نوشته های من

 

شرکت های والا غرق گل و شیرینی بودند... همه ی دوستان و کارمندان به نوبه ی خود به دنیا آمدن فرزند رئیس شرکت را تبریک گفته و خود را در شادی زائدالوصف او شریک می دانستند... امیر سالار تقریبا تمام وقتی که در شرکت حاضر می شد، بی وقفه از دختر کوچک و زیبایش تعریف می کرد و حرف می زد. به حدی هیجان زده و خوشحال بود که به قول بهار، کنترل رفتار او به کار سختی تبدیل شده بود!

_ به خدا امیر سالار خسته م کردی... یا نمیای شرکت یا وقتی هم که میای انقدر حرف می زنی که نمی ذاری بقیه هم به کاراشون برسن! برات هم که فرق نمی کنه با کی حرف بزنی فقط کافیه یه گوش شنوا پیدا کنی و پشت سر هم از اون فسقلی خوردنی بگی... آخه این یه ذره بچه اندازه ی این همه حرف هست؟ بس کن دیگه، یکی دو روزه غیر قابل کنترل شدی و همه ی نظم و قانون شرکتو به هم ریختی پسر... به خدا نوبری تو!

_ صبر داشته باش بهار خانوم... چند روز دیگه که آقا پسرت به دنیا اومد، اونوقت می بینی که یه ذره بچه چه مزه ای داره و چقدر حرف داره... ار الانم بگم، خودتونو بکشید هم من فرشته ی خوشگلمو به پسر زشت علی مقدم نمی دما... بی خودی فکرای زیادی واسه خودتون نکنید.

_ اوه، اوه، اوه... چه از خود منشکر! حالا تو ببین علی مقدم دختر سیاه سوخته ی تو رو واسه پسرش می خواد، بعد ببر و بدوز... فرش قرمزم جلو پامون پهن کنی ما نمیایم خواستگاریش. مگه دیوونه م از تو دختر بگیرم؟! هر قدر مامان این دخملی، خانوم و دوست داشتنیه، باباش ترسناکه... نه پسر عمو جان، دخترتو واسه خودت نگه دار و تا می تونی لوسش کن.

_ معلومه که روی چشمام نگهش می دارم و لوسش می کنم، چی فکر کردی؟ حالا این قند و عسل شما کی قراره تشریف بیاره؟

_ والا مطابق حرف دکتر اگه باشه، حدودا دو هفته ی دیگه ولی از قرار معلوم خیلی هم نمی شه رو کار این بچه ها حساب کرد!

_ آره به خدا، اصلا نمی شه. دیدی که تبسم که الهی باباش قربونش بره، ده روز زودتر اومد... راستی بهار، صبح اتابک خانو دیدم که با چه سرعتی ماشین می روند و می رفت! انگار دنبالش کرده بودن یا اون دنبال کسی بود... برام خیلی عجیب بود، تو نمی دونی با این عجله کجا می رفت؟

_ نه، نمی دونم... صبح یه ساعتی پیش من بود و رفت. شایدم به قول تو دنبال کسی می کرده...

_ چی بگم والا! شاید... من دیگه می رم دفترم. خدا رو چه دیدی شاید اونجا هم یه نفرو پیدا کنم که از تبسم براش بگم... چپ چپ نگاه نکن بابا، شوخی کردم.

_ قبل از اینکه بری، یه سری به رویا بزن. توی این یکی دو روزه خیلی دنبالت می گشت، چند تا فرم پیششه که تو باید امضاشون کنی... ضمن اینکه گمونم هنوز واسه اون از ویژگی های خاص دخملیت نگفتی.

_ آره به خدا راست گفتی... همین الان می رم دفترش.

رویا طبق معمول، آراسته و زیبا، با ورود امیرسالار به دفترش یکی از قشنگترین لبخندها را که از اعماق دلش برآمده بود، نثار او کرد.

_ به به، جناب ستاره ی سهیل... کجایی آقای رئیس؟ اگه همه وقتی بابا می شن اینطوری خودشونو بگیرن و غیبت کنن که همه ی کارها می خوابه و تعطیل می شه... مبارک باشه، قدمش به خیر و شادی.

_ خیلی ممنون... خوبی تو؟ امیر کوچولوی من خوبه؟

_ خوبیم... از احوالپرسیای شما! دخمل گلیت خوبه؟

_ ماهه... به خدا یه تیکه جواهره، نمی دونی چیه رویا! انقدر شیرین و خواستنیه که 5 دقیقه نمی بینمش دیوونه می شم. انگار تازه بعد از بدنیا اومدن این فسقلی فهمیدم زندگی یعنی چی...

امیرسالار با شور و شعفی بی نظیر، بدون مکث و بی وقفه از فرزند نو رسیده اش می گفت و با هر کلام یا تعریف و تمجیدی که از او می کرد، تیری به قلب مجروح و روح آشفته ی رویا می زد... نه اینکه رویا به نوزادی چند روزه حسادت کند بلکه با تک تک جملات امیرسالار به یاد لحظات و روزهای سخت تنهایی و بی کسی می افتاد که پسرشان را به دنیا آورده و علاوه بر ضعف و ناتوانی جسمی از لحاظ روحی روانی هم در عذاب بود... فرزندی بدون پدر با مادری معلول و آینده ای مبهم در دنیایی بزرگ و بی در و پیکر... به پسر زیبا و کوچک او که بیش از حد شبیه پدرش بود، هرگز یه صدم آنچه نوزاد فعلی خانواده ی والا مورد توجه است، علاقه ای نشان داده نشده و هیچ کس چنین جملاتی را اینچنین با ذوق و شوق در وصف شیرینی یا با نمک بودنش نگفته بود... حتی تا یک سال قبل پدر متمول و جذابش از وجود او بی اطلاع بوده و اصلا نمی دانست که پسری تا این اندازه شبیه به خودش دارد!

_ رویا؟ خوبی تو؟ چرا اینطور مات و مبهوت منو نگاه می کنی؟ چرا جواب سوالامو نمی دی؟ کجایی خانوم؟!

_ شرمنده، ببخشید تو رو خدا... خوب متوجه سوالت نشدم، میشه لطف کنی و یه بار دیگه تکرارش کنی؟

_ گفتم کی می تونم امیر کوچولو رو ببرم که تبسم منو ببینه؟ بالاخره باید با خواهر کوچولوش آشنا بشه دیگه... درست نمی گم؟

_ هر موقع که مایلی... همین امروز عصری خوبه؟

_ آره، طرفای غروب میام دنبالش... تو نمی خوای دخملیمو ببینی؟

_ چرا خیلی دلم می خواد ولی قطعا در حال حاضر خونه تون شلوغ پلوغه، انشالله یه کم بگذره سرتون خلوت تر بشه، خدمت می رسم... گفتی اسمشو گذاشتی تبسم؟ چه اسم قشنگ و سنگینی انتخاب کردین، به اسم مامانشم میاد.

_ ممنون... اسم مادر خدابیامرزه ترمه س. همون اوایل ازدواجمون خواست که اگه روزی دختر دار شدیم اسم مادرشو روی بچه بذاره... خدا رو شکر که به آرزوش رسید...

_ خدا روشکر...

 

رویا بخاطر براورده شدن آرزوی همسر امیرسالار خدا را شکر گفت ولی خیلی دلش می خواست بداند که تکلیف آرزوهای به دل مانده و مدفون شده ی زنی جوان و زیبا که بخاطر عشق به همسر و برای اینکه شوهرش یک زندگی راحت و بی دغدغه را تجربه کند، از همه چیز خود و پاره ی تنش گذشته بود، چه می شد؟ قطرات اشک تلخ و مظلومانه ی رویا با خروج امیر سالار از دفتر او بر روی گونه های خوش فرمش غلطید.

...

با اینکه اتابک طالبف مردی بسیار محتاط و قانونمند بود، سرعت بالای اتومبیل آخرین مدل بهادر والا او را مجبور می کرد که گاهی خلاف قوانین رانندگی عمل کرده تا از برادر جوان دخترش عقب نمانده و بتواند او را تعقیب کند. چند روزی بود که بنا به خواسته ی دخترش، بهادر را بسیار دقیق و ریز بینانه تحت نظر داشت و دنبال می کرد... آن روز هم بهادر مثل دفعات قبل، خودش را به میدان راه آهن رساند و دوباره در همان جای همیشگی، دختری خوش قد و بالا و زیبا که با دیدن بهادر گل از رخش می شکفت، انتظارش را می کشید! روزهای گذشته همراه هم به مناطق و جاهای مختلفی از قبیل سینما، موزه، رستوران و مراکز خرید بزرگ و کوچک بسیاری رفته بودند و آنروز هم بعد از خوردن ناهار تا قبل از تاریک شدن هوا، در پارک ساعی با هم قدم زده و صحبت کردند. از انجایی که طالبف به هیچوجه نمی خواست با بهادر روبرو شود، مجبور بود که فاصله اش را از آنها حفظ کند به همین دلیل متوجه حرفها و صحبتهایی که می زدند، نمی شد ولی گونه های گل انداخته و لبخندهای شرم آگین دختر جوان و دستپاچگی و هیجان زیاد بهادر، به خوبی و به وضوح از آنچه بین آنها می گذشت، خبر می داد... قطعا بهار فقط به اینکه از راز عاشق شدن برادرش با خبر شود راضی نمی شد و جزئیات بیشتری می خواست، پس اتابک خان تصمیم گرفت که آن روز دختر جوان را تا محل زندگی اش تعقیب کند. دختر بعد از جدا شدن از بهادر در میدان راه آهن، با عوض کردن دو اتوبوس، وارد یکی از محلات شلوغ تهران شده و هنگامی که وارد یکی از کوچه های باریک و بن بست شد، طالبف او را گم کرده و متوجه نشد که او وارد کدامیک از خانه های آنجا شد، اما دیدن تا همان حد و آگاهی از محل زندگی دختر مورد علاقه ی بهادر به اندازه ی کافی او را شگفت زده و مبهوت کرده بود. با اینکه اتابک خان شناخت زیادی از سالار خان والا نداشت ولی بارها شنیده بود که رفتار تند و غرور بیش از حد بهار تحت تاثیر از رفتار پدربزرگش شکل گرفته پس شک نداشت که نه تنها دخترش از بیخ و بن با چنین ارتباطی مخالف است بلکه راضی کردن سالار خان هم امری محال و غیر ممکن به نظر می رسید... اصلا دلش نمی خواست و دوست نداشت که با گفتن اخباری نه چندان خوشایند راجع به بهادر، دختر باردارش را نگران و مضطرب کند به همین علت قبل از گفتن هر حرفی به بهار به دفتر روزنامه ای که دادمادش در آنجا مشغول به کار بود رفت.

_ به به، اتابک خان! چه عجب از این طرفا! چطور شده که شما از بهار دل کندین و اومدین اینجا؟ خبریه؟

_ خسته نباشی پسرم. می دونم که نباید مزاحم کارت می شدم ولی چاره ای نبود، باید راجع به یه موضوع خیلی مهم باهات مشورت کنم.

_  خیر باشه انشالله...

_ اتفاقا منم خیلی دلم می خواد که به خیر بگذره، موضوع به بهادر بر می گرده...

_ وای خدای من! بهادر این بار چه کرده؟

_ بد سابقه س نه؟

_ یه جورایی... میشه بدونم چی شده؟

_ چند وقتیه که وقت و بی وقت وسط روز از شرکت جیم می زنه و میره... بهار از من خواست تعقیبش کنم، منم چند روزی این کارو کردم و فهمیدم که برادر زنت عاشق شده.

_ خب بشه... این چیش عجیبه؟ تو سن و سال بهادر عادی ترین اتفاقه. من مطمئنم که شما نمی خوای با خبرایی به این شکل بهارو تو این روزهای حساس نگران کنین، درست نمی گم؟

_ اخه این موضوع به همین جا ختم نمی شه... امروز اون دختر خانوم خوش قیافه رو تعقیب کردم و فکر می کنی از کجا سر درآوردم؟

_ نمی دونم... بگین لطفا.

_ شلوغ ترین و تقریبا بدترین منطقه ی تهران!

_ به خدا نمی دونم چی بگم! نمی دونم بهادر از زندگی چی می خواد؟ رفاه کامل، خانواده ی خوب، کار و شغل مناسب... کاش سالار خان زودتر بفرستش سربازی... به هر حال الان وقت اون نیست که بهارو نگران کنیم، اگه ممکنه یه جورایی گفتن این ماجرا رو به عقب بندازین تا بچه به دنیا بیاد و شرایط عادی شه... بهار بیشتر از اونچه فکرشو کنید روی برادرش حساسه، اصلا نمی خوام که بچه بازیای بهادر مشکل ساز بشه.

_ حتما... خودمم همین فکرو داشتم که اول اومدم پیش تو...

...

ترمه با آنکه تمام وقت دختر کوچک و زیبایش را در آغوش گرم مادرانه اش می گرفت و وجودش را لمس و حس می کرد، او را نوازش می کرد و از شیره ی جانش غذا می داد هنوز باور نداشت که این موجود دوست داشتنی فرزند او باشد!

انگار همین دیروز بود که دکتر با صراحت و بدون هیچ ملاحظه ای آب پاکی را روی دست او ریخته و گفته بود که بعد از سقوط از پله ها و سقط شدن فرزندش، دیگر توان مادر شدن را نداشته و نمی تواند صاحب فرزندی شود... هنوز آه و افسوس بدری خانم از اینکه، آرزو به دل داشتن یک نوه خواهد ماند را به روشنی و وضوح به خاطر داشت و چشمان ملتمس و خیس از اشک سالار خان را، لحظه ی تحویل شدن سال نو که از ته دل برای دیدن فرزند امیرسالار دعا می کرد از یاد نمی برد و همچنان حسرتی را که در نگاه مهربان امیرسالار، وقتی که از مقابل مغازه های پوشاک کودکانه یا اسباب بازی فروشی رد می شدند، موج می زد، به یاد داشت...

خیلی ممنون و سپاس گزار لطف بی حد و اندازه ی خدای بزرگ و مهربان بود که به او اجازه ی چشیدن طعم شیرین مادری و دادن فرزندی سالم و زیبا به خانواده ی والا را داده بود... دیگر او علاوه بر اینکه عروس این خانواده بود مادر نوه ی آنها هم به حساب می آمد و از جایگاهی که در بین اعضای خانواده به دست آورده بود، راضی و خوشحال بود... خدا را هزاران بار شکر.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩| ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 


روزها و هفته ها به سرعت می گذشتند و ترمه و بهار به زمان زایمان نزدیکتر می شدند، بهار با اینکه ماه های آخر بارداری را پشت سر می گذاشت، حاضر به خانه نشینی و دوری از کار و شرکتها نبود. این اواخر تقریبا هفته ای چند بار با پدرش ملاقات می کرد و از دیدن او به وجد می آمد اما هنوز راضی به معرفی او به سالار خان بزرگ نبود. همچنان در اعماق دلش سالار والا را پدر واقعی خودش می دانست و شک نداشت که تا پایان عمر نیز خودش را مدیون و منت دار ایشان می داند و به پدربزرگ بعنوان یکی از عزیزترین هایش عشق خواهد ورزید. اما اتابک طالبف هم از شادی روی پا بند نبود و دلش می خواست که به اندازه ی تمام سالهای تنهایی و دوری، تنها فرزندش را در کنار خودش داشته باشد و از آفتاب داغ احساسات لطیف و زنانه ی دخترش گرم شود... شاید اگر تندی رفتار بهار نبود، حاضر نمی شد حتی لحظه ای او را در شرکت تنها بگذارد. امیرسالار بارها پیشنهاد یک سمت و شغل خوب را در شرکت به او داده بود اما طالبف به هیچوجه نمی پذیرفت که به احساسات خالص پدرانه اش رنگ مادیات بزند و خدای نخواسته در ذهن حساس دخترش تصوری غلط و برداشتی اشتباه ایجاد کند. زندگی آرام و خلوتش با عایداتی که از املاکش در شهرستان داشت بدون هیچ مشکلی اداره می شد و نیازی به کار و شغل جدید نداشت. این روزها بیشتر از هر وقتی خوشحال بود و شیرینی انتظار به دنیا امدن نوه را با هیچ چیز دیگر عوض نمی کرد. دلش می خواست تمام وقت در خدمت تنها دخترش که این روزها از هر زمان دیگری حساس تر و بی حوصله تر بود، باشد و در کوتاهترین زمان، امیال و خواسته های او را برطرف کند. بهار با اینکه زندگی آرامی را با همسرش و در کنار خانواده می گذراند خیلی خیلی مضطرب و نگران به نظر می رسید که این اضطراب و تشویش از دید اطرافیان تا حد زیادی مربوط به روزهای اخر بارداری بود ولی خودش می دانست که بیش از اینکه نگران چگونگی بدنیا امدن فرزندش باشد، نگران حال و هوای عجیب این روزهای برادر عزیزتر از جانش است. بهادر چند وقتی بود که دیگر آن پسر سرحال و شلوغ همیشگی نبود! کمتر در جمع خانواده شرکت می کرد و معمولا ترجیح می داد که ساعات استراحتش را به تنهایی در اتاقش سپری کند. در طول هفته بارها این اتفاق می افتاد که در بین ساعات کاری از شرکت خارج شده و بعد از گذشت چند ساعت مجددا بازمی گشت و هیچ توضیحی برای این غیبتها نداشت. با انکه پدربزرگ خیلی بیش تر از قبل اصرار به اعزام او برای خدمت سربازی داشت، همچنان به دلایل مختلف بزرگ و کوچک از این کار طفره می رفت و سعی در عقب انداختن و فرار از سربازی یا بقولی اجباری را داشت... یعنی چه اتفاقی برای این پسر نازپرورده و بی خیال روزهای قبل افتاده بود که ذهن او را تا این حد درگیر کرده و آزار می داد؟ با اینکه خواهرش به هیچوجه قصد توهین یا خدای نکرده بی احترامی به او را نداشت ولی هیچ راه دیگری به جز تعقیب او و پی گیر شدن غیبتهای گاه و بی گاهش نمی شناخت و برای این کار مهم هیچ شخصی را مناسب تر و دقیق تر از پدرش یعنی "اتابک طالبف" نمی دانست به همین علت بدون هیچ پرده پوشی یا پنهان کاری در حضور همسرش علی مقدم، از دلیل نگرانی هایش برای پدر گفت و از او خواست که این مسئولیت  مهم و در عین حال ظریف را پذیرفته و سر از کارهای عجیب برادرش دربیاورد و از انجا که اتابک طالبف حتی راضی به دادن جان هم برای دخترش بود بدون هیچ چون و چرایی قبول کرد تا برای چند روز مراقب رفت و آمدهای بهادر والا باشد.

...   

غروب یک عصر پاییزی، ترمه خسته از تنبلی و کسالتی که این اواخر گریبانگیرش شده بود، روی یکی از کاناپه های هال دراز کشیده و با بی حوصله گی به جدول یکی از روزنامه های همان روز نگاه می کرد... از صبح حرکت دخترش را بیشتر و قدرتمند تر از همیشه احساس می کرد. طبق گفته ی دکتر تا تاریخ دقیق زایمان بیشتر از ده روز فاصله داشت ولی فشارهای متوالی و احساس درد شدیدی که در کمرش داشت چیز دیگری می گفت. کلا به درد صبور و پر حوصله بود ولی تحمل این درد ناشناخته، تقریبا وحشتزده و مضطربش کرده و از طرفی دلش نمی خواست تا قبل از اطمینان راجع به اینکه این درد، همان درد معروف زایمان است هیچکدام از افراد خانواده را نگران کند... شب به ساعات پایانی اش نزدیک می شد که بدری خانم با تغییرات محسوسی که در چهره ی عروسش مشاهده می کرد، دیگر طاقت نیاورد و با صدایی آرام و در عین حال نگران از ترمه پرسید:

_ مادر جون تو چته؟ چرا انقدر رنگ و روت عوض می شه؟ چرا انقدر معذبی؟ چرا ساکت و کسل یه گوشه نشستی و با کسی حرف نمی زنی؟ درد داری؟

_ از غروب تا حالا یه حس و حال عجیبی دارم مامان. هر ازگاهی یه درد بد و تندی توی کمرم می پیچه و اذیتم می کنه، نمی دونم چرا اینجوری شدم! می ترسم مامان بدری.

_ خب چرا هیچی نمی گی دختر؟! شاید وقتشه...

وقت چی؟ گمون نکنم... تاریخی که سونوگرافی نشون داده و دکتر تعیین کرده مال ده روز دیگه س...

_ امان از دست شما جوونای بی تجربه! فکر کردی بچه حتما صبر می کنه تا سر تاریخی که دکتر گفته به دنیا بیاد؟! از خدا وقت قبلی گرفته؟ صبر کن امیرسالارو صدا کنم، بریم بیمارستان.

_ نه تو رو خدا... می ترسم مامان.

_ خجالت بکش... می دونی اگه وقتش باشه و دیر بریم چی میشه؟ تو که نمی خوای بچه ت توی خونه یا ماشین به دنیا بیاد؟

_ پس تو رو خدا اجازه بدین که خیلی اروم و بی سر و صدا فقط امیرو خبر کنیم. نمی خوام فعلا که مطمئن نیستیم، بقیه رو نگران کنم.

حق با ترمه بود... آن شب بعد از اینکه حدود سه ساعت تحت کنترل و نظر پزشک قرار گرفت، به خانه بازگشت. دکتر او عقیده داشت که داشتن این گونه دردها در روزهای پایانی بارداری کاملا طبیعی است و هنوز وقت به دنیا آمدن بچه نشده است. با اینکه پزشک مطمئن بود که ترمه آن شب زایمان نخواهد کرد، امیرسالار و همسرش لحظه ای چشم بر هم نگذاشتند. درد همچنان ترمه را می آزرد و اطمینان خاطر دکتر نمی توانست مرهمی بر آشفتگی و ترس و اضطراب او باشد. تا اینکه مجددا ساعت سه صبح ترمه با دردی به مراتب تندتر و نفس گیرتر همراه مادر شوهر و همسرش وارد بیمارستان دی تهران شد اما باز هم خبری از آمدن نوزاد نبود و ترمه تا بعد از طلوع آفتاب در بیمارستان ماند. وقتی به خانه برگشتند، بدری خانم و امیرسالار خسته از بیخوابی شب گذشته خیلی زود به خوابی عمیق فرو رفتند ولی ترس و دردهای متوالی اجازه ی خواب و استراحت به ترمه نمی داد. با اینکه حرکات غیر عادی بچه و درد در نزدیکی های ظهر به حداکثر خود رسیده و توان او را بریده بود، ترمه دیگر به خودش اجازه نمی داد که امیر و مادرشوهرش را از خواب بیدار کند. ضمن اینکه روی این را هم نداشت که دوباره راهی بیمارستان شده و دکترش را خبر کند به همین علت تمام سختی و درد عذاب آور را تا نزدیکی های ساعت یک بعد از ظهر تحمل کرد و درست زمانی که دیگر نتوانست صبر کند با فریادی که از ته دل برآمد باعث بیدار شدن شوهرش شد.

_ چی شده ترمه جان؟ چرا داد می زنی خانومی؟!

_پاشو تو رو خدا... باید بریم بیمارستان... این بار دیگه مطمئنم که بچه داره به دنیا میاد فقط لطفا مامان رو صدا نکن... خودمون بریم.

_ اگه واقعا مطمئنی چرا صداشون نکنم؟ من با این حال و روز تو، تنهایی می ترسم ترمه...

_ بحث نکن امیر تو رو خدا... بدو برو ماشینو روشن کن، خواهش می کنم... دارم می میرما.

_ خدا نکنه... می تونی پله ها رو بیای پایین؟

_ نه، اصلا... باید بغلم کنی البته اگه مطمئنی پرتم نمی کنی پایین.

امیرسالار با نهایت سرعت ممکن در خیابان های شلوغ تهران پیش می رفت و همراه با ضجه های دلخراش همسرش اشک می ریخت...

_ جون ترمه تندتر برو امیر... دارم می میرم... کمکم کن.

_ به خدا از این تندتر نمی شه رفت عزیزم... خیابونا شلوغه... یه کم دیگه تحمل کنی می رسیم، خیلی به بیمارستان نزدیک شدیم.

_ نمی تونم... نمی تونم دیگه... به دادم برس امیر.

_ چرا می تونی، به خدا می تونی. فقط یه کم مونده، قسم می خورم.

_ نگه دار امیر، نگه دار... بچه داره به دنیا میاد، من می ترسم... ماشینو نگه دار، بیا پایین... باید کمکم کنی.

_ اذیت نکن خانومی! آخه من چه کمکی می تونم بکنم؟ کاش مامانو خبر کرده بودیم... اصلا مگه میشه بچه روی صندلی عقب ماشین به دنیا بیاد؟! تو که این همه صبر کردی عزیزم، همین چند لحظه رو هم تحمل کن دیگه.

_ نمی شه امیر... به خدا نمی شه، نگه دار...

و صدای ترمز ماشین در بین فریادهای دردناک ترمه گم شد.

آمبولانس بیمارستان زمانی رسید که کیسه ی آب محافظ بچه باز شده و امیرسالار در نهایت ناباوری و شوک در بدنیا آوردن دخترش نقشی اساسی را بازی کرده بود! پدری که در نهایت تمکن مالی و در دوره ی پیشرفت علم و امکانات پزشکی، فرزندش را که روی صندلی عقب اتومبیل شخصی اش بدنیا آمده بود، لابلای آستر کاپشن خود به پزشکیاران امداد تحویل داد!

بعد از بدنیا آمدن بچه، ترمه بعلت افت فشار ناگهانی و شاید هم ترس بیهوش شد و زمانی به هوش آمد که در بیمارستان مجهز و فوق تخصصی دی بستری شده بود... به محض اینکه چشمانش را گشود و درکی از محیط اطراف و موقعیت خودش به دست آورد با التماس و خواهش خواستار دیدن فرزندش شد.

_ خانوم دکتر، میشه دخترمو ببینم؟ من اصلا ندیدمش... می خوام دست و پاهاشو نگاه کنم خیالم راحت شه که کاملا سالم و سر حاله... به خدا من حتی صدای گریه شم نشنیدم... حالش خوبه؟ نکنه دوباره من بچه مو از دست دادم؟

_ این چه حرفیه عزیزم؟ دخترت صحیح و سالم بین بقیه ی بچه ها، توی اتاق نوزادان خوابه... ماشالله نزدیک سه کیلو و نیم وزنشه... به محض اینکه مطمئن شیم حالت خوبه و وارد بخش بشی، میاریمش که ببینیش و بهش شیر بدی... خیلی شکل خودته، کلی موی سیاه داره.

 

کاملا حق با خانم دکتر بود... دختر ترمه، بدون ذره ای از شباهت به پدر، کاملا شبیه مادرش شده بود... دختری نسبت به نوزادان دیگر، بلند قد با پوستی گندمی، چشم های درشت و زیبای مشکی و ابروها و موهای پر و حالت دار سیاه... دختری که با کسب اجازه از سالار خان والا و دیگر بزرگان خانواده با نام مادر ترمه اسم گذاری شد. "تبسم والا"

با اینکه امیرسالار همچنان در شوک چگونگی بدنیا امدن عجیب و غیر معمول فرزندش بود ولی بیش از حد تصور از دیدن و داشتن موجودی کوچک، معصوم، زیبا و خواستنی، ذوق زده و خوشحال بود... دختری شیرین و با نمک که با تمام وجود مال او بود و می توانست شاهد لحظه به لحظه رشد کردن و بزرگ شدنش باشد... نوزادی که تماما به او و همسر عزیزتر از جانش تعلق داشت. پاره ی تنی که به راحتی از همان لحظه ی اول جای خودش را در دل او باز کرده بود.

بعد از مرخص شدن ترمه از بیمارستان دیگر به زور هم نمی شد امیرسالار را از خانه بیرون کرد! اکثر روزها دیر و نزدیکی های ظهر به شرکت می رفت و دلش می خواست که تمام وقت کنار تخت دخترش نشسته و کوچکترین حرکات او را زیر نظر داشته باشد. با کوچکترین عکس العملی که نوزاد نشان می داد به وجد می آمد و با شور و شوقی بی سابقه از بقیه ی اعضای خانواده هم می خواست تا در این شادی با او سهیم شده و به دیدن دختر کوچکش بنشینند.

_ امیر تو رو خدا اینجوری نکن! خمیازه کشیدن یه بچه ی چند روزه شاید برای من و تو جذابیت داشته باشه ولی دلیلی نداره که بقیه هم از دیدن چنین کار عادی و ابتدایی ذوق کنن یا راضی باشن که روزی چند بار فیلمهای متعددی که تو از این دخملی گرفتی رو ببینن.

_ یعنی چه؟ من اصلا حرفای تو رو نمی فهمم! مگه میشه کسی دوست نداشته باشه کارهای با مزه و منحصر بفرد فرشته کوچولوی منو که الهی باباش قربونش بره رو ببینه؟ خیلی هم دلشون بخواد... بچه به این ماهی و نازی هیچ جای دیگه ی دنیا پیدا نمی شه.

_ بس کن تو رو خدا... همه رو خسته و کلافه کردی! همه مجبورن مثل وعده های غذایی، روزی چند مرتبه فیلمهای دختر ما رو ببینن.

_ تازه تصمیم دارم یه مهمونی باشکوه بگیرم و توش دخترمو به همه نشون بدم... توی این مهمونی همه ی فامیل، دوست و آشنا و کارمندای شرکت دعوتن... مهمون ویژه ی مجلس امسال شرکت های والا، یه شاهزاده ی خوشگل و بی نظیر به اسم تبسم خانوم والا خواهد بود...

نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩| ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی