه واقعا بهادرو دوست داری و نمی خوای که از هم جدا بشین باید خیلی مراقب باشی. اولین ملاقات خیلی مهمه و کاملا توی ذهن ثبت می شه.

_ شوما بگین چیکار کنیم؟

_ اگه بتونی یه خورده کمتر حرف بزنی و توی صحبت کردن مواظب باشی که کلملات ساده تر و متداول تری رو بکار ببری، چهره ی قشنگت اون قدر گیرا هست که بتونه اثر خودشو بذاره. فقط باید تا می تونی از جملات کوتاه و ساده استفاده کنی.

_ آخه چه جوری آبجی؟! ما عمریه که به این مدل حرف زدن عادت کردیم.

_ و انشالله قراره که از این به بعد در کنار بهادر به نوع دیگه ای از زندگی عادت کنی پس تا می تونی باید سعی کنی بلکه موفق به نشون دادن چهره ی واقعی و معصوم خودت بشی. اصلا از همین الان تمرین رو با هم شروع می کنیم و تا روزی که قراره خانواده رو ببینی این تمرین قطع نمی شه. حتی وقتی توی خونه هستی جلوی آینه بشین و با خودت تمرین درست حرف زذن بکن.

_ چشم ابجی، هر چی شوما بگی.

_ قرار شد همین الان کارمون رو شروع کنیم دیگه، نه؟ پس با اجازه ت باید جمله هایی که گفتی رو اینجوری اصلاح کنیم " چشم، هر چی شما بگین" دلیلی نداره حتما از کلمه ی "ابجی" استفاده کنی عزیزم. در این که بعد از ازدواج با بهادر ما با هم خواهر می شیم هیچ شکی نیست پس راحت تر و ساده تر حرف بزن.

_ چشم، سعیمون رو می کنیم.

_ می تونم بی تعارف یه سوالی ازت بکنم؟ از من ناراحت و دلگیر نمی شی؟

_ نه چرا ناراحت شیم؟ هر چی می خوای بپرس.

_ دیپلم داری؟

_ اره به خدا، دیپلم ریاضی... تازه خبر مرگمون معدل دیپلممون هم بالای هیفده س.

_ پس خدا رو شکر خوب می دونی که افعال جمع برای جمع یا برای احترام گذاشتن به فرد مقابل استفاده می شه... لزومی نداره عزیزم وقتی داری از خودت می گی از ضمایر یا افعال جمع استفاده کنی، درسته؟

_ آره آبجی. ما خودمون همه ی اینا رو خوندیم ولی لا مصب عادت شده دیگه...

_ صبر کن عزیزم. همین الان تا حرفات یادت نرفته جملات قبلیتو خودت تصحیح کن.

_ باشه، سعی مونو... اِ ببخشید منظورم اینه که سعیمو می کنم... " بله، خودمم همه ی اینا رو خوندم اما عادت کردم دیگه"

_ آفرین خانوم گل... دیدی اگه بخوای می تونی و حتما خودت هم متوجه می شی که چقدر این مدل حرف زدن برازنده تره... دیبا جان یادت نره که آینده ی خودتو بهادر و روشن شدن تکلیف این ارتباط قشنگ عاشقانه کاملا به خودت بستگی داره و این تویی که می تونی خیلی چیزا رو تغییر بدی.

...

مدتی بود که رویا به مراتب بیشتر از قبل و حتی بیشتر از زمانی که معلول و ناتوان بر روی ویلچیر می نشست و حسرت پاهای از دست رفته را می خورد، غصه دار و غمگین بود. شاید هرگز آن روزی که در فرودگاه بین المللی دبی با سایه و بهار روبرو شد و نهایتا در انتهای پرواز و پس از رسیدن به تهران رو در روی امیر سالار قرار گرفت حتی درصدی احتمال نمی داد که دوباره از ته دل عاشق مردی شود که در گذشته ای نه چندان دور همسرش بوده و در حال حاضر پدر تنها فرزندش است. پسر کوچک و زیبایی که با بدنیا آمدن دختر نمکین ترمه تقریبا به فراموشی سپرده شده بود! این روزها امیر سالار بعد از ورود تبسم به زندگی اش، همه ی وقت و عشقش را صرف دختر کوچک و همسرش می کرد و فقط گاهی با یک تماس تلفنی کوتاه جویای حال پسرش می شد یا اگر در محل کار با رویا روبرو می شد حال امیر کوچولو را می پرسید! با آنکه رویا اصلا دوست نداشت حسود باشد و حسادت کند ولی رفتار سرد و یخ امیرسالار باعث می شد که او بدون آنکه بخواهد به زندگی زن جوان دیگری غبطه خورده و حسودی کند.

شاید اگر همه چیز فقط به خود رویا ختم می شد و ترس و نگرانی از اینده ی فرزند کوچکش آزارش نمی داد هیچوقت به این فکر نمی افتاد که برای جلب توجه دوباره ی مردی که خودش او را پس زده بود، نقشه بکشد.

 

امیرسالار طبق معمول هر روز راس ساعت نه وارد دفتر کارش شد. عطر گل های مریم تازه و زیبایی که روی میز اتاقش بود، فضا را پر کرده و مثل همیشه که امیر از بوییدن این عطر سرمست می شد، او را به وجد آورد. قطعا قرار گرفتن ان همه گل مریم در اتاق او اتفاقی نبود. فقط اعضای درجه یک خانواده می دانستند که امیر تا چه حد به این گل و عطر ان علاقمند است به همین خاطر امیرسالار با دقیق شدن به تقویم روی میز سعی در بخاطر اوردن مناسبت خاص ان روز شد... تولد یا سالگرد ازدواجش نبود و اصلا به روز مرد و پدر هم نزدیک نبودند پس بودن ان دسته گل قشنگ و بزرگ در اتاق مخصوص او چه معنایی داشت؟!

_ خانوم منشی، شما نمی دونید گل های روی میز کار کیه؟

_ چرا جناب رئیس... حدودا نیم ساعت قبل خانوم "رویا عیار" این گل ها رو آوردن و از من خواستن که بذارم رو میزتون.

_ مناسبتشو هم گفتن؟

_ راستشو بخواین من پرسیدم ولی ایشون گفتن که خودتون می دونید.

_ ممکنه منو وصل کنید به اتاق ایشون؟

_ حتما... اجازه بدین.

_ سلام رویا

_ به به، اقای رئیس. چه عجب یادی از ما کردی!

_ این چه حرفیه؟! من همیشه به یادتونم... رویا جان، زنگ زدم که بابت گلای مریم تشکر کنم.

_ اصلا قابل تشکر نبودن.

_ خیلی ممنون، لطف داری ولی هر چی فکر کردم، دیدم نه تولدمه نه روز پدره... می شه خودت مناسبتشو برام بگی؟

_ حدس می زدم با این همه مشغله ی فکری یادت نمونده باشه ولی چون برای خودم خیلی مهم بود، نتونستم عکس العمل نشون ندم یا به روی خودم نیارم.

_ جالبه! موضوع هی داره پیچیده تر می شه. تو که می دونی برای حفظ تاریخ و مناسبتا چقدر خنگم پس می شه بیشتر از این گیجیمو به رخم نکشی و بگی چه خبره؟ می خوام اگه موضوع مهمی رو یادم رفته تا دیر نشده به ترمه تبریک بگم.

_ نه نگران نباش. مسئله ای نیست که به ایشون مربوط بشه، کاملا به خودمون ربط داره.

_ خودمون؟!!!

_ آره... چهار سال پیش یه همچین روزی من و تو به هم محریم شدیم، یادت اومد؟

جملات اخر رویا که با صدایی ارام و لرزان ادا شد بی اختیار امیرسالار را به 4 سال قبل برگرداند. زمانی که برای یک لحظه با رویا بودن جان می داد و خواهر متعصب و سخت گیر رویا، اجازه ی ملاقات به آن ها نمی داد و اصرار داشت که برای دیدن هم، صیغه ی محرمیت جاری شود. عقدی که به طور موقت و کوتاه مدت بسته شد ولی عواقب آن تا پایان عمر در زندگی هر دو نفر آنها تاثیر گذاشت.

_ پی شد امیر سالار؟ هستی؟ حرف بدی زدم که ساکت شدی؟

_ نه اصلا... فقط یه مقدار شوک شدم که این تاریخ به خاطرت مونده!

_ جدا؟! من همه چیز واضح و مشخص به یادم مونده، این تو هستی که با بدنیا اومدن تبسم، پسرت رو هم فراموش کردی!

_ کی همچین حرفی زده؟

_ مگه همه چیزو باید یه نفر بگه؟ خیلی چیزا از رفتار آدما معلوم می شه. هیچ دقت کردی این اواخر حتی به دیدن امیر هم نیومدی؟! فقط گاهی یه تماس کوتاه گرفتی و از روی رفع تکلیف حالشو پرسیدی! یعنی واقعا دلت براش تنگ نمی شه؟

_ معلومه که میشه، این چه سوال عجیب و بی موردیه که می پرسی؟

_ پس چطور می تونی طاقت بیاری و به دیدنش نیای؟ به خدا من اصلا قصد ندارم که توی معذورات قرارت بدم و مجبورت کنم که به دیدن پسرمون بیای ولی امیر کوچولو الان تو یه سنیه که داره با افراد و محیط اطرافش ارتباط برقرار می کنه، خیلی دلم می خواد پدرش یکی از اون افرادی باشه که توی ذهن و فکر اون یه جای خاص پیدا می کنه، اصلا دلم نمی خواد تو براش یه غریبه باشی.

_ خب منم همچین چیزی رو نمی خوام...

_ پس باید همین الان یه قولی به من و پسرت بدی.

_ اون قول چیه؟

_ از این به بعد بیشتر به دیدنمون بیای... حد اقل هفته ای یک بار، باشه؟

_ سعیمو می کنم.

_ نه امیر، این قول نشد. باید بگی قول می دم و واقعا بهش عمل کنی.

_ باشه قول می دم.

چشمان روشن، زیبا و کشیده ی رویا با پیش رفت موفقیت آمیز اولین مرحله به وضوح درخشید.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩| ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

اطلاعات نسبتا دقیق طالبوف، حرفها و توضیحات ناقص ترمه را برای پدربزرگ واضح و کامل کرد. حالا دیگر سالار خان هم به خوبی از دلدادگی بهادر، آن هم به دختری از قشری کاملا متفاوت، با خبر بود ولی هنوز هیچکس توان مطرح کردن چنین مسئله ای را با بهار نداشت! همه به خوبی از میزان حساسیتی که بهار بر روی این برادر کوچکتر عزیزتر از جان داشت، باخبر بودند ولی بهتر از آن می دانستند که دیگر بیشتر از این جای تعلل و کوتاه آمدن نیست. هر روز که می گذشت، عشق بهادر بیشتر و وابستگی اش عمیق تر می شد. به همین علت سالار خان و اتابک تصمیم گرفتند که پس از صحبت با بهادر، در یک روز و ساعت مشخص، با هم به دفتر بهار رفته و حقایق را با او در میان بگذارند.

وقتی در ساعات پایانی شب، درست زمانی که بهادر قصد خوابیدن داشت، سالار خان با لباس رسمی وارد اتاق او شد، بهادر شک نداشت که پدربزرگ قصد حرف زدن راجع به دیبا را دارد. چهره ی جدی و در عین حال عصبی سالار خان، نشان از بحثی طولانی و شبی سخت داشت.

_ می خوای بخوابی پسرم؟

_ راستشو بخواین قصدشو داشتم ولی شما هر امری که داشته باشین در خدمتم.

_ می خوام راجع به مسئله ی خیلی مهمی باهات حرف بزنم اگه می دونی خوابت میاد، بذاریم برای فردا صبح.

_ نه پدربزرگ. اگر هم خوابم می اومد، پرید. اتفاقا من هم مدتیه که خیلی دلم می خواد با شما حرف بزنم.

_ پس بی مقدمه چینی و تعارف، می رم سراغ حرف اصلی... کی می خوای بری خدمت؟ تا کی و کجا قصد داری که از زیر سربازی رفتن فرار کنی؟

_ اصلا چنین قصدی ندارم، پدربزرگ. فقط یه کار نیمه تموم دارم که باید انجام بدم و بعدش می رم خدمت.

_ این کار نیمه تمام به دختر خانومی که این اواخر می بینیش، مربوط نمی شه؟

_ چرا اتفاقا... دقیقا زدین به هدف. به دیبا مربوطه و عاجزانه از شما می خوام که تو تموم کردن این کار خیلی مهم، کمکم کنید.

_ می شه بدونم که از نظر تو، این کار باید چه جوری تموم شه و من چه نقشی در اتمامش دارم؟

_ اگه رو راست و صادق حرف بزنم، متهم به گستاخی و بی ادبی نمی شم؟

_ تا وقتی که گستاخی و بی ادبی نکنی، نه.

_ پدربزرگ، من به یه دختر از قشر ضعیف جامعه علاقمند شدم و با اجازه ی شما قصد دارم که باهاش ازدواج کنم. الان هم منظورم از تموم کردن کار، اینه که با ایشون نامزد کنم، خیالم راحت شه و بعدش برم سربازی.

_ قشر ضعیف جامعه یعنی چی بهادر؟

_ یعنی از نظر مادی در سطح پایینی هستن، پدربزرگ. مال و منال ندارن.

_ همین؟

_ بله.

_ ولی من حرفای دیگه شنیدم پسر! من شنیدم این خانوم، خانواده ی موجه و مورد تاییدی نداره. اینو شنیدم که برادراش آدمای نادرست و خلافی هستن. شنیدم که خودش دو کلام حرف درست و حسابی نمی تونه بزنه! اشتباه می کنم یا درست شنیدم؟

_ تا منظورتون از حرف درست و حسابی چی باشه؟ دیبا یه دختر دیپلمه س و طبیعتا نمی تونه خیلی لفظ قلم، رسمی و عصا قورت داده حرف بزنه.

_ من نمی خوام لفظ قلم حرف بزنه. همینکه جوری حرف بزنه که پیش دیگرون خجالت زده نشی، کافیه. ضمن اینکه یادت نره عروس دیگه ی ما هم یه دختر ساده ی دیپلمه ی شهرستانی بود که الان داره می ره دانشگاه ولی به حدی متین و موقره که ادم از حرف زدنش لذت می بره.

_  احتمالا همین خانوم متین و موقر نبودن که در مورد دیبا و حرف زدن و برخوردش گزارش دادن؟

_ واقعا متاسفم که نوه ی خودم پدربزرگشو خوب نمی شناسه! به نظرت من، سالار خان والا، برای اینکه بفهمم تو چکار می کنی و طرف مقابلت چه جور آدمیه، احتیاج به این دارم که ترمه رو بازخواست کنم یا ازش گزارش بخوام؟! یا شایدم فکر می کنی این اواخر، انقدر عادی و معمول رفتار کردی که هیچکدوم از اطرافیانت مشکوک نشدن و راجع به کارات تحقیق نکردن! من توضیحات کامل تری می خوام بهادر و دقیقا مثل خودت قصد دارم که هر چه زودتر این جریانو فیصله بدم.

_ چه توضیحی باید بدم پدربزرگ؟ دیبا یه دختر خیلی زیبا و در عین حال محروم بیست ساله س که سال ها قبل پدرشو از دست داده و با مادرش و برادراش زندگی می کنه. این که دقیقا شغل برادراش چیه نمی دونم ولی خوب می دونم که هیچکدوم شغل دولتی یا اداری ندارن و شاید به قول شما خلاف و نا آروم هم باشن ولی این مسئله چه ربطی به دیبا داره؟

_ خیلی ربط داره عزیزم. چطور ربط نداره؟!!

_ چطور ربط داره پدربزرگ؟ تو رو خدا منصف باشین. شما اگه تو شرایط دیبا بودین چکار می کردین؟ برای برادراش شغل انتخاب می کردین یا می تونستین رفتارشون رو عوض کنید؟

_ من هیچکدوم از این کارا رو نمی تونستم بکنم ولی الان هم مجبور نیستم که برای نوه ی دسته گل و ناز پرورده م چنین زنی بگیرم. اصلا من حق کاملو به تو می دم و قبول می کنم که این خانوم محترم تحت یه شرایط خاص بزرگ شده و طبیعتا رفتارش هم به همین شرایط بر می گرده ولی نمی فهمم که چرا تو باید با چنین فرد خاص و نسبتا عجیبی ازدواج کنی؟ فکر می کنی برای خانواده ی والا عروس بهتر پیدا نمی شه؟

_ بهتر یعنی چی پدربزرگ؟ ثروتمندتر؟ تحصیلکرده تر؟ با اصل و نسب تر؟ چرا پیدا می شه ولی حاضرم قسم بخورم که هیچکس نمی تونه اندازه ی دیبا نوه تون رو دوست داشته باشه. به خدا پدربزرگ همه چی تو ثروت و شهرت خلاصه نمی شه.

_ با اینکه اصلا حوصله ی توضیح واضحاتو ندارم و از حرفای تکراری هم خوشم نمیاد ولی مجبورم می کنی که دوباره بگم عروس قبلی خانواده و شوهر خواهرت، هیچ کدوم از خانواده های ثروتمند  و مشهور شهر نیستن ولی هر دو نفرشون وقتی لب باز می کنند و حرف می زنن همه جذب ادب و متانتشون می شن. همه چیز توی جوونی و زیبایی خلاصه نمی شه پسرم، به این فکر کن که قراره یه عمر با این خانوم زندگی کنی و تربیت بچه هاتو بهش بسپری. چطور می تونی نوه های منو به دست مادری بدی که بلد نیست حتی دو کلام درست و حسابی حرف بزنه و صحبت کنه؟!

_ تو رو خدا پدر بزرگ منطقی فکر کنید. دیبا یه دختر جوون، مستعد و باهوشه که کافیه یه مدت کوتاه توی یه جمع معمول و معقول قرار بگیره تا کلی عوض بشه. شاید باور نکنید ولی از وقتی که با هم آشنا شدیم خیلی تغییر کرده.

_ خانواده ش چی؟ خانواده شم می تونی تغییر بدی؟ اون برادرای خلاف گردن کلفتشم می خوای عوض کنی؟!

_ دلیلی نداره این کارو کنم. وقتی خود دیبا منتظره یه موقعیته تا برای همیشه ازشون جدا بشه و ترکشون کنه، چرا من باید حضورشون رو جدی بگیرم؟

_ چون بودنشون یه مسئله ی خیلی مهم و غیر قابل انکاره. چون این دختر تو دامن اونا بزرگ شده و پرورش پیدا کرده. چون یه آدم هیچوقت نمی تونه از ریشه و اصل و نسبش جدا بشه.

_ ولی به خدا پدر بزرگ خودش به من قول داده که به محض عقد شدنمون و همین که از قید و بندشون آزاد شه برای همیشه از اونا جدا می شه و دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه.

_ خب اینم یه مشکل جدید دیگه! بهادر، دختری که بتونه به راحتی خانواده ی خودشو ندیده بگیره و ازشون بگذره، خیلی ساده و به یه چشم به هم زدن، تو رو هم فراموش می کنه.

_ به خدا من دیگه نمی دونم چی بگم و با چه منطقی حرف بزنم که شما بپذیرید. هر چی که می گم، شما یه دلیل و حرف دیگه میارین! ولی پدربزرگ این مسئله با بقیه ی چیزا فرق می کنه و اگه حمل بر پررویی و جسارتم نمی کنید، من تحت هیچ شرایطی از دیبا و ازدواج با اون نمی گذرم و از شما هم می خوام که برای رسیدن به مقصد و هدفم کمکم کنید... می دونم که تنها شخصی که روی بهار نفوذ داره و بهار حرفاشو می پذیره، شمایید و فقط شما هستید که می تونید قانعش کنید.

 

حضور هم زمان سالار خان والا، اتابک طالبوف و علی مقدم در دفتر کار بهار، مسئله ی معمول و ساده ای نبود که بهار بتواند به راحتی از آن گذشته یا نسبت به آن بی تفاوت باشد و نگران نشود. به همین علت بدون هیچ حاشیه و تعارف یکراست سراغ اصل مطلب رفته و برای ارضای حس کنجکاوی اش در ابتدا رو به همسرش کرده و گفت:

_ خیر باشه علی، چی شده که این ساعت از رور دفتر روزنامه رو ول کردی و اومدی اینجا؟! تا اونجا که من یادمه هیچ مشکلی بین من و تو وجود نداشته که بخاطر حل شدنش حضور پدربزرگ یا اتابک خان لازم باشه.

_ حالا چرا انقدر اخم کردی خانومی؟! چرا دعوام می کنی؟ کجای این دنیا سر زدن یه شوهر به همسرش جرم به حساب میاد؟

_ تو رو خدا بیشتر از این عذابم ندین و نگرانم نکنید. پدر بزرگ شما بگین که چی شده؟ اتفاقی برای بهادر افتاده؟ نکنه دوباره خرابکاری کرده؟

_ نه بابا جان چه خرابکاری؟ چرا انقدر شلوغش می کنی؟ درست حدس زدی، اومدیم تا راجع به بهادر باهات حرف بزنیم ولی امر خیره عزیزم. داداشت عاشق شده، می خوایم براش بریم خواستگاری.

_ جان؟!! گمونم با این سرعتی که ماشالله شما پیش می رین، هفته ی دیگه هم عقد و عروسیه! می شه منم بفهمم چه خبره؟

و همین جا بود که زبان نرم و لحن کلام جادویی و آرام اتابک طالبوف به کار آمد.

_ کدوم عقد و عروسی عزیزم؟ مگه چنین چیزی امکان داره؟ به نظر تو خود بهادر راضی می شه که بدون اطلاع و رضایت تو یه رابطه ی جدی داشته باشه؟ تو تنها خواهرشی و قطعا نظرت براش خیلی مهمه. اگر هم در حال حاضر ما سه نفر اینجاییم فقط یک دلیل داره و اون هم شرم حضور و نجابت ذاتی این بچه س که خودش روش نمی شه با تو رو در رو، در این مورد حرف بزنه واگرنه تاکید داره که تا همه چیز از جانب تو تایید نشه، قدمی برداشته نخواهد شد.

_ خب بالاخره بعد از این همه تعارف و هندونه های زیر بغل، به من می گین که چه خبره و بهادر این روزها چه دردی داره که تا این حد عجیب رفتار می کنه یا اینکه خودم همین الان باهاش تماس بگیرم و بی هیچ ملاحظه ای اصل جریانو بپرسم؟

_ خب عزیزم اگه تو بذاری، ما اومدیم اینجا که همین حرفو بهت بگیم. همونطور که پدربزرگ و اتابک خان گفتن و گمون می کنم که خودت هم یه چیزایی حدس زده بودی، بهادر دلبسته ی یه خانوم جوون شده که این دلبستگی یه جورایی به وابستگی تبدیل شده و حالا اگر تو و پدربزرگ راضی باشید، قصد و نیت ازدواج داره.

_ ولی اون واسه این حرفا خیلی بچه س! هنوز سربازیشم نکرده. من واقعا تعجب می کنم که شماها حتی می تونید به همچین چیزی فکر کنید!

_ اتفاقا خودش هم قصد داره که بره خدمت دخترم. با هم که حرف زدیم گفت که فقط منتظره تا تکلیفش از نظر عاطفی روشن بشه و بعد خیلی سریع راهی سربازی بشه.

_ حالا این شازده خانوم کی هست؟ شماها می شناسینش؟

سکوت معنا داری که بر محیط حاکم شد و نگاه هایی که بین مهمانان بهار رد و بدل گشت او را بیشتر از پیش نگران کرد.

_ چی شد پس؟ کسی نمی خواد جواب منو بده؟ حتی شما اتابک خان؟! شما که تا جایی که من اطلاع دارم و در واقع خودم ازتون خواستم، مدتیه مراقب بهادر و کارهاش هستین. این دختر کیه که دل داداش کوچولوی منو تا این حد برده و شماها از معرفیش تا این حد معذبین؟!

_ چرا معذب عزیز؟ چرا خودت برای خودت می بری و می دوزی؟! حتما اگه چند دقیقه اروم بگیری و به ما فرصت بدی از همه چی با خبر می شی... ایشون یه دختر خانوم بسیار زیبا، کم سن و سال و ...

_ خب، بقیه ش؟ چرا ساکت شدین؟ و چی؟

_ و یه مقدار از نظر مالی و اقصادی ضعیفه.

_ همین؟! عجب توضیحات کامل و جامعی!

خانواده ش چه تیپ ادمایی هستن؟ کجا زندگی می کنن؟ از چه قشر جامعه ن؟ فرهنگی؟ کارمند؟ کارگر؟ کاسب؟ از نظر اجتماعی چه جایگاهی توی این جامعه دارن؟ تا چه حد سالم و مورد تاییدن که بخوایم برای خواستگاری قدم برداریم؟ این خانوم تحصیلاتش در چه زمینه ایه؟

پس چرا همه به من زل زدین و فقط نگام می کنید؟ پدر بزرگ، شما که روی این مسائل خیلی حساسین جواب منو بدین.

_ واللا دخترم نمی دونم چی بگم ولی با توجه به تحقیقات اتابک خان و حرفهای خود بهادر، این خانوم سال های قبل پدرشون رو از دست دادن و حالا با برادراش و مادرش زندگی می کنه. تا جایی که ما می دونیم برادراش هیچکدوم فرهنگی یا بقول خودت کارمند و کارگر نیستن ولی بهار جان بقول بهادر، این دختر انقدر کم سن و سال هست که معصوم تر از این حرفا باشه و نقشی تو انتخاب شغل برادراش نداشته باشه.

_ جالبه!!! این سالار خان والاس که اینطوری حرف می زنه! پدربزرگ، برادراش احیانا دزد یا قاچاق فروش و جانی نیستن؟

_ من نه دیدمشون نه شناختی روشون دارم.

_ پس چطور راضی شدین که به خواستگاری خواهرشون برین؟ فقط صرف این که بهادر دل و دیده از دست داده باید بندازیمش تو چاه؟ به خدا یادم نمی ره که موقع خواستگاری امید از سایه تا چه حد ریزبین بودین و با چه سخت گیری و دقت نظری امید رو پذیرفتین. حتی وقتی که می خواستم همین جناب اقای مقدم رو بهتون معرفی کنم همه ی بدنم از ترس می لرزید، حالا نمی فهمم چه خبر شده که به وصلت با یه خانواده ی مجهول الهویه راضی شدین؟! اصلا من نمی دونم این پسر چه توانایی خاصی توی پیدا کردن چنین مواردی داره! قطعا و بدون شک، مورد قبلی رو از خاطر نبردین و یادتونه که چه دردسرهایی با عاشق پیشگی ایشون برامون درست شد. من که همین الان بی تعارف و خیلی صریح و قاطع اعلام می کنم که توی این زمینه هیچ دخالت و مشارکتی نخواهم داشت و به هیچ کاریش کار ندارم... خودش می دونه و شماها.

_ این که نشد حرف بهار! دو تا بزرگتر اومدن اینجا تا راجع به مسئله ای که همگی می دونیم چقدر برای تو مهمه صحبت کنن، اونوقت اینکه تو یه دفعه از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنی که نمی شه!

_ پس چکار کنم علی آقا؟ بلند شم همراه شما و بقیه ی خانواده بیام خواستگاری یه دختر از یه خانواده ی معلوم الحال، اونم واسه تنها برادرم؟!  

_تو که هنوز دخترو ندیدی، چطور می تونی به این راحتی قضاوت کنی خانوم؟ صبر داشته باش، بذار حداقل یه بار با این خانوم ملاقات داشته باشی و روبرو بشی، بعد با این قاطعیت نظر بده.

_ باشه، به ناچار فعلا ساکت می مونم و صبر می کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩| ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی