نوشته های من

 

 

امیرسالار برای دیدن فرزندش بی تاب بود ولی از اینکه بدون اطلاع ترمه با رویا قرار ملاقات گذاشته بود، اصلا راضی به نظر نمی رسید... روزگار سختی را پشت سر گذاشته بود و دیگر به هیچوجه مایل به تجربه کردن ان لحظات تلخ نبود. می بایست همه چیز را بدون کم و کاست با همسرش در میان می گذاشت تا بار دیگر، بی اعتمادی و شک در زندگیشان ریشه نکند...

آشفتگی خاطر و پریشانی، به وضوح و مشخص در رفتار امیرسالار به چشم می خورد به حدی که سر میز شام، پدربزرگ در حالی که با نگاهی نگران و کنجکاو او را زیر نظر داشت، گفت:

_ اتفاقی افتاده امیر خان؟ امروز اصلا سرحال نیستی! نه درست و حسابی غذا خوردی، نه با کسی حرف زدی! فکر نمی کنی اگه مشکلی هست، باید مطرح کنی تا شاید ما بتونیم کمکت کنیم؟

_نگران نباشید، پدربزرگ. مشکل خاصی نیست... یه کم سرم درد می کنه که گمونم اگه زودتر بخوابم برطرف می شه... من خوبم، خیالتون راحت.

_ امیدوارم همینطور که می گی باشه و همه چی با یه خواب آروم حل شه ولی نمی دونم چرا فکر می کنم که تو داری یه چیزی رو از ما پنهون می کنی!

_ گفتم که جای نگرانی نیست... بهتون قول می دم که دیگه نذارم یه مشکل جدی زندگیمو تحت الشعاع قرار بده... قول می دم.

 

وقتی امیر وارد اتاقشان شد، ترمه باز هم کنار پنجره، پشت شیشه نشسته و به منظره ی بیرون خیره شده بود... با اینکه مدت زمان زیادی از زندگی مشترکشان نمی گذشت ولی امیرسالار دیگر بخوبی می دانست که ترمه هر وقت از مسئله ای ناراحت و پریشان است یا موضوعی آزار دهنده فکرش را مشغول می کند، پشت پنجره ی اتاق می نشیند! به همین علت به آرامی سراغ همسرش رفت و او را میان بازوانش گرفت.

_ چی شده که ترمه خانومی من دوباره به پنجره متوسل شده؟ از چیزی ناراحتی؟

_ من نه، ولی گمونم تو یه مشکلی داری و اگه نمی گی فضولم، دلم می خواد که اونو بدونم... شاید بتونم کمکت کنم.

_ مشکلی ندارم عزیزم ولی باید در مورد یه مسئله ای باهات حرف بزنم که دلم می خواد باورم کنی و تا همیشه خیالت راجع بهش راحت باشه.

_ گوش می کنم عزیزم.

_ امروز عصر، بعد از مدتها رویا زنگ زد و من ازش خواستم که امیرو ببینم... تو که می دونی خیلی وقته زیادی درگیرم و ندیدمش...

_ همین؟!

_ طبیعتا از اونجایی که امیر خیلی بچه س، من مجبورم که تا یه مدت طولانی اونو همراه مادرش ببینم و اصلا دلم نمی خواد که یه همچین موضوعی باعث ناراحتی و دلخوری تو بشه... دوست دارم تو باور کنی که تنها زن زندگی منی و من انقدر عاشقتم که رویا و همه ی گذشته ی مربوط به اون برای همیشه از ذهنم پاک شده...

_ چرا فکر کردی که ممکنه من تصور دیگه ای داشته باشم؟!

_ این فکرو نکردم فقط ترسیدم که...

_ نترس... فقط با من رو راست باش، چیزی رو ازم پنهون نکن... به خدا من دیگه تحمل ندارم امیرسالار، دلم می خواد بچه م توی آرامش رشد کنه و به دنیا بیاد... بودن امیر کوچولو یه مسئله ی انکار ناپذیره و اینکه تو بخوای پسرتو ببینی اصلا عجیب نیست، پس تو رو خدا مثل یک راز یا مسئله ی مخفی و عجیب باهاش برخورد نکن و اجازه بده که هم من، هم امیر و مادرش با این مسئله کنار بیایم.

_ به جون خودت زبونم بند اومده و نمی دونم در قبال این همه نجابت و خانومی تو چی بگم یا چه عکس العملی نشون بدم! فقط می تونم بگم که خیلی خیلی ازت ممنونم و خدا رو به خاطر داشتن همسری تا این حد روشنفکر و باشعور شکر می کنم.

_ لوس نشو و بیخودی شلوغش نکن... حالا کی قراره امیر کوچولو رو ببینی؟

_ فردا شب... می خوای باهام بیای؟

چرا اینطوری نگام می کنی؟! خب ببخشید اشتباه کردم... حرفمو پس می گیرم، تو رو خدا اخم نکن.

_ شک نکن که هر وقت امیر کوچولو رو به خونه بیاری یا اگه دو نفری برای گردش ببریمش بیرون، من خیلی ذوق می کنم و برای وقت گذروندن با اون فرشته ی زیبای کوچولو بیتابم ولی لطفا دیگه هیچوقت، نه بگو و نه این فکرو بکن که من بخوام مثل یک پلیس یا مامور، دنبال شما راه بیفتم و ادای زنهای حسود رو در بیارم!

_ چشم ولی تو هم باور کن که من برات می میرم و اصلا چنین منظوری نداشتم... باشه؟

_ چشم.

_ چشمهای خوشگلت بی بلا، عشق من.

.

.

.

ساعت نزدیک هشت شب بود، امیرسالار مقابل آیینه ایستاده و با نگاهی دلخور و شاکی، خیره به تصویر خودش نگاه می کرد و از وسواسی که ترمه به خرج می داد در تعجب بود!

_ به نظر تو، تا این حد وسواس و دقت لازمه؟! مگه من کجا می خوام برم؟ ببین چند دست لباسو ریختی رو تخت و تک تکشون رو، روی من امتحان کردی! مگه من مانکنم یا میخوام برم عروسی که تو انقدر ریز بینی و حساسیت به خرج می دی؟! به خدا اگه دست خودم بود، همون اولین لباسو می پوشیدم و می رفتم...

_ لوس نشو تنبل خان... من خودم خوب می دونم که تو با هر لباس و تیپی بهترینی و چشمها رو خیره می کنی ولی دلم می خواد حالا که قراره بعد از مدتها با پسرت ملاقات کنی، در بهترین شکل و ظاهر حاضر بشی تا همونطور که من به داشتنت افتخار می کنم، امیر کوچولو هم از داشتن یه بابای خوش تیپ و جذاب، خوشحال و راضی باشه...

_ ولی یادت نره که اون هنوز یه بچه س!

_ خب باشه... مامانش که بچه نیست و تا اونجایی که من می دونم زیادی هم خوش سلیقه س، پس حتما می تونه هم حالا، هم در آینده به خوبی و روشنی از تیپ و قد و بالای منحصر بفرد باباش براش بگه... درست نمی گم؟

_ به خدا که تو یکی از عجیب ترین زنهایی هستی که من تا حالا شناختم!

_ تند نرو اقای محترم، هیچوقت هم اینطور با قاطعیت عنوان نکن که یه زنو شناختی! یادت نره که خانوما رو به این راحتیا نمی شه شناخت.

 

رستوران، همان رستوران قدیمی و همیشگی و آدمها همان افراد سالم و جوان گذشته بودند... همه چیز شبیه قبل بود و فقط امیر کوچولوی شیرین و نمکی به جمع اضافه شده بود تا با لبخندهای قشنگ و جادویی اش دل پدر و مادر جوان و زیبایش را بلرزاند و دلیلی برای ادامه ی این ارتباط عجیب باشد!

امیرسالار قبل از رسیدن رویا و پسرش در محل حاضر شده و هنگامی که رویا بسیار عادی، شبیه به بقیه ی مردم و به راحتی همانطور که دست پسرشان را در دست داشت، بر روی پاهای خودش وارد رستوران شد از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناخت! مدتها بود که دیگر امیدی به بهبود همسر سابقش نداشت و گمان می کرد که تا ابد با عذاب وجدانِ درد آور خود دست به گریبان خواهد ماند ولی حضور رویا تا آن حد شاداب و سرپا، او را بیشتر از هر زمان دیگری خوشحال و آرام کرد.

_ وای خدای من! نمی دونی چقدر از اینکه مثل قبل می بینمت خوشحالم! دیدن تو بدون اون صندلی چرخدار کذایی و حالت افسردگی دائمی و عذاب آور چهره ی غمگینت منو ذوق زده کرده. خدا کنه از این به بعد همیشه خوشحال و راضی باشی... تو با قبلت هیچ فرقی نکردی رویا و گمون می کنم یکی از افرادی که دیدن تو توی این شکل و شمایل خوشحال و خوشبختش می کنه، امیر کوچولومونه.

_ خیلی ممنون... تو انقدر تعارف و تعریف کردی که نمی دونم چی باید بگم! بابت این همه اعتماد به نفسی که به من می دی ممنون، با اینکه خودم از خوشحالی تو آسمونام ولی خوب می دونم که رویای فعلی، هیچ ربطی به رویای گذشته نداره و خیلی عوض شده... مشکلات آدمو خیلی تغییر می دن، خودت می تونی ادعا کنی که همون امیرسالار دو سه سال پیشی؟

_ طبیعتا نه... اتفاقات و حوادث عجیب و غریبی که این اواخر پیش اومد شاید لطمه ای به ظاهر من نزده باشه ولی باطن و درونم رو خیلی عوض کرد رویا... شاید تا دو سه سال پیش بزرگترین غم و غصه ی من محدود به عوض کردن نوع ماشینم یا نظر مثبت و منفی مامان بدری نسبت به دوست دخترام می شد ولی بعد از نامزدی با تو و اون تصادف لعنتی و اتفاقات خیلی بزرگ و عجیب بعدش، فهمیدم که دنیا شکلهای دیگه ای هم داره و باید با همه جورش کنار اومد... بهتره از این حرفهای کسل کننده بگذریم، بهم بگو در چه حالی و این روزا چه می کنی؟ با وضعیت تازه کنار اومدی؟ عادت کردی؟

_ آره خدا رو شکر... تقریبا به همه چی عادت کردم به جز...

_ ساکت شدی! به جز چی؟

_ به جز سکون و راکد بودن! قبلا چاره ای به جز نشستن روی اون صندلی چرخدار و نهایتا بازی با امیر نداشتم ولی الان دلم می خواد در نهایت آرامش فکری، فعالیت اجتماعی داشته باشم و از این پیله ای که دو سه ساله دور خودم تنیدم بیرون بیام... احتیاج به شور و نشاط و تکاپو دارم امیر سالار.

_ خب اینکه خیلی هم خوبه... گمون نمی کنم یه خانوم تحصیل کرده ی سالم و زیبا برای وارد شدن به اجتماع با مشکل خاصی روبرو باشه، درست نمی گم؟

_ حق با توئه امیر ولی این مدت خونه نشینی، خیلی سست و ضعیفم کرده و جدیدا از خیلی چیزا می ترسم! شاید اگه مثل قدیم، یه دختر تنها بودم به حرف شوهر خواهرم گوش می دادم و دوباره از ایران خارج می شدم تا یه زندگی جدیدو به دور از تمام گذشته و خاطراتش شروع کنم ولی با وجود امیر کوچولو و طبیعتا وابستگیش به پدرش، نه می تونم و نه دلم می خواد که این کارو بکنم.

_ اگه من یه پیشنهاد بهت بدم، می پذیری؟

_ پیشنهاد؟

_ آره، یه پیشنهاد کاری... بیا تو یکی از شرکتهای ما مشغول شو. قول می دم که با توجه به روحیه ی فعلیت، یه کار نسبتا ساده و بی دردسرو بهت بدم و بعد از اینکه دوباره همون رویای قدیم شدی، شرکت والا این شانسو داره که از قابلیتهای فوق العاده ی یه مدیر تحصیل کرده و باهوش استفاده کنه... باشه؟ بگو که موافقی...

_ واللا نمی دونم چی بگم! به این فکر کردی که ممکنه خانومت از این که من دوباره به نوعی وارد زندگی تو بشم، خوشش نیاد؟ به خدا من اصلا دلم نمی خواد برات مشکل جدید درست کنم...

_ این چه حرفیه؟! از اونجا که خوب و کامل ترمه رو نمی شناسی یه همچین فکری به سرت زده... اون یه فرشته س به خدا، انقدر خانوم و خیرخواهه که گاهی اوقات از رفتارش تعجب می کنم... خیالت راحت، گمون نمی کنم هرگز یه همچین مشکلی واسه من و ترمه پیش بیاد.

_ پس اگه تا این حد مطمئنی باید بگم که از پیشنهادت خیلی خیلی خوشحال و ممنونم. نمی دونم اگه کمکهای تو نبود الان چه وضعیتی داشتم!

_  تعارفو بذار کنارو بگو از کی کارتو شروع می کنی؟

_ هر موقع که تو بگی، فردا خوبه؟

_ عالیه... فردا صبح، راس ساعت نه، تو دفترم منتظرتم.

_ چشم قربان، فقط می تونم یه سوالی بپرسم؟

_ حتما؛ چرا که نه؟

_ ترمه هم همونجا مشغوله؟

_ نه بابا... ترمه با این وضعیتی که داره، نمی تونه کار کنه! همین جوریشم کلی وزن کم کرده و کسل و بی حوصله س!

_ چرا؟!!! مگه خدای نکرده مشکلی داره؟

_ نگو که بهت نگفتم و نمی دونی! ترمه حدود پنج ماهه که بارداره و...

امیرسالار با شوق و ذوقی وصف نشدنی، بدون توجه به حال و هوای رویا از بارداری همسرش و میزان شادی و شوق خانواده از بدنیا آمدن نوه ی جدید می گفت و هر لحظه بیشتر از قبل با به رخ کشیدن خوشبختی و آرامش زندگیشان، رویا را در گرداب وحشتناک حسادت فرو می برد! برای خود رویا هم چنین حالتی عجیب و باور نکردنی بود! هیچوقت گمان نمی کرد که از خوشبختی زن دیگری غصه دار یا نگران شود! تک تک کلمات امیرسالار مثل پتک محکمی بر سرش فرو می آمد و او را نسبت به محبوبیت و ثبات موقعیت پسرش در خانواده ی بزرگ والا ناامیدتر و بدبین تر می کرد!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩| ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 

 

 

در سوگ من جامه ی سیاه عزا مپوشید...

بلکه در جامه ای سپید همراه با من شادمانی کنید...

از کوچ من با حسرت سخن مگویید...

بلکه چشمان خود را ببندید...

انگاه مرا در همان لحظه و نیز برای همیشه...

درکنار خویش خواهید دید...

مسعود عزیز، تسلیت و مراتب همدردی من رو به مناسبت فوت مادربزرگ مهربان و عزیزت پذیرا باش... روحشون شاد و قرین رحمت.

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩| ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ| توسط فريبا | نظرات () |

 















سفارش قالب وبلاگ کتابخانه ی عجیب. سفارش قالب وبلاگ خصوصی