نوشته های من

 

خانه ی سالار خان برعکس سالهای اخیر، با سر و صدای بچه ها از سکون و سکوت درآمده و رنگ و شکل دیگری به خودش گرفته بود. بودن همزمان "تبسم" دختر امیرسالار و پسر کوچک بهار که به اصرار مادرش مجددا "سالار" نامیده شده بود، حال و هوای سال های دور را که پدر و مادر کودکان در همین منزل، بچگی می کردند، زنده کرده بود و هیچکس به اندازه ی سالار خان از جو حاکم بر منزل راضی و خوشحال نبود.این روزها همه چیز باعث شادی و آرامش خاطر پدربزرگ می شد و تنها مسئله ای که بر روی فکر و اعصاب او اثر منفی می گذاشت، رفتار عجیب و در عین حال سکوت تلخ بهادر بود. با توجه به حرفهای چند ماه قبل ترمه، پدربزرگ تا حدی از حال و هوا و دلیل بی قراری های بهادر با خبر بود ولی هر چه زمان پیش می رفت و این گذشت زمان باعث درگیر شدن بیشتر بهادر با این مسئله ی عاطفی می شد، نگرانی های سالار خان نیز افزایش می یافت. ترمه دختر مورد علاقه ی بهادر را به شکلی معرفی کرده بود که پدربزرگ نگران، به هیچ وجه ادامه ی این ارتباط را به صلاح نوه ی عزیزش نمی دانست. باید کاری می کرد و هر چه زودتر بهادر عزیزش را از شرایط سختی که در آن اسیر بود، نجات می داد.

بهار که پس از بدنیا امدن فرزندش و استراحتی یک ماهه دوباره راهی محل کار و شرکت های والا شده بود، درست زمانی که غافل از همه جا مشغول حرف زدن با اتابک طالبوف بود، مجبور به پذیرفتن رئیس اصلی شرکت والا یعنی پدربزرگ در دفتر کارش شد! شاید حتی در خواب هم نمی دید که در یک مکان، پذیرای پدربزرگ عزیز و با ابهت و پدر واقعی اش یعنی اتابک خان طالبوف باشد!

_ سلام پدربزرگ، چیزی شده؟ اتفاقی افتاده که شما بعد از مدتها اومدین اینجا؟ سالار حالش خوبه؟

_ آره عزیزم، نترس... این چه حرفیه، یعنی من نمی تونم بیام محل کار دختر کوچولوم و ببینمش یا باهاش حرف بزنم و درد دل کنم؟

_ معلومه که می تونید ولی من و شما کمتر از دو ساعته که همدیگه رو توی خونه دیدیم، پس به من حق بدین که نگران بشم.

_ اصلا جای نگرانی نیست... فقط می خواستم راجع به یه مسئله ای، به تنهایی با هم حرف بزنیم که گویا تو مهمون داری... ایشون از کارمندان جدید شرکتن؟

بهار در موقعیت بسیار سختی قرار گرفته بود. از طرفی جسارت اینکه در حضور سالار خان والا اتابک طالبوف را بعنوان پدر معرفی کند، نداشت و از طرف دیگر دلش راضی نمی شد که بودن و حضور پدرش را نادیده گرفته و او را به عنوان یک دوست، همکار یا ارباب رجوع معرفی کند.

ثانیه ها به سرعت سپری می شد و بهار همان طور که چشم در چشمان سالار خان دوخته بود، توان حرف زدن نداشت. طالبوف که در این میان به خوبی حس و حال دخترش را درک می کرد و می فهمید به آرامی قدمی به جلو برداشت و در حالی که دستش را برای معارفه و دست دادن با سالار خان جلو می آورد، گفت:

_ من طالبوف هستم، اتابک طالبوف... از آستارا خدمت رسیدم و از اقوام بهار عزیز هستم.

_ جدا؟ از اقوام مادر خدا بیامرز بهار؟ چرا اومدین شرکت؟ چرا تشریف نیاوردین منزل در خدمت باشیم؟ حتما بهادر هم از دیدن شما خوشحال می شه.

_ خیلی ممنون، وقت بسیاره. انشالله خدمت می رسم و مزاحمتون می شم.

_ مزاحمت کدومه؟ منزل خودتونه ولی می تونم بدونم چه نسبتی با عروس خدا بیامرز من دارین؟

شاید سوال سالار خان در ظاهر سوال سختی نبود ولی جواب دادن به آن، یکی از سخت ترین کارهایی بود که اتابک خان تا آن روز انجام داده بود. از جهتی شرایط مناسبی برای پایان دادن به موش و گربه بازی که برای دیدن فرزندش مجبور به انجام آن می شد، پیش آمده بود و از جهت دیگر، با دیدن رنگ و روی پریده ی بهار و نگاه ملتمس او در معرفی کردن خودش دچار تردید شده بود.

_ چی شده جناب طالبوف؟ خیلی مضطرب به نظر میاین! از چی ترسیدین؟ اگه میل ندارین خودتونو معرفی کنید، هیچ اجباری وجود نداره ولی از اونجا که توی دفتر دختر من هستید به من حق بدین که بدونم اینجا چکار دارین و چی می خواین؟

_ به شما حق می دم و ازتون ممنونم که تا این حد مراقب بهار عزیز هستید. جای نگرانی نیست. من یه غریبه نیستم که مزاحم دختر شما شده باشه. من "پدر" بهار هستم و مدتهاست که در تهران زندگی می کنم. خیلی وقته که دلم می خواست و وظیفه ی خودم می دونستم که جهت دست بوسی و تشکر خدمت برسم ولی ترس از این که خاطر عزیز شما رو آزرده کنم، مانع از این کار شد.

ناباوری و تعجب در چشمان و نگاه سالار خان موج می زد! شوک وارده به حدی موثر و کاری بود که اجازه ی نشان دادن هر نوع عکس العملی را از او سلب کرده بود. حتی نفس کشیدن در آن فضا برایش کاری سخت و توانفرسا به نظر می رسید و با آنکه دلش می خواست هر چه سریعتر دفتر کار بهار را ترک کند، توان حرکت کردن نداشت. در جای خود میخکوب شده و با نگاهی پرسان و متعجب به بهار زل زده بود. گویا توقع داشت جواب تمام سوال هایی که در مغزش رژه می رفتند را از چشمان خیس و ملتمس بهار بگیرد.

_ حالتون خوبه پدربزرگ؟ تو رو خدا منو این طوری نگاه نکنید. نمی دونم چی باید بگم فقط اینو می دونم که مقصرم و تقصیر منه که این جوری شد. این آقا مدتهاس که قصد داره خدمت شما برسه و خودشو معرفی کنه ولی من مخالفت کردم... تو رو خدا منو ببخشین. به جون خودتون فقط نمی خواستم ناراحتتون کنم... کجا می رین پدر بزرگ؟ با این حالتون نرین بیرون، خواهش می کنم...

سالار خان بعد از این که صحت و سقم حرف های اتابک خان را در چشمان و نگاه نوه اش خواند دیگر تحمل کردن آن جو سنگین را جایز ندید و به هر سختی که بود از جا برخاست تا با نهایت توان از آن اتاق دور شود. شاید خودش هم نمی دانست که از چه چیزی تا این حد ناراحت است و چرا انقدر خودش را سرخورده و درمانده می بیند. بیش از حد توان در تمام بدنش احساس خستگی می کرد، گویا خستگی چندین و چند ساله به تنش مانده بود!

بهار هم حال و روز بهتری نداشت. آن چه که مدتها کابوس شب و روزش شده بود، به حقیقت پیوسته و بالاخره پدربزرگ به وجود طالبوف پی برده بود. دوست داشت گریه کند، فریاد بزند و به دنبال سالار خان دویده و مانع از رفتن او شود ولی جسارت روبرو شدن دوباره با او و تحمل نگاه کردن در چشمانش را نداشت. انگار که کاری بسیار خطا و اشتباهی نابخشودنی مرتکب شده بود که از شرم ارتکاب آن توان سر بالا گرفتن نداشت. به همین علت در حالی که سرش را روی میز اتاقش می گذاشت با صدای بلند و هق هق گریست.

اتابک طالبوف که در این میان به نوعی خودش را مقصر می دید، طاقت دیدن استیصال بهار را نیاورد و با سرعت دنبال سالار خان از اتاق خارج شد. با توجه به اینکه می دانست نه تنها رئیس شرکت بلکه دختر خودش هم به هیچ وجه مایل به اینکه حرف و حدیثی در محل کار و ما بین کارمندان راه بیفتد، نیستند در ابتدا با سکوت و در آرامش سالار خان را تعقیب کرد و قبل از این که او سوار اتومبیلش بشود، به وضوح ولی در نهایت ادب و فروتنی، او را به نام خواند.

_ جناب سالار خان والا؟... لطفا چند لحظه صبر کنید، تمنا دارم.

_ بفرمائید، امرتون؟

_ یه خواهش ازتون دارم.

_ باور بفرمایید من هیچ چیزی عزیزتر از فرزندانم ندارم که شما بخواین... بعد از چندین و چند سال از راه رسیدین، دخترمو ازم گرفتین، دیگه چه خواهشی دارین؟!

_ من غلط کردم که چنین جسارتی رو مرتکب شده باشم. من کی باشم که بخوام دختر عزیز دردونه ی شما رو ازتون بگیرم؟! اصلا تصور بفرمایید که خدای نکرده، بنده ی حقیر هم چنین قصدی داشته باشم، مگه دخترتون که شما براش حکم عزیزترین رو دارین، راضی به چنین کاری می شه و به من اجازه می ده؟ به خدا بهار از دل و جون علاقمند و وابسته ی پدر بزرگ واقعا بزرگشه و مدتها طول کشید تا به من اجازه ی ملاقات و دیدار داد، اون شما رو پدر واقعی خودش می دونه. ازتون خواهش می کنم که فقط چند دقیقه از وقتتون رو در اختیار بنده بگذارین، بعد از اون و شنیدن حرفهای من اگر صلاح دونستید، همین الان و برای همیشه پایتختو ترک می کنم... خواهش می کنم این لطفو در حق من بکنید.

_ بفرمایید داخل ماشین. اون جا با هم صحبت می کنیم.

_ به خدا قصد حاشیه سازی برای شما و بهار عزیزمو ندارم. اینجا جلوی شرکت، همه شما و ماشینتونو می شناسن. نمی خوام خدای نخواسته براتون حرف و حدیثی ساخته بشه.

_ ممنون از نکته سنجیتون ولی لازم نیست شما نگران ما باشین. به راننده می گم که نایسته و حرکت کنه... اگه قصد حرف زدن دارین که بفرمایید، در غیر این صورت وقت منو نگیرین و مزاحم نشین آقای محترم.

شاید اتابک مدت زمانی بیش تر از 3 ساعت در ماشین سالار خان والا ماند و با همان آقا منشی و ادب ذاتی که با وجودش عجین بود با او صحبت کرد و هر آنچه از گذشته و حال در دلش مانده بود، گفت. انقدر این مرد آرام، با متانت و در عین حال با صداقت صحبت کرد که وقتی قصد خداحافظی از سالار خان را داشت، پدر بزرگ مغرور و عبوس والاها تا قول ملاقات بعدی، انهم در خانه ی خودش را نگرفت از او جدا نشد!

_ پس فراموش نکنید که 5 شنبه برای شام منتظرتون هستیم. گمون می کنم وقتش رسیده که همه ی اعضای خانواده با شما آشنا بشن.

_ با اینکه اصلا دلم نمی خواد که مزاحمتون بشم ولی انقدر مشتاق دیدار خانواده ی والا هستم که از دل و جون دعوت شما رو می پذیرم و حتما خدمت می رسم فقط یک عرض کوچیک می مونه سالار خان...

_ امر بفرمایید.

_ راستشو بخوای موضوعی وجود داره که قصد داشتم امروز با بهار مطرح کنم. البته ماه قبل چنین قصدی داشتم ولی به دلیل شراط ویژه ای که این دختر در اون زمان داشت و بنا بر درخواست همسرش تا امروز صبر کردم. حالا که خدا خواست و این توفیق نصیب من شد که با شما روبرو بشم، می خوام قبل از هر حرفی با بهار، این مسئله رو با شما مطرح کنم و گمون نمی کنم که 5 شنبه و در حضور اعضای محترم خانواده زمان و جای مناسبی برای طرح کردن این موضوع باشه. شما چی صلاح می دونید؟

_ منو نگران کردین جناب طالبوف. مسئله ای که می فرمایید به بهار من مربوط می شه؟

_ به طور مستقیم و مشخص، خیر ولی می شه گفت که به نوعی به تمام اعضای خانواده مربوطه.

_ نمی شه همین الان با هم صحبت کنیم؟

_ راستشو بخواین بیشتر از این به خودم اجازه نمی دم که مزاحم شما بشم. امروز از صبح تا الان خدمت شما بودم و می دونم که از وقت ناهارتون هم گذشته و طبق گفته های بهار عزیز، این رو هم می دونم که عادت به غذای منزل دارین. بنابراین امروز بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم. فقط برای اینکه ذهنتون درگیر مسائل دیگه نشه، سربسته خدمتتون عرض می کنم که موضوع به بهادر خان و دلبستگی که برای ایشون پیش اومده مربوط می شه.

_ واقعا؟ شما از کجا با خبر شدین؟!

_ قضیه ی طولانی و دور و درازی داره که هر موقع صلاح بدونید خدمتتون عرض می کنم. قصد پر رویی و پرگویی ندارم ولی این اجازه رو دارم که شماره ی تلفن همراهتون رو از بهار بگیرم تا تلفنی بتونم مزاحمتون بشم؟

_ شما چرا انقدر تعارفی هستین آقای محترم؟ چرا از بهار شماره ی منو بگیرین؟ همین الان یادداشت بفرمایید.

اتابک طالبوف در مدت زمانی کمتر از یک نصف روز با استفاده از ادب و هنر سخنوری اش، موفق به مجذوب کردن سالار خان مغرور و بزرگ شد. در حدی که فردای همان روز تلفنی اطلاعات دقیقی از بهادر و دیبا در اختیار پدربزرگ گذاشت.

 

پ.ن: وبلاگ گروهی مشق من هم با پستی از فرشیده ی عزیز، خواهر گلم به روزه... وقت داشتین سر بزنید لطفا.

www.mashghe-man.blogfa.com

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩| ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

زنگ در که توسط امیرسالار به صدا درآمد، دل رویا از جا کنده شد. با اینکه با تمام قدرت سعی در پنهان کردن و انکار احساس عاشقانه اش نسبت به امیر داشت ولی از خودش که نمی توانست چیزی را مخفی کند. بعد از اینکه دوباره شانس راه رفتن و برخاستن از روی صندلی چرخدار را بدست آورده و باور کرده بود که می تواند طعم یک زندگی معمول و عادی را بچشد و شبیه به دیگر هم جنسانش یک زندگی احساسی و عاشقانه را تجربه کند، عشقی که مدت ها قبل در دل مدفون و پنهان کرده بود، دوباره قد علم کرده و لحظه ای قادر به دور کردن تصویر امیرسالار از مقابل چشمانش نبود. تمام لحظات شب و روز بی وقفه به امیر فکر می کرد و در کنار این تفکرات مطلوب و خواستنی، عذاب وجدان ندیده گرفتن ترمه او را به شدت می آزرد. با آنکه به خوبی از احساس داغ و تندی که امیر به همسرش داشت مطلع بود و می دانست که امیرسالار همه ی دنیا را با عشق ترمه عوض نخواهد کرد ولی نمی توانست تمایلات و علایق خودش را کنترل کرده و دلش را که مالامال از عشق امیرسالار بود، ندیده گرفته یا احساسات پاک و خالصش را سرکوب کند. امیر را به نوعی حق خودش می دانست و نمی توانست لحظات ناب و بی نظیری را که در گذشته ای نه چندان دور با هم داشته اند، فراموش کند. شاید بیشتر از هزار بار خودش را به خاطر تصمیم غلطی که در ان شرایط خاص و سخت گرفته و باعث شده بود که برای همیشه امیر را از دست بدهد، لعنت کرده و افسوس گذشته را خورده بود. با اینکه در همان شرایط طاقت فرسا با مخالفت سخت خواهرش روبرو شده و از او خواسته بودند که از تصمیم غلطش بگذرد اما انقدر عاشق امیرسالار بود که بخاطر فنا نشدن آینده ی او و برای اینکه مرد مورد علاقه اش محکوم به زندگی با یک زن فلج نباشد از تمام احساسات و حق و حقوق خود و فرزندش گذشته و فقط به امیر سالار فکر کرده بود... اما حالا با آنکه شرایط کاملا تغییر کرده و او دیگر عاجز و ناتوان نبود و حتی دارای این امتیاز بود که نام مادری پسر امیرسالار را یدک بکشد، باز هم نمی توانست همسر سابقش را داشته باشد! امیر صاحب زن رسمی و فرزندی دیگر بود که علاوه بر عشق پرشور و مثال زدنی خودش، به شدت از سوی خانواده اش نیز حمایت می شدند و با آنکه شک نداشت که از نظر طبقه اجتماعی و تحصیلات از ترمه سر است اما می دانست هیچ شانسی در مقابل او برای داشتن و تصاحب قلب امیرسالار ندارد. با تصمیم غلطی که گرفته بود امیر را برای همیشه از دست داده و حالا که او را در کنار زن خوشبخت دیگری می دید، پذیرفتن این حقیقت تلخ برایش سخت و توانفرسا بود.

_ سلام رویا خانومی... ببخشید اگه دیر کردم، جایی نمی خواستی بری که؟

_ سلام. ممنون... نه کار خاصی نداشتم با امیر منتظر باباش بودیم... تبسم کوچولو چطوره؟

_ خوبِ خوب، مثل گله... وای، وای، وای! پسر کوچولوی بابا چه تیپی زده! بیا بغلم ببینم. خیلی خوش تیپ شدی بابایی.

_ خب وقتی داره با باباش می ره بیرون باید کاری کنه که به باباش بیاد دیگه. واسه همینه که کلی به خودش رسیده... شب برمی گردونیش؟

_ آره حتما. تا قبل از ده خونه س، خیالت راحت.

_ خیالم که پیش تو هم باشه راحته. به این خاطر پرسیدم که اگر شب اونجا می مونه، وسایل مهدشو بدم ببری که صبح خودت زحمت بردنشو بکشی.

_ نه. خونه هنوز شلوغ پلوغه، می ترسم غریبی کنه بچه م.

_ پس من منتظرتونم.

_ دیر نمیارمش... قول می دم.

امیر کوچولو بیشتر از آنچه متوجه جذابیت های خواهر کوچکش شود، محو آدم آهنی خیلی بزرگی شد که ترمه برای او خریده و به اسم "هدیه ی تبسم کوچولو برای برادرش" به او داد. کلا وجود نوزاد را خیلی جدی نگرفته و به او به چشم یک اسباب بازی، مثلا یک عروسک نگاه می کرد. عروسک متحرکی که خیلی هم قشنگ و جذاب نبود و آن همه توجهی که از جانب پدر و بقیه ی افراد حاضر در آنجا به او می شد، باعث تعجب پسر کوچولو شده بود.

...

باز هم خانه ی والاها غرق نور و شور بود... از آنجایی که هوا سرد بود و نمی شد از باغ منزل استفاده کرد، جای جایِ سالن پذیرایی و غذا خوری با میز و صندلی های راحت و خوراکی های متنوع و فراوان تجهیز شده تا مهمان های بسیار زیادی که برای جشن سالانه ی شرکت های والا دعوت شده بودند به راحتی در منزل پذیرایی شوند. مهمانی امسال به مراتب از سال های دیگر شلوغ تر و بزرگ تر بود. سالار خان والا قصد داشت که شادی زائد الوصفش از بدنیا آمدن فرزند امیرسالار محبوبش را با همه تقسیم کند.

صدای گرم و موثر موزیک همه جای خانه را فرا گرفته و شور و حال خاصی را بین مدعوین برپا کرده بود. از ان جهت که بهار روزهای آخر بارداری را پشت سر می گذاشت و ترمه هم همه ی حواسش معطوف به نوزاد زیبایش بود، کار سایه از هر سال سخت تر شده و می بایست به همراه امیرسالار نقش یک میزبان مهمان نواز را بازی می کرد.

_ امیر، یه چیزی بگم؟

_ مثلا من بگم نه، تو نمی گی؟ بگو...

_ به خدا من نمی فهمم این بهادر چشه که یه گوشه کز کرده و انگار نه انگار ما صاحب خونه ایم و باید مراقب همه چی باشیم! انقدر کسل و بی حاله که شک کردم، نکنه مریض باشه. بهار هم با اینکه خودش وضعیت خوبی نداره، نگرانشه... خدا کنه به خیر بگذره و دوباره دسته گل به اب نده. تو مهمونیای سال های قبل یه لحظه آروم نمی نشست.

_ چکارش داری؟ بذار تو حال خودش باشه. شاید واقعا ناخوشه و کسل بودنش دلیل داره. حس و حال ادم همیشه و همه وقت که یه جور نیست. تو خودت همیشه یه مدلی؟ هیچوقت نشده که بی حوصله یا پکر باشی؟

_ این مدل جواب دادنت منو حسابی به شک می ندازه که تو می دونی چشه. البته نه تنها تو، پدربزرگم می دونن چرا بهادر رفته تو لک! امروز دیدم یه مدلی بهادرو نگاه می کنن که انگار طفلکی زبونم لال، درد بی درمون گرفته!

_ ول کن تو رو خدا سایه... به جای اینکه به این مظلوم بنده خدا گیر بدی، حواست به شوهرت باشه که داره اون وسط خودشو خفه می کنه...

_ واسه عوض کردن بحث حرفهای دیگه ای هم هستا. چرا پای امیدو وسط می کشی؟ من یه سوال به مراتب جالبتر دارم. رویا هم دعوت شده؟

_ خب معلومه... اونم مثل بقیه ی کارمنداس، چرا نباید دعوت بشه؟! سایه معلومه تو امروز چته؟ چرا دنبال دردسری؟ تو رو خدا برو به مهمونات برس و حواست باشه از رویا و اومدنش با ترمه حرفی نزنی و حساسش نکنی... من حوصله ی درد سر ندارما.

با آنکه سایه حتی کلمه ای در رابطه با رویا با زن برادرش صحبت نکرد ولی ورود او به مجلس آنهم با ان ظاهر آراسته و زیبا، توجه ترمه را بیشتر از هر مهمان دیگری به خودش جلب کرد... هر چند ترمه همانند سال های گذشته "آس" مجلس بود و از زیبایی در لباس زرشکی رنگ بسیار شیکی که طراحی آن کار خودش بود و اندام به مراتب پرتر و زیباتر از قبلش را به وضوح به رخ می کشید، می درخشید ولی جذابیت و زیبایی رویا هم در حدی بود که به سادگی نمی شد از آن گذشت. شاید امیرسالار تا دقایقی چند پس از ورود رویا متوجه آمدن او نشد ولی چشمان و قلب بی تاب و بی قرار ترمه به محض ورود رویا تا وقتی که او خداحافظی کرده و مجلس را ترک گفت، از دنبال کردن او خسته نشده و بدون لحظه ای مکث و استراحت نگاهش به دنبال او دوید. خدا را شکر رفتار امیر سالار پس از اینکه متوجه حضور رویا شد، به حدی متین و شایسته بود که جای هیچ دلخوری یا شک و شبه ای را نه تنها برای ترمه بلکه برای هیچ یک از افرادی که رویا را از قبل می شناختند و از رابطه ی بین او و امیر سالار در سال های گذشته خبر داشتند و می دانستند که او روزی نامزد امیر بوده است، باقی نگذاشت... درست همانند تمامی مهمان های دیگری که وارد مجلس شده بودند با او برخورد کرد و همان طور که نهایت ادب و مهمان نوازی را به جا آوردبه هیچکس اجازه ی شایعه پراکنی یا به هم ریختن اعصاب همسر عزیزش را نداد... نام و خاطره ی رویا برای همیشه از قلب او پاک شده و فقط تحت عنوان مادر پسرش به او احترام گذاشته و برایش ارزش قائل بود.

جشن به انتهای خود نزدیک می شد و بهادر همچنان کسل و بی حوصله به دور از هیاهو و اشتیاق جمع، گوشه ای نسبتا خلوت را برای خودش انتخاب کرده و بیشتر وقتش را به فرستادن پیامک یا حرف زدن با موبایلش گذرانده بود! بهار که طبق معمول تمام زندگی اش، نگران حس و حال عجیب حاکم بر برادرش بود، لحظه ای نمی توانست از او چشم برداشته یا رفتار غیر عادی او را ندیده بگیرد.

_ می گم علی، نکنه بهادرم مریض باشه... نکنه یه اتفاق بدی براش افتاده و به من نمی گه؟ هیچ دقت کردی که از غروب تا حالا از جایی که نشسته تکون نخورده و تمام وقت یا با گوشیش حرف زده یا اس ام اس خونده و نوشته؟! من خیلی نگرانشم، این روزا انقدر از من فاصله می گیره و یه جورایی فراریه که انگار نه انگار من خواهرشم!

_ خب عزیزم، مگه براش مامور نذاشتی و همه جا تعقیب نمی شه؟ پس چطور تا حالا نفهمیدی که مشغول چه کاریه و چشه؟

_ مامور؟! کی همچین حرفی زده؟

_ بگذریم... به نظر خودت کار خوبی کردی برای برادر که دیگه بچه هم نیست، جاسوس گذاشتی؟

_ به خدا نمی تونم باور کنم که شوهر خودم نگرانی های خالصانه ی یه خواهرو به جاسوسی تعبیر و تشبیه کنه! من نگرانشم علی... بهادر خیلی ساده و زود باوره، می ترسم دوباره کار دست خودش بده. گمون نمی کنم دسته گل قبلیشو فراموش کرده باشی... درسته؟

_ کاملا یادمه و هیچوقت هم فراموش نمی کنم چون باعث شد که با تو از نزدیک آشنا بشم ولی باز هم به نظر من برخورد تو اشتباهه، می دونی اگه بفهمه تو چنین کاری می کنی چقدر دلخور می شه؟

_ یعنی تو می گی رهاش کنم به امان خدا؟! همچین چیزی عقلانیه؟

_ حالا گمون کردی اینطوری کنترلش کردی؟ با این کارا چی می فهمی؟ مثلا اینکه یه جوون توی این سن و سال از یه دختری خوشش بیاد یا اصلا باهاش دوست بشه، کار عجیب و خیلی سنگینیه؟ یا فک می کنی لازمه که تو شرایط ویژه ای که داری، بخاطر مسائلی تا این حد طبیعی، خودتو اذیت کنی یا نگران باشی؟

غلط کرده با کسی دوست شه... اون هنوز صلاحیت اینو نداره که واسه خودش شخص مناسبی رو پیدا کنه. می ترسم دوباره یه نفرو که معلوم نیست از کجا اومده یا خانواده ش کین، بپسنده و کار دستمون بده.

_ ولی خانوم من، بهادر تنها جوون این دنیا و تنها فردی که قراره این دوره رو بگذرونه نیست یا بهتره بگم که همه ی دنیا فقط منحصر به یه خان داداش شما نمی شه... تو الان باید مواظب خودتو بچه باشی؛ اصلا به این فک کردی که اگه با نگرانی و اضطراب اتفاق بدی برات بیفته چی می شه؟ فک کردی اگه مثل ترمه یه زایمان غیر طبیعی و معمول داشته باشی، چقدر سخته؟ تو رو خدا این یه هفته رو هم دندون به جیگر بذار تا همه چی روند عادی خودشو طی کنه، بعدش من خودم دنبال کار بهادرو می گیرم... باشه؟

_ سعیمو می کنم ولی فک می کنم همین امشب باید بریم بیمارستان!

_ قربونت برم به این زودی جو گیر شدی؟! من حالا یه چیزی گفتم، تو چرا جدی گرفتی؟

_ نه به جون علی، بحث جو گیر شدن نیست. از صبح خیلی زود درد داشتم ولی انقدر خفیف بود که به روی خودم نیاوردم. فقط به زن عمو بدری گفتم که اون بنده خدا هم انقدر از سر ترمه خاطره ی بد داره، می خواست همون موقع منو ببره بیمارستان ولی من بهش اطمینان دادم که دردم خیلی کم و سبکه... اما الان یکی دو ساعته که دیگه داره اذیتم می کنه و شک ندارم که باید همین امشب بریم بیمارستان...

و همان شب نتیجه ی دیگر سالار خان والا، بدون هیچ مشکل یا دردسری در بیمارستان دی تهران متولد شد... پسر ریز و کوچکی که بیش از حد سرخ بود و چشمان زمردینش تا حد خیلی زیادی، یادآور نگاه گرم و مظلوم اتابک طالبف بود... پدر بزرگی که در آن سرمای طاقت فرسای زمستان، به تنهایی تولد تنها نوه اش را در حیاط بیمارستان جشن گرفت.

پ.ن: از همه ی دوستان خوبم که قابل دونستن و سر زدن خواهش می کنم که در صورت وقت داشتن افتخار بدن و یه سری هم به وبلاگ مشق من  www.mashghe-man.blogfa.com بزنن... ممنون.

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩| ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی