نوشته های من

 

میز صبحانه هنوز کامل جمع نشده بود که ترمه از پدر بزرگ خواهش کرد تا چند دقیقه از وقت خودش را در اختیار او قرار بدهد.

_ پدر بزرگ، می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم... قول می دم زیاد وقتتون رو نگیرم.

_ چرا که نه عروس؟ حتما... فقط خدا کنه اتفاق نگران کننده ای نیفتاده باشه که...

_ نه اصلا جای نگرانی نیست، فقط می خوام راجع به یه مسئله باهاتون مشورت کنم.

_ باشه، پاشو بریم اتاق کار. گمونم اونجا راحت تر و دنج تره.

ترمه تمام شب به کاری که قرار بود بعد از ظهر همانروز انجام دهد فکر کرده و شک نداشت که بدون اطلاع سالار خان یا بهار، ملاقات با دیبا یکی از اشتباه ترین کارهای زندگیش خواهد بود و از آنجاییکه به هیچوجه توان مقابله و رویارویی با خشم بهار را نداشت، مصمم شد که با پدر بزرگ مشورت کند، هر چند که صحبت با سالار خان هم کار راحتی نبود.

_ بگو ترمه جان، گوش می کنم... البته چهره ی متفکرت نشون می ده که راجع به مسئله ی مهمی می خوای حرف بزنی، درست نمی گم؟

_ مهم هست ولی جای هیچ نگرانی نیست... می خوام یه کار مهمی رو انجام بدم که دوس دارم شما هم کاملا در جریان باشین و من بی اجازه ی بزرگتر خانواده کاری نکرده باشم.

_ خب بگو دخترم، انشالله که خیره!

_ امروز بعد از ظهر قراره با یه خانومی ملاقات کنم... یه خانوم جوون و زیبا که...

_ ساکت شدی! که چی؟

_ که از آشنایان بهادره.

_ نیلوفر مقدم... درسته؟

_ نه پدر بزرگ، ایشون نیستن.

_ نمی خوای بگی کیه؟ حداقل بگو که من می شناسمش؟

_ نه، اصلا... یه خانومیه که خود بهادر باهاش اشنا شده و الانم مصممه که باهاش ازدواج کنه.

_ تو چی؟ تو می شناسیش؟

_ نه به اون شکلی که مد نظر شماس... در حد یه سلام علیک معمول می شناسمش و فقط یه بار دیدمش. امروز اومدم از شما اجازه بگیرم که برای بار دوم ملاقاتش کنم.

_ از من چه توقعی داری دخترم؟ هیچ اطلاعاتی که راجع به ایشون نمی دی و می گی که اصلا هم نمی شناسیش، چطور توقع داری که من این ملاقاتو تایید کنم؟!

_ این خانوم نهایتا بیست و دو سه سالشه، بیش از حدی که بتونید تصورشو کنید، خوشگله و از یه خونواده ی خیلی فقیر جنوب شهره که...

_ باز که تو سر بزنگاه ساکت شدی عروس! تا اینجاش که با چیزی مخالف نیستم ولی طرز حرف زدن تو یه جورایی بوداره،  داری منو می ترسونی...

_ تا جایی که من فهمیدم خانواده ش خیلی مورد تایید نیستن پدربزرگ...

_ یعنی چی؟ توضیح بده.

_ پدر خانواده مدتها قبل فوت شدن و "دیبا" همراه برادراش که گمونم تعدادشونم زیاده زندگی می کنه...

_ به جان امیرسالار یه بار دیگه حرفاتو نصفه رها کنی از اتاق می رم بیرون و دیگه بقیه شو گوش نمیدم... تو که منو نصف عمر کردی دختر!

_ چشم، با اینکه خیلی سخته ولی می گم بهتون... فک نمی کنم برادراشم شغل درست و درمونی داشته باشن و تقریبا یه جورایی مطمئنم که همه شون تو کارهای خلافن.

_ به به! مسئله داره جالب می شه... مثلا چه جور خلافی؟ انشالله دزد که نیستن؟

_ گمون نمی کنم ولی تا اونجا که من متوجه شدم تو کار قاچاق مواد و ...

_ تا همین حد کافیه، دیگه ادامه نده... من فقط یه سوال ازت می کنم، به چه اعتبار و اعتمادی تصمیم داری که عصری با همچین دختری ملاقات کنی؟

_ تنها که نمی رم پدربزرگ، بهادرم با منه... ضمن اینکه، اونطور که بهادر می گفت دختره هیچ ربطی به خانواده ش نداره...

_ بهادر غلط کرده با تو! من نمی دونم این پسره کی می خواد عاقل بشه؟ اون از انتخابی که قبلا داشت و آبروریزی که بالا آورد، اینم از الان. به خدا هر روز بیشتر از قبل مصمم می شم تا به زورم که شده بفرستمش خدمت تا شاید یه ذره آدم شه، هر چند که بعید می دونم.

_ تو رو خدا عصبانی نیشین پدر بزرگ... خدا منو مرگ بده اگه باعث شدم شما ناراحت بشین... جون امیر هر چی فک کردم دیدم صلاح نیست که بدون مشورت شما باهاش ملاقات داشته باشم واسه همینم مزاحم شدم و اول صبحی این حرفا رو گفتم. منو ببخشین... به خدا اگه شما اجازه ندین امکان نداره که برم ببینمش ولی شما خودتون صلاح می دونید که در مقابل چنین خانواده ای بهادرو تنها رها کنیم؟ بهتر نیست که خودتون، چه مستقیم چه غیر مستقیم هواشو داشته باشین؟

_ حق با توئه... باهاش برو و هواشو داشته باش که کارو از این خرابتر نکنه... منم با توسل به زور و به واسطه ی دوستان و اشنایانی که دارم، زودتر راهی سربازیش می کنم بلکه شرش بخوابه... ببخش که یهو از کوره در رفتم، به خدا از دست بهادر خسته م... شب منتظرم که با خبرای خوب خوب بیای دخترم.

...

وسواس عجیبی برای انتخاب لباس داشت... از یکی دو ساعت قبل بیدار شد، چندین و چند بار مانتو و روسری های مختلف را امتحان کرد تا بتواند یکی از آنها را انتخاب کند. با اینکه برای رفتن به محل کار آماده می شد ولی بیش از حد طبیعی و معقول به سر و ظاهر و تیپش اهمیت می داد! چندین چند بار به خودش نهیب زد و با صدایی نسبتا بلند گفت:

" خجالت داره دختر! مگه می خوای بری مهمونی که انقدر مته به خشخاش می ذاری؟ یه لباس ساده و در عین حال مرتب، بپوش و برو دیگه. به خدا اگه رنگ کیف و کفشت خیلی هم با مانتو شلوارت ست نشه، ایرادی داشته باشه "

اما دوباره با سماجت جلوی آینه می ایستاد و با دقت نظری عجیب به تصویر خودش خیره می شد... بالاخره بعد از گذشت زمان قابل توجهی و در حالی که فقط نیم ساعت تا هشت صبح و شروع ساعت کاری فاصله داشت، برای اخرین بار نگاهی به آینه ی جلوی درب خروجی انداخت و دست در دست امیر کوچولو از خانه خارج شد. رنگ سبز زیتونی روسری هماهنگی خاصی با رنگ چشمها و موهای روشنش داشت و مانتو شلوار شیری رنگی که به تن داشت او را از همیشه بشاش تر نشان می داد. از اینکه بعد از مدتها دوباره به دنیای کار و شور و هیاهوی زندگی بازگشته بود احساس زنده بودن و شادابی می کرد... سر راه شرکت، ابتدا پسرش را به مهد کودک سپرد و سپس با خیالی راحت عازم محل کار جدید شد.

با اینکه رویا در قسمتی از شرکت والا مشغول به کار شده بود که بیشتر با بهار ارتباط داشت اما بطور ناخودآگاه تمام وقت منتظر دیدن و ملاقات با امیر سالار بود. هر بار که در اتاقش باز و بسته می شد یا خودش برای انجام کاری از دفتر بیرون می رفت با دقت تمام و توجهی مضاعف، به دنبال رئیس شرکت می گشت تا اینکه بالاخره قبل از تمام شدن وقت اداری، انتظارش به سر رسید و امیر سالار با همان هیات و ظاهر دیدنی و بی نظیر وارد دفتر شد... به محض ورودش بوی ادوکلن قدیمی و همیشگی اش تمام فضای اتاق را پر کرده و  رویا را به گذشته های نه چندان دور برد. به زمانی که امیرسالار والا تمام و کمال به او تعلق داشت و برای انجام کوچکترین کاری نظر او را می خواست. به خاطر آورد که حتی همین ادوکلن را با سلیقه ی او خریده و از آن به بعد همیشه از همین مارک استفاده کرده بود... چقدر کنار گذاشتن تعلقات عمیق و ریشه دار قلبی و باطنی سخت و غیر قابل تحمل بود... رویا دوست داشت که در آن لحظه ی خاص از ته قلب اشک ریخته و با صدای بلند گریه کند!

_ خانوم "رویا عیار" با روز اول کاری چطورن؟ مشکل خاصی که پیش نیومده انشالله؟ همه چی آرومه؟

_ ممنون امیر جان... به لطف تو همه چی عالیه. یکی دو تا سوال داشتم که از بهار پرسیدم.

_ با دختر عموی من که مشکلی ...

_ نه نترس، من انقدر دست به عصا عمل کردم که بهانه ای دست ایشون ندم... نگران نباش، حواسم هست.

_ به هر حال هر موقع که احساس کردی کاری از دست من بر میاد تعارف نکن... لزومی هم نداره که واسه دیدن من به بخشهای دیگه بیای، همینکه یه زنگ به موبایلم بزنی کافیه.

_ ممنون... تو خیلی خوبی امیرسالار.

...

ساعت از پنج گذشته بود... ترمه حاضر و آماده منتظر تماس بهادر بود تا با هم به ملاقات دیبا بروند. وارد ماه ششم حاملگی شده و با انکه هنوز خیلی ظریف و لاغر بود، تغییر سایز شکمش واضح و مشخص به چشم می خورد. بیش از حد هیجان زده و بی تاب بدنیا آمدن فرزندش بود. فرزندی که با انجام سونوگرافی های متعدد، هنوز موفق به تشخیص جنسیت او نشده بودند.

بهادر باز هم مضطرب و اشفته به نظر می رسید... طبق معمول بسیار شیک و خوش تیپ به نظر می رسید و برخلاف همیشه موهای مجعد و حالت دار نسبتا بلندش را پشت سر بسته بود.

_ وااااااااااااااااای، چقدر شیک کردی بابا! اینجوری که دختر مردم سنگ می شه. افتخار می دی یه عکس با من بندازی؟

_ به خدا اصلا وقت خوبی رو برای شوخی کردن انتخاب نکردی ترمه... بیش از حدی که فکرشو کنی نگرانم.

_ نگران چی اونوقت؟!

_ اینکه دیبا چی می گه و در نهایت چی می شه.

_ قول می دی اگه یه چیزی بگم، ازم دلخور نشی؟

      _ آره، حتما.

_ در اینکه باید نگران باشی هیچ شکی نیست ولی عزیز من تو باید نگران نظر و عکس العمل بهار و پدربزرگ باشی، نه نظر دیبا. دیبا که کاملا مشخص و واضحه که دلباخته ی تو شده. البته من بهش حق می دم، دخترایی به مراتب بهتر و دارای شرایطی عالی تر هم آرزوی اینو دارن که بهادر والا بهشون توجه نشون بده ولی اصلا به این فکر کردی که بعد از گرفتن جواب مثبت دیبا با اعضای خانواده ی سختگیرت چکار می خوای بکنی؟ به این فک کردی که وقتی دیبا به تو روی خوش نشون بده، یه جورایی متعهد می شی و حفظ این قبیل تعهدات یکی از مهمترین مسئولیت هاییه که به دوشمونه؟ امیدوار و دلبسته کردن یه خانوم شاید کار آسونی باشه و از هر کسی هم بربیاد ولی هیچوقت نباید یادت بره که حفظ این دلبستگی خیلی مهمتره... یه زن با تمام وجود عاشق می شه ولی به همون نسبت وقتی دلش بشکنه تمام وجودشو نفرت و کینه پر می کنه، پس خیلی باید مراقب باشی و کاملا سنجیده عمل کنی... یه طرف این ماجرا به خواهرتو پدرت برمی گرده و طرف دیگه مربوط به عشقته... تا هنوز فرصت داری و تعهدی ندادی خوب فکراتو بکن بهادر... به جون امیر منم نگرانتم.

_ اینبار دیگه فکرامو کردم ترمه... دیبا برام با هدیه یا نیلوفر خیلی فرق می کنه. به خاطرش حاضر به انجام هر کاری هستم، به خدا راست می گم... هر کاری.

...

دیبا برعکس همیشه در مانتو شلواری نه چندان زیبا و برازنده ولی بسیار نو و تمیز، انتظار ترمه و شاهزاده ی رویایی اش را می کشید و به محض نزدیک شدن ماشین بهادر، بدون اختیار، چهره ی جذابش با لبخندی نمکین تزیین شد... واقعا جای تعجب داشت! چهره ای بی تاثیر از آرایش های زنانه، تا این حد جذاب و زیبا!

_ سلام دیبا جان، اگه معطل شدی شرمنده... به خدا تقصیر ما نیست، ترافیک غوغا می کرد.

_ سام علیکم... خیالی نیس آبجی، بیخود نمی خواد خون خودتو کثیف کنی.

_ سوار شو عزیزم... هر چند، صبر کن من پیاده شم تو بیا جلو بشین، من روی صندلی عقب راحت ترم.

_ به مولا نمی شه، این چه حرفیه؟!

_ تعارف نکن عزیزم، من خودم اینطوری راحت ترم.

_ اما جون آبجی من ناراحتم. همینجوریشم همه دارن چار چشمی زاغ سیاه ما رو چوق می زنن چه برسه به اینکه روی صندلی جلوی همچین اتولی اونم کنار یه اقای شسته رفته بشینیم... من تیزی می پرم بالا ولی شوما هم معطل نکنید و زودی فلنگو ببندین.

هر جمله ای که توسط دیبا با ادبیات خاص خودش ادا می شد، دل ترمه بیشتر از قبل می لرزید. حتی تصور روبرو شدن دیبا و بهار، برایش زجر آور و محال ممکن به نظر می رسید.

_ خب دیبا جون، تعریف کن... چطوری؟ خوش می گذره؟ فکراتو کردی عزیزم؟

_ قربون شوما، خبر مبری که نیس، صبح تا شوم کله مونو بلا نسبت شوما مثل سگ کردیم توی لونه مونو، می شوریمو می سابیم.

_ دور از جون خانومی... این چه حرفیه؟ کدوم زنیه که درگیر کارهای خونه نباشه؟ حتی اونایی که شاغلم هستن، باید به خونه و زندگی برسن.

_ فرمایش شوما متین ولی اوضاع بی ریخت ما با بقیه توفیر داره... از کله ی سحر باید بریز و بپاش چند تا دااش عزب رو جمع و جور کنیم و لام تا کام کلومی به زبون نیاریم که غیر این باشه با کمر بند طرفیم و بس.

_ بالاخره تک خواهر بودن همینه دیگه... چطور وقتی چند تایی هواتو دارن و نمی ذارن کسی نگاه چپ بهت کنه حظ می کنی ولی اینجور وقتا...

_ هواداری کدومه آبجی؟ من ملتفت حرف شوما نمی شم! اگه هوا داشتن یعنی اینکه هیچ خری جرات نکنه طرف خونه مونو نیگا کنه، حق با شوماس... راستشو بخوای الانم باهاس در مورد همین موضوع، چند کلوم باهاتون اتمام حجت کنیم.

_ گوش می کنیم عزیزم.

_ شوما و آق بهادر باید بدونین که با چه خونواده ای طرفین... غیرت هیچ کدوم از دااشای من اجازه نمی ده که کسی خواهون آبجی شون باشه و کسی هم نیت بدی داشته باشه، جیک ثانیه دل و روده شو می ریزن بیرون...

_ خدا مرگم بده دیبا جون، این چه حرفیه می زنی؟! یعنی تو فک کردی پسری تو شرایط بهادر، خدای نکرده نیت بد و سوء نظر داره؟

_ زبونمو مار بگزه اگه همچین حرفی زدم. فقط خواستم باهاتون اختلاط کنم و اخلاق دااشامو بهتون بگم تا اگه روزی خواستین در خونه ی مارو بزنید، بدونین که با کی طرفین... ملتفت شدین که؟

_ بهادر باید متوجه حرفای تو بشه که انشالله شده ولی عزیز دل من، تو هم بد نیست یه چیزایی از خانواده ی ما بدونی... بهادر نوی خانواده ی "والا"س که نمی دونم تو چیزی در موردشون شنیدی یا نه؟ اما من یه کم برات توضیح می دم... بهتره بدونی که اگه این خانواده اصیل ترین و ثروتمندترین خانواده ی ساکن پایتخت نباشه، یکی از سرمایه دارترین و با اصل و نسب ترین اونها هست... تنها بردن نام پدر بزرگ ما در هر جای این شهر بزرگ کافیه، تا بدون هیچ  صبر و معطلی، همه ادرس منزل و شرکتاشو بهت بدن. شرکتای مختلف این خانواده در مورد تمام صنایع دستی و هنری کشور، شهره ی خاص و عام هستن و حتی خیلی از کشورای خارجی برای اینکه با این شرکت ها داد و ستد داشته باشن با هم رقابت می کنن... کم ترین و پایین ترین مدرک تحصیلی این خانواده مال منه که فعلا دانشجوی گرافیک دانشگاه تهران هستم... تا حتی پدربزرگ به چندین زبون زنده ی دنیا صحبت می کنه و بنفشه کوچولو که نتیجه ی ایشون به حساب میاد هم دست کمی ازشون نداره... و اگه از من دلخور نمی شی بعید می دونم که هیچکدوم از اعضای خانواده، خصوصا تنها خواهر بهادر راضی به این وصلت باشن ولی از اونجا که این گل پسر ما زیادی عاشق و دلبسته ی دیبا خانوم جذاب و خوشگل شده، صابون تمام این حرفا و مخالفتا رو به تنش زده و پای همه چی وایساده... حالا شما ملتفت شدی عزیزم؟ دیبا؟ چرا گریه می کنی خانومی؟ تو رو خدا اگه من حرفی زدم که ناراحتت کردم ببخش. جون ترمه قصد نداشتم برنجونمت.

_ نه ابجی، شوما جز گفتن حرف حق و حقیقت کاری نکردی، من زیادی ساده و خر بودم که واسه چند روزی باور کردم، منِ بدبخت هم می تونم از این وضعیت نجات پیدا کنم و با یه زندگی معمولی، شبا سر راحت به زمین بذارم!

حرفهای دیبا که با هق هق گریه درآمیخته بود به حدی صادقانه و تاثیر گذار بود که بهادر دیگر نتوانست خودش را کنترل کرده و ساکت بنشیند.

_ این چه حرفیه؟ ساده باوری کدومه؟ من به شما قول مردونه می دم که با هر شرایط و وضعیتی سر حرف خودم بمونم و هیچوقت از حرفم برنگردم... قسم می خورم.

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩| ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

خدا کنه همه این حسو تجربه کنن... چه حسی رو؟ تجربه ی اینکه یه ارزوی ١٨ ساله تحقق پیدا کنه! به خدا راست می گم، خیلی احساس قشنگو نابیه، پر از هیجان و در عین حال لطیف و مخملی... منکه هزاران بار خدا رو به خاطر اینکه اجازه داد چنین تجربه ی قشنگی رو داشته باشم، شکر گزارم... انشالله که نصیب تک تک شما هم بشه.

دخمل کوچولوی من، سبا خانومی، پزشکی تهران قبول شد و من و پدرش رو از خوشحالی به آسمونا برد... خوشحالم و به خاطر زحماتی که کشید تا به اینجا برسه ازش متشکرم... عزیز دلم همیشه موفق و شاد باشی.


پ.ن: از مسعود عزیز "little-blue-of-calm.blogfa.com" هم که طبق معمول ما رو شرمنده کرده و پست گذاشته یه دنیا ممنونم... انشالله براش جبران کنیم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩| ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

این قسمت از داستان تقدیم به عزیزی که وقتی نیست تو این دنیای مجازی به شدت احساس دلتنگی و تنهایی می کنم.


در طول مسیر رستوران تا خانه ی رویا، امیر کوچولو در آغوش مادرش به خواب رفت. رویا همانطور که محو تماشای معصومیت وصف نشدنی فرزندش بود و با موهای زیتونی مجعد و زیبای او بازی می کرد، خیره به شباهت بیش از اندازه ی پدر و پسر مانده بود! در ماه های اخیر حتی تا همین چند دقیقه ی قبل، وجود این پسر به منزله ی پشتوانه ای مطمئن برای آینده ی خودش و شرکت های عریض و طویل "والا" به حساب می آمد اما بعد از شنیدن خبر بارداری ترمه، به یکباره کوه آمال و آرزوهایش در هم ریخته و ترس و تردید در دلش جوانه زده بود. ترمه همسر رسمی و قانونی امیر سالار بود که علاوه بر پیوند عاطفی قوی که بینشان وجود داشت، زنجیر محکم شرع و قانون نیز انها را به هم متصل می کرد در حالی که تنها پل ارتباطی بین او و خانواده ی والا، امیر کوچولو بود که با آمدن فرزند ترمه و حضورش در بین اعضای خانواده دیگر هیچ جا و شانسی برای تنها پسر او باقی نمی ماند. احساس بی پناهی و تنهایی بعد از آرامشی نه چندان طولانی دوباره گریبانگیر رویا شده بود و او را در مشت محکم خود می فشرد.

رویا آن شب تا صبح کابوس دید. خاطرات دوران بارداری اش مثل یک فیلم ترسناک در مقابل چشمانش به نمایش درآمدند! صندلی چرخدار... تنهایی... غم بی پدری فرزند و از همه بدتر و سخت تر، نبودن امیرسالار و از دست دادن قطعی او! مطمئن بود که هرگز قادر به فراموش کردن سختی های ماه های آخر بارداری اش نخواهد بود. زمانی که با وزنی بالا توان انجام دادن شخصی ترین کارهایش را نداشت و از نظر روحی بی شباهت به مجسمه ای بدون روح و جان نبود. درست زمانی که بیش از هر وقت دیگری نیازمند حضور پر مهر امیرسالار بود، مجبور به تحمل غم دوری و جدایی او شده بود. نیمه شبی را به خاطر آورد که درد به دنیا آمدن پسرش به تمامی وجودش چنگ می انداخت و او بیشتر از هر اسمی نام همسر عزیزش را که دیگر به او تعلق نداشت، به لب آورده بود و بعد از بدنیا آمدن پاره ی وجودش، برخلاف دیگر هم اتاقی هایش هرگز سبد گل یا هدیه ای از پدر فرزندش دریافت نکرد و در حالی که برای اولین بار فرزندش را شیر داد که اشک چشمانش مثل سیل روان بود و تنها مایه ی دلخوشی اش شباهت بی مانند پسر به پدرش بود و حالا، ترمه، همسر رسمی امیرسالار در شرایط جسمی کاملا خوب و سالم، بعد از مدتها انتظار در موقعیتی باردار بود که توجه خاص تمامی خانواده ی والا و از همه مهمتر شوهرش معطوف به او بود و مجبور نبود که هر لحظه از ترس آینده ی فرزند، دستهایش را رو به آسمان بلند کرده و از خدای بزرگ طلب استمداد کند... چقدر بازی زمانه عجیب و غیر قابل پیش بینی بود! دو فرزند از یک پدر، با شرایطی کاملا متفاوت و ناهمگون، شکل گرفته، رشد کرده و قطعا پرورش خواهند یافت و ترس رویا بیشتر از این بود که آینده و عاقبت متفاوتی نیز در انتظار آنها باشد... باید کاری می کرد. در شرایط فعلی سکوت و سکون بدترین کارهایی بودند که می توانست در حق تنها فرزندش انجام دهد.

 

ساعت حدود ده صبح بود که ترمه با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید. مدتی بود که شبها را با بی خوابی و به سختی می گذراند و معمولا نزدیک صبح به خواب می رفت. شاید اگر تکانهای بی وقفه ی فرزندش را با تمام وجود حس نمی کرد تا بحال بارها از قرص های آرام بخش امیر استفاده کرده بود ولی گوشزدهای دائمی موجودی که در درونش رشد می کرد به او یادآور می شد که به فصل جدیدی از زندگی تحت عنوان "مادری" نزدیک می شود و به همین دلیل می بایست که بخاطر سلامتی پاره ی تنش از راحتی و آرامش خودش بگذرد. با چشمانی نیمه باز و ذهن و فکری نیمه فعال، تلفن را جواب داد.

_ جانم بهادر؟ چیزی شده؟

_ سلام... نگو که من از خواب بیدارت کردم! اصلا نمی تونم باور کنم که تو تا این ساعت روز خواب باشی.

_ مگه ساعت چنده؟

_ ده و پنج دقیقه... چقدر می خوابی؟ مریضی؟

_ مریض که نه ولی انقدر شبا رو بد می خوابم که گاهی اوقات همه ی روز تو تخت می مونم.

_ به خدا فک نمی کردم خواب باشی وگرنه زنگ نمی زدم. حالا دوباره بخواب هر موقع که تونستی یه تماس با من بگیر.

_ نه بهادر جان دیگه خوابم نمی بره... چیزی شده؟ از دیبا خبری داری؟

_ آره... راستشو بخوای امروز اطراف محله شون می پلکیدم که همین چند دقیقه پیش دیدمش. از طرز برخورد و حرف زدنش معلوم بود که راضیه ولی اصرار داشت که تو رو ببینه.

_ منو؟! چرا؟

_ منم نمی دونم، ولی دیدی که چه جوری حرف می زنه، با همون مدل خاص خودش گفت که: باید اون خانوم خوشگله رو دوباره ببینم، باهاش کار دارم.

_ باشه، من حرفی ندارم... هر موقع که تو بخوای، میریم ببینیم خانوم خانوما چکار دارن... روز خاصی رو تعیین نکردین؟

_ با اجازه ت من قول فردا رو دادم... به خدا فک نمی کردم حالت خوب نباشه و نتونی بیای...

_ کی گفته حال من خوب نیست؟! خیلی هم خوبم فقط اگه ساعت خاصی رو مشخص نکردین، بذاریم برای فردا عصر... خوبه؟

_ خیلی هم خوبه... فردا عصر ساعت 6 حاضر باش که با هم بریم... مرسی ترمه، ایشالا عروسی امیر سالار جبران می کنم!

_ باشه جونور عیب نداره، منم فردا بلدم چه نونی برات بپزم.

آن شب وقتی ترمه و امیرسالار تنها شدند، ترمه بطور مفصل با همسرش راجع به بهادر و عشقی که در آن گرفتار شده بود صحبت کرد. اصلا دلش نمی خواست که بدون اطلاع امیر دست به کاری بزند که شاید در آینده پیامدهایی غیر قابل پیش بینی و کنترل به همراه داشته باشد.

_ امیرسالار، یه چیزایی هست که باید راجع بهشون بدونی... می دونم بیداری تنبل، خودتو به خواب نزن و چشماتو باز کن... جون امیر مسئله ی مهمیه پس خودتو لوس نکن و بهم گوش بده.

_ باز چی شده خانومی؟ بهار دوباره از طالبف نالیده؟ تو رو خدا منو با بهار درگیر نکن.

_ اتفاقا واسه همینکه هیچکدوممون در آینده با بهار درگیر نشیم باید به حرفام گوش کنی... به طالبف مربوط نمی شه، در مورد بهادره...

_ خدا خیر کنه! اینبار چکار کرده؟

_ عاشق شده.

_ خب؟ اینکه خیلی طبیعیه، تقریبا همگی می دونیم که بهادر عاشق نیلوفر مقدمه... این چیزا رو که علی باید بدونه نه من،  اونچه که من باید بدونم چیه؟

_ اتفاقا کاری که کرده خیلی هم طبیعی نیس، اون از عشق نیلوفر کنار کشیده و عاشق یه دختر عجیب غریب شده!

_ یعنی چی؟! نگو که دوباره درد سر درست کرده.

_ راستشو بخوای همچین بی دردسر هم نیست... از یه دختر با یه خانواده ی کاملا غیر متعارف و معمول خوشش اومده!

_ میشه این غیر متعارفو زودتر توضیح بدی؟

_ این دختر خانوم پدر ندارن. البته من نمی دونم به چه دلیلی پدرشون رو از دست دادن ولی می تونم یه حدسایی بزنم، مثلا اینکه یا بخاطر حمل مواد مخدر اعدام شدن یا اینکه به علت مصرف بیش از حدش عمرشون رو دادن به شما!

_ جان؟!

_ صبر داشته باش، این تازه مقدمه س، بقیه شو گوش کن. اینطور که من اطلاع دارم همراه مادرش و چند تا برادرش زندگی می کنه که البته من نمی دونم تعدادشون چند تاس ولی اینو می دونم که یکیشون به جرم قاچاق مواد تو زندانه و بقیه هم تو کار جعل سند و اینجور چیزان! خودشم تقریبا یه جورایی هم دست اوناس... باید حرف زدنشو ببینی! من که تا حالا ندیده بودم یه خانوم اینطوری حرف بزنه، تقریبا معنی نصفی از اصطلاحات و واژه هایی که به کار می بره رو نمی دونم و نوع حرف زدنش مخصوص یه قشر خاصی از جامعه س. امــــــــــا تا دلت بخواد قشنگ و خوش هیکله، انقدر خوشگل که کمتر معادلشو جایی دیده باشی... قد بلند، با اندامی ُپر و وسوسه برانگیز! تا حرف نزده از سر و ظاهرش امکان نداره که باور کنی از چه خانواده و قشریه...

_ حالا بهادر این عتیقه رو از کجا گیر آورده؟!

_ تو رو خدا اینطوری حرف نزن امیر، اگه درصدی هم احتمال بدیم که ممکنه باهامون فامیل بشه و با بهادر نسبتی پیدا کنه باید احترامشو حفظ کنیم.

_ نمی خوای بهم بگی از چه طریقی با هم آشنا شدن و تو این اطلاعاتو چه جوری بدست آوردی؟

_ بهادرو که خوب می شناسی و می دونی که چقدر از سربازی کردن بیزارو فراریه... یه بار که توسط دوستاش با یه گروه جعل سند آشنا شده و اونا سرشو گول زدن و پولشو خوردن، با دیبا آشنا شده... گمونم تا حالا حدس زده باشی که اون گروه جاعل، برادرای دیبا بودن... دیدن وجنات و جمال دیبا همان و از دست دادن دل و عقل بهادر هم همان... از اون موقع به بعد فکر و خیال دیبا از سر بهادر خان ما بیرون نمی ره تا اینکه تو یکی از جلسه های دادگاه من، بیرون دادسرا دوباره دیبا رو می بینه و دیگه هم به هیچ وجهی راضی به ندیده گرفتنش نمی شه...

_ و خانومی من چه جوری از این جزئیات و خصوصیات با خبر می شه؟

_ قطعا گمون نکردی که من یکی از دوستان صمیمی دیبا یا خونواده شم... خب عزیز من

کاملا معلومه که تموم این حرفا رو از خود بهادر شنیدم... ضمن اینکه یه بار هم با این خانوم خانومای خوشگل و  بدقلق رو ملاقات کردم.

_ جدا؟ کجا؟!

_ توی ماشین بهادر... وحالا از من خواسته که فردا برای گرفتن جواب نهایی از دختر مورد علاقه ش همراهیش کنم.

_ و تو هم حسابی از آینده و عکس العمل پدربزرگ می ترسی.

_ کاش فقط به پدربزرگ خلاصه می شد. با بهار و حساسیت بیش از حدش نسبت به بهادر چه کنم؟ فکرشو بکن وقتی که بفهمه من از همه ی جریانات با خبرم چه برخوردی با من می کنه؟ به خدا خودمم بهش حق می دم ولی نمی تونستم و نمی تونم این اعتماد و احترامی رو هم که بهادر نسبت به من داره ندیده بگیرم... انقدر عاشقه که دلم براش می سوزه ولی نسبت به آینده شو زندگی شم خیلی نگرانم... توی بد وضعیتی گیر افتادم و نمی دونم چکار کنم.

_ فردا چه ساعتی با بهادر قرار داری؟

_ 6 بعد از ظهر.

_ می خوای قبل از دیدن بهادر با بهار حرف بزنی؟

_ دلم که می خواد ولی از یک طرف شرایط جسمیش و از طرف دیگه روحیه ی خرابش بخاطر حضور آقای طالبف، منو دو دل و مردد می کنه که این مشکلم باهاش در میون بذارم.

_ حق با توئه... مخصوصا که امروز صبح کلی عصبانی شد و واسه من قیافه گرفت.

_ چرا؟!

_ کاملا با استخدام فردی که من ضمانتشو کرده بودم، مخالف بود و وقتی اصرار منو تو انجام کار دید، کوتاه اومد ولی باهام قهر کرد.

_ تا جایی که من بهارو می شناسم می دونم که توی امور مربوط به شرکتها زیادی وارد و ماهره پس بهتر نبود که به حرفش گوش می دادی و روی تصمیمت پافشاری نمی کردی؟

_ پس احترام مقام و ابهت ریاست شرکت چی می شه؟ یعنی من در جا و مقام یه رئیس نمی تون یه نفرو تو یکی از شرکتهام استخدام کنم؟

_ احیانا اون یه نفر باید فرد عزیز و قابل اعتمادی بوده باشه که تو بخاطرش با تصمیم بهار مخالفت کردی... من می شناسمش؟

_ اوهوم...

_ کیه؟

_ رویا.

_ رویا کیه؟ مامان امیر کوچولو؟!

_ آره... دیشب که برای دیدن امیر رفته بودم متوجه شدم که دنبال یه کار مناسب می گرده. به همین خاطر بهش پیشنهاد کار تو یکی از شرکتهای خودمونو دادم ولی بهار بدون در نظر گرفتن دوستی قذیمی شون و رابطه ای که با وجود امیر کوچولو بین رویا و خانواده ی ما وجود داره، خیلی راحت و بی رو دربایستی مخالفت کرد و گفت راضی نمی شه که دوباره پای رویا تو زندگی ما باز بشه... به نظر تو کارش خیلی عجیب و غیر منطقی نبود؟... چیه ترمه؟ چرا ساکت شدی؟ حالت خوب نیس؟ خوابت رفت؟

با اینکه از مدتها قبل، ترمه فکر و دلش را راضی کرده بود که نسبت به ارتباط امیرسالار و همسر سابقش حساس نباشد اما باز هم با شنیدن نام رویا، آنهم از لبان امیرسالار  ناخودآگاه دلش می لرزید و بی اختیار افکارش پریشان می شد.

_ واقعا خوابت رفت ترمه؟!

_ نهایتا چی شد؟ ایشون استخدام شدن؟

_ آره، علیرغم مخالفت بهار، فعلا تحت عنوان منشی تو یکی از بخشها استخدام شد تا بعدا که یه کمی جا افتاد و کار دستش اومد یه سمت و پست بهتر بهش بدیم... می دونی که اونم فارغ التحصیل مدیریته، حیفه از مهارتش کمک نکنیم همیشه تو دانشگاه شاگرد اول بود.

_ به سلامتی... انشالله موفق می شه.

_ ترمه؟ تو ناراحت شدی؟

_ نه... برای چی باید ناراحت شم؟

_ چشماتو باز کن و منو نگاه کن... یاللا... جون امیر راستشو بگو، از اینکه رویا رو استخدام کردیم ناراحتی؟

_ نه.

_ گفتم جون امیر.

_ ناراحت نیستم ولی منکر اینکه از بودن همیشگی ایشون تو شرکتی که شوهرم رئیسشه خوشحال نیستم هم نمی شم... خنده ش چیه اونوقت؟! واسه چی اینطوری می خندی؟!

_ تو حسودیت شده و این یعنی اینکه من برات مهمم، پس حق دارم که از ذوق و خوشحالی بخندم.

_ در اینکه تو برام خیلی مهمی هیچ شکی نیست ولی حسودیم نشده.

_ چرا شده، من می فهمم. از لرزش صدات، تغییر لحنت، عصبی و بداخلاق شدنت و اینکه وقتی باهات حرف می زنم، نگام نمی کنی می فهمم که حسودیت شده.

_ خب حالا که چی؟ اعتراف می خوای؟ آره حسودیم شده، خوب شد؟ راضی شدی؟

_ آخه به چی حسودیت شده دیوونه؟! به اینکه به یه زن تنها و بی پناه کمک می کنیم؟ منکه باورم نمیشه؟

_ نخیر... خودتم می دونی که هرگز به همچین چیزی حسودی نخواهم کرد... به این حسودیم میشه که ایشون بخواد ساعتهای طولانی تو همون شرکتی که تو هستی کار کنه. به این حسودیم می شه که روزی چندین و چند مرتبه تو رو ببینه...

_ لوس نشو و ادامه نده لطفا... هزار بار گفتم بازم می گم که اگه تموم خانومای دنیا هم یه جا جمع باشن من فقط تو رو می بینم و تو برام مهمی... رویا با هیچ زن دیگه ای برای من فرقی نداره و اگه این شغلو بهش پیشنهاد دادم فقط به خاطر پسرمه و بس... نه اینکه بگم از نظر مادی نیازمنده چون من تا روزی که زنده م وظیفه ی خودم می دونم که بچه مو تامین کنم، بلکه به این خاطر که با وارد شدن به اجتماع و محیط کاری، سرش همینجا گرم بشه و هیچوقت به این فکر نیفته که از کشور خارج بشه چرا که اگه همچین اتفاقی بیفته اول دردسر و مشکل هر دو طرفه... من تحت هیچ شرایطی به هیچکس اجازه نمی دم که بچه مو از من دور کنه.

_ چرا فک می کنی که ممکنه یه همچین کاری کنه؟

_ دیشب تو حرفاش یه اشاره ای به این موضوع کرد البته من نشنیده گرفتم ولی اصلا دلم نمی خواد که دیگه تکرار بشه... حالا قشنگ سرتو بالا بگیر و تو چشام نگاه کن... بازم حسودیت میشه؟

_ اوهوم...

_ آخه چرا دیوونه؟!

_ چون نمی خوام پیش تو باشه... چون نمی خوام تو رو ببینه یا تو ببینیش، هیچ دلیل و برهانی هم نمی تونه راضیم کنه.

_ امان از شما خانوما... دیروز دقیقا همین حرفا رو با یه انشای دیگه از بهار خانوم والا شنیدم! به خدا، به پیر به پیغمبر من نظری به رویا ندارم و تنها زن زندگیم که عاشقونه دوسش دارم و براش می میرم تویی.

_ خیالم راحت امیر؟ تو مال منی؟ همه ی همه ش؟

_ شک نکن عزیزم.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩| ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی